خير يه اتاق اجاره كردم و توش زندگي مي كنم.
-ماشين پاشين هم حتماً ماكو!
-ببخشيد متوجه نشدم.
-يعني حتما ماشين هم نداري؟
-نخير ماشين ندارم.
-حالا چرا اينقدر با من غريبي مي كني؟ حتما فرنوش از من پيش ت بد گفته؟
-فرنوش؟ در مورد شما؟ اصلاً.
-چرا، مي دونم. دخترهاي امروزي رو اگه جونت رو هم واسه شون قربوني كني ميگن كمه!
-دخترهاي امروزي رو نمي دونم، اما فرنوش خانم هيچوقت در مورد شما چيز بدي نگفته.
در همين موقع، يه خانم ديگه، تقريباً هم سن و سال مادر فرنوش بطرف ما اومد تا رسيد گفت:
-فري، حكيم جوجه خروس تجويز كرده؟
مادر فرنوش بهش يه اشاره كرد و گفت:
-وربپري ملي، ايشون خواستگار فرنوشه!
بعد رو به من كرد و گفت:
-اين دوست زمان دختري هاي منه. اسمش مليحه س. بهش مي گيم ملي.
بلند شدم و سلام كردم.
ملي – بشين عزيزم راحت باش. چطوري؟ خوبي؟
ازش تشكر كردم و تو دلم جاي كاوه رو خيلي خالي كردم.
ملي – عزيزم چرا تنها اومدي؟
-قبلاً خدمت خانم ستايش عرض كردم. پدر و مادرم در يه سانحه عمرشون رو دادن به شما و اينه كه تنها خدمت رسيدم.
ملي – خدا رحمتشون كنه. ببينم تو دم و دستگاه ت دوستي، رفيقي، فتوكپي يه خودت نداري؟
مادر فرنوش – ا وا خاك تو گورت ملي! ايشون تازه به ما رسيده. نمي دونه كه تو شوخي مي كني. يه دفعه بهش بر مي خوره. برو دنبال كارت. به فرنوش بگو بره ترتيب شام رو بده. ضعف كردن مهمونا.
خندم گرفته بود. اين مليحه خانم هم انگار يكي بود مثل كاوه خودمون.
وقتي مليحه خانم با يه خنده شيطنت آميز از ما دور شد، مادر فرنوش روش رو به من كرد و در حاليكه مي خنديد گفت:
-از دست ملي ناراحت نشي ها. اين خلق ش اينطوريه. با همه شوخي مي كنه.
-اختيار داريد. منم يه دوستي دارم كه خيلي شاد و سرزنده س.
مادر فرنوش – خب اينجا كه نمي شه حرف زد. نشوني ت رو بده، فردا بعد از ظهري، ساعت سه مي آم كه با هم حرف بزنيم. تو اين خونه بي صاحاب مونده نمي شه دو كلوم حرف حسابي با يه نفر زد.
آدرسم رو بهش دادم. قرار شد ساعت سه بعد از ظهر فردا بياد خونه منپس حرفها هنوز مونده. اي كاش همين الان جوابم رو مي داد كه يه شب ديگه، اسير دلهره و سرگردوني نباشم. ظاهرا ً زن بدي نبود. اما خب قرار بود من دامادش بشم حق داشت با فكر و تأمل تصميم بگيره.
در همين وقت يه خدمتكار اومد و اعلام كرد كه شام حاضره از مدعوين خواهش كرد كه به سالن غذاخوري برن. يه آن تا دور و برم رو نگاه كردم ديدم تنها تو سالن نشستم و كس ديگه اي غير از من اونجا نيست. بلند شدم و رفتم وسط سالن و داشتم با خودم فكر مي كردم كه اگه بيفتك بود بايد كارد رو با دست راست بگيرم و چنگال رو دست چپ. سوپ رو بايد با قاشق بزرگ بخورم. اول حتماً اردور مي آرن. من كه تا حالا اردور نخوردم كه بدونم چيه!
خداكنه از اون غذاهاي خارجي يه عجيب و غريب نباشه كه آبروم جلو همه مي ره. اون وقت مي گن داماد بلد نيست سر ميز شام بشينه.
تو همين فكر بودم كه رسيدم دم سالن غذاخوري كه يكي از آقايون مهمان با دهن پر از غذا داد زد: بهزاد جون برس، اينا ته ميگو رو در آوردن! جوجه كبابا رو كه اول از همه چپو كردن! يكي ديگه داد زد: آي دير بجنبي امشب بايد سرگشنه زمين بزاري. بدو كه غذاها كله شد. اين قاسم كه يه سيخ كوبيده رو داره بزور مي تپونه تو گوشش!
يه لبخند تحويلش دادم و همونجا واستادم. چند لحظه بعد، از اون سر ميز فرنوش با يه بشقاب پر از غذا، در حاليكه صورتش سرخ شده بود به طرفم اومد و گفت:
-بريم بهزاد. تو سالن راحت تريم.
بعد به صغري خانم گفت كه برامون نوشابه بياره. دوتايي نگاهي به مهمون ها كه پشت شون به ما بود و مشغول كشيدن و خوردن غذا بودن كرديم كه فرنوش گفت:
-قوم مغول ن نه؟
بهش لبخند زدم. سرخي صورتش از خجالت بود.
با هم رفتيم يه گوشه سالن و دوتايي نشستيم.
فرنوش – دوتايي از يه بشقاب، باشه؟
-باشه خيلي عاليه.
