اوايل نمي دونستم وقتي خونه هستم بايد باهاش چيكار كنم. مثل يه بره زل مي زد به آدم و نگاه مي كرد. اما كم كم بهش عادت كردم. براش حرف مي زدم، درد دل مي كردم از بچه گي هام براش مي گفتم. خلاصه شده بود سنگ صبور من فقط گوش مي كرد. زبونش بند اومده بود فقط هم دو نفر رو مي شناخت يكي من. يكي دكتر.
هر كي ديگه بهش نزديك مي شد، تو چشماش ترس ميدويد و سرش رو مي كرد زير پتو. فقط موقعي آرامش داشت كه من خونه بودم و وقتي تو چشماش شادي بود كه من غذا دهنش مي ذاشتم و از اتفاقاتي كه شب، تو كافه هتل افتاده بود، براش حرف مي زدم.
صبح ها كه خودم خونه بودم شب هم كه مي خواستم برم سركار، در رو قفل مي كردم و مي رفتم. اونجا كسي بهش كار نداشت. جواد آقا هم از ترس شعبون خان كه با من خيلي عياق بود سر بسر ما نمي ذاشت.
دو ماهي از اين جريان گذشت. زخم هاي سروتنش خوب شد. موهاش هم اندازه يه جو در اومده بود. سياه سياه. اما خودش دلش نمي خواست سرش معلوم باشه و با باندي كه دكتر دور سرش مي پيچيد راحت تر بود.
روزها سازم رو ورميداشتم و براي دل خودم، بياد هاسميك، به ياد رضا و به ياد اكبر مي زدم تا صداي ساز بلند مي شد، چشمهاش فقط به دستام بود. پلك نمي زد.
انگاري خيلي از صداي ويلن خوشش مي اومد. چشمهاش با دست من حركت مي كرد.
منم كه مي ديدم از موسيقي خوشش مي آد دريغ نداشتم. هر وقت بيكار مي شدم براش ساز مي زدم. چند دست لباس خوشگل دخترونه هم واسه ش خريده بودم كه از يكي شون خيلي خوشش مي اومد.
افسر خانم هر وقت حمومش مي كرد، لباس رو عوض مي كرد.
تمام رخت هاشو خودم مي شستم. لگنش رو خودم خالي مي كردم. دست و صورتش رو صبح ها خودم مي شستم. ناخن هاشو كه ديگه در اومده بود خودم مي گرفتم.
دست و پاش رو كه بي حس بود، مي گرفتم و تكون ميدادم، دكتر بهم گفته بود. دندونهاش كه مثل مرواريد سفيد بود خودم براش مسواك ميزدم. براش حرف ميزدم. قصه مي گفتم. شعر مي خوندم. خلاصه طوري شده بود كه به هواي ياسمين مي اومدم خونه.
شبها كه سركار بودم، همش دلم شور ميزد كه نكنه يه اتفاقي براش بيفته. تا نمي رسيدم خونه دلم آروم نمي گرفت. شده بودم مادرش.
تا اينكه يه روز صبح، وقتي داشتم صورتش رو مي شستم، نگاهم به مژه هاش افتاد. دقت كردم ديدم اندازه يه بند انگشت مژه هاش بلند شده!

نمي دونم چطور متوجه نشده بودم. باندي رو كه دور سرش پيچيده بود و تا روي ابروهاش پايين مي كشيد، ورداشتم. خيلي جا خوردم. ابروهاش كه در اومده بود هيچ موهاش هم حسابي بلند شده بود. شده بود دو برابر موهاي من. مثل شبق مشكي!
بهش خنديدم و گفتم حيف نيست مو به اين قشنگي و ابرو به اين كموني رو قايم كني؟ دستش رفت براي باند سرش كه مثل يه كلاه بود. مي خواست دوباره بزاره سرش. اذيتش نكردم گفتم بذار راحت باشه. بلند شدم و رفتم بيرون كه آب بيارم وقتي برگشتم ديدم باندها رو انداخته يه طرف و ديگه سرش نذاشته. با چشمهاش هم زل زده بود به من كه ببينه من چي ميگم.
بهش خنديدم. گفتم، آهان حالا شدي يه دختر خوشگل!
