بعد گفت:
دستت درد نكنه بهزاد. خوب شد به بچه ها خبر دادي. اگه اونها نبودن حتما فريبا خيلي ناراحت مي شد. فقط دفعه ديگه بهشون بگو دارن ميان وسط عزا! دل تو دلم نبود كه وسط حرفهايش يه دفعه يه جك هم تعريف كنه!
-گم شو! به اون قشنگي حرف زد.
به محض اينكه به خونه رسيدم، با صاحب خونه صحبت كردم و طبقه بالا رو ازش اجاره كردم و تلفني به كاوه خبر دادم. قرار شد كه وسايل رو عصري بخره و بياره اونجا تا ترتيب پول و اين حرفها رو با صاحب خونه بديم.
رفتم يه دوش گرفتم و خوابيدم تا عصري كه فرنوش مي آد، سرحال باشم.
دو ساعتي خوابيدم و بعدش چايي رو حاضر كردم و يه سر رفتم بيرون و كمي خرت و پرت و ميوه خريدم و زود برگشتم و نشستم تا فرنوش بياد.
نيم ساعتي نگذشته بود كه در زدن. فرنوش بود. تا اومد تو، پرسيد:
-معلومه اينجا چه خبره؟
-فعلا هيچي، اما بعدش شايد خيلي خبرها بشه.
بعد مفصلا تمام جريان رو براش تعريف كردم كه گفت:
-حالا كاوه دوستش داره؟
-فكر ميكنم آره. اما فعلا كه وقتش نيست، تا بعد خدا چي بخواد.
فرنوش – بهزاد، اومدم يه چيزي بهت بگم، اما ازت مي خوام كه ناراحت نشي و مسئله رو درك كني.
-طوري شده؟
فرنوش- طوري كه نشده، فقط خاله م منو دعوت كرده خونه شون. يه مهمونيه.

-ميخواي بري؟
فرنوش – مجبورم، بايد برم. اگه نرم وضع بدتر ميشه.
-تو بايد تكليفت رو با خودت روشن كني. اينطوري كه نميشه. من ميدونم براي چي اين مهموني رو خالت گرفته. ميخواد كارهايي رو كه بهرام كرده، يه جوري رفع و رجوع كنه.
فرنوش – ميدونم، اما چيكار كنم؟ بايد برم ديگه.
-اگه نري چي ميشه؟ بذار بفهمن كه تو خيال ازدواج با بهرام رو نداري.
فرنوش – بدتر ميشه بهزاد! همين جوريش كلي تا حالا برام سوسه اومدن. من براي خودم تنها نمي گم. اگه بخوام با تو ازدواج كنم بايد مادرم راضي باشه يا نه؟
-و اگر راضي نباشه؟
فرنوش – تو اين چيزها رو بسپار دست من. خودم جورش مي كنم. فقط موقعيت من رو درك كن. راضي باش كه امشب برم. مگه تو به من اعتماد نداري؟ تازه با ژاله ميرم.
كمي نگاهش كردم و حرفي نزدم كه گفت:
-چرا اينجوري نگاهم مي كني؟
-احساس ميكنم كه كمي دلت پيش بهرامه. فرنوش تو در مورد تصميمي كه گرفتي مطمئني؟
فرنوش – ازت انتظار نداشتم اين حرف رو بزني بهزاد.
-صبركن ببينم! انتظار چي رو از من داشتي؟ ميخواي بيام تا خونه بهرام برسونمت؟
فرنوش – اونجا خونه خاله منه.
-چه فرقي داره؟ بهرام كه اونجا هست. اگه نظري به تو نداشت، حرفي نبود اما اون تو رو نامزد خودش ميدونه. تو هم كه داري ميري اونجا حالا انتظار داري چيكار كنم؟ پاشم بشكن بزنم؟
بلند شدم و براش چايي ريختم و گذاشتم جلوش مدتي سكوت كرديم كه گفت:
-بهزاد جون من يكي دو ساعت ميرم و بعد به بهانه سردرد برميگردمم خونه بهت تلفن مي كنم كه خيالت راحت بشه. خواهش مي كنم اوقات تلخي نكن. مسئله اونقدر ها بزرگ نيست كه اينطوري ناراحت شدي.
-براي من مسئله خيلي هم بزرگه فرنوش خانم. انگار پسر خاله شما رقيب بنده هستن ها!
فرنوش – بازم شدم فرنوش خانم؟ تا يه چيزي پيش مياد باهات غريبه ميشم؟
-من خوشم نمي آد امشب بري اونجا. يه تلفن بزن بگو مريضي و نمي توني بري. والسلام.
فرنوش – ولي من گفتم كه مي آم!
-پس اگه گفتي، ديگه اين حرفها چيه؟ برو، به سلامت.
فرنوش – خواستم به تو گفته باشم. دلم مي خواست تو هم راضي باشي.
-خب گفتي. منم راضي نيستم. حالا چي؟
فرنوش – تو خسته اي و اعصابت خرابه. وگرنه اينطوري با من حرف نمي زدي.
-اگه اعصاب و روان درستي داشتم كه از روز اول با تو حرف نمي زدم.
فرنوش – جدي ميگي بهزاد؟
جوابي ندادم. يه دقيقه صبر كرد و بعد بلند شد و پالتوش رو ورداشت و رفت. وقتي داشت در رو پشت سرش مي بست، كاوه رسيد و سلام كرد. صداشون مي اومد.

