يادم مياد اون شب يه آهنگ قشنگ و سوزناك رو كه هميشه رضا ميزد و به من هم ياد داده بود، اجرا كردم. وقتي آهنگ تموم شد، چشمهامو واكردم. باور نمي كردم. دورتادورم زن و مرد واستاده بودن و نگاهم ميكردن و به سازم گوش ميكردن.
بعد همه برام دست زدن و صداي جرينگ جرينگ پول بلند شد. خيلي برام پول ريختن. اون موقع بود كه فهميدم كار رضا عالي بوده!
خدا رو شكر كردم، كارم گرفته بود. تو ذوقم نخورد.
اون شب تا وقتي كه آدم تو خيابون بود. ساز زدم. يادم مي آد كه تا آخر شب دو تومن كار كرده بودم. خيلي پول بود. اون وقت با چهارصد پونصد تومن ميشد يه خونه، طرفهاي پايين شهر خريد.
خلاصه خيلي خوشحال بودم. حساب پولهامو كه كردم، راه افتادم كه يه جايي رو پيدا كنم بخوابم. داشتم ويلن رو تو جلدش ميزاشتم كه يكي گفت خسته نباشي، سرم رو بلند كردم. سه نفر بودن گفتم ممنون آقا ميخواهين براتون بزنم؟ گفت نه، از سر شب تا حالا داشتيم گوش ميكرديم. اما خوب ساز ميزني ها! ازش تشكر كردم كه گفت: يه دقيقه بيا تو اين كوچه يه كاري باهات دارم، كمي ترسيدم اما چاره اي نبود. دنبالشون رفتم، وقتي تو يه كوچه خلوت رسيديم ة ريختن سر من و حسابي كتكم زدن. همون يارو به اونهاي ديگه گفت بچه ها سازش رو نشكنيد، مواظب باشين. تو دلم خدا رو شكر كردم كه يارو اهل دل و به سازم كاري نداره. خلاصه وقتي حسابي حالم رو جا آوردن، ولم كردن.
همون يارو ازم پرسيد اسمت چيه؟ با بدبختي بهش گفتم. گفت تازه اومدي شهر؟ گفتم آره
گفت پسر جون اينجاها سرقفلي داره. همينطوري نميشه آدم بياد و بساطش رو پهن كنه. با ناله پرسيدم بايد چيكار ميكردم؟ گفت بايد اجازه مي گرفتي. پرسيدم از كي؟ گفت از من. گفتم من كه شما رو نمي شناختم. گفت حالا كه شناختي. گفتم بله. گفت چقدر كار كردي؟ نشونش دادم. نصفش رو برداشت و گفت از فردا شب مياي همين جا. آخر شب هر چي كار كردي نصف به نصف خوبه؟
بهش گفتم نمي تونستي اين رو با زبون خوش بهم بگي؟ خنديد گفت نه، چون اونموقع زبون خوش حاليت نمي شد. بعد بلندم كرد و خودش لباسهامو تكوند و گفت جا و ما براي خواب داري؟ با سر بهش گفتم نه. گفت بيا بريم بهت جا واسه خواب هم ميدم. گفتم نه خيلي ممنون، تا همين جا كه بهم لطف كردين كافيه.
حسابي خنديدن و بهم گفت نه ديگه خيالت راحت حالا با هم رفيق شديم و از اين به بعد شريكي كار مي كنيم، اما خيلي خوب ويلن ميزني ها. كي بهت ياد داده گفتم شما ها هم خوب آدم رو ميزنين ها! كي بهتون ياد داده؟

دوباره خنديدن، تو راه كم كم با هم دوست شديم. اسمش جواد بود. بهش ميگفتن جواد گنده!
البته بهش هم مي اومد. چون هيكل گنده اي داشت. خلاصه بعد از نيم ساعت سه ربع رسيديم، تا چشمام به در اونجا خورد، بي اختيار وحشت برم داشت. با خودم گفتم پسر ديوونه، چطور جرات كردي با كساني كه نيم ساعت پيش كتكت زدن و نه ديديشون و نه ميشناسي شون راه بيافتي و بياي يه جاي غريب و پرت!
