فرنوش- حالت خوبه؟
-خوبم.
فرنوش – يه چيزي بهت بگم باور نمي كني بهزاد. انگار چون تو راضي نبودي من برم خونه خاله م، مهموني شون بهم خورد. از در و ديوار سوسك و مار مولك مي ريخت رو سرمون! يه سوسك كه رفته بود لاي موهاي خاله م. داشت از ترس سكته مي كرد. خيلي عجيب بود كه اين همه جونور انگار با هم قرار گذاشته بودن بيان تو مهموني خاله م. خلاصه منم از خدا خواسته به هواي اينكه ترسيدم بلند شدم و با ژاله و سيامك برادرش، اومديم خونه.
داشتم از خنده مي مردم اما جلوي خودم رو گرفتم.
-حالا چرا اومدي اينجا؟ اومدي اين چيزها رو برام بگي؟
فرنوش – بهزاد تو خيلي بد با من حرف ميزني. اون از حرف ديروزت اين هم از امروز!
من دلم نمي خواد عصباني بشم و كنترل خودم رو از دست بدم. اما تو آدم رو تحريك مي كني.
-خب عصباني شو دختر خانم پولدار. حتما وقتي كنترل ت رو از دست بدي، به پسر خاله ت، بهرام خان مي گي بياد و خدمت من برسه. هان؟
خيلي ناراحت شد و بهم چپ چپ نگاه كرد و بعد سرش رو انداخت پايين. فكر كردم الان بلند ميشه مي ره. اما يه دقيقه بعد گفت:
-بهزاد تو چته؟ چرا اينجوري شدي؟ از ديروز تا حالا انگار تو رو بردن و يه بهزاد ديگه رو آوردن گذاشتن جاي تو! يه جوري با من رفتار مي كني كه فكر مي كنم دلت مي خواد من برم. اگه من برم، ديگه منو نمي بيني! اون وقت غصه مي خوري ها!
-من چيزي ندارم كه از دست بدم.
فرنوش- يعني من براي تو چيزي نيستم؟

سرم رو پايين انداختم و جوابي ندادم. براي خودم هم عجيب بود كه چطور يه دفعه اين قدر سخت و مغرور شده بودم. دلم مي خواست باهاش ملايم باشم اما نمي دونم چرا يه چيزي در درونم مانع مي شد. در همين موقع آب كتري جوش اومد و در كتري به صدا افتاد.
فرنوش بلند شد و كتر ي رو برداشت و مشغول چايي دم كردن شد. منم زير چشمي نگاهش مي كردم و لذت مي بردم. كار كردن فرنوش تو خونه من برام خيلي قشنگ بود. يعني در اتاق من خيلي قشنگ بود. تا چايي دم بكشه، سرش رو با وررفتن به كتاب هام گرم كرد.
چند دقيقه بعد يه چايي ريخت و با قندو آورد و گذاشت جلوي من و به يه حالتي گفت:
-بفرماييد آقاي عصباني! اين چايي رو ميل كنيد شايد مهر من دوباره به دلتون بيفته.
-مهر شما از دل من بيرون نرفته كه بخواد دوباره به دلم بيفته.
فرنوش – پس چرا با من اين قدر قهر و دعوا مي كني؟
-براي اينكه دلم نمي خواست بري خونه خاله ت. خوشم نمي آد اصلاً بهرام با تو حرف بزنه.
فرنوش اومد كنارم نشست و با لبخند گفت:
-خوشم مي آد وقتي حسود مي شي!
-من اصلاً حسودي نمي كنم. اصلا چيزي كه به من نمي خوره حسوديه!
خنديد و گفت:
-بهزاد جون، تو متوجه بعضي از چيزها نيستي. من اگر نمي رفتم خونه خاله م، بلافاصله تلفن مي زد به مادرم و چغلي من رو بهش مي كرد. بعدش هم مي گفت هنوز هيچي نشده، پاي خواهر زادم رو از خونه خاله ش بريده، واي به وقتي كه اين پسره، فرنوش رو عقد كنه! اون وقت حتما اجازه نمي ده يه سر خونه مادرش بياد. حالا فهميدي چرا اصرار داشتم كه ديشب برم؟
با خودم فكركردم كه عقل اين دخترها به چه چيزهايي مي رسه! وقتي ديد من ساكتم دوباره گفت:
-بهزاد، من تو رو خيلي خيلي دوست دارم و خجالت هم نمي كشم از اينكه اين رو بهت بگم. يعني حرف دلم رو بهت مي زنم. تو بايد اجازه بدي كه من كار خودم رو بكنم. مگه دوستم نداري. مگه نمي خواي من باهات عروسي كنم؟
-من از خدا مي خوام كه تو فقط مال باشي اما انگار همه ش يكي بهم مي گه كه ازدواج من و تو سر نمي گيره و كارها جور نميشه.
