-حالا از اينجا خوشتون اومده؟
فريبا – خيلي عاليه تميز و خوب دستتون درد نكنه بايد كم كم برم دنبال يه كاري چيزي.
-
نه فريبا خانم. شما نبايد فعلا به فكر كار باشين. من و كاوه فكر كرديم كه بهتره شما دنبال درستون رو بگيرين و به اميد خدا برين دانشگاه. حيفه!
فريبا – او وقت خرجم رو از كجا در بيارم؟ هزينه اين زندگي و خونه و خورد و خوراكم رو كي ميده؟
كاوه – خدا ميده.
گيرم شما برين سر كار مگه چقدر بهتون حقوق ميدن اصلا امروزه روز با ديپلم كسي رو استخدام مي كنن؟ ليسانسه هاش موندن بيكار!
فريبا – درسته، اما من بايد سعي خودم رو بكنم ببينيد تا همين جا هم كه كمك كاوه خان رو قبول كردم اين بود كه راه به جايي نداشتم تنها بودم و بي پناه دلم نمي خواد بيشتر مديون شما باشم. اون موقع مادرم زنده بود و مريض. كلي خرج داشت حالا كه ديگه اون نيست. مهمترين مسئله هم خونه بود كه كاوه خان زحمتش رو كشيد اگه من برم سر كار حداقل خرج خورد و خوراكم به ايشون تحميل نميشه. منم اينطوري راحت ترم

كاوه- اولا كه پناه همه خداست دوم شما اگه برين سر كار چقدر حقوق بهتون ميدن؟
ماهي سي هزار تومن بيشتر ميدن؟
فريبا – نه، فكر نكنم اينقدر هم بدن. ولي خب هر چقدر بدن خوبه.
كاوه – من همين سي تومن را به شما ميدم واسه خود من كار كنين.
فريبا خنديد و گفت:
-مگه شما چكار دارين كه من بتونم براتون انجام بدم غير از اون شما هر كاري داشته باشين من از صميم قلب و بدون چشم داشت در خدمتتون هستم كاوه خان!
كاوه – خيلي ممنون فريبا خانم اما من هزار تا كار دارم كه شما مي تونين برام انجام بدين. يكيش اينه كه جاي من يه خرده درس بخونين!
بعدش هم، من راه ميرم چرت و پرت ميگم. ميخوام شما شب به شب اينها رو يادداشت كنين و بدين به من شايد يه كتاب بدم منتشر كنن!
-اتفاقا ً بد هم نگفتي كاوه شايد يه كتاب چرند و پرند هم تو بدي بيرون!
فريبا تبسمي كرد و گفت:
-اي كاش همه چرند و پرندها، مثل حرفهاي كاوه خان بود.
كاوه – ممنون خانم محترم! البته من تمام استعدادهاي نهفته در اعماق ذهنم رو يه دفعه قلنبه بروز نميدم! من رو بايد كم كم كشف كنن يه ذره يه ذره و چيكه چيكه بايد خودم رو نشون بدم!
هر جا قدم ميذارم بايد يه خرده اونجا استعدادم شكوفا بشه! بعد يه دفعه درسته منو كشف كنن!
آروم گفتم:
مثل سگ هر جا تو خيابون ميره، پاي درختها. . .
كاوه اومد تو حرفم و گفت:
-بهزاد جون يه چايي بريز، بخوريم. فرنوش الان ديگه رفته خونه خاله اش، حواست باشه!
باز ياد اين جريان افتادم دمق شدم و چپ چپ نگاه كردم بلند شدم و سه تا چايي ريختم و تعارف كردم.
فريبا كه از حرفهاي كاوه و من خنده اش گرفته بود، گفت:
-اميدوارم هميشه، همين طوري شما دو نفر با هم خوب و مهربون باشين. تو اين چند روزه كه فرصتي نشد در مورد خودتون با من حرف بزنين حالا دلم مي خواد بدونم چطوري با هم دوست شدين؟ چيكار مي كنين؟ تحصيلاتتون چيه؟ خيلي برام جالبه!
كاوه – والله جونم براتون بگه كه اين بهزاد خان، چند سال پيش، سر كلاس، تو دانشكده، يه دفعه پريد و پاچه منو گرفت و جر داد!
-بي تربيت!
كاوه – خانمي كه شما باشين، چند روز بعد فهميد چه اشتباهي كرده اومد و يه قلوه بيست سال مونده گنديده لهيده ش رو داد به من! چه قلوه اي! صد رحمت به قلوه گوسفند!
فريبا اصلا نمي فهميد كاوه چي ميگه. فقط همين طوري نگاش ميكرد.
فريبا – ببخشيد، من متوجه نشدم. سركلاس با هم حرفتون شده بود؟
كاوه – اين با من حرفش شد، من با اين حرفم نشد.
فريبا – اون وقت اومدن با شما آشتي كنن براتون قلوه آوردن؟
كاوه – نه بابا يكي از قلوه هاي خودش رو آورد.
فريبا – قلوه؟!
كاوه – كليه بابا، كليه!
فريبا هاج و واج مونده بود كه كاوه خنده كنون داستان رو براش تعريف كرد.
فريبا – باورم نميشه. اين خيلي عجيبه!
كاوه – ميخواين پهلومو جر بدم كليه اش رو ببينين؟ دروغ كه ندارم بگم به مرگ يه دونه بهزادم! الان يه قلوه اين داره يه قلوه من!
فريبا – خوش بحالتون كاوه خان كه يه همچين دوستي دارين!
كاوه – بله البته بخاطر همين هم بزرگش كردم. گذاشتمش تحصيل كنه و واسه خودش سري تو سرها در بياره! زير بال و پر خودم گرفتمش! خلاصه تا حالا خيلي هواش رو داشتم. به دندون گرفتمش تا اينقده شده! وگر نه حالا يا عملي شده بود يا الان سينه قبرستون خوابيده بود.
من و فريبا گوش مي كرديم و مي خنديديم. طوري جدي حرف ميزد كه هر كي اونجا بود فكر مي كرد منو از پرورشگاه آورده و بزرگ كرده! بعد با يه حالت محزون گفت:

