تازه همه فهميدن نيم ساعته كه كاوه مسخرشون كرده!
تو همين موقع سودابه با يه فنجون قهوه از آشپزخونه اومده بود بيرون.
سودابه – چاخان ميكردي كاوه؟
كاوه – نه، اون كچله رو راست مي گفتم!
زهره – تو رو خدا دروغ بود اينا كه گفتي؟ داشتم سكته ميكردم.
سودابه – از كجا فهميدي كه خواستگار قبلي من كچل بود و مهندس؟
كاوه – خب اكثر كسايي كه وقت زدن گرفتنشون ميشه تو سني هستن كه معمولا مردها كچل ن!
امروزه روز هم از هر ده نفر نه نفرشون ليسانس گرفتن بيكار دارن ول ميگردن و دلشون خوشه كه بهشون ميگن مهندس.
همه دوباره خنديدن.
سودابه – بلا بگيري پسر! چقدرم جدي بود.
كاوه – همين شماها آدم هاي ساده هستين كه پس فردا داستان زندگيتون رو تو صفحه بر سر دوراهي مجله ها مي نويسن ديگه!
بعد اومد طرف من و فرنوش و گفت:
-خوب فال براشون گرفتم؟
-خوب امشب آتيش سوزوندي طفلك نزديك بود گريه ش بگيره.
كاوه – فال مفت و مجاني همينه ديگه راستي فرنوش خانم مادرتون به سلامتي كي از خارج برميگردن؟
فرنوش – اينم يه نمايش ديگه س كاوه خان؟
كاوه – خير از جوونيم نبينم اگه واسه شما نمايش بازي كنم، همينطوري پرسيدم.
فرنوش خنديد و گفت:
-مادرم منتظره تا كار اقامتش درست بشه، اونوقت بياد.
كاوه – يه پيشنهاد براشون دارم موقع برگشتن بفرماييد كه بجاي هواپيما با يكي از اين كشتي هاي بزرگ مسافرتي بيان ايران. ميگن سفر باهاشون خيلي لذت بخشه.
فرنوش – آخه اونا خيلي طول ميكشه تا برسه ايران.
كاوه – مهم نيست. عوضش برنامه هايي كه در طول مسافرت دارن خيلي جالب و تماشايي يه!
فرنوش – حالا اگه تلفن زد ايران بهش ميگم شايد خواست با كشتي بياد.
در همين موقع ژاله، فرنوش رو صدا كرد، فرنوش هم از ما عذرخواهي كرد و رفت. وقتي تنها شديم به كاوه گفتم:
-تو به اومدن مامان فرنوش چيكار داري كه پيشنهاد بيخودي ميدي؟
من همش خداخدا ميكنم كه مادرش زودتر از مسافرت برگرده كه تكليف ما روشن بشه. همينطوريش معلوم نيست كي برگرده ايران.
دل تو دل من نيست تا اون بياد. اونوقت تو ميگي با كشتي مسافرتي بياد كه يه ماه هم اونطوري طول بكشه تا برسه ايران؟
ديوونه شدي پسر؟!
خيلي خونسرد رفت و يه ليوان نوشابه از روي ميز براي خودش آورد و يكي هم براي من. يه خورده ازش خورد و بعد گفت:
-تو حاليت نيست. من صلاح ت رو مي خوام!
اگه با كشتي بياد ممكنه اصلاً پاش به ايران نرسه.
اگه خدا بخواد شايد كشتي ش مثل كشتي تايتانيك از وسط بشكنه و غرق بشه! اونوقت هم خيال تو راحت ميشه و هم خيال آقاي ستايش و هم خيال من.
در حالي كه مي خنديدم گفتم:
-خدانكنه، عجب آدم خبيثي هستي تو!
كاوه_ آره، از خنده ت معلومه! خدا از دلت بشنوه! راستي بهزاد، جريان فريبا رو به ژاله نگي ها.
-چرا ميترسي كتكت بزنه؟
كاوه – نه بابا، اين ژاله در عالم خيال، من رو شوهر خودش مي بينه با سه چهار تا بچه قد و نيم قد دور و برمون! بفهمه شربه پا ميكنه. ميره به مامانش ميگه و اونهم صاف ميزاره كف دست مامان من. اون موقع ديگه بايد اسباب م رو جمع كنم و بيام تو اتاق تو با هم زندگي كنيم!
-مگه ژاله چه عيبي داره؟ ديده شناخته س. دختر خوبي هم هست.
كاوه – آره، اما مثل خواهر من مي مونه. از بچگي با هم بزرگ شديم. يه بار ديگه كه بهت گفته بودم.
در همين موقع، دخترها كاوه رو صدا كردن. كاوه هم رفت پيش اونها. فرنوش هم بطرف من اومد و گفت:
-بهزاد بريم تو حياط كمي با هم قدم بزنيم؟
-حوصله ات سر رفته؟

