كاوه – تنبل نرو به سايه سايه خودش مي آيه!
بلند شو ببينم ديشب چه خاكي تو سرت كردي؟ تا صبح خوابم نبرده و دلشوره آقا رو داشتم! ز مادر مهربان تر دايه خاتون! شدم كاسه داغتر از آش! پاشو وگر نه پارچ آب رو مي ريزم رو سرت كه عشق و عاشقي و خواستگاري از يادت بره ها! مجنون چرتي نديده بوديم تا حالا! پاشو پاشو، فرهاد به عشق شيرين با يه تيشه تو كوه مترو زد! تازه شيرين رو بهش ندادن. گفتن داماد تنبله! اگه بفهمن تو تا ساعت هشت مي خوابي، لاستيك ماشين دخترشون رو نمي دن تو پنچري شو بگيري چه برسه به دخترشون!
بلند شدم و خميازه كشيدم و گفتم:
-خروس بي محل، آدم ساعت هشت مي آد دنبال خبر؟
كاوه – پاشو وگرنه مي رم به مادر فرنوش مي گم اين بهزاد تا حالا يه كليه و نصف جيگر و يه تيكه از قلبش رو فروخته! اون وقت ديگه به آدم معيوبي مثل تو دختر نمي دن ها!
بلند شدم و رختخواب رو جمع كردم و صورتم رو شستم. تا برگشتم، كاوه كتري رو گذاشته بود رو بخاري.
-اون پنجره رو باز كن هوا عوض بشه! صبحونه خوردي؟
كاوه – آره بابا جريان ديشب رو تعريف كن.
براش اتفاقات ديشب رو تعريف كردم. مخصوصاً جريان سر شام رو بهش گفتم. وقتي فهميد كه قراره مادر فرنوش امروز ساعت سه بياد اينجا گفت:
آخ آخ آخ! از پوست صورتش تعريف نكردي؟ حالا مخصوصاً مي خواد بياد اينجا كه جلوي همسايه هات، يه كتك مفصل بهت بزنه كه روت كم شه!
-گم شو! اصلاً زن بدي نيست. خيلي هم مهربونه.
كاوه – وقتي اومد اينجا و جلز و ولز تو رو در آورد مي فهمي چقدر مهربونه! ميگن كسايي رو كه از پوست صورتش تعريف نكن مي گيره ميندازه تو آتيش و روغن تن شون رو مي گيره و مي ماله به صورتش!
-مرده شور تو نبرن كاوه. با اين حرفات ذهن منو خراب كردي. ديشب همه ش منتظر بودم كه يه زني رو ببينم با دو متر قد و هيكل گنده و چشمهاي سرخ و دندونهاي تيز.
اتفاقاً خيلي هم خوشگل و خوش صورته. با چيزهايي كه تو بهم گفته بودي فكر مي كردم حرف كه بزنه خونه مي لرزه. برعكس صداي ظريفي هم داره!
كاوه – چطوره اصلاً بريم خواستگاري مامانش؟ حالا كه پسنديدي، مي گيم از باباش طلاق بگيره، عقدش كنيم واسه تو! چي صلاح مي دوني؟
-با اين دمپايي مي زنم تو سرت ها!
كاوه – خره، اين ظاهرش رو اين جوري درست كرده، مثل كارتون زيباي خفته! يه وردي بخونه، قدش مي شه پنج متر! ناخن هاش در مي آد اندازه يه بيل!
چشمهاش مي شه دو تا كاسه خونه! خرناس مي كشه كه زمين مي لرزه! اون وقت آروم آروم مي آد طرفت و يه دفعه مي پره روت!
اينو گفت و در حاليكه اداي هيولا رو در مي آورد پريد رو من!
يه ده دقيقه اي با هم شوخي كرديم تا آب جوش حاضر شد و چايي دم كرديم. كاوه – بالاخره سوپ رو با كدوم قاشق مي خورن؟
-من كه هر چي نگاه كردم نفهميدم!
