اول فكر كرديم گرگها اومدن. بعد يكي از بيرون صدا زد و گفت كيه تو اين كلبه؟
در رو باز كرديم. سه نفر بودن. اومدن تو. بهشون جا داديم نشستن جلو آتيش. وقتي خوب گرم شدن. اوني كه از همه گنده تر بود از ما پرسيد: شماها چيكار مي كنين؟
معلومه كه دهاتي نيستين. بهش گفتم چيكاره ايم كه گفت چطور تو اين برف و بوران، سر سياه زمستوني راه افتادين اومدين اينجا ها. بهش گفتم كه دهاتي ها تو زمستون كار و سرگرمي ندارن. اينه كه ما زمستون ها مياييم اين طرفها. هوا كه خوب ميشه، تو شهر خوبه. اينه كه بر ميگرديم شهر. گفت پس حوصلمون امشب سر نميره ما مامور دولتيم دنبال بي پدر و مادرهايي ميگرديم كه تو ده ها و شهرستون ها اعلاميه پخش مي كنن.
داشتيم از اينجا رد مي شديم كه جيپمون خراب شد. دود رو از دور ديديم و پياده اومديم اينجا. حالا شروع كنين به زدن كه يه انعام هم پيش ما دارين.
ما بهم نگاه كرديم و اوني كه از همه مون پيرتر بود گفت آخه سركار اينجا يه نفر مرده، يه جنازه تو اينجا داريم. خوبيت نداره. يه دختر جوون بوده، اينم باباشه، گناه داره.
خنديد و گفت چه عيبي داره؟ اون خدا بيامرز هم خوشش مياد و همگي زدن زير خنده.
يكي از ماها برگشت گفت ما دستمون نميره به ساز، كه يكمرتبه يارو دست كرد از بغلش يه هفت تير در آورد اين هوا!
بند دلمون پاره شد. لوله شو گرفت طرفمون و گفت اگه يه بار ديگه رو حرف من حرف زدين با اين جنازه ميشين پنج تا! بعد رو به دو تا رفيقاش كرد و گفت چه بلبل زبون شدن واسه ما اين مطرب ها.
يكي شون از تو يه كيف، دو تا بطري در آورد و گذاشت جلو اون گندهه. مشروب بود. خلاصه سه تايي شروع كردن به زهر مار كردن.
درد سرت ندم ماها هم مجبوري شروع كرديم به ساز زدن. پيرمرد بيچاره هم كه اينو ديد بلند شد تو اون سرما رفت بيرون كلبه.
يه ساعتي كه گذشت و كلشون گرم شد و مست كردن، يكيشون رفت سراغ جنازه به اوناي ديگه گفت اگه اين دخترك زنده بود و الان يه رقصي هم واسمون ميكرد بد نبود ها! ما ها يه دفعه دست از زدن برداشتيم. مثل برق گرفته ها خشكمون زد.
يارو گنده بلند شد و رفت پيش اون يكي. بعد بيشرف دست زد به بدن جنازه و يه خنده شيطوني كرد و گفت: تنش كه گرمه!

بعد بيحيا روي مرده رو باز كرد! سه تايي در گوش هم چيزهايي گفتن خنديدن. خون خونمون رو ميخورد. از يه طرف نميتونستيم طاقت بياريم، از يه طرف جرات نداشتيم جيك بزنيم. مامور دولت شوخي بردار نبود كه.
اون سه تا، ديگه بدون حرف نشستن. اوستامون در گوش من گفت جوون غيزت كن و واسه خودت يه خونه تو بهشت خدا بخر!
پرسيدم چيكار كنم؟ گفت غلط نكرده باشم اينا خيال دارن شب كه همه خوابيم برن سراغ اين جنازه و باهاش بي ناموسي كنن! تو بايد به جوري بري به ده اين پيرمرد. كدخدا و اهالي رو بياري اينجا.
گفتم تو اين برف؟ تازه اگه جون سالم بدر ببرم. گرگها امونم نميدن.
گفت پناه به خدا ببر و برو. ناموس اين پيرمرد، ناموس ماست. برو جوون. درد سرت ندم.
قرار شد اونا سر مامورها رو گرم كنن تا من برم و برگردم.
يواشكي هر جوري بود از كلبه زدم بيرون. اسم خدا رو ياد كردم و زدم تو برفها. انگار خدا بهم زور و قوت چند تا مرد رو داده بود كه تمام راه رو دويدم. وقتي از دور صداي پارس سگهاي ده رو شنيدم، خدارو شكر كردم، شروع كردم به فرياد زدن و هوار كشيدن دهاتي ها ريختن بيرون. كدخدا رو ديدم و جريان رو بهش گفتم و افتادم.
