سلام تو كجا بودي؟
فرنوش – خونه بودم. حالا بگو تو كجا مي رفتي؟
-مي خواستم به سري به دانشگاه بزنم. بيا تو الان چايي برات دم مي كنم.
پياده شد و گفت:
-نه، تو خونه نمي آم. بريم كمي با هم قدم بزنيم.
راه افتاديم. هوا سرد بود. كمي كه گذشت گفت:
-بهزاد، مامان صبح زود رسيد.
-جدي؟ چشمت روشن. بسلامتي. حالشون چطوره؟
فرنوش – خوبه. مامانم هميشه حالش خوبه! نرسيده تمام فاميل هامون رو دعوت كرده كه شب بيان خونه ما. در ضمن تو رو هم دعوت كرده. مي خواد ببيندت.
-همين امشب؟
فرنوش – خب آره. ترسيدي؟
-نه نترسيدم. كمي هول شدم.
خنديد و گفت:
-نه هول شو و نه خودت رو ناراحت كن. شكر خدا انگار همه چيز درسته. بابام با مامانم در مورد تو صحبت كرده. نظر مامان هم بد نيست. فقط گفته اول بايد خودش تو رو ببينه.
-وقتي جريان رو شنيد، مخالفت نكرد؟ حرفي چيزي پيش نيومد؟
فرنوش- نه اصلاً خيالت راحت باشه.
-آخه نمي خوام واسه تو بد بشه يا اينكه با مامانت دعوات بشه.
بهم خنديد و گفت:
-بهزاد، هر طوري كه بشه، من فقط تو رو دوست دارم و ميخوام فقط با تو ازدواج كنم.
بقيه چيزها زياد اهميت نداره. مسئله اصلي اينه كه دو نفر همديگرو دوست داشته باشن.
حالا ديگه خودت رو ناراحت نكن.
-اگه يه دفعه مامانت گفت نه چي؟ اگه با ازدواج ما موافق نبود چي؟
فرنوش- مامانم زياد سخت گير نيست. با خاله م خيلي فرق داره. بذار يه بار تو رو ببينه،حتماً راضي ميشه. برگرديم بهزاد. بايد بريم خونه. كلي كار مونده. شب پنجاه نفر مهمون داريم.
دوتايي به طرف ماشين برگشتيم. وقتي رسيديم بهش گفتم:
-ناهار آبگوشت درست كردم. ايكاش مي اومدي با هم مي خورديم. كاوه هم مي آد.
فرنوش – مگه بلدي آبگوشت درست كني؟
-آره دست پختم هم خيلي عاليه. ظهر مي آي؟
فرنوش – از خدامه كه بيام اما نمي شه. بذار با هم عروسي كنيم. برات هر روز آبگوشت درست مي كنم و با هم مي خوريم.
-هر روز آبگوشت؟
فرنوش – خب يه روز در ميون.
وقتي سوار ماشين ش شد كه بره، از توي كيفش يه نوار در آورد و گرفت طرف من و گفت:
-بگير بهزاد. مال توئه. يه كادوي كوچيك هم برات گرفتم. فقط خواهش مي كنم اين يكي رو مثل تلويزيون ردش نكن.
-چرا اينكارها رو مي كني فرنوش جان؟ همين نوار از هر چيزي برام باارزش تره.
فرنوش- چيز مهمي نيست. يه راديو ضبط كوچيكه. براي اينكه بهت برنخوره و ناراحت نشي، ارزون ترينش رو برات خريدم خودشون مي آرن در خونه. قبولش كن، باشه؟
بهش خنديدم و گفتم:
-باشه اما فقط همين يك بار. باشه؟
فرنوش- باشه. فعلاً كاري نداري؟
-شب چه ساعتي بيام؟
فرنوش – حدود هشت بيا. خداحافظ
-آروم رانندگي كن فرنوش.
فرنوش- چشم خيالت راحت باشه.
واستادم تا از سركوچه پيچيد تو خيابون و رفت. منم برگشتم خونه. لباسهامو عوض كردم و يه سري به آبگوشت كه روي بخاري بود، زدم. نيم ساعت نگذشته بود كه در زدن.

كاوه بود اومده تو و گفت:
-بوي آبگوشتت تا توي خونه ما اومد. بابام رفته يه نون سنگك گرفته، به دو داره مي آد اين طرف! تمام اهل محل فهميدن تو امروز آبگوشت درست كردي!
