ته دلم يه جوري شد. بهش گفتم تو بشين. خودم درست مي كنم.
گفت نه ديگه همين جوري هم نمي دونم چطوري زحمت هاتو جبران كنم.
گفتم بيا بشين اينجا. دلم پوسيد از بس باهات حرف زدم و جوابم رو ندادي. حالا مي خوام يه دل سير به حرفات گوش بدم. اول برام تعريف كن چجوري افتادي تو اون كاروانسرا؟
يه خنده اي كرد! اي روزگار لعنت بهت!
آقاي هدايت اينجا كه رسيد، يه سيگار ديگه روشن كرد و برگشت به تابلوي پشت سرش نگاه كرد و گفت مي بيني؟ قشنگه،نه؟
به تابلو نگاه كردم. همون تابلوي نقاشي بود كه روز اول تو اين خونه ديده بودم. تصوير زن زيبايي بود با موهاي بلند مشكي و صورت خيلي قشنگ. پرسيدم:
-تصوير ياسمين خانمه؟
هدايت – آره خودشه. بگو ببينم، تو كه يه جوون هستي، اگه يه دختر رو از مرگ نجات مي دادي و اون دختر هم يه همچين شكلي داشت، دل و دين بهش نمي دادي؟
-ياد دل گرو رفته خودم افتادم كه چند وقت ديگه از دست فرنوش، دينم هم داشت از دست مي رفت! سرم رو انداختم پايين و ديگه به تابلو نگاه نكردم و حرمت نگه داشتم.
هدايت – داشتم مي گفتم. يه خنده اي كرد كه دودمانم رو به باد داد!
بهم گفت: تو كه برام حرف مي زدي، هر كلمه ش شفا بود. وقتي ساز مي زدي هر صداش برام دوا بود. دلم مي خواست فقط به صداي تو و سازت گوش بدم. اين بود كه حرف نمي زدم. اوايل كه اصلا زبونم كار نمي كرد اما بعدش ديگه خودم دلم نمي خواست كه كار كنه. عوضش جون و قوت زبونم اومده بود تو گوش هام.
گفتم شفا دست خداست. ما وسيله ايم.
گفت: تو هم تو زندگي خيلي بدبختي كشيدي. اون وقتها كه زندگي و بچگي هات رو برام تعريف مي كردي، دلم خيلي برات مي سوخت. گريه م مي گرفت. اما فرق تو با من اين بود كه تو پسر بودي و من دختر. هر كي از راه مي رسه مي شه آقا سر دختر ها و زن ها! يكي تو خونه حبس شون مي كنه، يكي با زور، سر برهنه مي فرسته شون تو خيابون. يكي مي پوشوندشون. يكي لخت شون مي كنه. شماها هر كاري بكنين بهتون ننگ نمي بندن، ما تكون بخوريم صد تا وصله ناجور بهمون مي چسبونن. شما مردها مال خودتونين و ما زنها حتما بايد مال يكي باشيم.
گفتم طبيعت زن اينطوريه. از اولش اين جوري بوده!
گفت:آدم رو هر جوري بار بيارن همون جور مي شه. ماها هم چون ضعيف بوديم اين طبيعت رو پيدا كرديم.
گفتم: ول كن اين حرفها رو ياسمين. من تازه تو رو بدست آوردم. چرا اوقات تلخي مي كني. با هم بگيم و بخنديم كه بهتره.

مي ترسم حالا كه چند وقته يه چيكه آب خوش داره از گلوم پايين مي ره همه چيز رو خراب كنه!
گفتم نترس شكر خدا همه چيز درسته. يه سقفي بالا سرمون و يه فرشي زير پامونه. اوضاع كاسبي من هم بد نيست. ديگه يه آدم از خدا چي مي خواد؟ حالا برام تعريف كن چي شد كه از پدر و مادرت جدا شدي؟
گفت حالا نه. بعدا يه روزي همه رو برات تعريف مي كنم. يادت باشه از اين به بعد هر روزي وقتي برميگردي خونه يه روزنامه هم بخر.
با تعجب نگاهش كردم و پرسيدم مگه تو سواد داري؟
گفت آره يه كوره سواد دارم. گاهي كه تو روزنامه مي خريدي يواشكي وقتي خونه نبودي با زور و بدبختي همه ش رو مي خوندم. خب خيلي كلمه هاشو نمي فهميدم اما آسون هاشو چرا!
گفتم: خود منم تو يتيم خونه پنج كلاس بيشتر درس نخوندم.
گفت: عيبي نداره با هم مي خونيم و ياد مي گيريم. تمام بدبختي هاي ماها از بيسوادي و نادونيه. بايد يه كاري هم صبح ها واسه خودت پيدا كني.
گفتم صبح ها كه جايي خبري نيست كه برم ساز بزنم. بعدش هم درآمد من از هتل خوبه. چه احتياجي دارم كه بيشتر بدوم؟ از زيادي دويدن، كفش و كلاه آدم پاره مي شه.
گفت تو متوجه نيستي. آدم پولدار، همه جا احترام داره. با اين هنري كه تو داري، راحت مي توني پول در بياري. بايد رو چند تا تيكه كاغذ بنويسي كه تعليم ساز مي دي و بچسبوني دم هتل و جاهاي ديگه. مطمئن باش خيلي ها مي آن سراغت. ديگه اون وقت، صبح ها هم بي كار نيستي و پول در مياري. بايد يه خونه بخري. اجاره نشيني فايده نداره. از تعجب دهنم وامونده بود. چطور تا حالا به عقل خودم نرسيده بود؟
پرسيدم اين چيزها چه طوري به فكر تو ميرسه؟
بهم خنديد و گفت: تو اين مدت من خيلي وقت داشتم كه فكر كنم.
خلاصه سرت رو درد نيارم. همون كاري كه ياسمين گفته بود كردم. كارم هم گرفت. آدرس هتل رو تو اعلاميه ها نوشته بودم. يه ماه نشد كه روزي دو سه تا شاگرد گرفتم. همه شون هم پولدار بودن. دختر و پسر. پول خوبي هم ازشون مي گرفتم. درآمدم دو برابر شده بود.
هر چي هم پول داشتم. ياسمين ازم مي گرفت و جمع مي كرد