كاوه – سلام فرنوش خانم، كجا؟ چرا با اين عجله؟ قدم من انگار بد بود.
فرنوش – سلام كاوه خان. قدم شما بد نبود، حال دوستتون انگار بده.
كاوه – ا! بهزاد مريضه؟ چي شده؟ مرضش چيه؟
فرنوش – مرض بد بيني و سوء ظن!
كاوه – آخ آخ آخ آخ! يه همسايه داشتيم اين مرض رو گرفت. يه هفته نكشيد. مرد! دواي اين مرض تنقيه گل گاو زبانه!
صداي فرنوش رو شنيدم كه يه خداحافظ گفت و سوار ماشين شد و رفت.
كاوه حالت تعجب اومد تو خونه و پرسيد:
-طوفان شده؟ اين چش بود؟ تو چته؟ مريض شدي؟ پاشو يه تنقيه ات كنم حالت جا بياد!
جريان رو براش گفتم كمي فكر كرد و بعد گفت:
-ميخواي از دست بهرام راحت بشي
-آره، چه طوري؟
كاوه – من به يه هوايي مي آرمش بيرون شهر، يه جا با هم قرار ميگذاريم تو هم بيا. بعد دو تايي ميريزيم سرش اول خوب ميزنيمش بعد سرش رو ببر و بنداز جلو سگها بخورن!
-مگه من اصغر قاتلم ديوونه؟
كاوه- در هر صورت اين بهترين راه حله!
-دلم مي خواست مي رفتم تو مهموني شون و مثل اونشب كه اومد خونه فرنوش و مهموني ما رو بهم زد، برنامه شون رو بهم مي زدم.
كاوه – حالا خودت رو ناراحت نكن. مطمئن باش امشب اونجا شيريني خورون فرنوش نيست!
يه مهموني يه ديگه! بعدش هم فرنوش برميگرده خونشون و بازم ماله توهه.
-فعلا كه ديدي اوضاع خرابه.
كاوه – آره هوا كمي تا قسمتي ابري، همراه با رعد و برق! نفهميدي ساعت چند ميرن؟
-نه، مهموني شبه ديگه گفت ژاله هم قراره بياد.
كاوه – ژاله ما؟
-نخير ژاله ما!
كاوه – پاشو بريم.
-كجا؟
كاوه – بيا، بهت ميگم. اول يه سر بريم خونه ما. بعدش يه جاي ديگه. بعدش بريم پيش فريبا.
-خودت برو من حوصله ندارم.
كاوه – تو بيا، كارت دارم، پاشو، دير ميشه ها.
بلند شديم و رفتيم خونه كاوه اصرار كرد بيام تو. نرفتم تو ماشين منتظرش موندم. نيم ساعتي طول داد و بعد با چهار پنج تا قوطي كبريت برگشت و سوار ماشين شد و حركت كرديم.
-چقدر طولش دادي؟ حالا كجا ميري؟
كاوه – پيش يه متخصص!


از حرفهاش سر در نياوردم. پنج دقيقه بعد جلوي خونه خاله اش نگه داشت.
-اينجا اومدي چيكار؟
كاوه – خونه خاله مه. صبر كن مي فهمي. خونه خاله مونم نمي تونيم بدون اجازه بي آييم؟
زنگ زد و چند دقيقه بعد سيامك اومد دم در. رنگ از روم پريد. دوتايي اومدن تو ماشين آروم بهش گفتم:
-با سيامك چيكار داري؟
كاوه – نترس! ميخوام باهاش يه پيمان صلح امضا كنم!
بعد رو به سيامك كه مشغول وررفتن با دكمه هاي ماشين بود كرد و گفت:
-سيامك، من و تو پسرخاله هستيم يا نه؟
سيامك- آره پسرخاله مي خواي باهام بازي كني؟
كاوه – دلت مي خواد اون آلبوم تمبرم رو بهت بدم؟
چشمهاي سيامك برق زد و با سر اشاره كرد.
كاوه – بايد يه كاري بكني. اما اگه كسي بفهمه، آلبوم بي آلبوم! باشه؟
بعد قوطي كبريت ها رو داد به سيامك و شروع كرد در گوشش حرف زدن. يه ده دقيقه اي باهاش صحبت كرد و آخرش گفت:
-حواست باشه پسرخاله. دوازده تا و سه تا! يكي يكي استفاده كن حيف و ميل نشه ها!
رسيدي خونه به من زنگ بزن. شماره موبايلم تو دفتر تلفن خونه تون هست.
دوتايي سوار شديم و ازش پرسيدم:
-اين بچه رو چيكار داري؟
كاوه – بچه خوبيه!
-كجاي اين بچه خوبه؟
كاوه – امشب اين بچه براي تو يكي كه حتما خوبه!
از حرفهاش سر در نياوردم حركت كرديم طرف هتل فريبا سه ربع بعد برگشتيم خونه من و سه تايي رفتيم پيش صاحب خونه و قرارداد رو فريبا امضا كرد و كاوه پول پيش و اجاره خونه رو پرداخت كرد. بعد اومديم به اتاق من. چايي دم كردم و نشستيم به صحبت.
فريبا – از هر دوتون ممنونم. مخصوصا از كاوه خان. از خوا مي خوام كه روزي برسه بتوم جبران كنم. 



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.