بشين هنوز خالي نشدم.
چي بگم كه بفهمي! بايد عاشق باشي تا درد عاشق رو بفهمي. بايد درد عشق رو چشيده باشي تا بفهمي چه درديه! بايد مجنون باشي تا بفهمي ديوانگي چيه!
شبي بود اون شب!
هنوز حرفهاي اون شبش تو گوش مه. بهم مي گفت من جز تو كسي رو ندارم. همون طور كه آقايي كردي و تا امروز ازم نگهداري كردي. بزرگي كن و واسه هميشه منو زير بال و پر خودت نگه دار. من محبت هاي تو يادم نميره. تو تا حالا براي من هم پدر بودي هم مادر و هم برادر. از اين به بعد بايد شوهرم باشي. نكنه حالا كه معروف شدي منو يادت بره.
منم قسم ميخورم تا ابد كنيزي تو بكنم. تو فقط باهام باش و يه شيكمم رو سير كن. يه تيكه چيت هم تن م كن. ديگه ازت چيزي نمي خوام.
نازش مي كردم. قربون صدقه اش مي رفتم. مي گفتم اين حرف ها چيه مي زني؟ تو نباشي مي خوام دنيا نباشه! چيت چيه؟ اين حرفها كدومه؟ هر چي دارم مال تو. از جون كه عزيز نباشه فدات مي كنم. بشين خانمي تو بكن. تاج سر من باش. حال و هوايي داشتم اون شب بهزاد!

از فرداش، خونه واسه من شده بود بهشت. چپ مي رفتم، راست مي رفتم، ياسمين مثل يه تيكه ماه جلوي چشمم بود و منم قربون صدقه ش مي رفتم.
از وقتي هم كه زن و شوهر شده بوديم و به همديگر محرم. كلاً رفتارش با من عوض شده بد. همش مي خنديد. باهام شوخي مي كرد. ناز و نوازشم مي كرد. لقمه مي گرفت و دهن م مي ذاشت وتر و خشكم مي كرد.
بهش مي گفتم داري لوس م مي كني ها مي گفت عيبي نداره، مي خوام تلافي ي محبت ها تو بكنم. صداي خنده از خونه مون قطع نمي شد! مرتب اسفند دود مي كرديم كه نكنه همسايه ها چشم مون بزنن.
يه روز كه از سركار برگشتم خونه، تا در حياط رو باز كردم و اومدم تو، ديدم يكي داره مي خونه! واستادم و گوش كردم. ياسمين بود! چه صدايي داشت.
اصلآً باورم نمي شد اين صدا از حنجره اين زن باشه!
آوازي رو كه بهترين خواننده مرد به سختي مي خوند، ياسمين طوري اجرا مي كرد كه انگار داره يه چيزي رو زير لب زمزمه مي كنه! دهن م از تعجب وا مونده بود.
يه دفعه جايي از آواز رسيد كه بايد چه چه مي زد. همچين اين صدا رو داد بيرون كه نفس من بريد! اون چه چه مي زد، نفس من تو سينه حبس شده بود.
مي دونم باور نميكني، اما همون موقع گنجيكشهايي كه رو درخت هاي تو حياط بودن، واسه يه مدت اصلاً جيك جيك نكردن.
هي صبركردم، هي صبركردم كه اين چه چه تموم شه، مگه تموم مي شد.
بقدري صدا صاف و رسا بود كه انگار ده تا بلندگو تو خونه مون كار گذاشته بودن.
بلاخره تموم شد! نفس م رو دادم بيرون! اون مي خوند، من داشتم خفه ميشدم. بقدري تحرير صداش زياد و قشنگ بود كه فكر نمي كردم پنجه من بتونه اين صدا رو همراهي كنه!
تو دلم گفتم قربون خلقت خدا برم، اين صداي آدميزاده يا بلبل و قناري!
همونجا تو حياط نشستم زمين. مي دونستم كه اگه برم تو ديگه نمي خونه. يه گوشه ساكت نشستم و گوش كردم. خداوند همه چيز رو در خلقت اين زن كامل كرده بود. تو اين چند وقته بقدري خوب ياد گرفته بود روزنامه بخونه كه باورم نمي شد. خط مي نوشت كه آدم حظ مي كرد.
