فريبا – كاوه خان شوخي مي كنن وگرنه طبع بسيار حساسي دارن.
فرنوش گفت:
بيا بهزاد، يه ساندويچ ديگه م بخور. زياد درست كردم. بازم هست.
فريبا – كاوه خان، همبرگر هم هست. بدم بهتون؟
كاوه – قرار نشد از حالا با هم چشم و هم چشمي كنين و مسابقه بذارين و چيز به خورد ما بدين ها!
همه خنديديم. غذا رو خورديم و مي خنديديم. بعد فرنوش برامون چايي ريخت.
كاوه – چطور شد فرنوش خانم؟ چرا براي بهزاد تو ليوان چاي ريختين، براي ما تو استكان؟
فرنوش – كاوه خان؟ شمام چقدر به اين طفل معصوم حسودي مي كنين؟
-بيا بگير نخورده! ليوان چايي مال تو!
كاوه – بخور بابا شوخي كردم.
فرنوش – بهزاد اگه سردته بيا كاپشن منو تنت كن.
-نه، ممنون. سردم نيست.
فرنوش – آخه كاپشن تو نازكه. سرما مي خوري.
كاوه كه يه دفعه جدي شده بود. نگاه يبه ما كرد و گفت:
-از خدا مي خوام كه هيچوقت اين محبت از دل ها تون بيرون نره.
بعد رو كرد به من و گفت:
-بهزاد جون، من از موقعي كه اومديم اين بالا تو كوك فرنوش خانم بودم. هر كاري كه برات كرده، با عشق و محبت و از ته دل بوده. خدا حفظش كنه. ايشالله پاي هم پير شين.
فرنوش خجالت كشيد و سرش رو انداخت پايين.
كاوه راست مي گفت. خودم احساس كرده بودم. وقتي چايي بهم داد. با عشق بود. وقتي بهم ساندويچ تعارف مي كرد، با عشق بود و وقتي نگرانم بود با عشق بود و از صميم قلب. محبت رو كاملاً مي شد تو چشمهاش خوند.
وقتي فريبا و كاوه از خجالت كشيدن فرنوش خندشون گرفت. بلند شد و آروم آروم رفت كمي اون ورتر. دنبالش رفتم و گفتم:
-كاش تمام پول هاي دنيا مال من بود تا همه شو مي ريختم به پات!
برگشت و نگاهم كرد. يه لبخند زد و گفت:
-من پولهاي دنيا رو نميخوام.
-پس كاش تمام گل هاي سرخ و قشنگ دنيا مال من بود و همه رو مي آوردم و مي ريختم در خونه تون.
فرنوش – گل سرخ خيلي قشنگه اما من گل سرخ هاي دنيا رو نمي خوام.
-پس كاش تمام خوشي هاي دنيا مال من بود تا همه رو مي كردم تو يه كيسه و از پنجره اتاقت پرت مي كردم تو.
فرنوش- خوشي خيلي خوبه اما تنهايي، خوشي ها رو خراب مي كنه، من تمام خوشي هاي دنيا رو نمي خوام.
فقط يه خرده شو واسه خودمون مي خوام. بقيه اش مال كساي ديگه.
-پس من چي براي تو بيارم كه با پولم جور باشه؟
فرنوش – تمام محبتي كه تو قلبته! تمام عشقي كه خدا تو دلت گذاشته بيار براي من!
-فرنوش، اگه فقيرم، اگه پول ندارم، اما دل بزرگي دارم كه خدا پر از عشقش كرده همه ش مال تو!
فرنوش نگاه پر مهري كرد و گفت:
-بريم ديگه دير ميشه!
اسباب ها رو جمع كرديم و وقتي خواستيم حركت كنيم آروم به كاوه گفتم:
-كاش اين يكي دو ساعت نمي گذشت!
كاوه – مي خواي نريم و يه كم ديگه بمونيم؟

-گيرم كه يه ساعت ديگه م مونديم، چه فايده؟ من فرنوش رو واسه، هميشه مي خوام!

