گفتم نه نمي آم. گفت واسه چي؟ گفتم آخه حرومه. گفت خوب تو نخور. يه فكري كردم و گفتم باشه، پونزد هزار ميگيرم، مي آم. گفت چلغوز خان مگه چه خبره؟ دو ساعت مي آي و چهار تا زر زر ميزني و مي دري ديگه. روزي پنجزار ميدم بيا. از حرف زدنش ناراحت شدم. بهم برخورد بهش گفتم اصلا نمي ام. روزي ده تومن هم بدي نمي آم. گفت چرا؟ گفتم بخاطر اينكه بلد نيستي حرف بزني، بي ادبي! خنديد و گفت چيه! در خونه شاه گفتن باقالي پخته! نمي آي، چس سگ.
اينو گفت و رفت. شروع كردم به ساز زدن كه يه ربع بعد يكي ديگه اومد و سلام كرد. جوابش رو دادم. گفت آقا پسر مي آي مجلس ما رو گرم كني؟
از طرز حرف زدنش خوشم اومد و گفتم شبها كه اينجام. براي چه وقتهايي ميخواي بيام. گفت از دوازده يك تا غروب. گفتم چند ميدي. گفت تو بيا. ببين از اونجا خوشت مياد؟ بعد پولش رو طي مي كنيم.
آدرس گرفتم. اسمش سركيس بود. خونه ش هم طرف هاي خيابون سيروس بود. قرار شد فردا برم. براي من خوب بود. ميتونستم از بقيه روزم هم استفاده كنم. فردا زودتر ناهارم رو خوردم و رفتم. يه خونه بود با يه در چوبي كوچيك. در زدم. كمي طول كشيد تا وا كردن. پشتم به در بود تا برگشتم ديدم يه دختر قد بلند با موهاي مشكي و چشمهاي درشت قشنگ بهم خنديد، يادم رفت سلام كنم.
نگاهي به دستم كرد كه ويلن رو ديد. گفت بيا تو. نفهميدم چي گفت فقط به چشمهاش نگاه ميكردم. وقتي ديد همون جور دارم نگاهش مي كنم، دستم رو گرفت و با خودش برد تو خونه.
بعد گفت سركيس گفته بود قراره تو بياي اما اسمت رو نمي دونست. فقط مي گفت خيلي خوب ساز ميزني. اسمت چيه؟
اسمم رو بهش گفتم. گفت اسم من هاسميك. اينجا كار ميكنم. صبر كن تا سركيس رو صدا كنم. بعد رفت تو ساختمون.
تازه حواسم جمع شد. يه حياط بود پر از دار و درخت. همه جا يا درخت بود يا گلدون پر از گل گذاشته بودن. حياط قشنگي بود. دور تا دور هم تخت چيده بودن. داشتم در و ديوار و نگاه ميكردم كه سركيس اومد. سلام و عليك كرديم و بهم خوش آمد گفت. بعد گفت الان ديگه سر و كله مشتري ها پيدا ميشه. يه جا واسه خودت پيدا كن كه راحت بتوني ساز بزني.
پرسيدم اينجا عروسيه؟ گفت نه بابا عروسي كجا بود. اينجا شراب فروشيه. گفتم من تو شراب فروشي كار نميكنم. گفت منكه مسلمون نيستم. شراب واسه ما حروم نيست. تو هم اگه ميگي حرومه خب نخور. سازت رو بزن و پولت رو بگير. گناه اونايي كه ميخورن پاي خودشون.
ديدم بد نميگه. پرسيدم چقدر ميدي؟ گفت تو امروز بزن من راضيت مي كنم. حالا بشين يه چايي بخور خستگيت در بره. روي يه تخت نشستم. يه دقيقه بعد هاسميك با يه ليوان چايي اومد پيش من و كنارم نشست و گفت، معامله تون شد؟
گفتم هنوز معلوم نيست. گفت خداكنه يه طور بشه كه تو اينجا كار كني. گفتم چرا؟ گفت آخه من اينجا خيلي تنهام. اگه تو هم بياي اينجا، دوتايي با هم كار مي كنيم. چند وقت پيش سركيس با يه نفر صحبت كرده بود كه تار ميزد. خيلي زشت بود. اصلا نمي شد نگاش كرد. شكر خدا معامله شون نشد و يارو رفت. اما تو جوون خوش قيافه اي هستي دعا مي كنم اينجا بموني.

