گفت من مامانم رو مي خوام.
بغض داشت خفه م مي كرد. چي مي تونستم به اين بچه بگم؟ سرم رو گذاشتم رو شونه بچه م و هاي هاي گريه كردم. براي زندگيم گريه كردم كه انگار بمب زيرش گذاشته و رفت هوا!
براي اين بچه گريه مي كردم كه مفت مفت بي مادر شد! بخاطر نامردي يه آدم گريه مي كردم كه چه جوري جواب خوبي ها ميدن!
ديگه اون همسايه نامرد رو نديدم. فرداش اسباب كشي كردن و رفتن. تا چند وقت علي بهانه مادرش رو مي گرفت. تا گريه مي كرد منم پا به پاش گريه مي كردم. طفل معصوم،آخري واسه اينكه من گريه نكنم ديگه چيزي نمي گفت. شايد مي ترسيد باباش رو هم از دست بده.
ديگه خجالت مي كشيدم از در خونه بيرون برم. شرمم مي شد جلو همسايه ها.
همون موقع بود كه سيگاري شدم. مي نشستم تو خونه و هي سيگار مي كشيدم و فكر مي كردم. اوضاع همه چيز تو خونه بهم خورده بود. كثافت از در و ديوار مي رفت بالا! نه صبحونه اي، نه ناهاري، نه شامي! خونه شده بود ماتمكده! مي نشستم يه گوشه و به روزهايي فكر مي كردم كه صداي خنده ياسمين تمام اين خونه رو پر كرده بود.
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. اگه من صداش رو تعليم نمي دادم، اگه من وادارش نكرده بودم كه برام بخونه، اگه يه كم حواسم رو جمع كرده بودم اين وضع پيش نمي اومد.
اين طفل معصوم علي بقدري كز و پژمرده شده بود كه ديگه نه بازي مي كرد و نه مي خنديد. ياد روزهايي افتادم كه ياسمين رو در حال مرگ آوردمش پيش خودم.
ياد كارهايي افتادم كه براش كردم. وقتي چشمم به اين بچه مي افتاد كه بغض تو گلوش بود اما صداش در نمي اومد. دلم آتيش گرفت. نمي دونستم چه خاكي به سرم بريزم. مونده بودم چيكار كنم. دل خودم داشت مي تركيد. همه ش با خودم مي گفتم الان ياسمين كجاست؟ امشب سر به بالين كدوم نامرد گذاشته؟ يه هفته مي شد كه ازش بي خبر بودم.
غيرت داشت خفه مي كرد. يه آن به اين فكر افتادم كه برم پيداش كنم و بكشمش. بعد هم اين بچه رو بكشم و هم خودم رو. خلاصه روزهاي بدي گذشت.

يه روزكه با علي تو خونه نشسته بوديم و داشتيم راديو گوش مي كرديم يه دفعه راديو اعلام كرد كه به يه آهنگ كه توسط هنرمند و خواننده جديد، خانم فلا اجرا مي شه گوش بفرمايين.
بعدش يه خرده آهنگ و يه دفعه چي شنيدم! صدا، صداي ياسمين بود كه با يه اسم ديگه داشت مي خوند.
علي داد زد، بابا! بابا! بيا! مامانه! صداي مامانمه! به خدا صداي مامانمه! سرم رو محكم زدم به ديوار! پشت دستم رو انقدر گاز گرفتم تا خون افتاد.
خدايا چي جواب اين بچه رو بدم؟ مي زدم تو پيشونيم و گريه مي كردم.
علي طفل معصوم هم پاي راديو نشسته بود و آروم آروم گريه مي كرد. تا ياسمين خوند، من و اين بچه هم گريه كرديم.
وقتي آوازش تموم شد، علي اومد پيش من و گفت: بابا مامان الان كجاست؟
گفتم: باباجون مامان مرده! گفت پس اين كي بود كه آواز مي خوند؟
گفتم اون مامان تو نيست. يه خانمه كه صداش شبيه اونه!
گفت مامان چرا رفت؟ تو اذيتش كردي؟
گفتم نه پسرم، مامانت ديگه نمي خواست خوب و پاك باشه. ديگه من و تو رو دوست نداشت.
سرم رو انداختم پايين. چي داشتم بهش بگم.
