صبح مثل برج زهرمار از خواب بيدار شدم و بعد از صبحونه، راهي خونه هدايت شدم. اين بار خودش دم در داشت به باغچه و درخت ها ور ميرفت. من رو ديد و خنديد و گفت: 
-حلال زاده اي! الان تو فكرت بودم. 
-سلام، خسته نباشيد. اجازه بدين كمك تون كنم. 
هدايت – دستت درد نكنه، تموم شد بريم تو خونه. 
(طلا اومد جلو و دستي سر و گوشش كشيدم و با هدايت رفتيم تو خونه. چايي حاضر بود. هدايت دو تا ريخت و كنارم نشست. )
-خب، چه حال چه خبر؟
-سلامتي. شما چطوريد؟ 
هدايت – هنوز زنده! تا كي غروب ما برسه، خدا ميدونه. 
-شما نبايد اينقدر نااميد باشين. زندگي اونطور هم زشت نيست هرچند كه براي خودم هم زياد زيبا نيست. 
هدايت – سرگذشت من بايد براي تو يه درس باشه. من آخر خطم اما تو نه. بايد مبارزه كني جلو بري بيفتي بلند شي. 
-يه سوال دارم جناب هدايت. الان كه برميگردين و به پشت سرتون به اين همه خاطره نگاه مي كنين چه احساسي دارين؟ 
هدايت كمي فكر كرد و گفت: 
-پوچي! شايد باور نكني تا زماني كه جوون بودم و درگير مسائل، هيچي نمي فهميدم. 
اما حالا كه همه چيز تموم شده، مي فهمم كه بيخودي اين همه دست و پا زدم. زندگي ارزش هيچ غمي رو نداره. ما بدنيا نيومديم كه براي خودمون غم و غصه درست كنيم و بشينيم تو سر خودمون بزنيم. 
چايي مون رو خورديم و بعد رو به هدايت كردم و گفتم:
-نمي خواهين بقيه داستان رو تعريف كنين؟
هدايت – برات واقعا جالبه؟ 
-خيلي. وقتي مي شنوم كه چه مشكلاتي رو پشت سرگذاشتين، آروم مي شم. گاهي كه اصلاً باورم نميشه كه خود شما بازيگر اين نقش ها بودين. 
هدايت – نقش؟ شايد هم درست ميگي. زندگي چند پرده نمايشه! بعضي از پرده ها خسته كننده س، بعضي ها هم غم انگيز. فكر كنم اين پرده ها توي نمايش همه آدم ها باشه. فقط كسي بهش فكر نمي كنه. 
سيگارش رو در آورد و روشن كرد. وقتي چند تا پك محكم به سيگار زد، گفت: 
-طرف غروب بود كه از خونه سركيس اومدم بيرون و سر راه يه چيزي خوردم و رفتم تو اون خيابون محل هميشگي. يه ساعتي گذشت. داشتم ويلن ميزدم كه يه دست سنگين، از پشت اومد رو شونه ام. برگشتم، ديدم شعبون خانه با نوچه هاش. حسابي جا خوردم. آماده شدم كه يه كتك جانانه بخورم كه لبخند شعبون خان دلم رو آروم كرد. 
بهم گفت خسته نباشي. جواب ش رو دادم. پرسيد اينجا شبي چند كاسبي؟ گفتم دو تومن، بيست و پنج زار. پرسيد كجا مي خوابي؟ بهش گفتم. بهم اشاره كرد كه دنبالش برم. 
رفتيم طرف هتل و دوتايي از در پشتي هتل وارد هتل شديم. مدير هتل منتظرمون بود. شعبون خان دستم رو گذاشت تو دست مدير و رفت. مونده بودم كه چي؟ 
مدير نگاهي به من كرد و گفت: چيكار كردي كه شعبون خان ضامنت شده؟ هيچي نگفتم كه گفت از فردا، يه دست لباس حسابي تنت مي كني و تو همين جا مشغول مي شي. يه ساعت از غروب رفته، كارت شروع ميشه. شبي دوتومن هم بهت ميدم. انعامش هم مال خودته. 