كاوه – من بهت مي گم. روش خوردن سوپ در اين ضيافت ها به اين صورته كه سوپ رو با كاسه مي خورن. بعضي ها تو سوپ نون تيليت مي كنن. بعضي ها سوپ شون رو هورت مي كشن. ولي بعد از خوردن سوپ همه شون تو يه چيز بصورت يكسان عمل مي كنن. يعني كاسه سوپ رو با سوپ مي خورن. يا اگه كاسه هه چشمشون رو بگيره يواشكي مي ذارن تو ساك شون.
-باور كن فكر ش رو هم نمي كردم اينا اينجوري باشن.
كاوه – مي گه از نخورده بگير بده به خورده!
-بايد برم يه خرده شيريني و ميوه بگيرم بيارم خونه كه عصري كه مادر فرنوش مي آد ازش پذيرايي كنم. حالا خدا كنه وقتي اومد، دم در تا اينجا رو ببينه پشيمون نشه و برگرده!
كاوه – اگه قسمت باشه، دهن همه بسته مي شه. فكرش رو نكن. تو فقط پوست صورت يادت نره! راستي من برم اين خبرها رو به فريبا بدم. طفلك اونم خيلي دلش شور مي زد.
وقتي كاوه، بعد از خوردن چايي رفت، منم لباس پوشيدم و رفتم خريد.
ساعت حدود دو بود كه همه چيز حاضر بود. يه دوش گرفتم و آماده شدم تا مادر فرنوش بياد. خيلي حرفها داشتم كه بهش بگم.
ده بار همه چيز رو وارسي كردم. چيزي كم و كسر نبود، اما در سطح خودم. يه اتاق كوچيك اما مرتب و تميز. دو نوع ميوه و شيريني اما از نوع خوبش. چايي معمولي اما با دو تا برگ بهار نارنج كه عطر بهش بده. اينايي كه از دستم بر مي اومد فقط خدا خدا مي كردم كه بفهمه چي مي گم. آرزو مي كردم كه يه روزي خودش عاشق بوده باشه كه با درد عشق غريبه گي نكنه. اين طور كه ديشب به نظرم اومد باهام بد كه نبود هيچي، مهربوني هم كرد. درسته كه اولش بفهمي نفهمي تحويلم نگرفت. باهام بد حرف زد. اما آخرش حتي مي خواست يه موبايل هم بهم بده!
مثل ديروز اضطراب نداشتم اما كمي دلشوره ته دلم بود. از خدا مي خواستم كه از من براي دخترش انسانيت و جوونمردي و عشق بخواد تا از هر كدوم يه خروار بذارم جلو روش! اما خدا نكنه كه ازم پول بخواد!
آخه پول تا حالا كي تونسته كسي رو خوشبخت كنه؟ پول وامونده كه همه چيز نيست. الان اگه كاوه اينجا بود يه جزوه برام فوايد پولداري و مضار بي پولي مي گفت. خدا جون! ما كه جز تو كسي رو نداريم اين بنده تو خودت درياب!
بلند شدم و پنجره رو باز كردم كه وقتي مادر فرنوش مي آد، هواي اتاق خفه نباشه. تا نشستم ديدم يه ماشين جلوي در واستاد. شروع كرد به بوق زدن. از پنجره كه نگاه كردم ديدم مادر فرنوشه.
يه عينك قشنگ زده و سوار يه ماشين خيلي خيلي شيك و قشنگه. تا منو ديد برام دست تكون داد. پريدم بيرون كه تعارفش كنم تو.
-سلام بفرمايين تو. خيلي خوش آمديد.
-سلام چطوري؟
-خيلي ممنون، بفرمايين تو!
-نه عزيزم، كار دارم. يه چيزي تنت كن بريم.
-كجا؟ چرا تشريف نمي آرين تو؟
-كار دارم. بيا تو راه بهت مي گم. چه فرقي مي كنه؟ تو ماشين حرف مي زنيم.
رفتم تو اتاق و كاپشنم رو پوشيدم و اومدم بيرون. دكمه رو زد و قفل در باز شد و سوار شدم و حركت كرد.
-دير كه نكردم؟
-اختيار دارين. خيلي هم بموقع تشريف آوردين. فقط اگه افتخار مي دادين يه چايي يي، ميوه يي، شيريني يي در خدمت تون بودم.