اينم از صداش! با خودم فكر كردم كه چطور تا حالا نفهميده بودم ياسمين اينقدر استعداد داره! تو اين فكرها بودم كه از تو خونه، صداي افتادن و شكستن يه چيزي اومد و بعدش ياسمين گفت: اوا خاك به سرم، قوري شكست.
يه دقيقه صبر كردم و بعدش رفتم تو. تا منو ديد با خنده و خوشحالي اومد جلومو گفت: چقدر زود اومدي. هنوز واسه ت چايي دم نكردم. يعني داشتم دم مي كردم كه قوري از دستم ول شد رو زمين.
گفتم فدا سرت. چاي نمي خوام. بيا يه رقيه اينجا بشين كارت دارم.
پرسيد خبري شده؟ گفتم نه. فقط ازت يه كمي دلخورم.
گفت خدا مرگم بده! كار بدي كردم. نكنه چون قوري رو شكستم ناراحتي؟
گفتم ك ازم پنهون كاري كردي.
گفت به سي جزو كلام الله اگه چيزي شده باشه و من به تو نگفته باشم.
گفتم بشين تا برات بگم. گفت بگو دلم تركيد.
گفتم اين صداي كي بود از خونه ما ميومد؟

رنگش پريد و گفت: لال شم، مگه صدا از خونه بيرون مي آمد؟
گفتم: از خونه كه بيرون مي آمد هيچي از ده تا كوچه اون ور تر هم شنيده مي شد. زد تو صورتش و گفت خاك به سرم! مرد غريبه صدام رو شنيده؟
گفتم خودت رو ناراحت نكن. منظورم اين نبود. ميگم چرا تا حالا جلوي خودم نخوندي؟
انگار دلش آروم گرفت. خنديد و با خجالت گفت: خبه! كدوم صدا ي خوب؟
گاهي گداري واسه دلم يه چيزي مي خونم. آهنگ هاي تو اون قدر قشنگ كه آدم به هوس مي آد بخوندشون.
گفتم حرف بيخودي نزن. بشين اينجا كارت دارم.
اينرو گفتم ويلن رو آوردم و با صداش كوك كردم و گفتم يالله. بخون!
با تعجب گفت، غذام داره سر ميره! هنوز جارو پارو نكردم، هزار تا كار دارم، اون وقت تو مي گي بيام برات آواز بخونم؟ يكي مي مرد ز درد بي نوايي، يكي مي گفت خانم زردك مي خواهي! دم پختكم وق زده؟ بذار به كارهام برسم مرد!
دستش رو گرفتم و نشوندمش زمين و گفتم تا برام نخوني نيم ذارم از اينجا جم بخوري؟
گفت شوخي ت گرفته سرظهريه؟
گفتم هنوز يه ساعت تا ظهر داريم. بهانه نيار. تا نخوني ولت نمي كنم.
با خجالت گفت: من روم نميشه جلوي تو آواز بخونم.
گفتم رو شدن نداره! مگه مي خواي واسه غريبه بخوني؟ بخون. بخون، معطل هم نكن. شروع كردم يكي از آهنگ هايي رو كه ساخته بودم، با ويلن زدم. پيش در آمد آهنگ كه تموم شد، بهش اشاره كردم كه بخونه. يه آن اومد شروع كنه اما انگار شرم مانعش شد. بهش گفتم اگه نخونه باهاش قهر مي كنم. آخه مي دوني، طاقت قهر نداشت!
خلاصه بزور شروع كرد خوندن. اولش خجالت مي كشيد صداش رو ول بده! اما كم كم روش باز شد و بي ترس و خجالت برام خوند.
چه خوندني! اونقدر اين صدا قشنگ بود كه وسط هاي آهنگ، ديگه ساز نزدم و به صداي ياسمين گوش كردم. صدا كه چي بگم؟ چهچه بلبل!
يه دفعه با خنده گفت: اووووه! چرا نمي زني؟
دوتايي زديم زير خنده. گفتم صدات اونقدر قشنگه كه پنجه م وا مونده! گفت:سوسكه از ديوار بالا مي رفت مادرش مي گفت قربون دست و پاي بلوريت. مگه اينكه تو از صداي من تعريف كني!
