شبنم – وا! من كي دزدي كردم؟
كاوه – انكار مي كني؟ جلاد، شكنجه! زود ازش اقرار بگيرين.
فرنوش – اينجا جلاد نداريم كه!
كاوه – مگه خالتون امشب تشريف نياوردن اينجا؟
-كاوه خجالت بكش.
همه قاه قاه خنديدن.
فرنوش – خيلي ممنون كاوه خان! يعني خاله من جلاده؟
كاوه – ببخشيد منظورم پسرخالتون بود! در هر صورت يكي بايد جلاد بشه.
شبنم – بابا خودم اعتراف مي كنم، جلاد مي خواهيم چيكار؟
كاوه – خب، حالا بگو چرا دزدي كردي؟
شبنم – احتياج مادي داشتم.
كاوه – مجازات شما اينه كه پنج ليوان آب پشت سر هم بخوري.
شبنم – پنج تا! ! من يه ليوان آب هم بزور ميتونم بخورم و خودم رو نگه دارم كه بيرون نرم.
-قربانت گردم كمي تخفيف بدين.
كاوه – خودت هم بيا جلو. تو كار شاه دخالت كردي! مجازات تو اينه كه بيس تا تخم مرغ نيمرو بخوري.
-عجب شاه ظالمي!
در همين موقع صداي زنگ موبايل اومد.

كاوه – ساكت موبايل شاه زنگ زد.
يكي دو دقيقه با تلفن حرف زد و بعد گفت:
-رعاياي من حيف كه بايد برم. گويا گوشه اي از مملكت سر به شورش گذاشته اند. بايد بريم و صدايشان را در نطفه خفه كنيم! اگر عمري به دنيا بود در بازگشت پنج ليوان آب رو بخورد شبنم خانم خواهيم داد!
بعد به من اشاره كرد كه بريم. فرنوش پرسيد چي شده كه كاوه گفت مادر يكي از دوستامون حالش بده.
از همه خداحافظي كرديم. همه ناراحت و پكر بودن كه ماها مجبور بوديم بريم. از خونه كه بيرون اومديم پرسيدم:
-چي شد كاوه؟
كاوه – مادر زن به اين ميگن ها! آفرين واقعا آفرين! مادر زن فهميده ايه!
همونطور نگاهش كردم از حرفهاش سر در نمي آوردم.
كاوه – ببين بهزاد، اون مادر زني خوبه كه قبل از عروسي دختر بميره.
-معلوم هست چي ميگي؟ زده به كله ات؟
كاوه – بهترين جاي بهشت زهرا براش يه قبر دو نبش مي خرم. يه سنگ قبر براش ميدم بندازن خودش حظ كنه! ميدم روش بنويسن تاريخ تولد: فلان. تاريخ فوت: بسيار بموقع.
فقط نگاهش ميكردم. داشت سوار ماشين مي شد و اين چيزها رو برا خودش مي گفت:
كاوه – ميدم زيرش اين شعر رو بنويسن:
مادر زن من رفتي به وقتش بگذشته ز من روزهاي سختش
نام تو بود هميشه در ياد چون قبل عروسي رفتي تو بر باد
ختم ت بگيرم چه آبرو مند داماد توام كاوه برومند.
از حرفهاش خندم گرفته بود. بهش گفتم:
-اين شعرها رو كجا ياد گرفتي؟
كاوه – خودم گفتم.
-طبع شعرت هم گل كرده! حالا اين يكي رو واسه كي گفتي؟
كاوه – براي مادر فريبا خانم. خدابيامرز نيم ساعت پيش فوت كرد.
-مادر فريبا مرد؟ راست ميگي؟ بيچاره! فريبا بود زنگ زد؟
كاوه – آره طفلك خيلي ناراحت بود و همش گريه مي كرد.
تازه متوجه حرفهاش شدم كه يه دقيقه پيش ميگفت شدم.
-كاوه، مرده شور تو ببرن. تو چقدر سنگ دل و بي احساسي. اون بيچاره مرده و تو اون حرفها رو ميزدي و براش شعر مي گفتي؟ از خودت خجالت بكش. واقعاً فكر ميكني آدمي؟
كاوه – مگه چي گفتم؟
-همون ها كه گفتي.
كاوه – بده مي خوام براش ختم بگيرم؟ بده مي خوام قبر بخرم؟ بده براش ميخوام يه سنگ قبر خوب سفارش بدم؟ ميدوني سنگ قبر چنده؟
-اينها بد نيست اما اون شعر چي؟
كاوه – استعداد شعر داشتن كه دست خودم نيست. يه دفعه شعر مياد.
-منظورم اينه كه تو خوشحالي از اينكه مادر فريبا مرده؟
كاوه – تو بدت مي آد الان بهت خبر بدن مادر فرنوش مرده؟
-آره بدم مياد. دلم نمي خواد مادر كسي كه دوستش دارم و مي خوام باهاش ازدواج كنم بميره.
كاوه – بسيار خوب. منم برات دعا مي كنم كه تا اخر عمرت هر روز دو سه ساعتي چهره دوست داشتني مادر زنت رو ببيني! ايشالله وقتي هم مردي، تو اون دنيا با روح مادر زنت محشور بشي.
واقعا باعث خوشحالي يه كه يه داماد اينقدر به مادر زنش علاقه داره! قابل تقديره!
خندم گرفت و گفتم:
-اون طوري كه ديگه نه! روزي دو سه ساعت كه نميشه آدم مادر زنش رو ببينه.
كاوه – بدبخت! بعد از ازدواج ماهي دو سه دقيقه اش هم درد آوره! ! !

