استاد استاد استاد، معروف شدم! نه اينكه خودم چيزي بارم نباشه! تعريف نباشه، پنجه شيريني داشتم و استعداد فراوون. اون موقع هام مردم تشنه بودن كه چهار تا آدم اهل موسيقي و هنر داشته باشن كه مطرب مسلك نباشه. البته استادهاي واقعي هم بودن اما همه گمنام. حاشيه نرم، يه روز كه بي كار تو خونه نشسته بودم و داشتم حافظ مي خوندم، هوس كردم كه يه آهنگي بزنم و يه شعر باهاش زمزمه كنم. ياسمين تو آشپزخونه داشت پخت و پز مي كرد.
ساز و برداشتم و شروع كردم به زدن. مي زدم و چند بيت شعر رو نم نم باهاش مي خوندم.
يه وقت ديدم كه ياسمين سرش رو آورد از آشپزخونه بيرون و پرسيد، اين آهنگ مال كيه؟ هر چي فكر كردم ديدم مال هيچكس نيست! فهميدم آهنگي يه كه خودم ساختم!
خيلي ذوق كردم! تو دلم رضا رو اونقدر دعا كردم كه نگو. اون رضا هم يكي از همون استادهاي گمنام بود. اين رو بعدها فهميدم.
خلاصه اون آهنگ رو ادامه دادم تا يه چيز حسابي شد. يه شب تو هتل اجراش كردم. مردم خيلي خوششون اومد. تشويق شدم. ديگه از اون به بعد وقت هاي بيكاري آهنگ مي ساختم. وقتي كامل مي شد، تو هتل واسه مشتري ها اجرا مي كردم. تشويق اونا، دلگرمم مي كرد. اما تشويق واقعي موقعي بود كه ياسمين ازم تعريف مي كرد.

تعريف هاش بهم جون و اميد مي داد. حالا كه با خودم فكر مي كنم، مي بينم تمام اون ذوق و استعداد از عشق ياسمين بود! عشقي كه دم دستم بود، تو دو قدمي م بود و نمي تونستم بدستش بيارم.
تو خودم مي سوختم و مي ساختم و جيك نمي زدم. مي ترسيدم اگه يه كلمه بگم همه چيز خراب بشه.
مي ترسيدم از سر ناچاري، يه دفعه بزاره و بره.
اين بود كه عشقش رو تو دلم نگه داشته بودم و هيچي نمي گفتم.
آقايي كه شما باشين، اون روزها خوب پول در مي آوردم. يه طرف از هتل، يه طرف از تدريس كه مي كردم. همه پول ها رو هم مي دادم به ياسمين اونم جمع مي كرد.
يه سال ديگه م گذشت. هر چي عشقم به اين دختر بيشتر مي شد، آهنگ هايي كه مي ساختم قشنگ تر مي شد! تا اينكه يه روز مستأجر طبقه بالا اومد در خونه و اومد تو. يه خرده اي نشست و اين در و اون در صحبت كرد و بعد گفت فلاني يه چيزي مي خواستم بهت بگم. گفتم چي؟ گفت تو اينقدر استعداد داري و آهنگ هايي به اين قشنگي مي سازي چرا نمي آي راديو؟
گفتم راديو؟ گفت آره. من كارم همينه. اگه خواستي بگو من برات جورش مي كنم. پرسيدم مگه اونجا چقدر بهم مي دن؟ گفت لازم نيست كه بياي اونجا ساز بزني! من شعر و خواننده برات مي آرم، تو آهنگ بساز. پولش هم خوبه. معروف هم مي شي. ياسمين كه حرفهاشو گوش مي كرد زود گفت عاليه. از همين فردا شروع كنيم.
گفتم بابا اين كارها سواد حسابي مي خواد. همسايه مون گفت، آره اما قبل از سواد استعداد حسابي مي خواد كه تو هم داري. چند تا از اين آهنگ ها رو كه ساختي، من از بالا شنيدم. همون شعرهاي حافظ رو هم كه روش گذاشتي، خوبه فردا پس فردا يه خواننده رو با خودم مي آرم خونه. همين ها رو با هم تمرين مي كنيم. اگه خوب شد، مي ريم راديو و مي بريم واسه اجرا.
