كاوه – صبحونه كه نخوردين؟
فريبا – نه اشتها ندارم.
-اينطوري كه نميشه. ضعف مي گيرتتون. خدا نكرده مريض مي شين. اينطوري مادرتون هم راضي نيست.
تا اسم مادرش رو شنيد دوباره زد زير گريه. كاوه يه چپ چپ به من نگاه كرد و آروم بهم گفت:
-كرم داري؟ حالا بايد ماهام پا به پاش گريه كنيم!
بعد به فريبا گفت:
-اگه شما گريه كنين، ماهام ناراحت مي شيم ها!
-بذار گريه كنن، سبك ميشن. اما بايد يه چيزي هم بخورن.
كاوه – الان ميگم براتون صبحونه بيارن.
كاوه رفت و به يه پرستار گفت كه براي فريبا صبحونه بياره. فريبا هم اشك هاشو پاك كرد و گفت:
-شما خيلي مهربونيد. ازتون ممنونم.
چند دقيقه بعد صبحونه آوردن و پرستاري كه سيني رو آورد به فريبا گفت:
- اين آقايون تا صبح رو دو تا مبل، همينطوري نشسته خوابيدن. حتما شما براشون خيلي مهم هستين.
فريبا – اين آقايون واقعا به من لطف دارن.

بعد يه لبخند كمرنگ به كاوه زد. كاوه هم سيني صبحونه رو ورداشت و گذاشت رو ميزي كه جلوي فريبا بود و گفت:
حالا صبحونه تون رو بخورين.
فريبا – بخدا اشتها ندارم. از گلوم پايين نميره.
-فريبا خانم اگه صبحانه نخورين، تو بهشت زهرا حالتون بد ميشه ها!
تا كلمه بهشت زهرا رو شنيد، انگار داغش تازه شد و زاز زار شروع كرد به گريه كردن. انگار تازه متوجه شده بود كه بايد از مادرش خداحافظي كنه. كاوه دوباره آروم به من گفت:
-بهزاد جان ميشه ازت خواهش كنم ديگه نطق نكني؟
تو دو تا ديگه از اين جمله ها بگي، اين يكي رو هم بايد با مادرش ببريم قبرستون ها!
آروم بهش گفتم: گم شو كاوه! بلاخره بايد يه چيزي بگم ديگه!
كاوه آروم گفت: بگو قربونت اما از كلمات مادر و بهشت زهرا و قبرستون استفاده نكن!
خندم گرفت. رفتم بيرون و از پرستار خواهش كردم ترتيب انتقال جنازه رو به بهشت زهرا بده. خلاصه يه ساعت بعد ماشين بهشت زهرا اومد و جنازه رو برد و من و كاوه هم دنبالش رفتيم. توي ماشين فريبا آروم آروم و بي صدا گريه مي كرد. اومدم دلداريش بدم كه كاوه آروم بهم گفت:
-بخدا بهزاد اگه از اون دلداري هاي توي بيمارستان به فريبا بگي، با يه چيزي ميزنم تو پك و پهلوت ها! ولش كن تازه آروم شده!
بازم خندم گرفت. ديگه هيچي نگفتم تا رسيديم. پياده شديم و به سالن كامپيوتر رفتيم و با تعجب ديديم كه اكثر بچه هاي دانشكده اومدن اونجا. حدود سي نفر مي شدن.
كاوه – باز ابتكار بخرج دادي؟ اينا رو تو خبر كردي؟
-اي بابا! دو نفري كه نمي تونيم جنازه رو ببريم! بايد يكي باشه كه بهمون كمك كنه يا نه؟
فريبا رو نشونديم پيش چند تا از دخترهاي دانشكده و خودمون رفتيم تا ترتيب قبر و كفن و دفن رو بديم.
كاوه – سلام آقا، خسته نباشين. ببخشيد يه قبر خوب و دلباز مي خواستم.
طرف خنده ش گرفت و گفت:
-دوست دارين سرويسش چطوري باشه؟ ايروني يا فرنگي؟
كاوه – يه چيز خوب و اس و قس دار مي خوام ديگه! جوري باشه كه حداقل تا صد سال طوريش نشه!
-آي بچشم! قبر از چهل هزار تومان داريم تا يه ميليون تومن! كدومو بدم خدمتتون؟
كاوه خيلي جدي حرف ميزد كه آدم فكر مي كرد داره يه آپارتمان از معاملات املاك ميخره!
كاوه – قربونت آقا، يه ميليون تومني يه دوبلكسه؟ يا نماي خوبي داره يا شايد طرفهاي خيابون جردنه؟ تو ميدون ونك كه قبر نخواستيم! همين جا يه نيم متري بهمون بده!

