گفت به اون نون و نمكي كه با هم خورديم اگه دروغ بگم مي خواي خودت برو بپرس.
ولو شدم رو زمين! اي دل غافل. چه غلطي كردم. پس اون دختر بيچاره راست مي گفت كه دوستم داره و خاطرم رو مي خواد!
كاش قلم پام شكسته بود و نمي رفتم اونجا كه اونو توي اون وضع ببينم. كاش لال مي شدم و به رجب چيزي نمي گفتم.
پريدم به رجب گفتم، پسر خير از جووني ت نبيني كه روزگارم رو سياه كردي. آتيش به عمرت بگيره كه آتيش به زندگيم زدي. من چيكار داشتم كه بدونم هاسميك چيكاره س؟
همونكه همديگرو دوست داشتيم برام بس بود. حناق مي گرفتي اگه زبونت رو نگه مي داشتي؟
بيچاره رجب لام تا كام حرف نزد و سرش رو انداخت پايين. راه افتادم و رفتم تو اتاقم. زدم زير گريه. اما اين گريه با اون يكي فرق داشت. اون يكي گريه مرد زخم خرده بود و اين گريه يه آدم عشق مرده بود.
اين دومين كسي بود كه بدون اينكه خودم بخوام، باعث مرگش شده بودم.
چند ماهي گذشت. ديگه عشق هاسميك هم مثل خودش خاك شد. زندگي چه بخواهيم و چه نخواهيم راه خودش رو مي ره. كم كم دلخوريم از رجب هم تموم شد و با هم دوباره اخت شديم. يه روز ازش پرسيدم اون دختره كه شب اول ديدمش، كجاست؟ پيداش نيست.
گفت ياسمين رو مي گي؟ گفتم آره يه ماه دو ماهي ميشه كه افتاده يه گوشه و. . . رو داده و منتظر قبضه! گفتم يعني چي؟ گفت منتظره يكي واسه ش دو متر چلوار كفني بخره تا راهي شه! پرسيدم حالا كجاست؟ گفت تو يكي از همين سولاخ سنبه ها!
بزور رجب رو وادار كردم منو ببره بالا سر بيمار. دو تايي رفتيم تو يكي از اتاقهاي ته كاروانسرا بغل طويله! اونقدر تاريك بود كه چشم چشم رو نمي ديد.
چشمم كه به تاريكي عادت كرد، گوشه اتاق روي يه مشت كاره و يونجه يه جونوري رو ديدم شبيه آدميزاد كه دراز به دراز خوابيده! يه آن فكر كردم كه مرده. تو اتاق يه بوي گندي مي اومد كه نگو. پرسيدم اين چرا اينجوري شده؟ انگار مرده! رجب رفت جلو و با نوك پا يه لگد بهش زد! يه صداي ناله ضعيف ازش بلند شد.
برگشت بهم گفت: آدم هر چي بيچاره تر مي شه سگ جون تر هم ميشه! هنوز وقت غسل و كفن ش نشده! سه تا جون ديگه تو تنش هست.
اينو گفت و خنديد. نگاهي به دختر كه عين يه حيوون اون گوشه افتاده بود كردم و بعد به رجب گفتم، پسر مگه تو آدم نيستي؟ آدم با گربه تو خونه ش اين كار رو نمي كنه! تو توي دلت رحم و مروت پيدا نمي شه؟
رجب يه پوزخندي تحويلم داد و گفت كسي كه مثل ما دربدر و دزد و بي كس و كار شد، تو دلش هيچي پيدا نمي شه. مثل ما آدمها خيلي همت كنيم شلوار خودمون رو مي چسبيم از پامون نيفته! گفتم اينو بايد برسونيم به يه حكيم و دوا. كمك كن بلندش كنيم.
گفت حكيم و دوا درمون پول مي خواد. من كه شيپيش تو جيبم طاق يا جفت بازي مي كنه! نشت مشت ما كو!
گفتم كمك كن بندازش رو كول من خودم مي برمش.
گفت پسر دست بهش نزن. مرض واگيردار داره. نفله مي شي ها!
خودم رفتم جلو و دستش رو گرفتم كه بلندش كنم. دست كه چي بگم. دو تا پاره استخون.