فرنوش – نه وقتي تو كنارم باشي هيچوقت حوصله ام سر نميره! اما دلم مي خواد الان با تو تنها باشم.
خنديدم و دوتايي با هم به حياط رفتيم. هوا سرد بود و برف شروع به باريدن كرده بود.
فرنوش – اونقدر خوشم مياد زير برف قدم بزنم.
خنديدم.
فرنوش – چرا خنديدي؟
-ياد يه چيزي افتادم، اين حرف رو يه بار كاوه هم به من گفت. ميدوني اين يكي از علايق پولدارهاست.
فرنوش – تو دوست نداري زير برف راه بري و قدم بزني؟
-اگه يه روز پولدار شدم، اين رو جزو برنامه روزانه ام تو زمستون قرار ميدم.
فرنوش – ميدوني دوستام در مورد تو چي مي گفتن؟
-حتما گفتن عجب آدم سرديه!
فرنوش – نه، ميگفتن خيلي سنگين و با وقاره.
نگاهي بهش كردم و خنديدم بعد پرسيدم:
-در مورد من با مادرت صحبت كردي؟
فرنوش – اونطوري هنوز نه.
-چطوري هنوز نه؟
فرنوش – آخه پشت تلفن كه نميشه حرف زد. تازه مامانم كه تو رو نديده. اون بايد تو رو ببينه بعد حتما موافقت ميكنه كه باهات ازدواج كنم.
بعد در حاليكه مي خنديد گفت:
-اين قد بلند و صورت جذاب و چشم و ابرويي كه تو داري حتما دهن مامانم رو مي بنده و قبول مي كنه.
-خوب بلدي با اين حرفها گولم بزني ها!
فرنوش – بهت راست گفتم بهزاد. اينا كه گفتم بعلاوه روح پاك و بزرگت. همين ها رو ديدم كه عاشقت شدم.
-ميخواي منم ازت تعريف كنم؟ نه! من هيچ چيز رو نميگم و تمام عشق به تو رو تو قلبم نگه ميدارم.
فرنوش – تعريف از اين بهتر نميشه.
-فقط كمي ميترسم، ميترسم يه وقت مامانت با ازدواج ما مخالفت كنه.
فرنوش- نه، به اين چيزها فكر نكن. تو مامانم رو نمي شناسي. زن بدي نيست.
-ميدونم. فقط كمي دلم شور ميزنه.
فرنشو – راستي يادم باشه وقتي مامان زنگ زد بهش بگم اگه خواست با اين كشتي هاي تفريحي مسافرتي كه كاوه ميگفت برگرده ايران.
داشتم از خنده مي تركيدم. از خودم خجالت كشيدم و دو تا فحش نثار كاوه كردم و گفتم:
-اونا خوب نيست. مسافرت باهاشون خيلي طول ميكشه. من دلم مي خواد كه مادرت زودتر از خارج برگرده كه باهاش صحبت كنيم و اگه خدا بخواد زودتر ازدواج كنيم.
فرنوش – اونطوري هم بد نيست. دوران نامزدي مون بيشتر طول ميكشه.
اومدم يه چيزي به فرنوش بگم كه يه دفعه از بالاي بالكن طبقه بالا صداي خنده شنيدم. سرمون رو بلند كرديم ديديم كاوه با بقيه دخترها و پسرها اونجا واستادن و دارن من و فرنوش رو نگاه ميكنن و مي خندن. تا ديديمشون همگي برامون آهنگ مبارك باد رو خوندن. هم يه حال خوبي بهمون دست داد و هم خجالت كشيديم.

كاوه – مجنون بيا تو. مي خواهيم شاه وزير بازي كنيم. شايد بخت بهت رو كرد و يه دفعه تو عمره شاه شدي. اونوقت ديگه حكم ت همه جا جاريه.
-چشم، شما برين ما هم الان مي آييم.
كاوه – نميشه، بايد همين الان بيايين تو خونه. پدر فرنوش خانم تلفن زده و به من سفارش كرده كه مواظب دخترش باشم. گفته بپا اين بهزاد ديو سيرت، بچه ام رو گول نزنه!
همگي زدن زير خنده اونقدر خجالت كشيدم، كه داشتم آب مي شدم.
كاوه – حالا مياي تو يا بازم بگم؟!
-اومدم، تو حرف نزن، من اومدم تو!
وقتي دوباره همه تو سالن جمع شدن، كاوه يه قوطي كبريت رو علامت گذاشت و شروع كرد به بازي شاه وزير.
كاوه – همه كبريت رو ميندازيم بالا وقتي افتاد زمين اگر با طرف باريكش بود ة اون شاهه، هرچي گفت بايد اجرا بشه. هر كسي هم كه اون يكي طرف كبريت بهش افتاد، دزده.
همه كبريت رو انداختن تا خود كاوه شاه شد و يه دختر به اسم شبنم دزد شد.
كاوه – اول بگو چرا دزدي كردي؟



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.