فرنوش – فردا صبح مامانم مي آد.
كاوه وسط خيابون زد رو ترمز!
-چرا همچين مي كني؟
كاوه – مي خوام بگم انشالله همون طور كه تو به آرزوت رسيدي، خدا همه رو به آرزوشون برسونه!
فرنوش – بهزاد خيلي دلت مي خواست مامانم زودتر بياد؟
كاوه – دل تو دلش نبود طفلك. هر روز به من مي گفت زنگ بزن فرودگاه، بپرس كي هواپيماي مادر فرنوش خانم مي شينه زمين. بعد آروم گفت: ولي هنوز مي گم، كشتي بهتر بود!
فريبا – به اميد خدا هر چه زودتر عروسي فرنوش و بهزاد خان رو ببينيم.

كاوه زير لب گفت:
-شتر در خواب بيند پنبه دانه!
فرنوش – چي مي گين كاوه خان؟
كاوه – مي گم عروسي تون شتر قربوني مي كنم.
-كاوه رانندگي تو بكن.
كاوه – ايشالله بعد از عروسي شما نوبت ماست.
من و فرنوش بي اختيار برگشتيم به فريا نگاه كرديم. فريبا سرش رو برگردوند و از شيشه بيرون رو نگاه كرد. انگار كه حرف كاوه رو نشنيده. فرنوش با يه حالت شيطوني پرسيد:
-كاوه خان، نوبت چي شماست؟
كاوه – نوبت ماست كه براتون كادو عروسي بخريم ديگه!
خندم گرفت.
فرنوش – جداً كاوه خان شما خيال ازدواج ندارين؟
كاوه – اول اجازه بدين مامان شما تشريف بيارن و اين بهزاد ما سرو سامان بگيره بعد. اگه ديدم خوبه و اين بچه خوشبخت شده، منم بابام رو مي فرستم خواستگاري.
فرنوش كه مي خواست از زير زبون كاوه حرف بيرون بكشه پرسيد:
-خواستگاري كي؟
كاوه – خواستگاري ننم! تو رو خدا دعا كنين به هم برسن.
در حاليكه خندم گرفته بود به فرنوش گفتم:
-تو مگه مي توني از اين حرف در بياري! اين گرگه!
فريبا – نه، دل كاوه خان مثل شيشه اس.
كاوه – خيلي ممنون فريبا خانم. البته از اون شيشه هاي نشكنه. مثل شيشه بانك ها.
ده دقيقه بعد رسيديم و رفتيم تو پاركينگ و پياده شديم. كوله پشتي فرنوش رو من براشتم و ساك فريبا رو كاوه. سوار ميني بوس شديم و رفتيم بالا. چند دقيقه بعد پياده شديم.
كاوه – بچه ها يه ايستگاه بريم بالا.
-فقط يه ايستگاه پياده بريم؟
كاوه – نخير، پس صد تا ايستگاه پياده بريم؟ ايستگاه اتوبوس كه نيست دو قدم دو قدم نگه داره!
-تو ناز نازي هستي. عادت نداري پياده بري.
كاوه – من از تو اتاقم مي خوام برم تو آشپزخونه با تاكسي مي رم. بعدش چه كاري يه از كوه بريم بالا و دوباره برگرديم پايين؟ همين جا وا مي ايستيم و چهار تا چايي و پسته و تخمه مي گيريم و مي خوريم. بعد از اونهايي كه رفته بودن بالا مي پرسيم اون بالا چه خبر بوده؟
-تنبلي نكن كاوه. راه بيفت. خوبه پيشنهاد كوه رو تو دادي ها!
خلاصه هر جوري بود راه افتاديم. نزديك ظهر بود كه به ايستگاه دوم رسيديم و كاوه گفت:
اگه منو تيكه تيكه هم بكنين، ديگه قدم از قدم ور نمي دارم. حالا خودتون مي دونين.
-پسر خجالت بكش. حالا فرنوش و فريبا خانم مي گن چه پسر تنبلي يه. تو كه اين قدر ضعيف نبودي. بلند شو بريم فتحش كنيم.