تا دست بهش زدم مثل يه گربه صدا كرد. دلم آتيش گرفت. رجب گفت ولش كن. تكونش بدي، تموم مي كنه خونش مي افته گردنت ها! اين داره از هم وا مي ره ها ولش كن. گيرم دوا درمونش كردي و خوب شد. بازم يا بايد بره گدايي يا اگه برو رويي پيدا كنه آقا جواد وادارش مي كنه بره. . . . كنه! زندگي درست حسابي كه پيدا نمي كنه. اينجوري هم از بدبختي نجات پيدا مي كنه هم اينكه شايد خدا بخواد و بره بهشت. تازه جهنم هم كه بره حداقل يه وعده غذاي حسابي گيرش مي آد!
يه آن دو دل شدم، با خودم گفتم نكنه برام شر بشه. اما دلم نيومد يه انسان رو تو اون حال ول كنم كه بميره. بخدا توكل كردم و انداختمش رو كولم و راه افتادم.
رجب كه اين رو ديد، داد زد كه محكمه دكتر همين نزديكي هاست.
جوابش رو ندادم كه خودش دنبالم راه افتاد. نيم ساعت بعد رسيديم به يه ساختمون تر و تميز.
در زديم و رفتيم تو. تا دكتر چشمش به دختره افتاد گفت چرا اين رو آوردين اينجا؟
گفتم پس كجا بايد ببريمش؟ گفت ببرين ش قبرستون! اينكه ديگه چيزي ازش نمونده كه من معالجه ش كنم! از كجا آوردينش اينجا؟ ناحيه جفت پنج كار مي كرده؟
هيچي نگفتم. دكتر يه ده دقيقه اي معاينه اش كرد و بعد رو به ما گفت. ورش دار. ورش دار ببرش.
پرسيدم دكتر مرد؟ گفت صد رحمت به مرده قبرستون، مرده رو قلقلك بديم مي خنده. اين اصلا تكون نمي خوره كه!
گفتم چيكار كنم دكتر جون؟ من امروز ديدمش. واسه رضاي خدا انداختم رو كولم آوردمش اينجا. گفت، ببين پسر جون اين هم خرج معالجش زياده، هم طولانيه هم آخر كار، اميدي بهش نيست. كي ته؟
گفتم هيچكس م نيست. يه غريبه س. گفت پس ورش دار بذارش گوشه كوچه! حداق سگ ها مي خورنش سير مي شن.
نگاهي بهش كردم و گفتم تو دكتري يا جلاد؟ گفت امروزه روز، تو هر كوچه و پس كوچه ده تا از اينا افتادن! چيكار مي شه براشون كرد. گيرم من پول نگيرم، خرج مريضخونه چي؟
دست كردم جيبم و يه مشت اسكناس در آوردم و بهش نشون دادم و گفتم شما معالجه ش كن. پولش از من، شفاش از خدا.
گفت اين ده تا مرض جور واجور داره. معلوم نيست كه خوب بشه يا نه ها! بعدش نياي دبه كني كه تو به من نگفتي. بهت گفته باشم. حالا اسمش چيه؟
گفتم ياسمين. نگاهي به من كرد و قاه قاه شروع كرد به خنديدن و بعد گفت، چه اسمي، قربون خارهاي تو خيابون! چه رنگي هست؟ اصلا معلوم نيست، سياه پوسته، سفيده زرده؟ چطور به اين روز افتاده؟
رجب گفت، يه آدم نامرد تا تونسته ازش كار كشيده و وقتي ديگه به دردش نخورده، انداخته يه طرف.
دكتر گفت بايد برسونيمش مريض خونه. رفتم كه بغلش كنم يه ناله كرد كه دل سنگ آب شد. دكتر كه ناراحت شده بود زير لب به حكومت و دولت بد و بيراه گفت و لباسش رو عوض كرد و خودش جلو اومد و بيمار رو بغل كرد و گفت بيايين با ماشين خودم مي بريمش.
تو چشماش اشك حلقه زده بود. وقتي سوار ماشينش شديم آروم گفت ديگه كم كم داره يادم ميره كه پزشكم و آدم.
خلاصه ياسمين رو رسونديم به مريض خونه و تو يه اتاق چند تخته خوابونديم. كمي پول به بيمارستان دادم و قرار شد چند روز يكبار بهش سر بزنم وجدانم كمي راحت شده بود كه اگر باعث مرگ هاسميك شدم، عوضش سعي خودم رو كردم كه ياسمين رو نجات بدم. دكتر بيچاره حق داشت. ياسمين يه اسكلت بود. تمام موهاش ريخته بود و كچل كچل بود. تو صورتش نمي شد نگاه كرد. يه من قي رو چشماش بود. تمام بدنش زخم و زيلي بود. ناخن هاش افتاده بود. خلاصه وضعي داشت كه صد رحمت به ميت! يه دونه مژه نداشت.