گفتم: نه به خدا، كار من اينه. صداي خوب رو مي شناسم. از هر يه ميليون، يكي صداي تو رو نداره. كاشكي صداي تو رو من داشتم.
گفت: صدا چيه؟ جونم مال تو. گفتم خونت سلامت. گفت حالا مي ذاري برم به بدبختي هام برسم؟
از اون به بعد كارم اين شده بود كه هر شعري رو بهم مي دادن، بعد از اينكه آهنگ ش رو مي ساختم اول مي دادم ياسمين بخونه. اگه خوب شده بود مي دادم راديو.
طوري شده بود كه اگه يه روز برام نمي خوند و صداش رو نمي شنيدم كلافه بودم. يعني حق هم داشتم. صداي ياسمين رو هر كسي يه بار مي شنيد، ديگه هيچ صدايي براش صدا نبود.
خلاصه كه خيلي با هم خوش بوديم. زندگي رنگ هاي قشنگ ش رو به ما نشون داده بود. تا اينكه يه روز با شرم و حيا اومد تو حياط. داشتم به شاخه درخت ها ور مي رفتم.
پام روي پله هاي نردبون بود و با اره شاخه هاي اضافي رو مي بريدم.
گفت مي خوام يه چيزي بهت بگم. گفتم بگو. گفت بيا پايين بهت بگم. گفتم بگو گوش مي دم. گفت اگه خدا به ما بچه نده، تو چيكار مي كني؟
گفتم دعا مي كنم بده!
گفت اگه نده چي؟ طلاقم مي دي؟

گفتم حرف ديگه نداري بزني؟ هر وقت وقتش رسيد خدا بهمون بچه ميده ديگه. گفت انگار وقتش رسيده! حامله شدم!
از هولم پام ليز خورد و با كمر اومدم رو زمين. يه دست به كمر يه دست به زمين، بلند شدم و پرسيدم تو از كجا فهميدي؟
خنديد و گفت: خب ما زنها يه جوري مي فهميم ديگه!
گفتم الهي دورت بگردم. انشالله هميشه خوش خبر باشي. بگير بشين. بگير بشين. ديگه نبايد كارهاي سنگين بكني بايد استراحت كني.
گفت. اون وقت تنم رو پيه مي گيره و بچه خفه ميشه! واسه زن حامله كا ركردن خوبه. تو دلت شور نزنه.
گفتم تو رو خدا مواظب باش. سبك سنگين نكن. امانت خداست اون بچه. ها!
دولا شدم و زمين رو ماچ كردم. ديگه از خدا چيزي نمي خواستم. همه چي داشتم.
چه درد سرت بدم؟ چند ماه بعد، خدا بهمون يه پسر كاكل زري داد. يه قند عسل. ديگه اصلاً دلم نمي خواست از خونه پام رو بيرون بذارم.
دلم واسه بچه ضعف مي رفت. دوست داشتم درسته قورتش بدم! چپ مي رفتم و راست مي اومدم، يه چيزي ميدادم ياسمين بخوره. مي گفتم زن بچه شيرده بايد خوب بخوره. مي گفت دارم مثل خرس ميشم ميگفتم عيبي نداره بايد هم تو پروار بشي هم پسرم.
يه روز كه براش جيگر كباب كرده بودم و داشتم مي دادم بهش بخوره، دستم رو گرفت و ماچ كرد و گفت، درسته كه تو بچگي زياد سختي كشيدم، اما خدا تلافي همه رو برام كرد. تا عمر دارم خوبي هات رو فراموش نمي كنم مرد!
چنگ زدم تو خرمن موهاش و گفتم، منم تو بچگي خيلي بدبختي كشيدم اما انگار خدا، در رحمتش رو رومون باز كرده. به حق اين بركت مرتضي علي خدا به همه بده و از صدقه سر همه به ما هم بده و اينهايي هم كه داريم ازمون نگيره.
اسم پسرمون رو علي گذاشتيم. روز به روز رشد مي كرد و بزرگ مي شد. هر چي اون بزرگتر مي شد، كار من هم بهتر مي شد.




ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.