مي دونستم كجا برنامه داره. خيلي با خودم كلنجار رفتم ولي آخرش نتونستم خودم رو نگه دارم. طرفهاي عصر بود كه از خونه زدم بيرون و رفتم در اون كافه و يه گوشه واستادم تا شايد بتونم يه نظر ببينمش.
سر شب بود كه يه ماشين شيك اومد جلو كافه و چند نفر ازش پياده شدن و بعدش چيزي رو كه سالها آرزوي ديدنش رو داشتم ديدم.
ياسمين!

ياسميني كه يه روز فقط مال من بود! اما حالا تنها كسي كه دستش به اون نمي رسيد من بودم. يه پالتو تنش بود كه همه ش پوست بود. موهاي سياه و بلندش رو دورش ريخته بود. آروم پياده شد. دور و برش رو گرفته بودن. چند نفر هم اومده بودن كه ببيننش. ديگه هيچ جايي واسه من نبود.
اون طرف خيابون واستاده بودم و نگاهش مي كردم. بي اختيار اشك از چشمام اومد پايين. تو همين موقع نمي دونم چطوري چشمش افتاد به من و واستاد.
ديدم كه مي خواد بياد پيش من اما اونقدر دور و برش شلوغ بود كه نمي تونست تكون بخوره. بزور لاي مردم كه تازه متوجه ش شده بودن رفت تو كافه.
لحظه آخر برگشت و يه نگاه ديگه به من كرد.
ديگه دلم نمي خواست از اونجا جم بخورم. اگه عشق پسرم نبود كه همونجا مي موندم تا شايد يه نظر ديگه ببينمش.
خراب و خسته برگشتم خونه. همين بخاري ديواري رو روشن كردم كه وقتي علي برمي گرده خونه گرم باشه. جلوش نشستم و دوباره رفتم تو فكر.
يه دفعه بلند شدم و ويلن رو آوردم. مي خواستم بندازمش تو آتيش بسوزه!
دلم نيومد! يعني تا حالا ده بار خواستم اين كار رو بكنم اما نتونستم.
اينجاي سرگذشت كه رسيديم، هدايت ديگه ادامه نداد. خيره شده بود به آتيش بخاري ديواري كه ديگه داشت خاموش مي شد. يكي دو دقيقه اي كه گذشت گفت:
-
مي بيني بهزاد خان زندگي چه بازي هايي واسه ما آدما داره؟
-
وقتي اسم شما رو مي شنيدم يا آهنگ هايي رو كه ساخته بودين گوش مي كردم، اصلاً به فكرم نمي رسيد كه ممكنه يه همچين سرگذشتي هم در ميون باشه. مي تونم جناب هدايت ازتون خواهش كنم اسم هنري ياسمين خانم رو به من بگين؟ يعني اسمي رو كه رو خودش گذاشته بود.
هدايت – مي گم اما ازت مي خوام كه پيش خودت بمونه.
-
قول مي دم.
اسمش رو گفت. برام خيلي عجيب بود. هميشه خيال مي كردم كه اين خواننده از اونهايي كه، خوشبختن و به آرزوهاشون رسيدن! مدتي سكوت كرديم كه گفت:
-
شام اينجا بمون. منم تنهام. يه لقمه نون با هم مي خوريم.
-
مزاحمتون نميشم. خيلي ممنون.
هدايت – اگه تو الان بري، با اين همه خاطره كه زنده شدن، نمي دونم چيكار بكنم.
اگه ميشه يه ساعت ديگه پيشم بمون. راستش يه خرده قلبم ناراحته! احساس خفگي مي كنم. شايد هم غمباده كه به جونم افتاده.
صورتش سرخ سرخ شده بود. فشارش بالا بود. هر كاري كردم راضي نشد با هم بريم بيمارستان. بهش گفتم دراز بكشه. به زور يه ليوان آب دادم خورد. يه ساعتي كه گذشت حالش كمي جا اومد. احتمالاً بخاطر يادآوري گذشته حالت استرس پيدا كرده بود.
وقتي مطمئن شدم كه ديگه حالش خوبه، از خونه اومدم بيرون. خواب بود. بيدارش نكردم. وقتي داشتم از باغ رد مي شدم كه بيام خونه. ديگه اين باغ و خونه و دم دستگاه برام قشنگ و ديدني نبود. شايد روزهاي اول آرزو داشتم كه منم همچين ثروتي داشته باشم، اما حالا ديگه نه!