دو روز بعد رفتم مريض خونه بهش سر بزنم. ديدم رو تختش نيست. فكركردم مرده و از اونجا بردنش. از يه پرستار پرسيدم با اكراه بهم جواب داد. معلوم شد براي آزمايش و اين چيزها بردنش جاي ديگه.
پرستار سرو وضع من رو كه ديده بود دلش نمي اومد جواب سلامم رو بده! اين بود كه رفتم و يكي دو دست لباس حسابي براي خودم خريدم. تا اون وقت، غير از شبها كه تو كافه هتل ساز مي زدم، همون لباسي كه رضا بهم داده بود رو تنم مي كردم.
پس فرداش كه با لباس شيك و تر تميز رفتم مريض خونه، همه پرستارها يه جور ديگه بهم نگاه مي كردن!
آخه از تو چه پنهون اون وقت ها برو و رويي داشتم. ما پيرمرد ها وقتي جوونيم نمي دونيم كه يه پيري هم داريم. وقتي كه پير شديم، جوون ها باور نمي كنن كه ماها يه روز جووني داشتيم!
خلاصه پرستارها گفتن كه ياسمين تو همون اتاقه. رفتم تو اتاق. ديدم روتخت يه نفر خوابيده. قيافش همون ياسمين بود اما رنگ پوستش نه! پوست ياسمين سياه يكدست بود، اما اين يكي سفيد بود. جلوتر كه رفتم ديدم خود ياسمينه.
يه پرستار از پشت سرم، با خنده گفت چيه؟ تعجب كردي؟ دو روز سمباته ش زديم تا اين رنگي شده! تو صورتش نگاه كردم. نه مژه داشت نه ابرو. سرش رو هم از بس زخم بود باند پيچي كرده بودن. هنوز در حالت بيهوشي بود.
بعد از اون روز هر دو روز يكبار بهش سر ميزدم و از حالش با خبر مي شدم. يه ماهي گذشت تا كم كم جون گرفت و چشمهاشو وا كرد. خيلي خوشحال شده بوديم. هم دكتر و هم پرستارها خدا رو شكر ميكرديم كه زحمت هامون به هدر نرفته.
خلاصه بعد از سه ماه، ياسمين از بيمارستان مرخص شد. دكتر يه گوني دوا به من داد و ما دو تا رو با يه ماشين روونه خونه كرد. حساب بيمارستان به پول آنموقع خيلي شد كه من دادم. بيچاره دكتر، خودش پولي نگرفت.
ياسمين نجات پيدا كرده بود اما نه حرف مي زد نه مي فهميد. مثل عقب افتاده ها! فقط نگاه مي كرد. با چشمهاي سياه و درشت ش كه از بس صورتش لاغر و استخوني بود حالت ترسناك اما گيرايي داشت، به آدم نگاه مي كرد ولي هيچ عكس العملي نشون نمي داد. بردمش كاروانسرا براش رختخواب رو انداختم و خوابوندمش.
يه پاش كه اصلاً جون داشت و حركتي نمي كرد. حرف هم كه نمي زد يه دستش هم لمس بود و حس نداشت. مونده بودم باهاش چيكار كنم.
تو بيمارستان كه نمي تونست بمونه. خرجش زياد مي شد و من پولش رو نداشتم بدم. توي خيابون هم كه نمي تونستم ولش كنم. چاره اي نبود بايد خودم ازش نگهداري مي كردم كاري هم به من نداشت. يه غذايي درست مي كردم و خودم بهش مي دادم كه بخوره.
دواهاش رو هم سر ساعت مي دادم. روزي يه سوزن هم بايد مي زد كه يه جعفر آقا بود و باهاش طي كرد بودم و هر روز مي اومد و بهش مي زد.
يه لگن هم گذاشته بودم گوشه اتاق براي قضاي حاجت ش. هفته اي يه روز هم يه افسرخانم بود. زن جعفر آقا آمپول زن بهش سپرده بودم بياد و حمومش كنه كه هميشه سفيد و تميز باشه. حموم كردنش هم كه كاري نداشت. طفلك اندازه يه جوجه بود.

ده روزي يه بار هم مي بردمش دكتر.




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.