كاوه – من پشت بوم خونه مون رو فتح كنم زرنگي كردم. بعدش هم من ضعيف! من مورچه 1 اصلاً من حسن كچل! اگه از اينجا تا نوك كوه رو دلار بچيني، از اينجا تكون نمي خورم.
-باباي تو روي حسن كچل رو سفيد كردي. اون حداقل مادرش از خونه تا توي كوچه براش سيب چيد، بلند شد و رفت كه سيب ها رو ورداره.
كاوه – د! همون هم شد كه مادرش پشت در رو بست و ديگه تو خونه راهش نداد.
اصلاً بيايين بشينيد براتون قصه حسن كچل رو تعريف كنم. از كوه بالا رفتن كه بهتره. حداقل معلومات عمومي تون مي ره بالا.

فرنوش- ما همه قصه حسن كچل رو بلديم.
كاوه – باشه شما بيايين همين جا بشينين من براتون قصه كدو قلقله زن رو ميگم.
-پسر خجالت بكش، آبروت جلوي همه مي ره ها!
كاوه – من اصلاً آبرو ندارم كه بره. من از اينجا تكون نمي خورم. شماها برين. فقط براي من يه خرده آب و غذا بذارين كه تا شماها برمي گردين تلف نشم، ديگه كاري نداشته باشين.
فريبا- تو رو خدا اذيت شون نكنين، معلومه خيلي خسته شدن.
كاوه – آفرين به شما فريبا خانم گل. شمام بيا اينجا بشين. اصلاً چه كاري يه بريم اون بالا.
اون بالام مثل اينجاست. فقط سردتره. شما بيا اينجا بشين با هم، با اين سنگ ها يقل دوقل بازي كنيم تا اين دوتا برن و برگردن.
-خيلي خب. بلندشو يه كم ديگه بريم بالا. بلند شو ديگه.
كاوه – اون دنيا بايد جواب اين پاها رو پس بدي كه چرا اينقدر ازشون كار كشيدي! اون دنيا ازت سوال مي كنن كه چرا بيخودي از دست و پات كار كشيدي؟
ما حرف مي زديم و فرنوش و فريبا مي خنديدن. نيم ساعت بعد رسيديم بالاي كوه. هوا خيلي سرد بود. كاوه كه از سرما دندون هاش داشت به هم مي خورد گفت:
-كاشكي الان يه هلي كوپتر مي اومد و منو ورميداشت و مي برد خونمون.
-هلي كوپتر نه، چرخ بال.
كاوه – يكي ديگه پدرش در اومده و هلي كوپتر رو اختراع كرده، تو واسه ش اسم مي ذاري؟
فرنوش – كاوه خان راست مي گن، خيلي سرده.
فريبا – خيلي هم خلوت.
كاوه – اگه الان گرگ ها بريزن سرمون، كي به دادمون مي رسه؟
-يه كوه ما رو آوردي، خون به جيگرمون كردي ها!
رفتيم يه گوشه نشستيم و فرنوش از تو كوله پشتي ش فلاسك چايي رو در آورد و چها تا ليوان برامون ريخت. چايي ها رو كه خورديم گرم شديم.
كاوهبميرم واسه اونا كه تو قطب زندگي مي كنن! از صبح تا شب بايد مثل اين حلاج ها بلرزن از سرما! تازه شب كه مي خوان برن پيش زن و بچه شون بايد كجا برن؟ تو اين خونه هاي يخي.
-خب اونا عادت كردن.
كاوه – آره خب. البته يه حسن هم داره. پول يخ و يخچال و فريزر و كولر نمي دن.
-عوضش يه زندگي ساده و راحت دارن. دور از دود و ترافيك و گازوئيل و آلودگي.
كاوه – آره تا دلت هم بخواد پيست اسكي دارن و آلاسكا و يخ در بهشت و برف شيره.
فرنوش – هر وقت هم چشم باز مي كنن، برف پاك و سفيد رو مي بينن! خيلي شاعرانه اس!
