بهزاد خان، بخدا من نمي دونم در مقابل اين همه لطف بايد چيكار كنم. خجالت هم مي كشم رو حرفش حرف بزنم. بهزاد خان، من خيلي تنهام. از يه طرف بعد از خدا، جز كاوه و شما پناهي ندارم. موندم اين وسط كه چيكار بايد بكنم! همه اين چيزها رو قبول كنم. همون طور كه شما خواستين درس م رو ادامه بدم؟ يا سرم بندازم پايين و از اينجا، از شما، از كاوه از خودم و همه چيز فرار كنم!
با خودم فكر مي كنم كه تا من دانشگاه قبول بشم و يه مدركي چيزي بگيرم و يه كاري پيدا كنم و بتونم اين همه زحمت ها رو جبران كنم، بيست سال طول مي كشه! حداقل اينكه تا وارد دانشگاه بشم و درسم تموم بشه، پنج شش سال وقت مي خواد. تا اون موقع بايد سر باره كاوه خان باشم؟ اگه يه سال ديگه دوسال ديگه ايشون خواست ازدواج كنه، يا اصلاً طوري شد كه ديگه نتونست به من كمك كنه، اون وقت چيكار كنم؟
اين فكر ها داره ديونه م مي كنه. وقتي به اين آپارتمان و اين وسايل نگاه مي كنم. وقتي به شما و به كاوه فكر مي كنم كه دارين از من حمايت مي كنين، تو دلم گرم مي شه و به زندگي اميدوار مي شم. اما بعدش يه دفعه، يه فكرهايي تو سرم مي آد كه از يه دقيقه بعدم هم مي ترسم!
گريه ش گرفته بود. روي مبل نشست و سرش رو ميون دستهاش گرفت و مثل اون وقتي كه تازه مادرش مرده بود، آروم آروم گريه كرد. دلم خيلي براش سوخت. روي يه مبل نشستم و گفتم:
-اولاً كه شما تنها نيستين. من شما رو به چشم خواهر كوچيكترم نگاه مي كنم. اميدوارم كه اون شايستگي رو داشته باشم كه شما به چشم برادر به من نگاه كنين.
دوم، اينكه اگه يه روز كاوه به هر دليل نتونست به شما كمك كنه، من كه نمردم! سوم، شما هنوز كاوه رو نمي شناسين. به شوخ طبعي و بذله گويي ش نگاه نكنين. كاوه بسيار پسر خوب و محكمي يه. در دوستي ثابت قدمه. آدمي يه كه ميشه بهش اعتماد كرد. مطمئن باشين.
شما هم نبايد اجازه بدين كه فكرهاي بد به ذهنتون بياد. توكل به خدا كنين. حتماً خودش خواسته كه اين طوري بشه. بلاخره موقعي مي رسه كه شما هم مي تونين خيلي چيزها رو جبران كنين. حالام نه در مورد كاوه. محبت رو بايد دست به دست چرخوند.
منم يكي مثل خودتون هستم. درد آشنام. با تنهايي رو بي كسي و نداري و بدبختي غريبه نيستم.
حالا ديگه گريه نكنين. خودتون رو تسليم خواست خداوند بكنين و اجازه بدين سرنوشت كار خودش رو بكنه. اگه اينطوري فكر كنين كه تمام اين جريانات به خواست پروردگاره، ديگه آروم ميشين.
مدتي بود كه به من نگاه مي كرد. لحظه اي بعد اشك هاشو پاك كرد و خنديد و گفت:
-پاشم براتون چايي بيارم.
وقتي داشت به طرف آشپزخونه مي رفت، وسط راه واستاد و گفت:
-ممنون بهزاد خان. حرفهاي شما خيلي آدم رو آروم مي كنه. شما طوري آروم ولي محكم صحبت مي كنين كه تا اعماق روح طرف اثر مي كنه.