حدود ساعت 8 بود كه رسيدم خونه. تا لباسهام رو در آوردم در زدن. كاوه بود. اومد تو و نشست و گفت:
-كجا بودي؟
-رفته بودم يه سر پيش آقاي هدايت.
كاوه – كشتي ش؟
-گم شو كاوه.
كاوه –آها داري زجركشش مي كني!
-از فرنوش چه خبر؟ زنگ نزده؟
كاوه – چرا بابا، زنگ زد و پوسيد واز بين رفت. آخه دختر بيچاره هم دل داره.
-باز چرت و پرت گفتي؟ منظورم اينه كه تلفن نزده؟
كاوه – يه نصيحتي بهت مي كنم بهزاد. اگه گوش كني، كارت درسته.
-فقط همين مونده بود كه تو منو نصيحت كني.
كاوه – بدبخت من تا حالا هر كي رو نصيحت كردم، كارش درست شده و رفته راحت و آسوده گرفته خوابيده. البته سينه قبرستون. بيا و تو هم نصيحت منو گوش كن تا راحت بشي.
-قربونت من حالا حالا آرزو دارم. خيلي ممنون.
كاوه – آرزو بر جوانان عيب نيست. بيا اين رو واسه تو خريدم.
يه كتاب دستش بود. داد به من. روش رو كه خوندم ديدم نوشته مراقبت هاي ويژه قبل از زايمان! با تعجب پرسيدم:
-اين چيه؟
كاوه گرفتم بخوني و آماده بشي كه وقتي مادرفرنوش مي آد. طبيعي بزايي و بسلامتي فارغ بشي و كارت به سزارين و اين حرفها نكشه.
-مرده شور تو رو ببرن با اين هديه هات! جاي اينكه منو دلداري بدي، اينو برام آوردي؟
كاوه – راست مي گي ها بايد كتاب مراقبتهاي ويژه بعد از زايمان رو مي خريدم. چون ديگه وقتي برات نمونده. مادر فرنوش فردا مي رسه.
-باور كن، تا حالا صد بار به خودم لعنت فرستادم كه چرا با تو رفاقت مي كنم.
كاوه – آخه چي كار بايد برات بكنم؟ هر چي بهت مي گم كه گوش نمي دي.
-تو تا حالا جز چرت پرت چيزي گفتي و من گوش نكردم؟
كاوه – گوش مي كني اگه بگم؟
-بشرطي كه جدي باشي و مزخرف نگي.
كاوه – بلندشو فردا بريم پيش بابام. دو سال ور دستش واستا و پشت خودت رو ببند.
-كه چيكار كنم؟ باباي تو چي ياد من بده؟
كاوه – همه چيز! كسب و كار. راه پول در آوردن. دزدي. پدر سوختگي.
-من دنبال پول در آوردن نيستم. مي خوام بعد از اينكه درسم تموم شد به مردم خدمت كنم.
كاوه – خب مگه من مي گم به مردم خدمت نكن؟ اول از خود مردم بگير بعد بهشون خدمت كن!
-ديوونه شدي؟ معلومه چي مي گي؟
كاوه – تو ساده اي و نمي فهمي من چي مي گم! همين باباي فرنوش، همين باباي خودم، اينارو مثال مي زنم كه جلو چشات ن كه قبول كني.
اين دو تا احتكار شون رو مي كنن. زد و بندهاشون رو مي كنن. دزدي هاشون رو مي كنن بعد خدمت شون رو به مردم مي كنن. خرج مي دن. شب عيد برنج مي دن در خونه بي بضاعت ها! به پرورشگاه كمك مي كنن. تازه با هم رقابت هم مي كنن. اين يكي يه شب چلوكباب كوبيده خرج مي ده اون يكي فرداشبش چلوكباب برگ خرج ميده! اين يكي گوسفند مي كشه اون يكي گوساله زمين مي زنه.
مي گن يارو گوسفند رو مي دزديد گوشتش رو مي داد به فقرا گناه دزدي به ثواب اين كار در، اين وسط پوست و دنبه اش استفاده بود.
-همه كه اينطور نيستن.
كاوه – همه نه، اما خيلي ها هستن. مگه مي شه با اين درآمدها خونه پونصد ميليوني خريد؟ مگه ميشه با اين پولها ماشين پنجاه شصت ميليوني انداخت زير پا؟
-تو به همه بدبيني كاوه.

كاوه – عيبي نداره، من بدبين با يه باباي يه ميليارد تومني! اما تو خوش بين باش با اين بساط تخم مرغ و نون پنير و چايي دو شب مونده سه بار دم.

-راستي كاوه، فردا ظهر بيا اينجا مي خوام ناهار آبگوشت درست كنم. بيا با هم بخوريم.
يه نگاهي به من كرد. اشك تو چشماش جمع شد. بهش گفتم:
-مي دونم آبگوشت جلوي نظرت نمي آد اما اين بهترين غذايي كه من مي تونم گاهي درست كنم. دلم مي خواست با تو بخورم.
بلند شد و اومد صورتم رو ماچ كرد و گفت:
-قربون رفاقتت برم، اون آبگوشت تو، شرف داره به صد تا غذاي آنچناني خونه ما؟ فردا ظهر اينجام. با هم مي خوريمش و كيف مي كنيم.
اينو گفت و بلند شد و خداحافظي كرد و رفت. وقتي تنها شدم كتابي رو كه برام آورده بود باز كردم و صفحه اولش رو خوندم نوشته بود:
بارداري و زايمان، مرحله بسيار مهمي در زندگي خانم هاست كه متاسفانه آقايان تا حامله نشده و وضع حمل نكنند متوجه سختي و مشقت آن نخواهند شد!
خنده م گرفته بود. اين پسر چه حوصله اي داره. رفته تو كتابفروشي و چي واسه من خريده!
اون شب رو با هزار اميد و صد هزار نااميدي به صبح رسوندم و صبح با صد تا آرزو بيدار شدم. ساعت حدود هشت صبح بود. يه دوش گرفتم و صبحونه م رو خوردم. يه كمي اتاق رو تميز و مرتب كردم. ده نشده بود كه لباس پوشيدم مي خواستم يه سري برم دانشگاه. از در خونه كه بيرون اومدم، ماشين فرنوش جلوم نگه داشت.
فرنوش – سلام، آقا پسر شيك و پيك كردن، دارن كجا تشريف مي برن؟



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.