ديگه ناي حرف زدن نداشتم. من رو گذاشتن تو خونه كدخدا و همه مردها با چوب و داس و بيل، راه افتادن طرف كلبه ها.
زن هاي ده كه فهميده بودن من چيكار كردم، يكي برام چايي مي آورد، يكي نون مي آورد يكي گوشت قورمه مي آورد. خلاصه خيلي عزت و احترامم كردن.
دمدمه هاي صبح بود كه سر و صداي لااله الا لله و الله اكبر بلند شد. پريدم بيرون.
اهالي ده بودن. شكر خدا بموقع رسيده بودن و اتفاقي نيافتاده بود. جنازه رو با سلام صلوات دفن كردن و همه چيز بخير گذشت و من و رفقام شديم عزيز اون ده.
همون شب خونه كدخدا، چشم من به دختر كدخدا افتاد و خاطر خواهش شدم. اونم انگار منو پسنديده بود كه هي جلوم مي اومد و يواشكي بهم مي خنديد.
ديدم نمي تونم ازش بگذرم. يه جوري به اوستامون جريان رو رسوندم. اون بيچاره هم ريش سفيدي كرد و دختره رو برام خواستگاري كرد. كدخدا هم كه از كار من خيلي خوشش اومده بود با پا در مياني ريش سفيدهاي ده موافقت كرد و عقد و عروسي موكول شد به بعد از چله اون دختر. قرار هم شد كه من تو همون ده بمونم و يه تيكه زمين كدخدا بهم بده و مشغول كار بشم.
آقايي كه تو باشي بعد از چله، عروسي ما سرگرفت و يه سال بعد صاحب يه دختر شديم. با هم خوب و خوش زندگي مي كرديم كه فيل من ياد هندوستان كرد و كم كم نق و نوق من شروع شد كه تو اين ده هيچ كاري نميشه كرد و آدم به هيچ جا نمي رسه و بايد بريم شهر. بلاخره هم كدخدا و زنم رضايت دادن و ما راهي شهر شديم.
خلاصه تو شهر دو تا اتاق اجاره كرديم و من تو يه كارخونه شروع به كار كردم. عصر ها هم تو يه جا ساز مي زدم و آخرهاي شب بر ميگشتم خونه، پول خوبي هم در مي آوردم.
خوشحال بودم كه زن و بچه ام راحت زندگي مي كنن و داره كم كم وضعمون رو براه ميشه تا اينكه يه شب اونجايي كه ساز مي زدم رو تعطيل كردن. يعني وسط هاي شب بود كه مامورها ريختن اونجا. من هم زدم به چاك كه يقه مو كسي نگيره. گويا اون پشت بساط قمار و از اين حرفها بوده، خلاصه دو ساعتي زودتر اومدم خونه.
اتاقهاي ما تو يه خونه بود كه دور تا دورش اتاق بود و هر اتاقي دست يه خونواده بود. يكي از اونها يه پسر جوون داشت كه خيلي هم ولد چموش بود و چشم ناپاكي داشت.

اون شب كه رسيدم خونه، وقتي پشت در اتاقمون داشتم كفش هامو در مي آوردم، يه صداي غريب شنيدم. گفتم شايد كدخدا از ده اومده، در رو كه واكردم، دو نفر از جا پريدن! فتيله چراغ رو كشيدم بالا كه چي ديدم!
دنيا رو زدن تو سرم. مرگ رو جلوي خودم ديدم. اون پسره بي همه چيز تو اتاق من، تو خونه من بود. ديگه نفهميدم. شروع كردم به زدن اونها. حالا نزن كي بزن. خون جلوي چشمهامو گرفته بود.
تو همين وقت چراغ فتيله افتاد زمين و همه جا آتيش گرفت.
رضا اينجا كه رسيد، سرش رو انداخت پايين و گريه كرد بعد از چند دقيقه گفت كه بچه اش تو آتيش سوخته و زنش رو هم خفه كرده و پسره هم فرار مي كنه.
گويا رضا هم جنون ميگيره و ميبرندش ديوونه خونه. يكي دو سال بعد هم حالش خوب مي شه، اما همونجا مي مونه.