انگار آبي زير پوستش رفته بود. درسته كه هنوز مثل اسكلت لاغر بود اما باور نمي كردم كه اين دختر همون بيمار كه چند ماه پيش تو يه اتاق ته كاروانسرا پيداش كرده بودم باشه. چند روز بعد تازه از خواب بلند شده بودم كه آجان ها ريختن تو كاروانسرا و همه بچه ها رو گرفتن. يكي شون اومد سراغ من. فكر مي كرد منم دزد و جيب برم. خدا رحم كرد كه يكي شون منو شناخت كه تو هتل ساز مي زدم وگرنه مي بردنمون كميسري.
خلاصه ديدم كه اونجا ديگه جاي ما نيست. بلند شدم و رفتم دنبال خونه. ظهر نشده بود كه يه خونه كوچيك اما دلباز و خوب رو اجاره كردم و يه درشكه گرفتم و اسباب و اثاثيه مو جمع كردم و با ياسمين رفتيم به خونه جديد. ديگه صلاح نبود تو اون كاروانسرا بمونيم.
يه خونه بود دو طبقه كه يه طبقه ش دست ما بود. دو تا اتاق داشت با آشپزخونه و دستشويي و حموم. واسه ما عالي بود. خوبيش اين بود كه حموم داشت و خودمون آب گرم مي كرديم و افسر خانم مي تونست ياسمين رو توش حموم كنه. ديگه مثل اتاق كاروانسرا، مجبور نبوديم واسه حموم كردن ياسمين فرش رو جمع كنيم كه خيس نشه.
رختخواب رو انداختم يه گوشه و خوابيد. همسايه بالامون هم يه زن و شوهر بودن با دو تا بچه. ديگه خيالم راحت بود كه وقتي نيستم جاي ياسمين امن و خوبه.
خلاصه درد سرت ندم. دو سالي گذشت و من پرستاري ياسمين رو كردم. شده بود همه كس من، منم شده بودم همه كس اون.
بعد از اين مدت اگه ياسمين رو مي ديدي محال بود باور كني كه اين هموني كه يه روز داشت مي مرد و دكتر به زنده موندنش هيچ اميدي نداشت.
موهاش تا تو كمرش بود. يه خرمن مو داشت! لپ هاش گل انداخته بود و وقتي به من نگاه مي كرد تا ته قلبم تير مي كشيد. اما خدا مي دونه كه به چشم بد بهش نگاه نمي كردم.
وقتي صداي سازم بلند مي شد، يه لبخندي مي زد كه شيرين تر از يك كيلو عسل بود. اونوقت دو تا چال مي افتاد رو لپ هاش كه زانوم رو سست مي كرد.
خب جوون بودم و داغ. اون وقت ها تو سن من زن مي گرفتن. دست خودم نبود. ياسمين خيلي قشنگ و خوشگل شده بود. حيف كه يه دست و يه پاش فلج بود. گاهي با خودم فكر مي كردم كه اگه حرف مي زد بهش مي گفتم كه دوستش دارم و مي خوام باهاش ازدواج كنم.

بهش مي گفتم كه برام مهم نيست كه فلجه و لال. اما اين رو خلاف جوونمردي مي دونستم. اين دختر نون خور من بود و اگه حتي مي فهميد كه چي مي گم، شايد مجبوري زن من مي شد.
يه روز صبح از خواب پريدم. از تو اتاق ياسمين صدا مي اومد. انگار يكي داشت با ظرف و ظروف ور مي رفت. فكر كردم دزدي چيزيه! پريدم طرف اتاق ياسمين. با خودم گفتم اگه كسي دست به ياسمين زده باشه مي كشمش.
رسيدم به چهار چوب در كه خشكم زد. باور نمي كردم!
ياسمين بلند شده بود و رختخواب رو جمع كرده بود و چايي دم كرده بود و سفره صبحونه رو انداخته بود تا منو ديد بهم خنديد. نمي دونم چه مدت همونجوري واستاده بودم و نگاهش مي كردم.
تازه بخودم اومدم. ياسمين، سالم و سلامت وسط اتاق واستاده بود و به من مي خنديد. قد بلند. هيكل قشنگ. اصلا نمي دونستم چي بگم و چيكار كنم. دولاشدم و زمين رو ماچ كردم و در حاليكه اشك از چشمام مي اومد شكر خدا رو كردم.
خدايا اين همون دختر مردني بود؟
نه كه تا اون وقت همش تو رختخواب خوابيده بود. متوجه نشده بودم كه اينقدر بلند قد و خوش هيكله. تا اون لحظه ياسمين رو هميشه با رختخواب و پتو ديد بودم. حالا اين دختر خوشگل و قشنگ، سرو مرو گنده جلوم واستاده بود.