طرفهاي عصر بود كه با خودم گفتم يه سر برم سراغ آقاي هدايت. نمي دونم چرا هي به طرف اين مرد كشيده مي شدم. بلند شدم و كارهامو كردم و راه افتادم.
بيست دقيقه بعد رسيدم. در زدم. تو باغ بود. در رو كه وا كرد. سلام كردم.
-سلام استاد.
هدايت – سلام گل پسر. خوش اومدي! صفا آوردي. بيا تو. برو تو خونه. منم يه دقيقه ديگه ميام. چايي تازه دمه. تا يه دونه واسه خودت بريزي. اومدم.
رفتم تو خونه و به اتاق آقاي هدايت كه رسيدم، بي اختيار محو تماشاي تابلوي ياسمين شدم. چهره گيرايي داشت. موهاي بلند و چشمهايي وحشي!
باورم نمي شد كه اين زن، صاحب اين تصوير، يه روزي مويي به سر نداشته و از صورتش فقط يه يه جفت چشم گستاخ مونده بوده.
تو فكر بودم كه صداي هدايت رو از پشت سرم شنيدم.
-حق داشتم كه اسيرش بشم يا نه؟
-حق داشتين استاد.
هدايت – قرار شد به من همون هدايت بگي. از اين كلمه استاد هم متنفرم.
-شما مايه افتخار هنر ما هستين. چرا بايد از اين مسئله ناراحت باشين؟
هدايت – يه وقتي به هنرم افتخار مي كردم، حالا فقط مي خوام فراموش بشم!
دوتا چايي ريخت و يكي شو گذاشت جلوي من و يه سيگار هم روشن كرد و نشست و پرسيد:
-تو اگه مهندس شدي، يه وقت خداي نكرده، زبونم لال، يه آپارتمان طراحي كردي و ساختي و آن آپارتمان ريزش كرد و باعث خرابي و كشته شدن يه خانواده بشه، اون وقت بازم دلت مي خواد مهندس ساختمان باشي.
-خب اين فرق مي كنه.
هدايت – تو اين دنيا هيچي با هم فرق نمي كنه. قضايا همون قضاياست فقط صورت شون يه خرده عوض مي شه. آدم ابوالبشر دنبال آسايش و راحتي بود هنوز كه هنوزه، نوه نتيجه هاش دنبال همون هستن. اگه سختي هم مي كشن بخاطر راحتيه بعدشه.
تو تاريخ دنيا نگاه كن. هر كي اومده و خواسته شاه بشه و حكومت كنه فقط واسه خاطر خودش بوده. به بقيه مي گفته شما ها نخورين ما بخوريم. مگر غير از اينه؟
بدبختي آدم ها، همه مثل همه. حالا يكي مريضه و بدبخت، يكي بي پول و بدبخت. يكي صدميليون پول داره و ميخواد بكندش دويست ميليون، يكي دويست ميليون داره مي دوه كه پولش بشه سيصد ميليون. هر دو ميدون واسه پول. چي فرقي با هم دارن؟ اما آخرش هر دو بدبخت ن و مفت باخته. موقعي اون چيزي كه مي خوان بدست شون مي آد كه خيلي از چيزهايي كه قبلاً داشتن، از دست دادن.
منم يه روزي همين فكر رو داشتم، اما حالا چي؟ اين همه ثروت دارم ولي چيزهايي رو كه بايد داشته باشم از دست دادم. شايد اون روزهايي كه دنبال پول بودم، خيلي از حالا ثروتمند تر بودم و خودم خبر نداشتم. بگذريم. دلت مي خواد بقيه سرگذشتم رو برات بگم؟ خودم كه خيلي دلم مي خواد.
-سرا پا گوشم استاد! ببخشيد آقاي هدايت.
خنديد و چايي ش رو خورد و آخرين پك رو به سيگارش زد و خاموش كرد بعد برگشت و با نگاه عجيبي به تابلوي ياسمين چشم دوخت. شايد دو سه دقيقه، همونطور به اون تابلو خيره شد و بعد سرش رو انداخت پايين.

-هيجده نوزده سالم شده بود. قد بلند، چشم و ابروي مشكي!
نه يه موي سفيد تو سرم بود و نه خميدگي تو پشتم. شبها تو هتل كه ويلن مي زدم، هر چي زن و دختر بود با چشمهاشون مي خواستن منو بخورن!
لباس شيك مي پوشيدم و صورتم رو سه تيغه مي كردم و موهام رو بريانتين مي زدم.
موقع ساز زدن هم از خودم ادا اطوار در مي آوردم و دل همه شون رو مي بردم. يكي از چيزهايي كه باعث شده بود بين زن ها سوسكه پيدا كنم، جدي بودنم بود. سبك نبودم. به كسي هم نگاه نمي كردم. بي حرف مي اومدم ويلن مي زدم و مي رفتم.
يه تعظيم موقع اومدن و يه تعظيم موقع رفتن! آهنگ هايي سوزناك مي زدم و خيلي هم قشنگ.
قيافه م هم بدك نبود. همين ها باعث شده بود كه يه حالت رمز و راز داشته باشم.
مردم هم از چيزهاي مرموز خوششون مي آد، مخصوصاً زن ها!
وقتي برنامه اجرا ميكردم، صدا از صدا در نمي اومد.
البته واسه ت بگم خيلي طول كشيد تا به اونجا رسيدم. تجربه آدم رو مي سازه. ديگه انعام از كسي نمي گرفتم، نه اينكه فكر كني چشم دلم سير شده بود ها!
از اوايل كه تازه اينجا اومده بودم گشنه تر بودم. همون طور كه بهت گفتم ظاهر عوض شده بود! پادوي هتل رو گذاشته بودم كه انعام ها رو جمع كنه. آخر شب ازش مي گرفتم و يه چيزي بهش مي دادم. به مدير هتل هم يه چيزي مي دادم. اونم مرتب پيزور لاي پالون مي ذاشت.
استاد تشريف آوردن! استاد جوان مي خوان براتون فلان آهنگ رو اجرا كنند!
استاد افتخار دادن امشب نيم ساعت بيشتر درخدمت تون باشن! افتخار جامعه هنر، استاد فلان امشب نيم ساعت ديرتر اجرا دارن. استاد امشب كوفتن! استاد فرداشب مرگن!
خلاصه اونقدر استاد استاد به ما بست كه اين لقب روي ما موند كه موند!
خب تو هتل هم كه گدا گشنه ها نمي اومدن! هر چي دم كلفت و پولدار بود، شبها جمع مي شدن اونجا. همه م منو شناخته بودن.

ادامه دارد...



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.