ياسمين به من اشاره كرد كه قبول كنم. منم گفتم باشه. همسايه مون بلند شد و رفت.
برگشتم به ياسمين گفتم، دختر اين كارها شوخي بردار نيست. ميرم اونجا آبروم مي ريزه ها!
گفت نترس. چيزهايي كه اين چند وقته تو ساختي و زدي، همه قشنگن. آخرش اينه كه ازت قبول نمي كنند. سرت رو كه نمي برن! سنگ مفت گنجشك مفت! خدا رو چه ديدي؟ شايد كارت گرفت. فقط خودت رو دست كم نگير وقتي اومدن دنبالت، يعني كارت خوبه ديگه!
از بس دوتش داشتم، حرفش برام بالاترين حكم بود! گفتم باشه!
فرداش همسايه مون با يه خواننده مرد اومدن خونه مون. حالا اسم هاشون بماند.
همين قدر بهت بگم كه اون خواننده در اون زمان خيلي معروف بود. چه مرد نازنيني هم بود. اومدن خونه و بعد از پذيرايي و اين حرفها، همسايه مون گفت فلاني اون ويلن ت رو بيار و يه پنجه ما رو مهمون كن.
بلند شدم و رفتم سازم رو آوردم. كوكش رو درست كردم و يه خرده كشكي بهش ور رفتم. راستش كمي هول شده بودم. دستم مي لرزيد. تمام آهنگ هايي رو كه ساخته بودم يادم رفته بود!
عرق كرده بودم. سرم رو كه چرخوندم، ياسمين رو تو چهارچوب در ديدم كه داره بهم نگاه مي كنه و يه لبخند گرم رو لبشه.
از عشقش پر شدم. انگار تموم گرمي دنيا اومد تو پنجه هام! اصلاً ديگه يادم رفت كه كسي ديگه اي هم اونجاست! ويلن رو گذاشتم زير چونه ام و شروع كردم. نفهميدم چي زدم، چطور زدم، كي تموم شد!
يه وقت ديدم كه اون خواننده خدا بيامرز، دولاشد و دستم رو ماچ كرد! تا دستم رو كشيد، گفت الحق كه استادي! دست مريزاد!
آره بهزاد خان. مام پامون اينطوري واشد تو راديو.

اون روز اون خواننده، شعر حافظي رو كه من روش آهنگ گذاشته بودم، همچين خوند كه حظ كردم. مثل بلبل چه چه مي زد و منم كه گرم شده بودم، باهاش مي اومدم.
دوتايي شده بوديم يه نفر. اون دلش نمي اومد كه من دست بكشم، من دلم نمي اومد كه اون ول كنه!
خلاصه بلند شدن و خداحافظي كردن و رفتن. قرار شد كه من با همسايه مون برم راديو.
ديگه در رحمت روم واشده بود. بعد از اون وقت نداشتم سرمو بخارونم.
پس فردا با همسايه مون رفتيم راديو. يه مسئولي اونجا بود كه اسم اون رو هم نمي گم. آهنگم رو براش اجرا كردم. خيلي خوشش اومد. پرسيد بازم از اين آهنگ ها داري؟ گفتم دل من پره از اين غصه ها! گفت پس تو دلت داستان هزار و يكشب داري! گفتم، بگو هزار و يك غم!
خلاصه رفتيم به قسمت اجرا. اون خواننده و اركستر اومده بودن. خدا رحمت شون كنه. خيلي هاشون الان ديگه زنده نيستن. شايد هم هيچكدوم شون الان زنده نباشن.
چند ساعتي تمرين كرديم و قرار شد فردا بيائيم واسه ضبط. البته اون موقع ها ضبط يه آهنگ به راحتي حالا نبود. حالا هر كدوم از نوازنده ها تك تك مي رن و اجرا و ضبط مي كنن. هر جاش هم كه خراب بشه همون جا رو قطع مي كنن و درست مي كنن. اما اون موقع همه اركستر با هم مي نشست و يه آهنگ رو اجرا مي كرد. حالا يه دفعه مي ديدي آخرش يكي خراب كرد. دوباره بايد از اول شروع مي كرديم. اما خوب همه استاد بودن و وارد.
