كمي سكوت كردم كه گفت ناراحت شدي كه من مسلمون نيستم؟ چيزي نگفتم.
سركيس صداش كرد بلند شد كه بره،بهم گفت اگه تو بخواي مسلمون ميشم.
ار حرفش حض كردم. شكر خدا اين مشكل هم حل شد. گيرم دو سال هم از من بزرگتر بود چه عيبي داشت؟ چند دقيقه بعد دوباره برگشت و نشست رو تخت و گفت تو چند سالته؟ بهش گفتم. پرسيد پدر و مادر نداري؟ گفتم نه. ديگه چيزي نگفتيم تا يه خرده گذشت. ازم پرسيد من رو دوست داري؟ مونده بودم چي بگم. به دلم رجوع كردم، ديدم دوستش دارم. بهش گفتم نميدونم هاسميك، اما از ديروز كه تو رو ديدم و باهات حرف زدم دلم مي خواد همش پيش تو باشم.
گفت خوب اين دوست داشته ديگه. گفتم آره، انگار دوستت دارم.
يه كمي صبر كرد و بعد در حاليكه يه خنده شيرين مثل قند تحويلم مي داد گفت:منو ميگيري؟ منم خنديدم و گفتم اگه تو هم منو دوست داشته باشي آره.
خيلي ذوق كرد و گفت من ميميرم برات. اما زير حرفت نزني ها.
گفتم باشه بشرطي كه تو هم وقتي من ساز ميزنم نرقصي. گفت اگه نرقصم كه سركيس از اينجا بيرونم ميكنه. ديدم راست ميگه، گفتم خب حالا كه مجبوري، برقص اما ديگه ابرو ننداز و عشوه نيا. مواظب هم باش كه ميچرخي دامنت بالا نره.
دستم رو گرفت تو دستش و نگاه پرمحبتي بهم كرد و گفت باشه. هر چي تو بگي. فقط تو رو خدا باهام عروسي كن و از اينجا منو ببر.
گفتم باشه اما حالا نه. بايد يه مدت كار كنم و يه خورده پول جمع كنم كه بتونم يه خونه اي چيزي جور كنم، بعد گفت من خودم صد تومن پول يواشكي جمع كردم، ميدمش به تو. گفتم منم اين چند ماهه صد و بيست تومن پول در آوردم اما هنوز كمه. بذار يه مدت ديگه كار كنيم شايد بتونيم پايين شهر يه جايي رو بخريم.
گفت باشه، منم ديگه پولهامو حيف و ميل نمي كنم و جوراب نايلون و آدامس و اين چيزها نمي خرم. اگه خدا بخواد تا شش ماه ديگه وضعمون خوب ميشه.
هنوز دستهام تو دستش بود كه سركيس يه سرفه كرد و ما خودمون رو جمع كرديم. كم كم مشتري ها پيداشون شد و من هم شروع كردم به ويلن زدن وقتي تمام تخت ها پرشد سركيس به هاسميك اشاره كرد كه برقصه. هاسميك هم با سر به من اشاره كرد يعني چاره ندارم. داشت خون خونم رو ميخورد اما كاري نميشد كرد و بايد تحمل مي كردم.
دو ساعتي كه گذشت يه دفعه مجلس بهم خورد و همه آروم در گوش هم مي گفتن شعبون خان اومد، شعبون خان اومد!

نميدونستم يارو كيه اما همه با ترس اسمش رو مي بردن. دو دقيقه نگذشته بو كه در واشد و سه تا جاهل كه گويا نوچه هاي شعبون خان بودن اومدن و پشت سرشون يه مرد هيكل گنده كه تو صورتش چند تا جاي زخم بود، وارد شد. سركيس زود پريد جلو و حسابي بهش عزت و احترام كرد و يه تخت رو براش خالي كردن و با نوچه هاش نشست.
من داشتم كار خودم رو ميكردم كه يكي شون بهم گفت پسر بپر يه ليوان آب خنك واسه شعبون خان بيار. نگاهي بهش كردم و گفتم اينا كار من نيست به سركيس بگو.
يه دفعه نوچه هه خواست بلند شه بياد طرف من كه شعبون خان جلوش رو گرفت. نگاهي به من كرد كه پاهام لرزيد.
