ديگه رسيده بوديم. نزديك بيمارستان پارك كرديم و رفتيم تو. فريبا، كنار سالن انتظار، روي يه نيمكت نشسته بود و آروم گريه ميكرد. دوتايي رفتيم پيشش و آروم تسليت گفتيم و واستاديم. تا صداي ما رو شنيد، سرش رو بلند كرد و گفت:
-يه ساعت قبل از اينكه تموم كنه، چشماشو باز كرد و منو صدا كرد. رفتم بالا سرش و بوسيدمش. موهاشو ناز كردم. بهش آب دادم. نگاهم كرد و بهم خنديد. بعد يه قطره اشك از گوشه چشماش آروم سر خورد و اومد پايين. اشكش رو پاك كردم و گفتم مامان چرا گريه مي كني؟ گفت دلم نمي خواد تو دختر خوب و نازم رو تنها بذارم و برم، اما چيكار ميشه كرد؟
گفتم: مامان دكترها گفتن حالتون خوب ميشه. ببين چه بيمارستان خوبي آوردمت! دو تا جوون خوب و مهربون بهم كمك كردن.
گفت خدا بهشون عوض بده، كجان؟
گفتم الان اينجا نيستن. مي آن، شايد نيم ساعت، يه ساعت ديگه بيان. گفت شايد من نتونستم ببينمشون. از قول من ازشون تشكر كن و بهشون بگو اگه مردم، فريبا رو اول به خدا بعد به شماها مي سپارم. من كه كاري از دستم بر نمي آد تا محبتشون رو جبران كنم اما پيش جدم زهرا براشون دعا مي كنم و دامن ش رو ول نمي كنم تا مرادشون رو بده. بهشون بگو انشالله دست توي خاكستر بكنن، طلا و جواهربيرون بيارن به حق آبروي زهرا. اينا رو مي گفت و گريه مي كرد. گفتم مامان شما نبايد خودت رو ناراحت كني. برات خوب نيست.
گفت ديگه ناراحت نيستم. آقا مرادم رو داد! بهشون بگو بچه ام رو دستتون سپرده تا روز محشر از خجالتتون در بيام!
اينجا كه رسيد، سرش رو انداخت پايين. رفتم براش آب آوردم. فريبا طفلك به هق هق افتاده بود. كمي آب خورد و اشكهاشو پاك كرد و گفت:
-بعدش بهم گفت بيا دخترم، بيا سرت رو بذار تو دامنم. ميخوام مثل بچه گي هات اون موهاي قشنگت رو ناز كنم و برات لالايي بخونم تا خوابت ببره. بميرم برات از اون زندگي به كجا رسيدي! بيا دخترم، پشت تختم رو بلند كن. ميخوام بغلت كنم.
رفتم و پشت تختش رو بلند كردم و بعد سرم رو گذاشتم رو پاهاش. داشت نازم ميكرد. مثل بچگي هام. چشمهامو بسته بودم و فكر ميكردم كه يه دختر بچه ام و همه چيز مثل اون موقع هاست و پدرم هنوز زنده اس و توخونه بزرگ خودمونيم و هيچ غصه اي ندارم و مامانم داره برام لالايي ميخونه كه خوابم ببره.
يه دفعه ديدم كه ديگه دست مامانم حركت نمي كنه! سرم رو بلند كردم. چشمهاش بسته شده بود و يه لبخند محو روي لباش بود. صداش كردم. تكونش دادم اما ديگه هيچي نگفت!
دوباره زار زار شروع به گريه كرد. گريه ام گرفته بود. از بغض نميتونستم حرف بزنم. گفتم كاوه خوددارتره، بهش بگم كمي فريبا رو آروم كنه. برگشتم كه بهش اشاره كنم ديدم همينجور اشك از چشمهاش مي آد پايين.
از تو جيبم دستمالم رو بهش دادم و از بيمارستان اومدم بيرون. كوچه خلوت بود و ميتونستم راحت بحال اين دختر و روزگارش گريه كنم.
رفتم قسمت اطلاعات. معلوم شد كه جنازه رو به سردخونه بردن. ازشون خواستم كه يه اتاق ديگه به ما بدن كه تا صبح فريبا بتونه كمي بخوابه.
همراهي كردن و علاوه بر اتاق، دكتر كشيك يه آرام بخش هم به فريبا داد و با كاوه برديمش تو اتاق بزور روي تخت خوابونديمش. طفلك خيلي ناراحت بود. گريه امونش نمي داد اما بلاخره تسليم آرام بخش شد و خوابيد.
من و كاوه هم روي مبل نشستيم. هر كدوم تو دنياي خودمون بوديم. يه ساعتي هيچكدوم حرف نزديم. يه دفعه فريبا از خواب پريد و داد زد كاوه! ! !
كاوه رفت كنار تختش و گفت:
-چيه فريبا خانم. من اينجام. خيالت راحت باشه.
فريبا كه چشمش به كاوه افتاد كمي آروم شد و دوباره زد زير گريه و گفت:
-كجا بردن مامانم رو؟
كاوه – بخواب فريبا خانم. اون الان جاش خيلي از منو تو بهتره. بخواب!
انگار مسكني كه بهش داده بودن خيلي قوي بود كه دوباره از حال رفت.
-نفهميدي چي بهش دادن؟
كاوه – ديازپام 10 ميلي. آرومش ميكنه.
اومد كنار من نشست.
-كاوه، من يه فكرهايي كردم.
كاوه – در مورد چي؟
-فريبا!
كاوه خب
-بالاي اتاق من، طبقه اوب. دو تا اتاق و آشپزخونه و حموم و دستشويي يه كه خالي شده. مستآجرش رفته. چطوره بگيرمش واسه فريبا. نميتونيم كه ولش كنيم و بريم. اجاره اش رو هم من يه جوري درست مي كنم، زياد نيست. يه خورده كه صرف جويي كنم جور ميشه. هم پيش خودمه و حواسم بهش هست، هم شايد وادارش كنم بره دنبال درس ش.