-قدم همه روي چشم، تشريف بيارن.
كاوه – حالا همه چيزش رو اندازه كردي؟ آب رو كه توش نبستي؟ آبكي بشه من دوست ندارم ها، سيب زميني، گوجه، همه چيز ريختي؟
-آره بابا.
كاوه – توش قلم هم انداختي؟ خوشمزه مي شه ها.
-تو بچه پولدار اين چيزها رو از كجا ميدوني؟
كاوه – مگه نگفتم بهت؟ بابام يه وقتي قهوه خونه داشت. يه بار جاي گوشت تو ديزي ها يكي يه دونه موش انداخت. درش رو پلمپ كردن. بابام كاسبه چي فكر كردي؟
-گم شو حالمون رو بهم زدي
كاوه –ببينم. غذات اونقدر هست كه يه مهمون ديگه م دعوت كنيم؟
-آره دولتي سرت تا دلت بخواد آبگوشت هست. حالا كي رو مي خواي دعوت بگيري؟
كاوه – فريبا خانم رو. حيفه از دسپخت تو نخوره.
كاوه در قابلمه رو برداشت آبگوشت رو نگاه كنه كه در زدن. رفت و در رو واكرد و گفت:
-بفرمايين.
سلام منزل آقا بهزاد؟
ببخشيد اين راديو ضبط مال شماست، يه خانمي براتون خريدن و فرستادن.
-بله بله دست شما درد نكنه.
-لطفاً اينجا رو امضاء كنين كه تحويل گرفتين.
تا من قبض رو امضا مي كردم، يارو به كاوه گفت.
-اما آقا شما هم خيلي خوش مشرب تشريف دارين ها! چرا نمي رين تو تلويزيون بازي كنين؟
كاوه – از كجا فهميدي؟ اتفاقاً سريال طنز 13 قسمته داريم بازي مي كنيم به نام مردي كه نان مي خورد گوشش تكان مي خورد. قراره همين روزها پخش بشه.
-تو رو خدا راست مي گين آقا؟ از كدوم كانال؟
كاوه – هر قسمتش رو يه كانال پخش مي كنه كه به هيچكدوم برنخوره و ناراحت نشن.
-آقا تو رو خدا تا معروف نشدين، يه امضاء به من بدين.
بفرمايين آقا، اين قبض،امضا كردم. اينم خدمت شما.
يه دويست تومني بهش دادم و راديو ضبط رو گرفتم و يارو با حسرت يه نگاهي به كاوه كه جدي واستاده بود و نگاهش مي كرد انداخت و رفت.
كاوه – واسه چي هواداران منو اين طوري رد مي كني؟
-مرده شور تو ببرن كه مردم رو مسخره نكني.
كاوه – بابا يارو نديده و نشناخته به من ميگه تو هنر پيشه اي و ازم امضا مي خواد. به من چه مربوطه؟ طرف فكر ميكنه صف پياز سيب زميني يه! مي خواد تا شلوغ نشده بياد اول صف واسته! حالا بگو ببينم ضبط از كجا رسيده؟
-فرنوش برام خريده. يه ساعت پيش اينجا بود. اومده بود بگه كه مامانش رسيده و شب هم اقوام رو دعوت كرده. مي خواد من رو بينه.
كاوه – قراره شب بري خونه فرنوش اينا؟
-اگه خدا بخواد آره، ساعت هشت.
حالت كاوه جدي شد و يه فكري كرد و گفت:
-بهزاد بيا بشين يه دقيقه كارت دارم.
-بازم ميخواي مسخره بازي در بياري؟
كاوه – نه جان تو جدي جديه.
دوتايي يه گوشه نشستيم كه كاوه شروع كرد:
-بهزاد جون، تو از برادر به من نزديكتري. ازت خواهش مي كنم كه به يكي از دو تا كاري كه بهت مي گم عمل كن. من نمي خوام برات منفي بافي كنم. نمي خوام هم ذهنت رو خراب كنم اما تو مادر فرنوش رو نمي شناسي، اما من چرا!
اگه مي خواي اين وصلت سر بگيره بايد يه كدوم از اين كارايي رو كه مي گم بكني.

اولي ش رو بهت مي گم بهتره.