ديگه رضا نتونست حرف بزنه و بلند شد و رفت. پشيمون شده بودم كه چرا خاطراتش رو يادش انداختم. منم راه افتادم و برگشتم به يتيم خونه. تمام شب تو فكر بودم كه چيكار كنم. برم يا نرم؟ بمونم يا نمونم؟رضا راست مي گفت. ديگه اينجا موندن نداشت.
نصفه هاي شب رفتم دفتر مدير، نيم ساعتي پرونده ها رو گشتم تا شناسنامه مو پيدا كردم. پاورچين پاورچين برگشتم تو خوابگاه.
تمام مدتي كه تو اتاق مدير، دنبال شناسنامه م ميگشتم فكر ميكردم روح خانم اكرمي داره منو مي پاد.
اون شب احساس عجيبي داشتم. از اينكه مي خواستم از يتيم خونه برم كمي ناراحت بودم و از اينكه مي خواستم وارد دنياي بيرون بشم كمي مي ترسيدم.
در هر دو مورد حق داشتم. هشت، نه سال شايد هم بيشتر اون جا خونه ام بود. از دنياي بيرون هم بي خبر بودم. بلاخره هر جوري بود كمي خوابيدم.
صبح از بچه ها خداحافظي كردم و از سوراخ به باغ رفتم. رضا منتظرم بود. بهم مقداري پول داد و يه دست لباس نيمدار. بعد سازش رو هم داد دست من و بهم گفت: اگه مي خواي با اين ساز نون در بياري بايد بري طرف لاله زار.
بغلش كردم. دلم نمي خواست ازش جدا بشم. خيلي محبت به من كرده بود. حق استادي بگردنم داشت.
بلاخره از باغ زدم بيرون و بطرف شهر حركت كردم. هر چي از يتيم خونه دورتر مي شدم خاطرات اين چند سال كمرنگ تر مي شد.
دو ساعتي پياده راه رفتم تا به شهر رسيدم. خيلي ذوق داشتم كه كارم رو زودتر شروع كنم در نظر اول شهر برام مثل يه دريا بود. غريب و نا آشنا.
براي مني كه تموم عمرم رو تو يه چهارديواري گذرونده بودم، همه چيز عجيب و تازه بود همونطور كه راه ميرفتم، سرم به اطراف مي چرخيد و در و ديوار رو نگاه ميكردم. پرسون پرسون جلو ميرفتم. نزديك ظهر بود. از جلوي يه كبابي رد شدم. زانوهام از بوي كباب لرزيد. با ترس و لرز رفتم تو و به صاحب اونجا گفتم آقا اينا چنده؟

يارو بهم خنديد. انگار فهميد كه هالو گيرش افتاده! گفت اينا اسمش كبابه. پول مول داري؟ پولهامو بهش نشون دادم. گفت بشين. چند دقيقه بعد دو تا سيخ كباب برام آورد و گذاشت جلوم. باورم نمي شد. مدتي نشسته بودم و به كبابها نگاه ميكردم.
يارو گفت پس چرا نميخوري؟ بهش خنديدم. چطوري مي تونستم حاليش كنم تا حالا رنگ كباب رو نديدم.
اون روز بعد از غذا، هر جور بود به لاله زار رفتم. يه هتل بزرگ و سينما و از اين چيزها اونجا بود. توي خيابون هم مرتب ماشين هاي قشنگ رفت و آمد مي كردن.
خيابون نسبتا خلوت بود. اول نزديك هتل واستادم كه آجان ها ردم كردن. رفتم پنجاه متر اونطرف تر. يه گوشه نشستم. يكي دو ساعتي كه گذشت، خيابون شلوغ شد.
مردها و زن ها، با لباسهاي قشنگ مي رفتن و مي اومدن. خيابون روشن روشن بود. مغازه ها كافه ها همه چراغ برق داشتن.
شكمم سير بود و از تماشا دل نمي كندم. يه ساعتي كه گذشت بخودم اومدم. ويلن رو از جلدش در آوردم و شروع كردم به زدن. تمام سعي خودم رو كردم. ميخواستم هنرم رو به همه نشون بدم. اين اولين باري بود كه جلوي يه عده ساز مي زدم.
چشمهامو بسته بودم و آرشه رو با تمام احساسم روي سيمها مي كشيدم. زدم و زدم بياد رضا. زدم بياد اكبر، بياد تمام بچه هاي بدبختي كه تو اون يتيم خونه اسير بودن. زدم بغض گلوم رو گرفته بود. ميترسيدم چشمهامو باز كنم و ببينم كه صداي سازم براي هيچكس ارزش شنيدن نداره!




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.