همونجا رو زمين نشستم و نگاهش كردم. اون هم وسط اتاق واستاده بود و با نگاهي قدرشناس و لبخندي نمكي به من نگاه مي كرد.
حالا كه سالم شده بود و آبي زير پوستش رفته بود ديگه اون چشمهاي درشت، ترسناك كه نبود هيچ خيلي هم تو صورتش مي نشست و شده بود بلاي جون من بدبخت! چند دقيقه اي كه گذشت و از حالت بهت و تعجب در اومدم، بلند شدم و رفتم سر سفره نشستم خيلي جلوي خودم رو گرفتم تا نپرم و بغلش نكنم.
برام چايي ريخت و گذاشت جلوم. خودش هم نشست كنار من. دلم نميخواست چشم ازش بردارم. احساس مي كردم ياسمين چيزي كه خودم درست كردم و ساختم. حس مالكيت بهش داشتم. اونقدر هم خوشگل شده بود كه نگو. لباسي هم كه پوشيده بود خيلي بهش مي اومد.
آروم گفتم به اميد خدا تا چند وقت ديگه زبونت واميشه و به حرف مي افتي.
تا اين رو گفتم، خنديد و گفت، اگه تو بخواي برات حرف ميزنم، فقط براي تو! ديگه چيزي نمونده بود گريه م بگيره! حساب كن آدم يه روز از رختخواب بلند بشه و تمام آرزوهاش برآورده شده باشن!
حال اونوقت رو نمي تونم برات بگم. خيلي خوشحال بودم

ازش پرسيدم، ياسمين چطور تمام اين چيزها يه دفعه جور شد؟
گفت يه دفعه نشد. من خيلي وقته كه مي تونم حرف بزنم. دست و پام هم كه با ورزش هايي كه تو بهش مي دادي كم كم راه افتاد.
گفتم پس چرا تا حالا حرف نمي زدي؟ چرا از جات بلند نمي شدي؟
گفت مي ترسيدم از رختخواب جدا شم. به خودم اطمينان نداشتم. از بس اون جواد پدر سگ اذيتم كرده بود از همه چيز وحشت داشتم. حرف هم نمي زدم چون با همه قهر كرده بودم. با خودم با دنيا. با خدا.
گفتم اين حرف ها رو نزن. تو رو خدا دوباره جون داد.
گفت خدا پدر من رو در آورد. حالا يه جون هم بهم داده. خب اين رو يا از اول بهم نمي داد يا مي داد درست مي داد. مگه من،يه بچه كوچيك،چه گناهي كرده بودم كه بايد اونقدر سختي بكشم.
گفتم خدا بنده هاشو امتحان مي كنه. هر كسي روسفيد از امتحان بيرون بياد مي ره تو بهشت.
گفت نه اون بهش رو مي خوام نه اين جهنم رو. مگه من مي خواست كه به دنيا بيام؟ تا چشم وا كردم تو بدبختي بودم و بيچارگي. پونزده سال از عمرم با دربدري و گدايي گذشت.
يادت رفته روز اولي كه من رو ديدي چه حال و روزي داشتم؟ چند ماه بعدش چي؟ يادت رفته؟ تمام اينها رو خدا برام خواسته بود.
گفتم: خبه خبه! كفر نگو. از قديم گفتن الدنيا مزرعه الاخره. اين دنيا مزرعه اون دنيا و آخرته هر چي تو اين دنيا بكاري تو اون دنيا درو مي كني.
گفت يه دختر بچه شش هفت ساله چي مي تونه بكاره؟ اصلا عقلش به اين چيزها مي رسه؟
پدر و مادره كه اين چيزها رو باعث مي شن. منم اگه ننه باباي درست و حسابي داشتم، كارم به اين جاها نمي كشيد كه بخاطر يه لقمه نون تن به هر كاري بدم و آخر و عاقبتم اون باشه كه ديدي.
گفتم ديگه از اين حرفها نزن. حالا كه شكر خدا همه چيز گذشته و الان هم كه حالت خوبه و جات امن و امان و يه لقمه نون هم كه پيدا مي شه بخوريم و منم كه. . . .
ديگه دنبال حرفم رو نگرفتم. نشستم به خوردن صبحونه. ديگه ياد ندارم هيچ چيز مثل اون صبحونه بهم اونقدر چسبيده باشه.
وقتي بساط سفره رو جمع كرديم. ياسمين پرسيد: چي دلت مي خود براي ناهار درست كنم؟




ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.