يارو كه قيافه كاوه رو ديد، زد زير خنده و گفت:
آقا خيلي خوشي! راستش رو بگو متوفي چه نسبتي با شما داره؟
كاوه – خدابيامرز قرار بود بعدها مادرزنم بشه. قبل از خواستگاري فوت كرد. خدارحمتش كنه، نور به قبرش بباره، چه خانم فهميده اي بود!
آروم به كاوه گفتم:
-بابا همه منتظرن! واستادي اينجا و چرت و پرت ميگي؟
كاوه – دارم چونه ميزنم كه يه چيز خوب واسه ش بگيرم و ارزون! مگه نمي بيني خونه آخرت هم منطقه بندي شده!
يارو با خنده ترتيب كارها رو داد و رفتيم پيش بچه ها و بعد با فريبا خانم رفتيم جلوي سالن شستشو. نيم ساعتي كه گذشت، صدامون كردن و رفتيم جنازه رو برداريم. فريبا ميخواست بياد تو كه دخترها نگذاشتن.
خلاصه مراسم نماز ميت كه تموم شد، سوار ماشين شديم و سر قبر رفتيم. جنازه رو با صلوات گذاشتن تو قبر و خيلي زود همه چيز تموم شد. كاوه اومد پيش من و گفت:
-بهزاد اين فريبا كه فقط بي صدا گريه مي كنه، اين دخترهام كه گفتي بيان، چهار تا چيكه اشك بيشتر نريختن. پسرهام كه انگار نه انگار! حداقل تو ي خرده شيون بزن و گريه زاري كن! بابا بايد يه صدايي، چيزي بلند بشه ديگه! خوابت رو هم كه ديشب كردي و سرحالي!
داشتم از زير عينك، آروم گريه مي كردم براي اون خدا بيامرز، براي تنهايي فريبا، براي بدبختي خودم. اينو كه كاوه گفت، نزديك بود پخ بزنم زير خنده!
-كاوه خدا ذليلت كنه كه يه دقيقه نميتوني مثل بچه آدم يه جا واستي!
خاك رو كه رو قبر ريختن، قبركن ها رفتن. يكي از بچه ها جلو اومد گفت:
من سخنراني بلد نيستم. نميدونم هم كه اين وقتها بايد چي گفت. خانم محترمي فوت كردن گويا خويشاوندي هم ندارن. اما اين مهم نيست. اگه درست فكر كنيم مي فهميم كه هيچكدوم از ما در لحظه مرگ كسي رو نداريم و بايد تنها به اين سفر بريم.
اطرافيان متاسف مي شن. اما اين تاسفي يه كه براي خودشونه. براي تنهايي خودشون. اين سفر يه پايان نيست. يه تولد تازه اس. ورودي به دنياي ديگر. تولدي دوباره.
كاوه آروم به من گفت:
-اين چي داره ميگه؟ فكر ميكنه اومده جشن تولد!
محكم زدم تو پهلوش. دوستمون ادامه داد.
-ما نميدونم ايشون چه كارهاي خوبي كردن. قضاوتش هم با ما نيست. خودش ميدونه و خداوند بزرگ. اميدوارم در پيشگاه خداوند رو سفيد باشن.
حرفهامو با يه شعر تموم ميكنم. روحش شاد.
كاوه دوباره آروم به من گفت:
-بهزاد بدو بهش بگو يه دفعه آهنگ تولدت مبارك رو نخونه! !
اگه يه كلمه ديگه حرف ميزد، نميتونستم خودم رو از خنده نگه دارم. سرم ذو انداختم پايين و به قفسمت آخر صحبت دوستمون كه يه شعر قشنگ بود گوش كردم.
چون حاصل آدمي در اين شورستان جز خوردن غصه نيست تا كندن جان
خرم دل آنكه زين جهان زد برفت و آسوده كسي كه خود نيامد به جهان
حالا همه يه فاتحه براي اين شادروان بخونيد.
مراسم تموم شد و از بچه ها تشكر كرديم و همه رفتن.

من و كاوه هم با فريبا به شهر برگشتيم. نزديك ظهر بود يه جا نهار خورديم و بعد به يه هتل رفتيم. كاوه يه اتاق براي فريبا گرفت و گفت:
-شما فعلا همين جا باش تا يه جايي رو برات جور كنم.
فريبا – من نمي دونم چي بايد بگم و چطوري ازتون تشكر كنم. كاري هم براي جبران از دستم بر نمي آد. فقط اينو ميگم كه شماها ثابت كردين كه هنوز انسانيت وجود داره! ازتون ممنونم.
كاوه – ما كاري نكرديم. شما هم بيخودي خودت رو ناراحت نكن. فعلا استراحت كن تا ما ترتيب كارها رو بديم.
فريبا – اگه اجازه مي دادين كه برم خونه خودمون بهتر بود. ديگه مخارج هتل هم به بقيه اضافه نمي شد.
كاوه شما صلاح نيست كه فعلا اونجا برين. خاطرات اونجا عذابتون ميده. يه چند روز اينجا بمونين. همه چيز درست ميشه. ترتيب همه چيز رو اينجا ميدم. خيالتون راحت.
كاوه مقداري پول به فريبا داد. من اومدم كنار كه خجالت نكشه. بعد مقداري پول هم به پذيرش هتل داد و قرار شد كه تموم هزينه صبحونه و ناهار و شام رو روي صورت حساب بيارن.
خيلي سفارش كرد و از فريبا خداحافظي كرديم و از هتل اومديم بيرون. تا توي ماشين نشستيم، موبايل كاوه زنگ زد. فرنوش بود. گويا به صاحب خونه من زنگ زده بود و چون دلش شور افتاده بود، به كاوه تلفن كرده بود.
جريان رو براش گفتم. ازش خواستم كه به ژاله چيزي نگه. قرار شد عصري بياد پيش من. خداحافظي كردم و به كاوه گفتم كه منو برسونه خونه.
كاوه- پس تو ترتيب طبقه بالاي خونه ات رو ميدي؟
-آره سعي مي كنم ظرف همين يكي دو روزه، اونجا رو براي فريبا بگيرم. فقط مي مونه وسايل زندگي.
كاوه – اونها رو خودم جور مي كنم. تو فقط قرارداد رو بنويس. 





ادامه دارد...



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.