دوباره خندم گرفت و گفتم:
-حالا حركت كن، اون طفلك الان اونجا تنهاس.
كاوه – پس نتيجه چي شد؟ همون كه من گفتم؟
-واقعاً تو ديگه چه موجودي هستي؟
كاوه – يه موجود ديو سيرت و پليد با ايده هاي جالب و دوست داشتني.
حركت كرديم.
كاوه – احساس مي كنم كه تو ته دلت به من حسوديت ميشه. قربون خدا برم. نه مادر زن دارم نه پدر زن و نه رقيب! عوضش تو همه اينا رو داري! وضعت خيلي خوبه ها!
-طفلك فريبا چه حالي داره.
كاوه – باور كن تو من نيستي بفهمي كه من چه حالي دارم.
اينو گفت و يه لبخند شيطاني زد!
-حالا ابليس كيه؟
كاوه – من
خندم گرفت.
كاوه – بابا تا اونجا كه تونستم كمك شون كردم. تو بهترين بيمارستان بستريش كردم. حالا هم مواظب دخترشم و نمي ذارم آب تو دلش تكون بخوره. ديگه مردن كه دست من نيست! ابليس هم هستم ولي آدمكش نيستم.
عمر اون خدا بيامرز تا همين قدر بوده. منكه نكشتمش.
حالا يه شوخي كردم. جدي كه نگفتم. اينا رو گفتم يه خورده بخنديم دلمون واشه!
-اگه فريبا بفهمه واسه مادرش شعر گفتي؟
كاوه – حالا نري دهن لقي كني و چيزي بهش بگي ها.
شوخي كردم ديوونه وگرنه تو خودت ميدوني كه جون من بود و جون مادر زنم! از چشمهام بيشتر دوستش داشتم! خبر مردنش رو كه شنيدم، به جون تو تمام چيزهاي دنيا رو انگار ريختن تو دل من!
-حتما تمام خوشي هاي دنيا رو؟
كاوه با خنده گفت:
-خاك تو گور بد ذات بي شرم ت كنن! ميگم به جون تو!
- به جون عمه ات!
كاوه – به جون عمه ام راست ميگم. تازه ما چند وقت ديگه دكتر ميشيم. دكتر كه نبايد دل نازك باشه.
-من تا حالا دكتري نديدم كه مريضش بميره و اون شعر بخونه و شادي كنه!
كاوه – اين دكتر فرق ميكنه. اين يكي متخصص شادي و نشاطه! داروهايي هم كه تجويز ميكنه، رقص و آواز و خنده اس! دكترش قرطي يه! ساز زنه ضربي يه!
ميخوام يه مطب سر چهار راه سيروس واز كنم! اسمش رو هم ميذارم "مطب شادماني " هره كره درماني زير نظر دكتر كاوه برومند! متخصص قر و قنبيله و اطوار! لطفا با بشكن وارد شويد.
اصلا تو چيكار به كار من داري؟
هر وقت مادر زن خودت مرد، تا يكسال سياه بپوش و صورتت رو اصلاح نكن و بشين سر قبرش هي اشك بريز!
اصلا ميدوني چيه؟ من مي خوام تخصصم تو رشته مفاصل بگيرم! هر كي بياد پيشم و مثلاً بگه آقاي دكتر كمرم درد ميكنه، دو تا نرمش قر كمر بهش ميدم در جا خوب ميشه.
-جون به جونت كنن ذاتا رقاصي!
كاوه – تازه فهميدي؟ نيگاه كن!
شروع كرد پشت فرمون خودش رو تكون دادن رقصيدن و بعد گفت:
-خوبه؟ دوست دارم اينطوري باشم. اصلا من عمر و عاص!
-باشه عيبي نداره. بشرطي كه همين ها رو جلوي فريبا هم بگي ها!
كاوه – باز من يه چيزي گفتم و تو ازش بل بگير!



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.