-جدي مي گي فرنوش؟
فرنوش – آره بخدا! من اصلا آرايش نمي كنم.
-خدا به داد من برسه اگه تو بخواي آرايش هم بكني! اون وقت بايد كار و زندگيم رو بذارم كنار و يكي يكي رقبا رو ببرم بيرون شهر و سرش رو ببرم بندازم جلوي سگ ها!
اين رو كه گفتم يه مرتبه ديدم كه رنگ فرنوش پريد و حالت اضطراب پيدا كرد و به من گفت:
-بهزاد جون تو برگرد خونه. ديگه رسيديم. تو برو من خودم اين يه تيكه راه رو مي رم.
تعجب كردم. سركوچه شون رسيده بوديم پرسيدم:
-نمي خواي همسايه ها من و تو رو با هم ببينن؟
فرنوش – نه، موضوع اين نيست. تو برو بعداً بهت مي گم.
برگشتم و به طرف خونه شون نگاه كردم. بهرام و بهناز وسط كوچه، در خونه فرنوش واستاده بودن و به ما نگاه مي كردن. برگشتم و به چشمهاي فرنوش كه ترس ازش مي باريد نگاه كردم و بهش گفتم:
-اگه تو براي موقعيت خودت مي گي، باشه. من حرفي ندارم و مي رم. ولي اگه نگران مني، اجازه بده تا دم خونه برسونمت.
فرنوش- من نگران تو هستم بهزاد وگرنه هيچ چيز ديگه ش برام مهم نيست.
-پس حالا كه اينطوره خيلي محكم راه بيفت بريم. از هيچي هم نترس. من اينجام، خيالت راحت باشه. انگار ديگه لازم نيست بهرام رو دعوت كنم خونه مون.
فرنوش – باشه، هر چي تو بگي. هر كاري تو بخواي من ميكنم بهزاد براي اينكه بفهمي چقدر دوستت دارم.

دوتايي حركت كرديم و وقتي به بهرام و بهناز رسيديم، من به بهناز سلام كردم.
-سلام بهزاد خان، خيلي ممنون. حال شما چطوره؟ خوب هستين.
بهرام با آرنج ش زد به بهناز و گفت:
-واسه چي باهاش خوش و بش مي كني؟
بعد رو كرد به من و گفت:
-مگه بهت نگفته بودم اگه يه بار ديگه اين طرفا ببينمت چيكارت مي كنم؟
-منم خدمت شما عرض كرده بودم كه اگه يه بار ديگه من رو ديديد بايد فكر يه چيزي براي خودتون باشين!
بهرام – تو انگار زبون آدميزاد سرت نمي شه؟
-من متوجه حرفهاي شما نمي شم وگرنه زبون آدمها رو خوب مي فهمم و بلدم با چه زبوني باهاشون حرف بزنم.
بهناز – بهرام بيا بريم. اين كارها زشته.
بهرام – تو حرف نزن.
بعد رو به فرنوش كرد و گفت:
-حالا حق دارم هر كاري دلم خواست باهاش بكنم؟
فرنوش – تو با بهزاد حرف بزن. هر چي بهزاد بگه، حرف منم همونه!
بهرام – از كي تا حالا آدم زنده وكيل وصي پيدا كرده؟
فرنوش- وكيل وصي نه. شوهر!
نگاهي با تمام دلم بهش كردم و گفتم:
-فرنوش جان، شما برو خونه. اصلاً هم نگران نباش. برو.
فرنوش يه خداحافظي به من و بهناز گفت و رفت تو خونه و در رو پشت سرش بست. مونديم ما سه نفر. رو به بهرام كردم و گفتم:
-شما هم بهرام خان اگه با من حرفي يا كاري دارين. لطفاً تشريف بيارين دو تا خيابون اون طرف تر. اونجا با هم راحت تر صحبت مي كنيم. بهناز خانم، شما هم خواهش مي كنم تشريف ببريد. صحيح نيست كه اين حرفها در حضور خانم ها گفته بشه.
بهرام – تو به خواهر من كار نداشته باش.
در حاليكه راه افتادم بهش گفتم:
-در هر صورت من كمي جلوتر منتظرشما مي مونم كه اگه كاري باهام داريد در خدمت باشم.
حركت كردم و رفتم سرخيابون واستادم. بهرام هم كمي صبر كرد و بعد با بهناز سوار ماشين شد و اومد سر خيابون. وقتي مي خواست پياده بشه. بهناز در حاليكه گريه مي كرد دستش رو گرفته بود و نمي ذاشت بهرام از ماشين پياده بياد پايين. بهرام هم انگار بدش نمي اومد كه از تو همون ماشين با من حرف بزنه.
شيشه رو كشيد پايين و گفت:
-اين دفعه آخرت باشه. اين دفعه م باهات كاري ندارم. اما اگه يه بار ديگه. . . .
رفتم تو حرفش و گفتم:
-خواهش مي كنم ملاحظه منو نكنين. لطفا ً همين الان باهام كار داشته باشين!
چپ چپ نگاهم كرد و خواست شيشه ماشين رو بكشه بالا كه اين بار من شروع كردم:
-بهرام خان، هر لات بي سرو پايي بلده عربده بكشه و لش بازي در بياره! خوب گوش هاتو واكن ببين چي مي گم. اگه يه بار ديگه بشنوم كه براي فرنوش شاخ و شونه كشيدي، مي آم در خونه تون و مي كشمت بيرون و اون وقت بهت نشون مي دم كه دندونهاي كي مي ريزه تو دهنش! فرنوش دختر بزرگيه. خودش مي تونه تصميم بگيره كه چه كسي رو دوست داره!
شخصيتت رو، اگه داري، حفظ كن. بذار خود فرنوش انتخاب كنه.
يادت نره امروز چي بهت گفتم. من مثل تو، يه دفعه ديگه به طرف مهلت نمي دم!
شيشه رو كشيد بالا و با سرعت، گاز داد رفت و فقط از اون همه هارت و پورت ش، يه خرده گرد و خاك بجا موند!
آروم و سلانه سلانه بطرف خونه راه افتادم. تو راه با خودم فكر ميكردم. نمي دونستم كاري كه كردم خوب بود يا بد، نيم ساعت، سه ربعي طول كشيد تا به خونه رسيدم. هنوز وارد نشده بودم كه در زدند. فريبا بود.