اجازه بده كه پدم، همونطور كه خودش گفته، يه آپارتمان به نامت كنه. بابام وضعش خوبه به جائي بر نمي خوره. امشب كه رفتي خونه فرنشو اينا به مادرش بگو همه چيز دارم خونه دارم ماشين دارم پول دارم.
بگو اينا رو بابام برام ارث گذاشته. شب هم همين ماشين من رو وردار و برو من صلاح ت رو مي خوام. حرف گوش كن پسر. به مادرش بگو يه مغازه زيرپله هم گوشه بازار دارم كه دادم اجاره. اگه فرنوش رو دوست داري، بايد اين كار رو بكني.
-چون فرنوش رو دوست دارم، اينكارو نمي كنم. يكي از چيزهايي كه فرنوش دوست داره صداقت منه. حالا من بيام و خرابش كنم؟
يه نگاهي به من كرد و گفت:
حداقل به دورغ هم شده، اينا رو به مادر فرنوش بگو. نمي خواي اين چيزها رو قبول كني، نكن. اما براي يه مدتي هم كه شده، يه نقش بازي كن تا فرنوش رو عقد كني. عقد كه كردين برو تو قالب خودت چطوره؟
-گفتم كه! من نه دورغ مي گم، نه تظاهر به چيزي كه نيستم و ندارم مي كنم. راه حل دوم رو بگو. اين يكي كه تعريفي نداشت.
كاوه – بخدا سرم رو مي كوبم به ديوارها! پسر تو كي مي خواي بفهمي كه اين چيزها ديگه خريدار نداره؟ دور دور دزدي و پدر سوختگي يه!
-حتماً مي خواستي بگي يه روز مادر فرنوش رو ببرم بيرون شهر و سرش رو ببرم بندازم جلوي سگ ها؟!
كاوه – اين يكي رو گذاشته بودم واسه موقعي كه دوتا اولي ها قبول نكردي.
-حالا دومي رو بگو كه گرسنه موندم. مي خوام آبگوشت رو بكشم.
كاوه يه نگاهي بهم كرد كه از صد تا فحش بدتر بود و گفت:
-دومي اينه كه با پدر فرنوش صحبت كنيم. اون كه راضي يه. دست فرنوش و تو رو بگيره و بياد محضر. همونجا عقد كنين. منم مي برمتون يه جا كه دست احدالناسي بهتون نرسه.
يه سالي كه گذشت برگردين. اون وقت آب ها از آسياب افتاده و ديگه كار از كارگذشته. مادرش هم ديگه چيزي نمي گه و كاري به كارتون نداره.
-كاوه، اين فكرها رو خودت كردي يا از كسي كمك گرفتي؟
كاوه – نه، مشخصات تو رو دادم كامپيوتر، فيش آب زد ازش بيرون، يعني! ! نمي ذاري كه اين دهن بي صاحاب من وانشه!
-از بس تو بي ادبي. با اين راه حل هاي مغولي ت. بندازم سفره رو؟ مرديم از گشنگي! بپر فريبا رو هم صدا كن.
كاوه – ايشالله مادر فرنوش يه جواب "نه " بهت بده تا بفهمي مغول كيه.
همونطور نگاهش كردم و گفتم:
-ما هم خدايي داريم آقا كاوه.
كاوه - نه خدايا غلط كردم. زبونم لال! بجون بهزاد دلم مي سوزه كه اين حرفها رو ميزنم وگرنه چه بهتر از اين كه همه چيز جور بشه و تو با فرنوش عروسي كني!
اصلاً مادر فرنوش واسه دخترش چه كسي رو بهتر از تو ميتونه پيدا كنه؟ آقا نجيب، پاك، مرد، مهربون.
حالا پول نداري كه نداشته باش. عوضش هزار تا سرمايه ديگه داري!
اما با اين چيزها كه من از اين زن شنيدم كه ايشالله همه ش اشتباه باشه، چشمم آب نمي خوره! ترس منم از همينه.
-نترس برادر من. نترس رفيق من. هر چي خدا بخواد همون ميشه. حالا پاشو فريبا رو صدا كن. نكنه غذاش رو خورده باشه؟ اصلاً من نمي فهمم چرا اين چند ساله با هر كي صحبت مي كني فقط حرف پول و پول در آوردن رو ميزنه؟


ادامه دارد...



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.