انگار جواد متوجه شد كه گفت چيه؟ ترس برت داشته؟ گفتم راستش آره. خنديد و گفت نترس ما ديگه با هم رفيقيم. گفتم آخه آدم اين در و پيكر رو كه مي بينه ميترسه.
گفت اينجا كاروانسراست. خيلي قديميه. به بيرونش نگاه نكن. توش بهتره. در رو هل داد كه با صداي چندش آوري واشد و رفتيم تو.
يه كاروانسراي خيلي قديمي بود. يه حياط بزرگ داشت و دور تا دور اتاق. با اولين نگاه فهميدم كه همه جور آدمي هم توش زندگي مي كنن. همون موقع شايد بيشتر از بيست نفر تو حياطش واستاده بودن و ماها رو نگاه ميكردن. جواد گفت غريبي نكن. برو تو. اينا كه مي بيني همه خونگرمن زود باهات رفيق ميشن.
خلاصه يه اتاق تنهايي به من داد و رفتم تو. يه اتاق بزرگ بود. كفش يه حصير انداخته شده بود. اما تاريك تاريك. چند دقيقه همونطور واستادم كه يه دختر بچه يازده دوازده ساله با يه فانوس اومد تو اتاق و بدون حرف فانوس رو داد دست من و رفت.
چند دقيقه بعد هم جواد اومد و گفت: چطوره؟ گفتم خوبه اما اجاره اش چنده؟ گفت هيچي اين يكي رو مهمون مني. گفتم چطور؟ گفت آخه تو با ايناي ديگه فرق داري تو ناسلامتي هنرمندي. بعد گفت الان اين دختره برات رختخواب مياره. ديگه راحت باش.
ازم خداحافظي كرد و رفت. كمي كه گذشت اون دختره با يه دست رختخواب اومد تو و پرتشون كرد يه گوشه. بهش گفتم اسمت چيه؟ يه نگاهي بهم كرد و بدون جواب رفت.
رختخواب رو پهن كردم. تازه يادم افتاد كه از ظهر تا حالا چيزي نخوردم. حالام كه چيزي نداشتم بخورم پس دراز كشيدم كه بلافاصله هم خوابم برد. با اينكه اولين شب بود كه اومده بودم اونجا اما اونقدر احساس آزادي و آرامش مي كردم كه انگار تو آسمون ها پرواز مي كردم.
اونقدر هم خسته بودم كه تا صبح هيچي نفهميدم. خوبيش اين بود كه جواد آقا با اينكه يه لات بود اما بهم نگفت مطرب!
صبح با سر و صدا بيدار شدم. گرسنه و تشنه بودم. از اتاق اومدم بيرون كه ديدم تا چشم كار ميكنه تو حياط گدا واستاده. يه گوشه نشستم و نگاه كردم. جواد وسط واستاده بود و امر و نهي ميكرد. جاي هر كدوم رو براي گدايي معلوم مي كرد و بهشون ابزار كار ميداد. يكي چشم بند كه يعني كوره، يكي عصا، يكي چوب زير بغل. به يكي ياد مي داد كه چطوري مثل چلاق ها راه بره، به يكي ياد مي داد كه چطوري عز و چز كنه. به يكي ياد مي داد چجوري مردم رو دعا كنه. خلاصه سرش حسابي شلوغ بود. نيم ساعتي كه گذشت، گداها رفتن بيرون سركارشون. كاروانسرا تقريبا خلوت شد.
مونده بودن يه ده پونزده نفري كه ديدم يه پسر همسن و سالم داره بطرفم مياد. تا رسيد گفت سلام استاد. خندم گرفت. گفتم استاد؟ گفت آقا جواد گفته شما رو اينطوري صدا كنيم. گفته خيلي به شما احترام كنيم. كنارم نشست. اسمش رجب بود. اسمم رو بهش گفتم بعد پرسيدم كار شماها چيه؟ چرا نميرين سر كار؟ گفت كار ما عصر هاست. گفتم مگه چكاره اين؟ جوب داد جيب بريم. بهم ميگن رجب تير. واسه اينكه مثل تير جيب طرف رو ميزنم و فرار مي كنم. گفتم پس شما ها گدا نيستين. گفته نه اما گدايي بلديم. ماها همه اول گدا بوديم. رتبه كه گرفتيم شديم جيب بر. درجه مون رفته بالا. اينا رو گفت و خنديد!