تو اين چيزها رو بسپر دست من، ديگه كاري ت نباشه. من خودم بهتر مي دونم چيكار بايد بكنم. فقط به شرطي كه هر چي من مي گم گوش كني. حالا اخم هاتو وا كن. يه كم بخند. كسي اگه تورو نشناسه، فكر مي كنه من دارم به زور زنت مي شم!
خنديدم و گفتم:
-خيلي خودم رو گرفتم، نه؟
فرنوش- خيلي! ! ! مردم تا يه خنده رو لب هات اومد!
تو چشماش نگاه كردم و گفتم:
-ببين فرنوش جان، مي خوام يه چيزي رو بهت بگم. من از نظر مالي خيلي ضعيفم اما مي گن بخشش خيلي همت مي خواد ولي رد كردن و قبول نكردن بخشش از خود بخشش بيشتر همت مي خواد.

پدر كاوه بارها خواسته كه به من ماشين و آپارتمان و پول و اين حرف ها بده اما من قبول نكردم. بي پول هستم اما گدا نيستم.
من از خيلي چيزها تو زندگي گذشتم. خونه خوب، ماشين خوب، زندگي خوب، حتي يه غذاي خوب! اينها همش بخاطر اين بوده كه خواستم عزت نفسم رو حفظ كنم وگر نه همه اين چيزها با يه اشاره من برام جور مي شه!
همين آقاي هدايت كه باهاش تصادف كردي، بارها خواسته كه كتاب هاي خطي ش رو كه خيلي گرون قيمته بده به من. يا مثلا چند وقت پيش مي گفت كه هر كدوم از تابلوهاش رو كه مي خوام وردارم و ببرم بفروشم. با پول يكي از اونها شايد بشه چند تا آپارتمان خريد.
اما من قبول نكردم. حالا تو اين وضعيت من، وقتي تو كاري مي كني، مثل رفتن به خونه خاله ت! دل من مي شكنه. غصه مي خورم. چون مثل پسر خاله ت زر و زور ندارم.
به خدا وقتي تنهايي مي شينم و به اين چيزها فكر مي كنم، خيلي دلم مي گيره!
نه اينكه فكر كني پول رو براي خودم مي خوام، نه!
دلم مي خواست پولدار بودم تا همه ش رو مي ريختم به پاي تو. دلم مي خواست پولدار بودم تا وقتي مي آم خواستگاريت، كسي فقر و نداري رو تو سرم نكوبه.
دلم مي خواست پولدار بودم تا وقتي تنها مي شم و مي رم تو خودم، اين فكر كه ممكنه تو رو به من ندن، مثل خوره به جونم نيفته.
منم دلم مي خواست كه با يه ماشين آخرين مدل، بيام دنبالت و ورت دارم و ببرم بهترين رستوران ها!
بغض گلوم رو گرفته بود. حرف زدن برام سخت بود. سرم رو انداختم پايين و گفتم:
-فرنوض، من تو اين دنيا، دلم رو به هيچ چيز خوش نكردم. به هيچ چيز دل نبستم، مي دوني چرا؟ چون نمي تونستم اون چيزها رو داشته باشم. هميشه خدا، هر شعله اي كه تو دلم روشن مي شه، خاموش كردم. هر صدايي كه از دل واموندم بلند شد، خفه اش كردم!
خيلي وقته كه اين دل، كز و پژمرده اس. حالا بعد اين همه وقت، به تو دل بستم اگه اين روزگار تو رو هم از من بگيره، ديگه بودن و نبودن اين دل واسم فرقي نداره.
چايي م رو بداشتم و به هواي خوردنش، بغضي رو كه داشت خفه م مي كرد، دادم پايين.