پرسيدم يه تومن انعام داره؟ خنديد و گفت پسرجون، هر چي كله گنده س مي آد اينجا. يه تومن واسه اينا پول نيست. حالا برو، فردا شب نو نوار بيا. 
برگشتم پي كارم، اما همش حواسم پي فردا شب و هتل بود. 

فردا صبح رفتم و يه دست لباس آبرومند خريدم و پيچيدم تو يه بقچه و رفتم خونه سركيس. تا هاسميك در رو واكرد با ذوق جريان رو براش تعريف كردم. خيلي خوشحال شد و گفت ناقلا! نكنه تومبونت دو تا بشه و منو فراموش كني؟
بهش خنديدم و گفتم خيالت راحت باشه. از اينجا مي برمت انگار خدا برام خواسته. 
هاسميك پريد و يه ليوان چايي برام آورد و دوتايي روي يه تخت نشستيم و دستم رو تو دستاش گرفت. يه حال عجيبي شدم انگار آب جوش ريختن رو سرم! 
بهم گفت امروز و ديشب همه ش تو فكر اين بوده كه دوتايي با هم از اينجا بريم و يه خونه كوچولو واسه خودمون جور كنيم و يه زندگي ساده و راحت رو با هم شروع كنيم. مي گفت من الان تو رو شوهر خودم مي دونم و ديگه بي تو يه دقيقه هم اينجا نمي مونم. 
تو دلم قند آب مي كردن وقتي هاسميك اين حرفها رو بهم مي زد. دلم مي خواست كه وضعم خوب بود و همين الان دستش رو مي گرفتم و با خودم مي بردم. 
ارش پرسيدم هاسميك راست راستي منو دوست داري؟ يه تكوني به موهاش داد كه دلم ضعف رفت. بعد با يه خنده نمكي جوابم رو داد. اومدم يه چيزي بهش بگم كه سركيس سرخر شد. 
كم كم مشتري ها هم پاشون واشد. تك و توك اومدن. تا زياد بشن، يه چايي خوردم كه به اشاره سركيس، شروع كردم به ساز زدن. 
يه كم كه گذشت، هاسميك هم اومد وسط به رقصيدن. دلم مي خواست كله سركيس و مشتري هاي نره غول ش رو بكنم، اما چاره اي نبود بايد تحمل مي كردم. 
درد سرت ندم اولين عشق، براي هر جووني فراموش نشدني يه! شايد اگه با همون هاسميك عروسي مي كردم اينقدر بيچارگي نمي كشيدم. 
و به قول شاعر: عشق اول سركش و خونين بود. 
خلاصه چه شبي گذشت. كارم تو هتل عالي بود. سه برابر حقوقم انعام مي گرفتم. سر هر ميز كه مي رفتم يه پنج زاري كاسب بودم. يه عصر كه خونه سركيس، وسط برنامه، داشتم خستگي در مي كردم شعبون خان و نوچه هاش وارد شدن. پريدم جلو و ازش تشكر كردم. خنده اي بهم كرد و رفت نشست. تنگ غروبي كه خواستم از اونجا بيام بيرون، شعبون خان صدام كرد. وقتي رفتم پيشش نشستم بهم گفت تو پسر خوبي هستي، حيفه ضايع بشي. شنيدم اين دختره هاسميك دو رو ورت مي گرده. داره خامت مي كنه. حواست باشه، اين به درد تو نمي خوره. 
هيچي نگفتم و راهم رو كشيدم و رفتم. اما تمام شب تو فكرش بودم. آخر شب كه رفتم كاروانسرا، تو دلم از شعبون خان نفرت عجيبي حس مي كردم. 
رجب اومد پيشم و يه خرده كه نشست پرسيد چرا دمقي؟ دلم مي خواست براي يكي درد و دل كنم. چه كسي هم بهتر از رجب! 
جريان رو بهش گفتم. تا اسم هاسميك رو شنيد گفت هاسميك؟ مي خواي اونو بگيري؟ مگه ديوونه شدي؟ پرسيدم مگه مي شناسيش؟ گفت با پنج زار تو هم مي توني بهتر بشناسيش! 
پريدم و يقه ش رو گرفتم و زدمش زمين. بهش گفتم اگه يه بار ديگه گه مفت بخوري، خفه ت مي كنم! بيچاره نگاهي به من كرد و گفت، خاطرخواهي كورت كرده. 