سر در نمي آوردم. ازش جريان رو پرسيدم. گفت ببين، ما اولش ياد مي گيريم گدايي كنيم بعد از دو سالي كه گدايي كرديم كم كم آقا جواد يادمون ميده كه چطوري جيب بري كنيم. بعد ميشيم جيب بر. خندم گرفت گفتم چرا از اول جيب بر نمي شين؟ گفت آخه يكي از راههاي جيب بري اينه كه مثل كنه بچسبيم به مردم و به هواي گدايي جيبشون رو بزنيم. اينطوري! بعد چسبيد به من و با التماس گفت تو رو فاطمه زهرا يه كمكي بكن. تو رو ابوالفضل. ايشالله تو سرازيري قبر لنگه كفشات از پات در نياد. تو رو خدا، يه ده شاهي بده، ميخوام نون بخرم، گشنمه. بخدا از ديروز تا حالا هيچي نخوردم. جون بچه ات. جون اين خانم خوشگل كه باهاته. دعا ميكنم زنت بشه.

دستهاشو از يقه ام آزاد كردم كه خنديد و كيسه اي رو كه توش پولهام بود بهم پس داد. باورم نميشد. گفتم پسر چطوري اين كارو كردي؟ خنديد. گفتم حالا كه پولها رو زدي چرا پسش دادي؟ گفت ما دزد هستيم اما نامرد و نارفيق نيستيم. با كسي كه سلام و عليك كرديم بهش نارو نميزنيم. بعد من رو برد و با بقيه آشنا كرد. همه بچه هاي خوبي بودن كه متاسفانه براه خلاف كشيده شده بودن. همه خونگرم، همه بي ريا. يه ساعت نگذشته بود كه انگار سالها همديگرو ميشناختيم.
از رجب پرسيدم اين دختره چرا با بقيه نرفت. گفت اين مردني رو ميگي؟ اين نا نداره دماغش رو پاك كنه. گدايي جون مي خواد. اين چند ساله كه مريضه. همين روزهام ريق رحمت رو سرميكشه. نگاهش كردم. راست مي گفت، يه دختر كثيف و لاغر و زرد بود با موهاي سياه. چشمهاي گود رفته، لبها و دستهاي بي رنگ. تقريبا درست نمي تونست تعادلش رو برقرار كنه و راه بره. پرسيدم اسمش چيه؟ رجب گفت ياسمين بعد خنديد و گفت برعكس نهند نام زنگي، كافور. گفتم مسخرش نكن، گناه داره.
رجب گفت بيا با ما ناشتايي بخور. ياد گرسنگي م افتادم. بعد از صبحانه رجب و بقيه، مشغول تمرين جيب بري شدن و من مشغول تماشاي اونها.
آقاي هدايت سيگاري روشن كرد. دو تاچايي ريخت و ادامه داد.
اونجام شد خونه ما بهزاد خان. كم كم يه تيكه فرش خريديم. يه پريموس واسه غذا پختن و چند تا تيكه ظرف و قابلمه و خلاص. يه زندگي كوچيك واسه خودم درست كردم.
چند روز صبح رفتم لاله زار و كار كردم اما فايده نداشت. روزها اونجا خبري نبود اما عصر به بعد مي شد توش كاسبي كرد. رجب مي گفت حتما جواد ازت خوشش اومده كه گذاشته اونجا كار كني چون تو اون خيابون هر كسي رو راه نمي ده.
آره، تقريبا خوب پول در مياوردم و صرفه جويي مي كردم. جمع مي كردم. ميخواستم چند سالي كار كنم شايد بتونم يه خونه كوچولو واسه خودم بخرم و از اينجا برم.
چند ماهي گذشت. يه شب داشتم تو لاله زار كار ميكردم كه يه مرد اومد جلو و گفت. بد نساز نمي زني ها! ازش تشكر كردم. گفت صبح هام كار ميكني؟ گفتم نه فعلا. گفت مي آي تو مغازه من بزني؟ گفتم اگه خوب پول بدي چرا نمي يام. گفت چند ميگيري؟ گفتم چند ساعت مي خواي برات بزنم؟ گفت از ده يازده تا دو بعد از ظهر. گفتم مغازه چي هست؟
گفت عرق فروشي.




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.