شيش ماه بعد با پولي كه قبلاً داشتم و اون پول ها كه ياسمين جمع كرده بود، تقريبا بالاي شهر يه خونه بزرگ خريديم. طبقه پايين دست خودمون بود و بالاش رو داديم اجاره. اتفاقاً كسي كه طبقه بالا رو اجاره كرده بود، تو راديو كار مي كرد. چند وقتي بود كه راديو كار افتاده بود. تو اين مدت هم چند بار خواستم كه به ياسمين بگم چقدر دوستش دارم و مي خوام باهاش عروسي كنم. اما هر بار شرمم مي شد حرف بزنم.
حساب مي كردم اگه بهش بگم شايد مجبوري قبول كنه و زنم بشه. منم دلم نمي خواست اين طوري باشه. از خدا مي خواستم كه مهرم رو به دلش بندازه و دوستم داشته باشه.
-اينجاي داستان كه رسيديم، هدايت دو تا چايي ريخت و يه سيگار ديگه روشن كرد و گفت:
-نمي دونم چرا اين چيزها رو براي تو تعريف مي كنم. شايد اصلا حوصله شنيدن ش رو نداشته باشي. نميدونم چطور اين قدر با تو حرفم مي آد!
-سرگذشت شما خيلي شيرين و شنيدنيه. من لذت مي برم وقتي برام حرف مي زنين.
هدايت – مي دوني پسرم؟ اسم من هدايت نيست! همين طوري خودم رو هدايت معرفي كردم.
آقاي هدايت اون روز اسم اصليش رو بهم گفت خيلي تعجب كردم. بارها و بارها اسمش رو شنبده بودم. معروف بود. ازم خواست كه اسم واقعي ش رو به كسي نگم و حتي خودم هم با همون اسم هدايت صداش كنم. مي گفت اولاً دلم نمي خواد كسي بفهمه كه من كي هستم، در ثاني اسم واقعي خودم آزارم مي ده.
مي گفت خيلي وقته كه خودم رو گم و گور كردم. مي گفت من خيلي وقته مردم و خاك شدم. وقتي از جام بلند شدم كه برم، هنوز سرش پايين بود و به گلهاي قالي نگاه مي كرد.
نگاهي ديگه به عكس نقاشي شده ياسمين انداختم و با يه خداحافظي يه آروم از اتاق بيرون اومدم. نزديك در باغ كه رسيدم صداي ويلن ش رو شنيدم كه ترانه غم رو اجرا مي كرد. غمي كه در تك تك كلماتش معلوم بود.

نزديك ظهر رسيدم خونه. تا رفتم و در رو بستم، يكي در زد. گفتم كيه؟
-ما همسايه طبقه بالاتون هستيم. اومديم ظهرنشيني. شب هم كه شد، مي آئيم شب نشيني.
تازه يادم افتاد كه قرار بود امروز كاوه و فريبا براي خريد وسايل برن. در رو وا كردم.
كاوه – سلام، كشتي ش؟ هدايت رو ميگم!
-سلام، بيا تو. فريبا كجاست؟
كاوه – بالا. دارن وسايل رو مي چينن و تر و تميز مي كنن.
-مگه چند نفرن؟ كارگر گرفتين؟
كاوه – باشه! باشه! حالا ديگه توهين مي كني؟ فرنوش خانم بالا تشريف دارن.
-فرنوش؟ بالا چيكار مي كنه؟
كاوه – اومده بود سراغ تو. من و فريبا هم رسيديم. با هم آشنا شدن. حالا هم داره كمك مي كنه اسباب ها رو بچينيم و يه خونه تكوني كنيم. فرنوش خانم گفته تا دستم تو كاره، يه سر هم مي رم پايين خدمت آقا بهزاد. گفت نزديك عيده، ثواب داره. آقا بهزاد رو هم بتكونم.
-منو كه دنيا تكونده! بذار فرنوش خانم هم بتكونه.
كاوه – نه، من ازش خواهش كردم اين دفعه رو ببخشدت. گفتم ديگه از اين غلط ها نمي كنه.
-حالا بيا تو. چرا دم در واستادي؟
كاوه – من و فريبا مي خواهيم بريم ناهار بخوريم. فرنوش خانم مي خواد بياد پايين. اومد پارس نكني ها! پاچه ش رو نگيري ها! انسان باش! آدم باش!
-حوصله ندارم كاوه. يه چيز دري وري بهت مي گم ها!
كاوه – چخه صاب مرده! من الان مي رم بالا و به فرنوش مي گم اومدي. حواست رو جمع كن درست حرف بزن. فرنوش بسيار دختر خوب و خانمي يه. خيلي هم متواضع و افتاده س. از سر تو آدم لجباز و يه دنده هم خيلي زياد تره. مي گن انگور خوب نصيب شغال مي شه!
-شغال خودتي!
كاوه – مي دوني بهزاد صدات شبيه قار قار كلاغه.
از حرفش خندم گرفت. وقتي مي رفت دوباره بهم سفارش كرد كه با فرنوش ملايم باشم. چند دقيقه بعد فرنوش در زد. در رو وا كردم و اومد تو و نشست. بخاري رو روشن كردم و كتري رو گذاشتم روش و بعد يه گوشه نشستم.


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.