-حالا وقت بسياره. انشالله دفعه ديگه.
با خودم گفتم شكر خدا انگار نظرش بد نيست.
-دانشگاهت هنوز باز نشده؟
-نخير ولي نزديكه.
-خب بگو ببينم اهل دختر بازي و اين حرفها هستي يا نه؟
-نه بخدا خانم ستايش. من سرم تو درس و زندگي خودمه.
-تو گفتي و منم باور كردم.
-مي تونين تشريف بيارين از صاحبخونم تحقيق كنين. من اهل هيچ چيزي نيستم. حتي سيگار نمي كشم.

-آفرين آفرين. شوخي كردم باهات. پسر خوب يعني همين. بايد درس خوند تا موفق شد. البته در كنارش يه مقدار تفريح هم لازمه. خدمت سربازي رفتي؟
-بله قبل از دانشگاه رفتم.
-حالا چي شد به فكر زن گرفتن افتادي؟
كمي من من كردم و بعد گفتم:
-خب بلاخره هر مردي بايد يه روزي سر و سامان بگيره.
-چطور دختر من رو انتخاب كردي؟
-والله ايشون رو تو دانشگاه ديده بودم. اون شب، شب تصادف ديگه با هم آشنا شديم. خب با اجازتون خيلي از ايشون خوشم اومد.
-من كه اجازه نداده بودم.
-شرمنده م، اما مي دونين دست خود آدم كه نيست. گاهي يه موقعيتي پيش مي آد كه. . .
-شوخي كردم بابا! چرا هول مي شي؟ حالا بگو ببينم اگه من موافقت كنم كه شما ها با هم عروسي بكنين، خرج عروسي رو از كجا مي آري بدي؟
كمي فكر كردم و گفتم:
-از پول سپرده اي كه تو بانك دارم.
-خيلي خب اون وقت بعدش از كجا مي آري بخوري؟
-خب ميرم يه كار نيمه وقت براي خودم پيدا مي كنم كه هم بتونم كار كنم و هم درس بخونم.
-تو اين روز و روزگار، به آدمي كه تمام وقت كار كنه چقدر ميدن كه نيمه وقتش بدن!
-درست مي فرمايين اما. . .
-خب حالا گيرم يه كار نيمه وقت پيدا كردي و مثلاً ماهي شصت هزار تومن هم بهت دادن. اينو ميدي اجاره خونه، يا تو و زنت مي خورين ش؟
سرم رو انداخم پايين و هيچي نگفتم. حرف حساب جواب نداشت.
-مي دوني پول تو جيبي يه فرنوش ماهي چقدره؟ بگم باور نمي كني. ماهي سيصد هزار تومن فقط پول تو جيبي مي گيره! خرج كيف و كفش و لباس و سر و وضعش بماند!
زير لب گفتم:
-بله متوجه شده بودم. اما خود فرنوش خانم مي گفتن كه اينا براشون مهم نيست.
-اينا حرف اول ازدواجه عزيزم. سرتون كه رفت تو زندگي، اين حرفها يادتون ميره.
بازم درست مي گفت. يه ده دقيقه اي سكوت برقرار شد كه گفت:
-مي دوني اين ماشين چه قيمته؟ پنجاه و خرده اي ميليون تومنه! حالا خودت كلاه تو قاضي كن ببين دختري كه اينجور ماشين ها زير پاش بوده مي آد وقتي شوهر كرد با تاكسي بره اينور و اون ور؟ نه خودت بگو؟
-حق با شماست!
-خوشحالم از اينكه پسر فهميده اي هستي. حالا بگو ببينم پول پيش اجاره خونه رو چه جوري مي دي؟

جوابي نداشتم بدم. بغض گلوم رو گرفته بود. گاهي اشك تو چشمام جمع مي شد خودم رو نگه مي داشتم جلوي چشمام فرنوش رو، كسي رو كه حاضر بودم جونم رو براش بدم، مي ديدم كه داره از دستم مي ره. 



ادامه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.