بعد به طرف اشپزخونه رفت. يه دقيقه بعد زنگ خونه رو زدن. آيفون رو فريبا جواب داد. كاوه بود. اومد بالا. مثل هميشه شلوغ و پرسرو صدا. تا رسيد تو خونه گفت: -سلام پهلوان! دست مريزاد! حالا ديگه تنهايي محله رو قرق مي كني؟ سنگ ميندازي، خاكم مي پاشي؟ شنيدم رو كم كني بوده؟
بهرام بيچاره، غم باد گرفته، افتاده گوشه خونه. سوكش كردي. ببينم شما همون بهزاد خان استخواني نيستي؟ رفتم در اتاقت نبودي. حدس زدم؟!
-بابا بيا تو خونه. چرا دم در واستادي و فرياد مي زني پسر؟
كاوه – ببخشيد سامسون خان! هوا تايك بود سيبيل هاتون رو نديدم.
-من كه سيبيل ندارم.
كاوه – پوزش مي خوام دلاور! بازوهاتون رو نديدم. خوب پهلوون، تو كه طرف رو جيرجيرك ش كردي، همونجا سرش رو مي بريدي و مينداختي جلو سگ ها بخورن!
-تو از كجا اين چيزها رو فهميدي؟
كاوه – رخصت بده بيام تو، مي گم.
كفش هاشو در آورد و اومد تو خونه و به فريبا گفت:
-ببخشين فريبا خانم. سلام اين شعبون خان ما، سر چهار سوق يكي رو شقه كرده! حواس ماها هم پرت شده. ببخشين.
فريبا كه از حرفهاي كاوه به خنده افتاده بود با يه سيني چاي اومد جلو.
-جدي كاوه تو از كجا فهميدي؟
كاوه – بهزاد، انگار اين بهناز هم يه چيزيش ميشه ها! غلط نكرده باشم چشمش تو رو گرفته!
-باز پشت سر مردم حرف زدي؟
كاوه – آخه تو بگو، روي برادرش رو كم كردن، اونوقت اين يكي خوشحاله! تا رسيده خونه زنگ زده به فرنوش و همه چيز رو تعريف كرده و اونم زنگ زده به ژاله و ژاله هم به مادرش كه خاله من باشه گفته و مادرش به من گفته و منم دارم به تو مي گم! بهتره تو هم به فريبا بگي، فريبا هم به فرنوش بگه و فرنوش هم به ژاله بگه و ژاله هم به مادرش بگه و. . .
-بسه ديگه خفه م كردي! سرمون رفت.
كاوه – اينم بگم ديگه حرف نزنم باشه؟
-بگو.
كاوه – مادرش كه خاله من باشه به من بگه و منم به تو بگم و تو به فريبا بگي و فريبا به. . .
-لال بشي كاوه! حداقل خودت رو جلوي فريبا خانم نگه دار.
فريبا خنديد و رفت تو آشپزخونه كه ميوه بياره. كاوه آروم در گوش من گفت:
-بازم از مادر و قبرستون و اين چيزها حرف زدي؟ چشمهاي فريبا گريه ايه!
-فرنوش زنگ زد اينجا. فريبا من رو صدا كرد بالا. بعد از تلفن كمي درد و دل كرد. خيلي ناراحت بود. منم دلداري ش دادم.
كاوه – الهي من بگردم! !
بهش چپ چپ نگاه كردم كه گفت:
-دنبال يه اتاق بزرگتر واسه تو!
فريبا با يه ظرف ميوه از آشپزخونه اومد بيرون و ميوه رو گذاشت رو ميز و گفت:
-چايي تون يخ كرد، عوضش كنم؟
كاوه – الهي اين چايي آخر ما باشه كه يخ كنه تا شما تو زحمت نيفتين.
-زحمت نكشين فريبا خانم. ما با اجازه تون مرخص مي شيم.
فريبا – نه تو رو خدا، تنهايي ديوونه ميشم. حوصله ام سر ميره. تازه مي خواستم ازتون خواهش كنم بيشتر بيائين اينجا. دور هم باشيم بهتره. منم زيادي فكر نمي كنم. راحت ترم.
كاوه – درد و بلاي شما بخوره تو سر اين بهرام بي تربيت.
بعد رو به من كرد و گفت:
-بشين بهزاد، يه ساعت ديگه مي رم شام مي گيرم و مي آم. سه تايي خيلي مي چسبه. مي زنيم تو سر و مغز هم و شاممون رو كوفت مي كنيم. و هي پشت سر بهرام حرف مي زنيم و بهش فحش ميديم.