پاشو، پاشو بريم تا بهت نشون بدم. چه حالي داشتم، بماند! نفهميدم تا خونه سركيس چه جوري رفتم و تو راه رجب چه چيزهايي بهم گفت. رسيديم و رجب در زد. من يه كنار واستادم. در كه واشد رفتيم تو. تاريك بود و سركيس صورتم رو نديد. يه راست رجب منو برد بالا سر هاسميك تو اتاق. 
چي ديدم؟ انگار تموم دنيا رو كردن اندازه يه توپ و زدن تو سر من! 
زانوهام خم شد همونجا نشستم. هاسميك كه من رو اونجا ديد، نفس ش بند اومد. نتونست يه كلمه حرف بزنه. فقط پتو رو كشيد رو سرش و هاي هاي شروع كرد به گريه كردن. 
اينجاي سرگذشت كه رسيديم، هدايت يه چكه اشك رو كه گوشه چشمش جمع شده بود، پاك كرد و يه سيگار ديگه روشن كرد و گفت:
-الان كه اينا رو برات تعريف كردم، انگار همين ديروز بود كه از ديدن اون صحنه، قلبم شكست! باور نمي كنم كه اينها براي خودم اتفاق افتاده و ساليان ساله كه ازش گذشته! 
آه سردي كشيد و گفت: 
اون شب، رجب دستم رو گرفت و بلند كرد. نا نداشتم كه رو پاهام واستم. اولين تو دهني اي بود كه تو عشق مي خوردم! كسي رو كه دوستش داشتم و مي خواستم باهاش ازدواج كنم با يه نره غول تو اون وضع! دو تايي راه افتاديم طرف خونه. يه خرده كه از خونه سركيس دور شديم، يه گوشه نشستم و مثل يه زن بچه مرده، زدم زير گريه. دلم خيلي سوخته بود. 
وقتي رسيديم به كاروانسرا، يه راست رفتم و تو اتاق كه رسيدم مثل توپ خوردم زمين. يه دفعه تو خودم داغون شدم. دوباره گريه اي كردم كه نپرس! 
يه ساعتي كه گذشت تازه به فكر افتادم كه چرا دوتايي شون رو نكشتم؟ اين يكي بيشتر آزارم مي داد. دلم مي خواست ازش انتقام بگيرم! 
نشستم يه گوشه و مثل ديوونه ها به خودم و در و ديوار فحش دادم. گاهي مي زدم تو سر خودم و گاهي يه مشت مي زدم به ديوار! 
با خودم فكر مي كردم كه دنيا ديگه تموم شده! باور نمي كردم كه ديگه صبح بشه. اما اون شب كه صبح شد هيچي، خيلي شبهاي ديگه م بود كه مثل همين شب بود و بازم برام صبح شد! آره، مي گفتم. فرداش اونجا نرفتم. موندم تو خونه و غصه خوردم. 
شب لباسهامو عوض كردم و رفتم هتل. شبي بود اون شب. از سازم جز صداي ناله و گريه بيرون نمي اومد! درد و رنجم بود كه از زبون ساز بيرون مي اومد. 
دو سه روز گذشت. با خودم كلنجار رفتم. بلاخره هم تصميم گرفتم كه برم سراغ هاسميك و دستش رو بگيرم و از اونجا بيارمش بيرون. 
ميدونستم كه اونم يه آدم بدبخته مثل خودم. اونم از بدبختي به اين روز افتاده. 
شب رفتم پيش رجب و بهش گفتم مي خوام چيكار كنم. يه نگاهي بهم كرد و گفت ول كن. گفتم نه، فكرهامو كردم. فردا ميرم سراغش. 
رجب كمي اين پا اون پا كرد و بعد گفت، راستش نمي خواستم بهت بگم، اما حالا كه مي گي مي خواي بري سراغ هاسميك، ديگه مجبورم بگم. 
گفتم چي بگي؟ گفت هاسميك خودش رو چيز خور كرد و كشت! 

زدم تو سر م! خشكم زد. پرسيدم ارواح خاك بابات راست ميگي رجب؟



ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.