دوباره گفت من دلم خيلي واسه مامان تنگ شده! مامان شبها كه ميخواستم بخوابم برام قصه مي گفت. نازم مي كرد تا خوابم ببره. از وقتي مامان رفته وقتي ميرم بخوابم تا چشمهامو مي بندم چيزهاي بد و ترسناك مي آد جلوم!
اينارو كه شنيدم از خدا مرگم رو خواستم! بغلش كردم و چسبوندمش به خودم و گفتم، بابا من قصه بلد نيستم برات بگم اما به جاي مامانت هم مي تونم بهت محبت كنم، همينطور كه يه روزي به مامانت محبت كردم. اما تو دستمزدم رو اونطوري نده.
بردمش تو رختخواب خوابوندمش و نشستم بالاي سرش و شروع كردم به ناز و نوازش كردنش. يه دقيقه كه گذشت گفت: بابا ميشه برام ساز بزني.
گفتم نه بابا، نمي تونم، دستم به ساز نمي ره.
گفت اگه ساز بزني ياد موقعي كه مامان نرفته بود مي افتم و راحت مي خوابم.
نمي دونستم چيكار كنم. از روزي كه ياسمين رفته بود، دست به ويلن نزده بودم. از يه طرف نمي خواستم ديگه طرف ساز برم. از يه طرف نمي تونستم دل بچه رو بشكنم. سست و سنگين بلند شدم و رفتم ويلن رو آوردم. خدا ميدونه وقتي دستم به ساز خورد چه حالي شدم! با هر جون كندني كه بود اومدم بالا سر علي تا خواستم يه چيزي براش بزنم گفت بابا همون آهنگي رو بزن كه مامانم دوست داشت و همه ش مي خوند.
نگاهش كردم و لال شدم و هيچي نگفتم. چطور مي تونستم به اين بچه بگم كه چه حالي دارم!
زدم. آهنگي رو كه ياسمين هميشه مي خوند زدم. اما هر آرشه اي كه به ويلن مي زدم مثل كاردي بود كه به قلبم مي زدم.
اشك از چشمام مي اومد و من ساز مي زدم. چلوي چشمام ياسمين رو مي ديدم كه كنارم واستاده و برام مي خونه.
تو خيالم مي ديدم كه همه اين چيزها خواب بوده و ياسمين هيچ جا نرفته.
به خودم مي گفتم كه الان در باز ميشه و ياسمين مثل هميشه با اون خنده قشنگش مي آد تو اتاق. اون شب چه كشيدم تا اون آهنگ تموم شد.
علي خوابش برد.

از اين قضيه يه ماهي گذشت. كمتر از خونه بيرون مي رفتم. يكي دوبار همون خواننده اومد سراغم. مي خواست كه برم راديو كه قبول نكردم.
تازه واسه خريد خونه هم زوركي مي اومدم بيرون. چه برسه به اينكه دوباره برم راديو. يه روز صبح كه مي رفتم نون بخرم ديدم چند تا از زن هاي همسايه يه گوشه واستادن و دارن يه اعلاميه رو كه به ديوار چسبونده بودن تماشا مي كنن.
تا منو ديدن يه چيزي به همديگه گفتن و رفتن. آروم آروم رفتم جلو. مي خواستم بدونم كه چي رو دارن تبليغ مي كنن. جلوي ديوار كه رسيدم تازه فهميدم چقدر خاك بر سر شدم! حس از زانوهام رفت.
عكس ياسمين، زن منو چسبونده بودن به ديوار. زني كه رنگش رو آفتاب هم نديده بود، حالا سر برهنه تمام مردهاي اين شهر مي ديدن!
زنبيل از دستم افتاد. حالم بد شد. يه گوشه نشستم و زدم تو سرم.
اي خدا چه گناهي به درگاهت كرده بودم كه حالا بايد كلاهم رو مي ذاشتم بالاتر! تف به تو روزگار!
از خجالت روم نمي شد سرم رو تو كوچه بلند كنم. اين زن كمرم رو تا كرد.
همه ش فكر مي كردم همه اهل محل واستادن و منو نگاه مي كنن.
خواستم بلند شم تا هنوز كسي اعلاميه رو نديده پاره ش كنم. اما مگه يكي دوتا بود / از اين سر تا اون سركوچه پرشده بود از عكس زن من!