كاوه – آره آره. هر وقت هم دلشون خواست و هوس كردن از خونه شون مي آن بيرون و با هم برف بازي مي كنن!
فرنوش – دستكش هاش رو در آورد و از تو كوله پشتي ش چند تا ساندويچ بيرون اورد و گفت:
-بهزاد، ساندويچ مرغ برات آوردم. دوست داري؟
-دستت درد نكنه عاليه.
فرنوش- اگه دوست نداري، كالباس هم هست.
-هردوش خوبه. خيلي ممنون.
كاوه كه داشت دستهاش رو "ها" ميكرد كه گرم بشه، يه نگاهي به ما كرد و گفت:
-قربون قدرت خدا برم. راست مي گن كه اگر آدم صبرداشته باشه همه چيز درست ميشه ها! شيرين و فرهاد اين همه سال صبركردن تا دنيا به كامشون شد. حالا شيرين خانم تشريف آورده سركوه. اوس فرهاد هم دست از كار كشيده و تيشه رو گذاشته زمين. سفره ناهار رو اندختن و دارن به همديگه ساندويچ مرغ تعارف مي كنن. نوش جون، بفرماييد ماهام كوفت مي خوريم ديگه! بخور فرهاد جون. زودتر بخور و برگرد سركارت كه اگه خسروپرويز برسه و ببينه از زير كار در رفتي و با نامزدش نشستي و داري گز مي ري، يه قرون حقوق كه آخر بهت نمي ده هيچ، بيرونت هم مي كنه.
-اگه منو بيرون كنه ديگه كي براش كوه رو مي كنه؟
كاوه – كنترات ميده به شركت مترو. حتماً بعد از هفتصد سال يه متروي شيك تحويلش مي دن!
خنديديم و فريبا آروم گفت:
كاوه خان، من براي شما غذا آوردم. همبرگره. نمي دونستم مرغ دوست دارين.
كاوه – الهي زبونم به كوره آدم سوزي هيتلر بچسبه! چرا دوست ندارم؟ وا بمونه هر چي ساندويچ كوفتي مرغه! اصلاً من از اين پرنده بي حياي سكسي بدم مياد! تو هر سوپر مواد پروتئيني ميري مي بيني رفته لخت مادرزا نشسته پشت شيشه.
در حاليكه همبرگر رو از فريبا مي گرفت گفت:
به به! به به! چه همبرگري! اصلاً يه دفعه چه هوايي شد اين جا؟ مثل بهار مي مونه! چقدر بهتون گفتم اون پايين فايده نداره بريم بالاي كوه؟!
-تو رو كه به زور آورديم بالا؟
كاوه – منو بزور آوردين؟
منظور من اين بود كه پياده نريم يعني راه نريم. مي خواستم بهتون بگم كه تمام راه رو يه كله بدويم و بيائيم بالا. حالا ساندويچ ت رو بخور و اينقدر هم حرف نزن.
فرنوش – اينجاها خيلي قشنگه. نگاه كنين. همه جا سفيد و پاكه.
كاوه در حاليكه به ساندويچش گاز ميزد گفت:
-آره آره. مثل چلوار كفن مرده!
-تشبيه از اين قشنگ تر پيدا نكردي؟
كاوه – چرا. مثل ملافه سفيد بيمارستان.
-مرده شورت رو ببرن كه يه كلمه اميدوار كننده آدم ازت نمي شنوه.
كاوه – ا يادم اومد. مثل ليف و صابون مرده شورها!
-خيلي ممنون كاوه جون. از مثالهايي كه آوردي خيلي لذت برديم! حالا ديگه لطفا حالمون رو بهم نزن مي خواهيم غذا بخوريم.
فرنشو و فريبا خنديدن و فرنوش گفت:
-چه طبع لطيف و شاعرانه اي دارين كاوه خان!
كاوه نگاهي به فريبا كرد و ازش پرسيد:
-جدي تشبيه هام بد بود؟
-نه به جان تو! اين چند تا جمله ات خيلي حكيمانه بود. آدم رو ياد دو متر جا تو قبرستون مي انداخت! 


ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.