اين حرفها رو كه شنيدم تو دلم لرزيد. يه احساس عجيبي بهم دست داده بود. دلم مي خواست كه همش هاسميك بشينه و برام حرف بزنه. اون روز يه لباس صورتي پوشيده بود كه تا زانوش بود و يه كمر بند دور كمرش بسته بود و موهاي سياهش رو دورش ريخته بود. هر كار ميكردم نمي تونستم چشم ازش بردارم. جلوش دست و پام رو گم ميكردم. خلاصه يه ربعي با هم صحبت كرديم. بعد وقتي ديد چايي م رو نخوردم گفت بخور. خيالت راحت. ليوانش رو خودم برات آب كشيدم. شرابي نيست. بعد با عشوه بلند شد و رفت.
چايي رو كه خوردم كم كم مشتري ها شروع كردن به اومدن. همه جور آدمي مي اومد. داش مشتي. جاهل كاسب. ژيگولو. بقال. قصاب. لاغر. چاق. خلاصه معركه اي بود. خيلي هاشون همديگرو مي شناختن اما اونجا وقتي بهم برميخوردن، بروي خودشون نمي آوردن و آشنايي نمي دادن. بيرون هم كه مي رفتن حرف ديدن همديگر رو تو خونه سركيس نمي زدن.
وقتي چند تا تخت پر شد، سركيس بهم اشاره كرد كه بزنم، ويلن رو برداشتم و شروع كردم. آهنگ رو كه شنيدن همه بشكن زدن. خيلي سرحال اومدم و سنگ تموم گذاشتم. وسطهاي آهنگ بودم كه يه دفعه هاسميك وسط حياط، جلوي من شروع كرد به رقصيدن. اونم چه رقصي. سركيس هم گاهي براي مشتري ها شراب ميبرد و گاهي اون وسط قر مي داد. خلاصه شبي بود. تا غروب ساز زدم. وقتي موقع رفتنم شد، غم دنيا رو ريختن تو دلم. نمي خواستم از هاسميك جدابشم.
سركيس اومد جلو و گفت. خوب حالا بگو ببينم با ما چقدر حساب مي كني؟ كمي من من كردم و گفتم دو تومن. گفت اومدي و نسازي ها. گفتم خودت ديدي كه مجلس رو چطوري گرم كردم. گفت آره قربون دست و پنجولت. اما با ما كمتر حساب كن. منم اينجا دارم به مردم خدمت مي كنم و چند ساعتي غم رو از دلشون در ميكنم. گفتم باشه پونزدهزار.
هاسميك رو صدا كرد و وقتي اومد گفت جون اين هاسميك از من يه تومن بيشتر نگير. ناكس دستم رو خونده بود.
ديگه چي ميتونستم بگم. قبول كردم.
خداحافظي كردم و داشتم از در بيرون مي اومدم كه هاسميك جلوم رو گرفت و گفت چرا همون پونزدهزار رو نگرفتي؟
گفتم آخه جون تو رو قسم داد، دلم نيومد ديگه چيزي بگم. يه خنده قشنگ و نمكي بهم كرد و گفت جون من برات ارزش داره؟
انگار با نگاهش آتيشم زد. هيچي نگفتم كه گفت فردا زودتر بيا يه كمي با هم حرف بزنيم دلم مي خواست پرواز كنم و اونقدر خودش رو تو دلم جا كرده بود كه اگر سركيس مجاني هم مي خواست براش كار ميكردم.
خلاصه از همون جا يراست رفتم لاله زار و تا آخر شب اونجا كار كردم. شب خسته و مرده اومدم خونه كمي غذا از ظهر داشتم، خوردم و خوابيدم. تمام شب خواب هاسميك رو ديدم.