-سلام بهزاد خان. حالتون چطوره؟
-سلام فريبا خانم. شما چطوريد؟ ببخشيد، امروز متأسفانه نرسيدم بيام كمك تون.
فريبا – شما و كاوه خان به اندازه كافي به من محبت كردين. ببخشيد ؛ فرنوش خانم پاي تلفن شما رو كار دارن. بفرماييد بالا.
-اي بابا هنوز هيچي نشده باعث مزاحمت شديم كه!
فريبا – تو رو خدا تعارف نكنين. بفرماييد خواهش مي كنم.
دوتايي با هم رفتيم بالا و من تلفن رو جواب دادم.
فرنوش – سلام بهزاد خوبي؟ طوريت نشده؟ چرا نيومدي بهم خبر بدي بعد بري خونه؟ دلم هزار راه رفت. مي دونم حتماً اعصابت ناراحته. اين پسره تنه لش خيلي بي ادبه. ممنون كه در خونه نذاشتي سر و صدا بشه. تو كه گفتي برو خونه. من رفتم و پشت در خونه واستادم به حرف هاتون گوش كردم. تا اونجا ها رو شنيدم. وقتي تو رفتي سر خيابون، تو دلم سيرو سركه مي جوشيد. خودم از تموم جريان با خبرم اما دلم مي خواد خودت برام تعريف كني كه چي شد.
الو بهزاد! اونجايي؟ چرا حرف نمي زني؟
-بله اينجام.
فرنوش – پس چرا هيچي نمي گي؟
-والله صداي تو اونقدر شيرين و قشنگه كه دلم نيومد حرف هاتو قطع كنم.
فرنوش – يعني خيلي پر حرفي كردم؟ آخه دلم خيلي برات شور زد.
- دلواپسي هاي تو برام اميد زندگيه!
فرنوش مدتي سكوت كرد و بعد گفت:
-بهزاد ة هيچ فكر نمي كردم كه تو، تويي كه اون قدر سر بزيري و آروم، بتوني يه آدم مثل بهرام رو اون جوري بشوني سر جاش. دستت درد نكنه. تو راست مي گفتي. بهرام رو خيلي بزرگ كرده بودم.
-فرنوش، اونجا من بودم و بهرام و بهناز. تو اين چيزها رو از كجا فهميدي؟
فرنوش – يه بار ديگه بهت گفته بودم. زن ها اگه بخوان از همه چيز با خبر مي شن!
-در هر صورت اگه بازم مزاحمت شد، يه خبر به من بده. باشه؟
فرنوش – باشه، ولي تو مواظب خودت باش. بهرام آدم خوبي نيست!
-چشم
فرنوش با خنده گفت:
-چشمت بي بلا جوون.
دوتايي خنديديم و ازش خداحافظي كردم.
فرنوش – از تعريف هات هم ممنون.
-از دلشوره و دلواپسي هاي تو هم ممنون.
تلفن رو قطع كردم. وقتي برگشتم كه از فريبا تشكر و عذر خواهي كنم، ديدم تكيه شو داده به ديوار و با لبخند داره به من نگاه مي كنه. بهش خنديدم و سرم رو انداختم پايين. خجالت مي كشيدم.
فريبا – خيلي دوستش دارين. نه؟ فرنوش دختر بسيار قشنگي يه.
-خيلي. اونقدر كه اوايل مي خواستم از سر راهش برم كنار كه مانع خوشبختي ش نشم.
فريبا – بفرمايين بشينين.
دور و برم رو نگاه كردم. كاوه سنگ تموم گذاشته بود و همه چيز براي فريبا خريده بود.
-مبارك باشه. اينجا رو خيلي با سليقه چيدين.
فرنوش- كاوه خان حسابي شرمنده كردن. مبل راحتي و يخچال فريزر و گاز و خلاصه همه چيز! حتي حرف من رو قبول نكردن كه فرش ماشيني بخريم. نگاه كنين! اين قاليچه رو خيلي گرون خريدن. من اصلا راديو و تلويزيون نمي خواستم. رفتن يه تلويزيون رنگي بزرگ و اين دستگاه راديو ضبط و نمي دونم چي چي يه؟ آهان چند ديسكه برام خريدن 

ادامه دارد...


فرنوش- حالت خوبه؟ 
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.