كاوه – ببخشيد، شما ديگه تو چي مي خواي صرفه جويي كني؟ حتماً جاي خود تخم مرغ، پوست تخم مرغ رو با نون مي خواي بخوري؟!
-نه بابا، وضع من اون طوري ها هم بد نيست. يه كاريش مي كنم.
كاوه دولاشد و منو ماچ كرد و گفت:
-مي دونم خيلي مردي. مي دونم با معرفتي. مي دونم دلت درياست. اما ناسلامتي منم رفيق تو ام. تنه ت هم كه به تنه من خورده باشه، بايد كمي از اخلاقت رو گرفته باشم يا نه؟ همون دو تا اتاق رو كه گفتي خيلي عاليه. فريبا اگه پيش تو باشه خيال من هم راحت تره تا ببينم خدا چي مي خواد؟
-كاوه، اون چيزا كه گفتي شوخي بود، حالا راستش رو بگو ازش خوشت اومده؟
كاوه نگاهي به صورت فريبا كه خيلي معصومانه در خواب بود كرد و گفت:
-آره، اما حسابي بايد فكر كنم، تازه خودش هم بايد راضي باشه. اينا يه طرف، پدر و مادرم هم يه طرف. اخلاقشون رو كه ميدوني؟ مادرم واسه من يه صندوق دختر سوا كرده گذاشته كنار! حالا اگه برم و بهش بگم مي خوام يه دختر رو بگيرم كه هيچكس رو نداره، وامصيبتا.
-خدا بزرگه. دنيا رو چه ديدي؟ شايد قسمت تو هم فريبا بود و زبون پدر و مادرت بسته شد. تو اول بايد سبك سنگين كني و ببيني واقعاً دوستش داري؟ بقيه چيزها درست ميشه.
كاوه - بيا يه كاري كنيم بهزاد!
-چيكار؟
كاوه – بيا جاها رو عوض كنيم! فريبا رو تو بگير كه مثل اون بي كس و كاري! جوره جورين با هم. منم ميرم خواستگاري فرنوش. مامانش هم كه ثروت بابام رو ببينه ديگه لال ميشه. اونوقت بعدش جاها رو عوض مي كنيم! چطوره؟
-مثل بقيه ايده هات، مزخرف!
كاوه موبايلشو در آورد و به خونه شون زنگ زد و گفت كه شب نمي آد خونه. منم بلند شدم و از تلفن بيرون يه زنگ به يكي از بچه ها ي دانشكده زدم و بهش گفتم كه فردا اگه ميتوني با چند تا از بچه ها بيان بهشت زهرا. گفتم مادر يكي از دوستان فوت كرده و كسي رو نداره خدا بيامرز. بعد برگشتم تو اتاق.
كاوه – بيا بگير بخواب. فردا كلي كار داريم.
-تو بخواب من خوابم نمي آد. ناراحتم.
كاوه – مگه عمه ات مرده كه ناراحتي؟
بگير بخواب پسر، مادر يكي ديگه مرده، تو ناراحتي؟
-تو ديگه چه جور آدمي هستي؟ نه به اون گريه كردنت، نه به اين حرفات!
كاوه – گريه هامو كردم حالام خوابم مياد. فردا بايد جون داشته باشم كه دوباره گريه زاري كنم يا نه؟
-من خوابم نمي آد.
كاوه – به درك! من كه خوابيدم. آن! آن!

ينو گفت و چمباتمه زد رو مبل و چشمهاشو بسته و گفت:
-بهزاد، تا من يه چرت ميزنم، تو يه خرده گريه زاري كن كه حوصله ات سر نره! جاي منم واسه شادي اون مرحوم دو تا فاتحه بخون تا من بيدار شم.
بعد چشمهاشو باز كرد و گفت:
-فاتحه نخونده نخوابي ها! صبح بلند شدم از خود اون مرحوم مي پرسم، فاتحه به روحش نرسيده باشه از صبحونه خبري نيست.
سرش رو گذاشت رو دستش و دو دقيقه نگذشته بود كه خوابش برد! ديدم منم اگه نخوابم فردا از حال ميرم. تا چشمهامو بستم خوابم برد.
صبح پرستار بيدارمون كرد.
دوتايي دست و صورتي شستيم و رفتيم پايين و صبحونه خورديم.
وقتي به اتاق برگشتيم فريبا بيدار شده بود و روي تخت نشسته بود.
دوتايي سلام كرديم.
بهمون يه لبخند زد كه من گفتم:
-خدا رحمت كنه مادرتون رو
تا اينو گفتم زد زير گريه! كاوه اومد بغل من و آروم در گوشم گفت:
-پسر بيكاري؟ تازه يادش رفته بود ها!
بعد رفت كنار تخت فريبا و گفت:
-شما بايد به فكر خودتونم باشين مريض ميشين ها!
فريبا اشكهاشو پاك كرد و گفت:
-ديشب حتما بهتون خيلي سخت گذشته، بايد ببخشيد كاش رفته بودين خونه. 


ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.