-من هنوز ناهار نخوردم تازه مي خوام برم پايين فكر يه چيزي واسه ناهار بكنم.
فريبا – جدي ميگين بهزاد خان؟ الان براتون يه چيزي درست مي كنم.
-نه تو رو خدا، زحمت نكشين مي رم پايين يه چيزي مي خورم.
كاوه – چه فرقي مي كنه؟ اون تخم مرغي كه مي خواي پايين بخوري، همين جا بخور.
فريبا بلند شد و رفت تو آشپزخونه. كاوه پرسيد:
نگفتي بهزاد، چي شد پريدي به بهرام. تو كه مي گفتي رقيب رو بايد با ملايمت از ميدون به در كرد!

-يه ساختمون همون قدر كه شيشه و پنجره و گل و گياه و چيزهاي زينتي احتياج داره. به تيرآهن و سيمان و آجر و ديوار قطور هم احتياج داره.
تا زماني كه ميشه، بايد ملايم بود اما يه زماني هم مي رسه كه بايد محكم واستاد.
كاوه – فرنوش چي گفت؟ خوشحال بود از اينكه جلوي بهرام در اومدي؟
-اره خيلي خوشحال بود.
كاوه – بايد از اينجا يه سيم بكشيم پايين و يه تلفن بذاريم واسه تو.
-من تلفن لازم ندارم. هر وقت هم فرنوش يا تو باهام كار داشتين، زنگ بزنين اينجا.
يه ربع بعد فريبا با يه سيني اومد تو اتاق و سيني رو گذاشت جلوي من و گفت:
ببخشيد بهزاد خان. چيز ديگه حاضر نبود. انشالله يه روز ناهار در خدمتتون باشم.
برام همبرگر درست كرده بود. ازش تشكر كردم و با اشتها خوردم.
كاوه – چيزي از همبرگر مونده؟
-اره بيا. دو تا بود. اين يكي رو تو بخور، من سير شدم.
كاوه هم يكي ديگه از همبرگر ها رو خورد و به فريبا گفت:
-آخيش! سير شدم. خدا از خوشگلي كم تون نكنه. ايشالله خدا يه شوهر خوش تيپ مثل من نصيبتون كنه.
-هيس كاوه. مي شنوه ها!
فريبا از تو آشپزخونه گفت:
-چيزي مي خواين، تعارف نكنين، بگين بيارم. چي لازم دارين؟
-خيلي ممنون، سير شديم. كاوه مي گه خدا از خانمي كم تون نكنه.
كاوه آروم گفت: يه بشقاب وفا لازم دارم. اگه دم دسته لطفا بيارين!
بعد يواش به من گفت:
-براي خانم ها اگه در مورد خوشگلي شون دعا كني، بيشتر خوششون مي آد تا خانمي شون!
هالو جون اينا رو ياد بگير، پس فردا به دردت مي خوره.
-به چه دردم مي خوره؟ فرنوش كه به قدر كافي، شايد هم زيادتر از كافي، خوشگل هست، چه من تعريف بكنم، چه نكنم.
كاوه – واسه فرنوش نمي گم كه ساده! واسه مادرش مي گم. چند وقت ديگه كه از فرنگ برگشت. تا ديديش بايد بگي: به به به به! ماشالله! شما هم كه مثل قالي كرمون مي مونيد! هر چي مي گذره بهتر مي شين! به به به به! پوست صورت رو ببين! مثله برگ گله! چه كرمي استفاده مي كنين! وا خدا مرگم بده! منو باش! اصلاً اين صورت احتياج به كرم و اين حرفا نداره! به به چه ابروهايي! تاتو كردين؟ اوا لال بميرم! اين ابرو كه تاتو نمي خواد!
اينا رو با حالت زنونه مي گفت و خيلي با نمك اداشو در مي آورد. داشتيم مي خنديديم كه متوجه شديم فريبا هم تو چهارچوب در آشپزخونه واستاده و مي خنده.
فريبا – كاوه خان، همه خانم ها هم اينطوري نيستن.
كاوه – مادر فرنوش خانم اين جوريه. من مي شناسمش!


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.