همونجا بود كه يكي از اون هنرمندها كه خدا رحمتش كنه، چون از كارم خيلي خوشش اومده بود باهام قرار گذاشت كه موسيقي رو از پايه بهم آموزش بده. مي گفت حيفه و با استعدادي و كارت هم خوبه.
بگذريم. اين شد اولين كار من. مي دوني؟ كار اول آدم اگه بگيره ديگه همه چي درست مي شه.
از اون روز به بعد گل كردم. همه شناختن منو!
چند وقتي گذشت و هفت هشت تا از آهنگ هام گل كرد و سر زبون ها افتاد.
پول خيلي خوبي هم تو اين كار بود.
يه سالي گذشت. يه روز تو خونه داشتم رو يه آهنگ كار مي كردم كه ديدم ياسمين واستاده و نگاهم مي كنه. ويلن رو گذاشتم زمين وبهش خنديدم. برعكس هميشه جواب خنده منو نداد. پرسيدم چي شده؟ گفت تو عيب و ايرادي داري؟ جا خوردم. پرسيدم يعني چه؟ گفت تو اصلاً مرد هستي؟
خيلي بهم برخورد. اخم هام رفت تو هم. گفتم كسي بهت چيزي گفته؟ اذيتت كردن؟
بگو كيه تا پدرش رو در بيارم.

گو كيه تا پدرش رو در بيارم.
گفت خود تو! تويي كه خيلي وقته منو آزار دادي!
خودم رو جمع و جور كردم. گفتم من راضيم خار به چشم بره و به پاي تو نره! اون وقت چطوري آزارت دادم؟
گفت تا كي ما بايد مثل خواهر و برادر با هم زندگي كنيم؟ يا تو مرد نيستي يا منو دوست نداري! براي همين نمي خواستم اون موقع ها كه مريض بودم و تو سرم يه دونه نبود ببيني!
براي همين اون باندها رو مثل كلاه كرده بودم و گذاشته بودم رو سرم! اما حالا نگاه كن.
اينو گفت و يه تكون به موهاي بلندش داد و موهاش مثل موج دريا اين ور و اون ور ريخت و گفت:
ببين چه موهايي دارم! مثل شبق سياه!
حس از تنم رفت. گفتم تو رو خدا نكن. پدر منو در آوردي! قربونت برم مردم از بس عشقت رو تو دلم ريختي و هيچي نگفتم. شب و روزم رنگ موهات شده بود.
پرسيد پس چرا تا حالا چيزي بهم نگفتي؟ گفتم ملاحظه مي كردم. مي ترسيدم تو منو نخواي و زوركي قبول كني كه زنم بشي وگرنه آرزومه كه تو رو بگيرم.
گفت: راست مي گي يا مي خواي دلم رو خوش كني؟ گفتم به همون كه مي پرستي و مي پرستم خيلي وقته كه مهرت تو دل مه. اين آهنگ ها كه مي سازم، سوز عشق توئه!
اصلاً بلند شو همين الان بريم يه تك پا محضر عقدت كنم.
انگار آروم شد و اون چشمهاي درشت و وحشي ش رام شد.
همون وقت راه افتاديم، چادرش رو انداخت سرش و راه افتاد و يه محضر بود نزديك خونه مون. يه ساعته كار تموم شد و ياسمين شد زن من. حلال و محرمم.
چي برات بگم كه اون شب، چه شبي بود براي من! تشنه اي كه بعد از سالها به آب رسيده!
گرگ گرسنه اي كه به گله زده! دوستي كه به دوست رسيده. غم ديده اي كه به سنگ صبور رسيده!
اينجاي سرگذشت كه رسيديم، هدايت بي اختيار زد زير گريه. طاقت ديدن اشكهاش رو نداشتم. بلند شدم كه برم. اشاره كرد كه بشين. خسته و پريشون بود.
اشك هاش رو پاك كرد و يه سيگار روشن كرد.
-دست خودم نيست. اين اشك ها خوراك شب و روز منه. 


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.