صبح بيدار شدم و بعد از ناشتايي رفتم بيرون سراغ رجب. اما از كار جديدم بهش چيزي نگفتم. نميخواستم خبر به گوش جواد آقا برسه كه مجبور باشم از پول خونه سركيس سهمي هم به اون بدم. يه نيم ساعتي با رجب حرف زدم و رفتم دنبال پختن غذا. يه كته براي خودم بار گذاشتم و نشستم به فكر كردن. وقتي ياد حرف ها و حركات هاسميك مي افتادم، وقتي ديروز دستم رو توي دستهاش گرفت. اصلا نمي دونم چه حالي شدم.
دلم مي خواست زودتر ظهر بشه كه برم خونه سركيس. بعد يه دفعه ياد اين افتادم كه من پونزده سالمه. شايد هاسميك ازم بزرگتر باشه. اما چه فرقي مي كرد. مهم اين بود كه دوستش داشتم. اگه اونم منو دوست داشته باشه باهاش عروسي مي كنم.
بلاخره ساعت يازده و نيم شد. ناهارم رو خوردم و ويلن رو برداشتم و راه افتادم طرف خونه سركيس. انگار تو راه بال درآورده بودم و پرواز مي كردم. نيم ساعت بعد رسيدم و در زدم.
سركيس در و واكرد. سلام و عليك كرديم و رفتم تو. يه دقيقه نشستم. چشمهام همه جا دنبال هاسميك ميگشت كه سركيس با يه ليوان چايي اومد. كمي اين پا و اون پا كردم شايد هاسميك پيداش بشه. وقتي يه ربعي گذشت و خبري نشد از سركيس پرسيدم هاسميك كجاست؟ سرسري جواب داد كه رفته. بند دلم پاره شد. يعني چي رفته! دلم نمي خواست علني از سركيس بپرسم دلم هم داشت مثل سير و سركه مي جوشيد.
چند دقيقه كه گذشت پرسيدم كجا رفته؟ سركيس گفت چه ميدونم، يه ساعته كه رفته. دلم مي خواست كلشو بكنم با اين جواب دادنش. ده دقيقه اي صبر كردم و با خودم گفتم اگه هاسميك از اينجا رفته باشه، ديگه واسه سركيس كار نميكنم. منم ميرم.
برام عجيب بود، چطور ميشد كه يه دفعه بذاره بره كه صداي در اومد. دل تو دلم نبود. يكي محكم در ميزد. دل گريخته من و در زدن همسايه!

حالا اين سركيس هم جون ميكنه تا بره در رو واكنه! اول دمپايي شو پوشيد و بعد آروم آروم رفت طرف در. خلاصه تا در رو واكرد، جون من به لبم رسيد.
هاسميك بود. تا از سركيس پرسيد كه من اومدم يا نه، كه سركيس گفت اومده و بهش توپيد كه چثدر طول داده. بلند شدم و رفتم جلو و سلام كردم. تا منو ديد مثل گل صورتش شكفت. يه بسته دستش بود داد به سركيس و اومد طرف من و گفت خيلي وقته اومدي؟
گفتم نيم ساعتي ميشه، تو كجا بودي؟ سركيس گفت رفتي. از غصه پدرم در اومد. خنديد و گفت رفته بودم تنباكو بخرم، مگه اين پيرسگ بهت نگفت؟ گفتم نه، زورش اومد بگه رفتي خريد فقط گفت رفتي.
هاسميك يه خنده از ته دل كرد و دستم رو گرفت و روي تخت كنار خودش نشوند و گفت خيلي غصه خوردي؟ تازه فهميدم قافيه رو باختم كه زود گفتم نه زياد. كمي ناراحت شدم. گفت اي دروغگو از رنگ و روت معلومه.
ازش پرسيدم هاسميك تو چند سالته؟ گفت مي خواي چيكار؟ گفتم مي خوام بدونم. گفت هيجده سالمه. پرسيدم تو مسلمون نيستي؟ گفت نه.



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.