نيم ساعتي كه گذشت، اون چهار تا، حسابشون رو كردن و رفتن. داشتم با خودم فكر ميكردم كه نكنه اينا دروغ گفته باشن يا واسه هم چسي اومده باشن و من جلوي شعبون آبروم بره. اين دفعه ديگه بهم رحم نميكنه! گفتم به من چه مربوطه. كسي كه گردن كلفت شهره بايد پيه اين چيزها رو هم به تنش بماله.
تازه خونه شلوغ شده بود كه در واشد و شعبون خان با يكي از نوچه هاش اومد تو. يه نگاهي به دور و بر كرد و رفت كه روي يه تخت بشينه. وقتي داشت از كنار من رد ميشد با اون صداي كلفت و محكمش بهم گفت خسته نباشي استاد!
ازش تشكر كردم خيلي از اين رفتارش خوشم اومد. برگشتم اين طرف كه چشمم به يكي از اون چهار نفر افتاد كه ميخواستن شعبون خان رو بكشن. دنبال شعبون خان اومده بود. ديدم ديگه نامرديه. صبر كردم تا يه ساعتي گذشت و اون يارو از خونه رفت بيرون. منم معطل نكردم و رفتم پيش شعبون خان و سلام كردم و واستادم.
جواب داد و دست كرد يه دو تومني در آورد و گرفت جلوي من كه گفتم شعبون خان واسه پول نيومدم اينجا. يه دفعه نوچه اش بلند شد و گفت دست شعبون خان بركت داره بگير و برو دنبال كارت.
شعبون خان بهش اشاره كرد كه بشينه، بعد به من گفت چي ميخواي پسر جون؟ جريان رو آروم در گوشش گفتم و رفتم سر كارم. اونام ده دقيقه يه ربع بعد بلند شدن و رفتن. خيالم راحت شد كه كاري رو كه از دستم بر مي اومد انجام دادم.
اينجاي سرگذشت كه رسيديم، آقاي هدايت نگاهي به من كرد و گفت بهزاد جون، تو اين دنيا از آدمها فقط خوبي مي مونه ويه بدي. يه ياد نيك و يه ياد زشت. بعد بلند شد و رفت از گنجه ويولن ش رو درآورد و شروع كرد به كوك كردن و گفت اين همون آهنگي كه اولين شب تو لاله زار، جلوي مردم زدم. حالا واسه تو ميزنم. شايد بعد از اينكه شنيدي يه يادي از رضا خدابيامرز بكني. روحش شاد.
بعد ويلن رو گذاشت زير چونه اش و آرشه رو كشيد روي سيم ها كه ناله ساز بلند شد اما واقعا قشنگ ويلن ميزد. هم اون قشنگ ميزد و هم آهنگ بسيار زيبا و سوزناكي بود رفتم تو خودم. نميدونستم الان تو دوره سركيس و هاسميك و شعبون و رضا هستم يا تو زمان فرنوش و فريبا و كاوه!
داشتم از موسيقي لذت مي بردم كه صداي هق هق گريه هدايت با ساز همراه شد. دلم نمي خواست كه اين قطعه موسيقي رو از دست بدم اما ديدن گريه يك پيرمرد تنها و گويا دل شكسته هم دلي مي خواست كه من نداشتم.
بلند شدم و با يه خداحافظي زير لب از اتاق بيرون اومدم.