سرم رو كه بلند كردم ديدم فرنوش در حاليكه به من نگاه مي كنه، اشك از چشمهاش پايين مي آد. بي اختيار استكان از دستم افتاد زمين. يه حال بدي شدم. انگار تو دلم رخت مي شستن. بهش گفتم:
-خدا منو بكشه! من جونم رو مي دم كه خار به پاي تو نره. حالا خودم گريه ت انداختم؟
فرنوش – بهزاد، من غير از تو هيچكس رو نمي خوام. خودم مي دونم كه تو اونقدر منش داري كه از مال دنيا گذشتي. اون روز كه خودت رو جاي من به پليس معرفي كردي، با اينكه مي دونستي ممكنه آقاي هدايت بميره. همون وقت تموم ثروت دنيا رو به پاي من ريختي.
بهزاد من تو رو همينطوري مي خوام. با پول كم و عشق و مردونگي زياد.
تو اگه خودت رو مي فروختي ديگه نمي خواستمت. فقط ازت مي خوام كه دوستم داشته باشي و با من بياي و تنها م نذاري.
-فرنوش، تو هم اگه منو همين جوري خواستي، باهات همه جا مي آم. ول ت نمي كنم. تنهات نمي ذارم. غم ت رو به جونم مي خرم و خوشي ها مو فدات مي كنم.
با تو برام صبحه و بي تو شب. من چيزي ندارم كه بهت هديه بدم و به چشمت بياد، جونم مال تو فرنوش.

نيم ساعت بعد با فرنوش به طرف خونه شون حركت كرديم. فرنوش پياده اومده بود خونه من. پياده هم رسوندمش. همينطور كه راه مي رفتيم گفت:
-بهزاد، مواظب خودت باش. بهرام خيلي دلش مي خواد خونه تو رو ياد بگيره. نمي دونم چه خيالي تو سرشه.
-خب آدرس م رو بهش بده. شايد مي خواد با من حرف بزنه. براي چي نگراني؟ من كه بچه چهارده ساله نيستم كه بلا ملا سرم بياره.
فرنوش- تو به خودت نگاه كردي! بهرام پسر عوض يه! لاته و بد دهن!
-باز هم مهم نيست. تو آدرس منو بهش بده. بلاخره يه جوري زبون همديگرو مي فهميم.
فرنوش – يه دفعه مي آد در خونه ت آبروريزي مي كنه!
-اولا ً كه جرات اين كارها رو نداره. بعدش هم مملكت قانون داره. مگه هر كي كه دلش خواست مي تونه بره در خونه يه نفر عربده كشي كنه؟ تو زيادي بهرام رو گنده ش كردي!
فرنوش – با تموم اين حرفها كه گفتي، من آدرس ت رو بهش نمي دم.
-باشه، خودم بهش تلفن مي كنم و يه روز دعوتش مي كنم خونه م!
فرنوش- آره، همين يه كارت مونده كه بكني. تو و بهرام بشينين سر سفره و به سلامتي خون همديگرو بخورين. تو فكر كردي بهرام حرف حساب حاليش مي شه؟ از بس بچه شر و بدي يه كه از دانشگاه اخراجش كردن.
-خيلي خب من دعوتش نمي كنم خونه م. يه روز خودم ناهار مي رم خونه شون!
فرنوش خنديد و گفت:
-اون وقت براش راحت تره. يه چيزي مي ريزه تو غذات و مسمومت مي كنه!
-اتفاقاً كاوه يه نظري داره. مي گه يه روز بهرام رو ببريم بيرون شهر دوتايي بريزيم سرش.
بعد سرش رو ببريم و بندازيم جلوي سگ ها!
دوتايي زديم زير خنده.
فرنوش- ايده هاي كاوه مثل ايده هاي شمره.
-همه اينا تقصر تو ئه فرنوش!
فرنوش- تقصير من؟
-آره. اگه تو اين مهموني ها اينقدر لباس قشنگ نپوشي، بهرام بدبخت ديوونه نمي شه كه بخواد منو از ميدون بدر كنه! تو خودت به اندازه كافي خوشگل و قشنگ هستي خداوند در آفرينش تو از هيچي مضايقه نكرده! همين طوري پدر من و بهرام رو در آوردي، چه برسه به اينكه يه دستي هم تو صورتت ببري!
فرنوش با خنده گفت:
-اينها رو بذارم به پاي تعريف؟ تو هم خوب بلدي هم تعريف بكني از من و هم حرف هاتو بزني ها 1 در ضمن خدمت شما عرض كنم من هيچ آرايشي نمي كنم. اين چهره، چهره ساده منه!



ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.