سركيس تندي يه ليوان آب تو سيني برد براي شعبون خان. هاسميك اومد طرف من و با رنگ و روي پريده گفت چيكار ميكني؟ ميدوني اين كيه؟ گفتم نه گفت تو اين شهر همه از اين آدم حساب مي برن اون وقت تو اينطوري بهشون جواب ميدي؟ گفتم هر كي مي خواد باشه به من مربوط نيست.
اما حسابي ترسيده بودم. خلاصه هر طوري بود اون مجلس تموم شد و همه رفتن. موقعي كه پولم رو از سركيس گرفتم، هاسميك رو صدا كردم يه گوشه و بهش گفتم مرده شور اون رقصيدنت رو ببره، بازم كه عشوه اومدي! گفت بابا آدم كه نمي تونه با اخم و تخم برقصه.
موقع رقصيدن بايد چهار تا ادا و اطوار هم از آدم در بره ديگه. حالا بخاطر تو جاي چهار تا دو تا ادا در ميارم، خشك و خالي كه نميشه.
ديدم راست ميگه بيچاره، بهش گفتم نميشه يه لباس ديگه تنت كني و برقصي؟ اينطوري تموم جونت معلومه! گفت ميخواي چادر سرم كنم برقصم؟ با چادر چاقچور كه نميشه رقصيد. گفتم نميگم چادر سرت كن، يه چيز بلندتر بپوش گفت اين لباسهارو خود سركيس برام ميخره. مخصوصا هم دامنش رو كوتاه مي گيره كه موقع رقصيدن قشنگ باشه، تو هم اينقدر آهنگهاي قردار و رنگي نزن كه من مجبور باشم زياد قر و اطوار بيام.
اينجاي داستان كه رسيد آقاي هدايت سيگاري روشن كرد. بنظ رمي اومد كه تموم اين جريانات براش همين ديروز اتفاق افتاده. لبخندي تلخ گوشه لبهاش بود.
آره آقايي كه شما باشين چند روزي كار كردم تا شنبه كه اونجا تعطيل شد. يواشكي با هاسميك قرار گذاشتيم كه دو تايي صبح بريم بيرون شهر و ناهار رو با هم بخوريم.
سركوچشون منتظرش واستادم تا اومد. يه بقچه هم دستش بود. دو تايي يه درشكه گرفتيم و رفتيم بيرون شهر و يه جاي با صفا بساطمون رو پهن كرديم.
اون وقتها كه تهران مثل حالا نبود كه هر چي از شهر ميري بيرون بازم ساختمون باشه و يه وجب جا واسه نشستن پيدا نشه.
پات رو كه از دروازه تهران بيرون ميذاشتي، همه جا سبز و خرم و گل و گياه بود بدون دود! خلاصه دوتايي كنار يه نهر آب نشستيم و هاسميك از توي بقچه اش ميوه و آجيل درآورد و يه كتري هم داد دست من و گفت شراب نياوردم چون ميدونستم نميخوري، پاشو كتري رو آب كن و يه آتيش درست كن تا برات چايي رو علم كنم.
بهش خنديدم، درست شده بوديم مثل زن و شوهر!
آتيش كه روبراه شد و آب جوش اومد هاسميك چايي دم كرد. بعد شروع كرد به ميوه پوست كندن براي من. همونطور كه كارش رو ميكرد، ازش پرسيدم چي شد كه گذارت به خونه سركيس افتاد؟ گفت داستانش مفصله، يه وقتي برات تعريف مي كنم گفتم چه وقتي بهتر از حالا. دستهاشو پاك كرد و يه چايي براي من ريخت و گذاشت جلوم و گفت، سرگذشت منم مثل بقيه دخترهايي كه بزرگتر دلسوز بالاي سرشون نيست.
هفت هشت ساله بودم. پدرم از بس عرق و شراب خورد نميدونم چه مرضي گرفت و مرد. مادرم افتاد به كلفتي. تو خونه مردم كار مي كرد. يه روز اينجا يه روز اونجا. منم اون وسطها ميلوليدم. چند سالي گذشت. يه روز به مادرم تو خيابون راه ميرفتيم كه ماشين يه كله گنده زد به مادرم. بيچاره جا به جا تموم كرد. يارو هم گذاشت و در رفت. دستم هم به جايي بند نبود. تو خيابونها ويلون و سرگردون بودم كه اين سركيس من رو ديد و برد خونه خودش. اول ها فقط اونجا ظرفشويي و نظافت و پخت و پز ميكردم، بزرگتر كه شدم رقص و پذيرايي از مشتري هام بهش اضافه شد، همين.