نزديك ظهر بود كه رسيدم خونه، طبق معمول دو تا تخم مرغ درست كردم و خوردم گفتم يه چرتي بزنم و عصر يه سر به فرنوش بزنم.
دراز كشيدم و رفتم تو فكر آقاي هدايت. بيچاره خيلي بدبختي كشيده بود. به خودم و زندگيم اميدوار شدم. كم كم چشمهام گرم شد.
نفهميدم چه صدايي تو خيابون اومد كه از خواب پريدم. هوا تاريك شده بود. چراغ رو روشن كردم و نشستم. اتاق سرد شده بود اما حال اينكه بخاري رو روشن كنم نداشتم. ساعت رو نگاه كردم. پنج بود. بلند شدم و رفتم حموم.
كمي حالم بهتر شد. داشتم لباس ميپوشيدم كه در زدن. پرسيدم كيه؟
كاوه – منم، وا كن.
-
صبركن يه چيزي تنم كنم، لختم.
كاوه –همين شرم و حيات دل منو برده!
-
گم شو! يكي از اونجا رد ميشه و ميشنوه زشته.
كاوه – از خدا پنهون نيست، چرا از خلق خدا پنهون كنيم؟ واكن اين در بي صاحاب رو
با خنده در رو واكردم.
كاوه – به به شادوماد. ببينم كف پاهاتو خوب سنگ پا كشيدي؟ آقاي ستايش گفته از دامادي كه كف پاش مثل پاي شتر كثيف و پينه بسته باشه خوشش نمي آد.
-
بيا تو دم در اين قدر چرت و پرت نگو آبروم رو جلو همه بردي!
اومد تو رفت سر كتري رو بخاري.
كاوه –اه چايي ت چرا براه نيست؟
كتري رو آب كردم و بخاري رو روشن.
كاوه – مژده مژده!
-
چه خبر شده باز؟
كاوه – مادر زنت ميخواد تو رو ببينه! بلند شو، يالله!
-
مگه از خارج برگشته؟
كاوه – بعله، خيلي هم دلش مي خواد تو رو ببينه.
-
كي؟ كجا؟
كاوه – همين الان، رو تخت مرده شور خونه!
-
لال بشي پسر راستي برگشته؟
كاوه – فعلا نه، هنوز براي زندگي وقت داري.
-
گفتم! اون حالا حالاها نمياد. داره كار اقامتش رو درست ميكنه.
كاوه – جدي برات يه مژده دارم.
-
گم شو!
كاوه – امشب دعوت داريم، خونه ژاله.
-
از بس شوخي ميكني آدم هيچكدوم از حرفهاتو باور نميكنه.
كاوه – جان بهزاد راست ميگم ژاله و فرنوش و چند تا از دوستهاي دانشكدشون رو دعوت كردن خونه ژاله اينها منم فرستادن دنبال تو پاشو كم كم حاضر شو بريم.
-
جون من راست ميگي؟
كاوه – تو تا حالا از من دروغ شنيدي؟
-
اصلاً خوب شد حموم كردم ها!
كاوه – بپوش بريم. بخاري رو يادت نره خاموش كني.
-
حالا زود نيست؟
كاوه- چه زودي داره؟ مهموني ساعت پنج بوده، الان پنج و نيمه، تا برسيم اونجا ميشه شش.

بلند شدم و لباس پوشيدم و گفتم:
-بريم دنبال فريبا، گناه داره، تنهاس. راستي حال مادرش چطوره؟
كاوه – الحمدلله خراب!
-كاوه!
كاوه – يعني شكر خدا خراب!
-زبونت لال شه.
كاوه – خب حرفم رو عوض كردم ديگه!
-بيسواد كلمه خراب رو بايد عوض ميكردي. حالا بريم دنبال فريبا يا نه؟
كاوه – نه بابا اون طفل معصوم الان دل و دماغ نداره كه بياد مهموني.
-بگو نميخوام با خودم ببرمش كه نفهمه تو چه ابليسي هستي! ميخواي اونجا راحت باشي بي مزاحم!
كاوه-بفرماييد بريم الهه پاكي! دير ميشه!
سوار ماشين شديم و حركت كرديم تو راه بهش گفتم:
-دست خالي ميريم بد نيست؟ كاشكي يه گلي چيزي مي خريديم.
كاوه – من نمي فهمم! پسر اوناسيس اينقدر كه تو ولخرجي مي كني، نميكنه! گل چيه؟
-راست ميگن آدم هر چي پولدارتر ميشه، خسيس تر ميشه ها!
كاوه – اصلا من حاج جبار! خونه دختر خاله من مگه نيست؟ نميخواد چيزي بخريم.
-به جهنم.
ده دقيقه بعد رسيديم و پياده شديم.
كاوه – بهزاد، رفتيم تو كفشهاتو در نياري ها!
-بخدا كاوه يه چيزي بهت ميگم ها!
در زديم و رفتيم تو خونه. خونه ژاله، خونه خاله كاوه هم يه خونه خيلي بزرگ بود.
-كاوه، انگار پولدار شدن هم اپيدمي يه! يكي كه تو فاميل پولدار ميشه، به بقيه هم سرايت ميكنه و پولدار ميشن!
كاوه – آره، من در اين مورد خيلي مطالعه كردم. درسته. مثل بدبختي ميمونه مثلا خودت. تو كه بدبختي تمام دور و وري هات رو هم بيچاره مي كني!
-شد من يه چيزي بگم تو زود جواب ندي؟
كاوه – بريم تو بابا. حالا همه فكر ميكنن اينجا واستاديم با هم ماچ و بوسه بازي مي كنيم.
داشتيم مي خنديديم كه در راهرو واشد و فرنوش و ژاله به استقبالمون اومدن.
ژاله – خوب شما دو تا جورتون جوره مثل ليلي و مجنون مي مونيد دو تايي اينجا چيكار مي كنين؟
كاوه – بيا! نگفتم؟
بعد رو كرد به ژاله و فرنوش و گفت:
-تقصير من نيست بخدا! اين بي حياي خير نديده تو تاريكي پريد و منو ماچ كرد.
همه زديم زير خنده و با هم رفتيم تو.
فرنوش – حالت چطوره بهزاد؟ چرا اينقدر دير كردي؟
-كاوه تازه ساعت پنج و نيم بود كه اومد دنبال من تا حاضر شدم شش شد.
فرنوش – صبح كجا بودي؟





ادامه دارد...



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.