-حالا كه ديگه از آب و گل در اومده، واسم شاخ و شونه مي كشه و تو روم وا مي سته!

خلاصه دو ساعتي نشسته بود و از اين چرت و پرت ها مي گفت و ما مي خنديديم، خوشحال بودم كه فريبا داره مي خنده. خودم هم از داشتن چنين دوستي احساس شادي مي كردم.
تو همين موقع موبايلش زنگ زد و كاوه جواب داد. داشت مي خنديد و هي مي گفت آفرين! آفرين! بعد گفت: الان ديگه خونه ايد، آره؟ آفرين! آفرين!
يه پنج دقيقه اي حرف زد و بعد گفت فردا صبح برات آلبوم تمبرم رو ميارم پسر خاله! بعد خداحافظي كرد و به من گفت:
-پاشو ديگه خيالت راحت باشه!
-چي شده؟ كي بود؟ سيامك؟
كاوه – به جان تو بهزاد، دوازده تا سوسك بهش داده بود هر كدوم اندازه پلنگ!
سه تا مارمولك داده بودم بهش، هر كدوم اندازه يه تسماح!
طفل معصوم اين سيامك، همه رو يكي يكي ول داده رو مهمونه! اونام جيغ و داد! خلاص!
مهموني بهم خورده! خيالت راحت. فرنوش خانم منزل خودشون تشريف دارن!
-راست ميگي كاوه؟ جون من؟
كاوه – بجان تو. باور نمي كني بيا، زنگ بزن به فرنوش. همين الان مامور ما، دو صفر سيامك! طي تماس تلفني خبر انهدام خونه خاله فرنوش رو به من داد! همه صحيح و سالم رفتن خونه شون! خوشبختانه تلفات جاني نداشتيم! حالا خوشحال شدي؟
پريدم و ماچش كردم و گفتم:
-آره، اما اگه ميدونستم، نمي ذاشتم اينكارو بكني.
كاوه – كور شده، اگه سوسكها نبودن كه خاله فرنوش همين امشب خواستگاري رو هم كرده بود!
-خب دروغ نگم، ته دلم خوشحالم!
كاوه – كي بود مي گفت رقيب رو بايد با ناز و نوازش و جونم قربونت برم از ميدون بدر كرد؟
بهش خنديدم.
كاوه – ولي راه اصلي، همونه كه بهت گفتم. يه روز بيرون شهر، سرش رو ببر، بنداز جلوي سگها!
فريبا مات به ما نگاه مي كرد.
فريبا – ميشه به منم بگين چي شده كه اينقدر خوشحالين؟
كاوه – شما تشريف بيارين، تو راه براتون ميگم. مگه نمي خوايين برين هتل. ديروقته. فردا هم كلي خريد بايد بكنيم.
دوتايي بلند شدن و كاوه گفت:
-فردا چيكار مي كني؟
-شايد برم خونه آقاي هدايت، چطور مگه؟
كاوه – ميري اونجا هر روز چيكار ميكني؟
-كمي حرف مي زنيم، برام ويلن ميزنه، گاهي هم از گذشته اش يه چيزايي برام تعريف مي كنه.
كاوه – نكنه پيرمرد بيچاره رو كشتي و داري كم كم اسباب اثاثيه شو خالي مي كني؟
-گم شو! حالا فريبا خانم فكرميكنه من يه قاتل ديو سيرتم!
وقتي داشتن ميرفتن، كاوه گفت:
-پسر فكر خودت باش. خطر بيخ گوشه ته ها! اين خاله فرنوش از اون هفت هاي روزگاره ها!
-عوضش دل فرنوش با منه!
كاوه – آره، دل فرنوش با تو يه اما دل مامانش با بهرامه! خداحافظ دل من!
خنديدم و باهاشون خداحافظي كردم.
يه مقدار نون و پنير گذاشتم جلوم و با چايي خوردم. خواستم كمي به اوضاع و احوال فكر كنم، اما اونقدر گيج و منگ بودم كه ديدم اگه بخوابم بهتره.
رختخوابم رو انداختم و خوابيدم. اما چه خوابي!


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.