خدا چه بدبختي اي! به ناموس كي چپ نگاه كردم كه به ناموسم نگاه مي كنن؟ چادر كدوم زن رو از سرش كشيدم كه چادر از سر زنم برداشتن؟
دستم رو گرفتم به ديوار و با زحمت بلند شدم. نگاهي به اعلاميه كردم. زيرش نوشته بود خانم فلاني، ستاره اي كه از شرق طلوع كرده و در آسمان هنر ايران مي درخشد.
ورود بانو فلان را به عالم هنر تبريك مي گوئيم. از اين پس صداي بلبل و قناري را فراموش كنيد!
امشب و همه شب بانو فلان، هنرمند محبوب شما در كافه فلان برنامه اجرا مي كنن!
دستم رو به ديوار گرفتم و يواش يواش از كنار ديوار برگشتم خونه.
تا در و پشت سرم بستم، نشستم به گريه.
علي طفل معصوم كه نمي دونست چي شده. مثل پروانه دور و برم مي گشت و هي مي پرسيد بابا چي شده چرا گريه مي كني؟
ولي چي داشتم بهش بگم؟ بگم اگه مي خواي مامانت رو ببيني، برو كافه فلان!
ديگه تو اون محل جاي من نبود. يه هفته اي هر دو تا خونه رو فروختم و اومدم همين جا.
اين خونه و باغ رو خريدم. اون موقع اينجا، زمين اصلا ارزش نداشت. نزديك كوه بود و پرنده هم اين طرف ها پر نمي زد. اين خونه و باغ، ييلاق يه پيرمرد پولدار بود كه بخاطر مريضي ديگه نمي اومد اينجا. واسه من خيلي خوب بود. هيچكس اينجا رو نمي شناخت مي تونستم در باغ رو روي خودم ببندم و بشينم به بدبختي هام فكر كنم.
اين اسباب و اثاث و كتاب و خلاصه همه چيز رو از اون پيرمرد روي خونه خريدم. هيچكس هم، جز همون خواننده اي كه اسمش رو نمي گم، آدرس و نشوني اينجا رو بلد نبود. به اونم سپرده بودم كه به كسي نگه من كجا رفتم و چيكار مي كنم.
ديگه اين باغ و اين خونه شد دنياي من و اين طفل معصوم علي. مي نشستم تو خونه و آهنگ مي ساختم. آهنگ هام هم پر سوز شده بود. ماهي يه بار دو ماهي يه بار خواننده خدا بيامرز مي اومد پيش من و آهنگ ها رو مي برد و پولش رو برام مي آورد.
يه سالي گذشت كه يه روز از همون خدابيامرز شنيدم كه اون همسايه نامرد كه زير پاي زن من نشسته بود درد بي درمون گرفته و مرده.
اينم سزاي كسي كه آشيونه مردم رو بهم بزنه. اما واسه من چه فايده داشت. حالا ديگه هم خونه و باغ به اين بزرگي داشتم و هم پول. اما اون چيزي كه مي خواستم رو نداشتم. اون موقع فهميدم كه يه وقتي چقدر ثروتمند بودم و خودم خبر نداشتم.
گذشت يه چند سالي گذشت. ياسمين مشهور و مشهورتر شد. اسمش هر جا بود واسه مردم شادي مي آورد و واسه من غم.
چي بگم كه بفهمي چه ها كشيدم.
علي رو گذاشتم تا درس بخونه و واسه خودش كسي بشه. براش هم مادر بودم و هم پدر. بچه بود و زود يادش رفت. گاهي گداري سراغ مادرش رو مي گرفت اما چند سالي كه گذشت قبول كرد كه مادر نداره.
هر جوري بود با چنگ و دندون بزرگش كردم. نذاشتم درد بي مادري رو بفهمه يعني اين چيزي بود كه خودم فكر مي كردم.
روزها گذشت ماه ها گذشت، سالها گذشت. اما من نتونستم ياسمين رو فراموش كنم. يه روز كه علي بعد از مدرسه قرار بود بره خونه يكي از دوستاش، دلم خيلي گرفت.
دلگرمي و اميدم به پسرم بود. روزها كه نبود، چشمم به در خشك مي شد تا از مدرسه بياد خونه. اون روز كه مي دونستم مهموني دعوت داره و تا چند ساعت از شب گذشته بر نمي گرده، غم دنيا تو دلم ريخته بود. هواي ياسمين تموم وجودم رو گرفته بود.




ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.