گفتم تو كه گفتي سرگذشتت خيلي مفصله؟! گفت خب تو اين مدت، اتفاقهايي هم برام افتاده، يه روزي برات ميگم.
ديگه پاپي نشدم. گفت هنوز سر حرفت هستي؟ گفتم آره، فقط صبر كن كمي وضعمون خوب بشه گفت باشه، هر چي تو بخواي صبر ميكنم. گفتم فقط مواظب باش سركيس بويي نبره. گفت اون فقط فكر پول درآوردنه، حواسش به اين چيزها نيست. بعد دور و بر و نگاه كرد و گفت چه جاي خوبيه اينجا، پرنده هم پر نميزنه. فقط من و تو هستيم و صداي شر شر آب. ميخواي برات برقصم؟

گفتم نه، همون كه تو خونه سركيس ميرقصي بسه.
دستم رو گرفت تو دستش و گفت بخدا اگه زنت بشم، فقط تو رو ميخوام و برات هموني ميشم كه ميخواي، صبح كه از خواب بلند بشي، ناشتايي ت رو حاضر ميكنم و ميچينم جلوت. سر كار كه بري خونه رو مثل دسته گل ميكنم و اونقدر به در چشم ميندازم تا بياي خونه.
وقتي بياي برات حوله مي آرم تا دست و صورتت رو خشك كني و حالت جا بياد، بعد برات سفره هفت رنگ پهن ميكنم و ناهار هم اون غذايي كه دوست داري مي پزم كاري مي كنم كه دلت نياد از خونه بيرون بري.
گفتم منم نميزارم رنگت رو آفتاب هم ببينه. ديگه وقتي زنم شدي نمي خواد كلفتي كسي رو بكني و براي هر كس و ناكسي برقصي. مي شيني تو خونه و خانمي ت رو ميكني.
داشتيم از اين حرفها ميزديم كه بارون گرفت. تو دلم به هر چي ابر و بارون بي موقع س بد و بيراه گفتم و بساطمون رو جمع كرديم و راه افتاديم به طرف شهر.
يه ساعت بعد هاسميك رو رسوندم به خونه و خودم هم رفتم به كارونسرا. شب طبق معمول رفتم لاله زار.
فرداش كه رفتم خونه سركيس، هاسميك تنها بود. سركيس رفته بود بيرون خريد كنه. دوتايي نشستيم پيش هم و بي سرخر، دل داديم و قلوه گرفتيم.
از هر دري حرف زديم تا سركيس اومد. نيم ساعت بعد هم سروكله مشتري ها، تك و توك پيدا شد. منم شروع كردم نرمك نرمك ساز زدن.
كنار جايي كه من واستاده بودم، يه تخت بود كه چهار نفر روش نشسته بودن و حرف ميزدن بي اختيار به حرفهاشون گوش ميدادم. اونام يه خرده بلند حرف ميزدن و يه چيزهايي رو يواش مي گفتن، كمي كه گذشت و كلشون از شراب گرم شد، ديگه يواش حرف نميزدن و مي تونستم صداشون رو بشنوم. يه دفعه گوشهام تيز شد. صحبت سر كشتن يه نفر بود!
خوب حواسم رو جمع كردم. فهميدم كه امشب قراره اين چهار نفر پشت خونه سركيس، يه جايي قايم بشن و يه نفر رو با چاقو بكشن. دعواشون سر اين بود كه كدوم شون يارو رو بكشه و كدوم نوچه ش رو، گويا از طرف ميترسيدن كه هيچ كدوم زير بار نميرفتن. يه كم كه گذشت انگار قرارهاشون رو گذاشتن. خيلي دلم مي خواست بدونم طرف كيه تا اينكه از دهن يكي شون اسم شعبون پريد بيرون كه بقيه بهش تحكم كردن. فهميدم ميخوان كلك شعبون خان رو بكنن.
از شعبون خوشم نمي اومد اما ياد كار اون روزش افتادم كه نذاشت نوچه ش منو اذيت كنه. مونده بودم بهش بگم يا نه؟




ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.