فرنوش – بايد عادت كني. ازدواج كه كرديم نبايد زياد ظرف كثيف كنيم. شستنش سخته!
-خودم ظرف ها رو برات مي شورم عادت دارم.
فرنوش – شوخي مي كنم. فكر نكن كه من دختر ناز پرورده اي هستم و كار كردن رو بلد نيستم.
-حيف اين دستهاي قشنگ نيست كه با ظرفشويي و اين چيزها خراب بشه؟
بهم خنديد و گفت:
-مامانم بهت چي گفت؟
-چيز خاصي نگفت. فقط كمي در مورد خودم و زندگيم ودرس هام صحبت كرديم.
فرنوش- بهزاد خواهش مي كم به من حقيقت رو بگو.
-باور كن فقط همين حرف ها زده شد. البته گفت فردا ساعت سه مي آد خونه م كه بيشتر حرف بزنيم. گفت اينجا نميشه درست صحبت كرد. خب حق هم داره. شايد صلاح نمي دونه حتي جلوي تو با من حرف بزنه. تو اين شلوغي كه جاي خود داره.
احساس كردم كه فرنوش ناراحت شد و رفت تو فكر. دوتايي آروم شام مون رو خورديم وقتي غذا تموم شد، همون آقا از طرف ديگه سالن بلند گفت: آقاي مهندس يه لحظه تشريف بيارين. فرنوش گفت:
-شوخي هاي لوس و بك!
مرد – مهندس جون بيا اينجا! جون قاسم بيا!
اومدم بلند شم كه فرنوش گفت:
-بشين بهزاد. اين شوهر خاله مه. مرد جلفي يه. بهش توجه نكن.
-آخه فرنوش جان نمي شه. زشته! الان بر مي گردم.
فرنوش از ناراحتي به حد انفجار رسيده بود. براي اينكه آرومش كنم گفتم:
-تو تموم خانواده ها از اين جور آدم ها هستن. اتفاقاً خوبه. باعث نشاط در فاميل مي شن. خودت رو ناراحت نكن. ماها ايراني هستيم و خونگرم. آشناتر كه بشم خيلي هم خوش مي گذره متأسفانه اولش نشد كه منو به همه معرفي كني.
فرنوش – سعادت داشتي كه معرفي ت نكردم. تحفه اي نيستن! تازه همه شون كاملاً تو رو مي شناسن. بلند شدم و به طرف قاسم آقا رفتم و خودم رو معرفي كردم كه گفت:
-اختيار دارين آقاي مهندس. ما ارادتمنديم. جون قاسم اين ياردان قلي رو نگاه كن انگار تير به قلبش خورده.
راست مي گفت يكي از مردها گويا موقع غذا خوردن روي پيرهنش سس گوجه ريخته بود.
من فقط واستاده بودم و زوركي بهش مي خنديدم كه مادر فرنوش اومد جلو و گفت:
-بهزاد خان انگار فرنوش باهات كار داره.
عذر خواهي كردم و با مادر فرنوش حركت كردم كه گفت:
-خونه ت تلفن نداري؟
-متأسفانه خير. اما طبقه بالامون داره. مي خواهيد شماره ش رو بهتون بدم؟
مادر فرنوش – آره، بده اصلاً مي خواي يكي از اين موبايل ها رو وردار ببر. ما سه چها رتا داريم!
تشكر كردم و شماره فريبا رو بهش دادم كه ديدم فرنوش از دور بهم اشاره مي كنه. رفتم پيشش.
فرنوش – لوس بازي هاشون تموم شد؟
-نه بابا، چيزي نگفتن بيچاره ها. شوخي مي كردن.
فرنوش – امشب خيلي بهت بد گذشت. مي دونم. ازت معذرت مي خوام بهزاد.
-اصلاً اينطور نيست. خيلي هم خوب بود. راستي پدرت كجاست؟ زياد نديدمش مي خوام ازش خداحافظي كنم. ديگه ديره بهتره برم.
با حالت عصبي يه بدي گفت:
-چه مي دونم حتماً يه گوشه يه دختر رو گير آورده و داره در گوشش پچ پچ مي كنه!
راست مي گفت. يكي دوبار خودم ديدمش. سر و گوشش مي جنبيد.
-اين چه حرفي يه فرنوش؟ تو نبايد در مورد پدرت اينطوري صحبت كني.
فرنوش – حق با توئه؟ عصباني شدم. تو ديگه برو. هر چي كمتر اين جور جاها باشي برات بهتره!
نفهميدم منظورش چيه. از مادرش خداحافظي كردم. از بقيه هم همينطور و با فرنوش اومديم دم در. مي خواست با ماشين برسونتم كه نذاشتم.
فرنشوبهزاد فردا كه مامانم اومد، حرف رو باهاش تموم كن. نذار طولش بده. من ديگه طاقت اين وضع رو ندارم. برام تحمل اين خونه خيلي سخت شده. مخصوصاً حالا كه مامانم اومده.
-داري چي مي گي فرنوش؟ شكر خدا رو بكن. چه چيزي تو زندگي كم داري؟ مردم ندارن بخورن! نكنه خوشي زده زير دلت؟ مردم از صبح تا شب جون مي كنن كه آخرش يه غذايي ساده رو بتونن فراهم كنن! امشب از پس مونده غذاهاي شما پنجاه تا آدم گرسنه سير مي شدن!
تازه اين طولاني شدن ها، شيريني ازدواجه! بعداً برامون خاطره مي شه!
نگاهي بهم كرد و گفت:
-فردا تمومش كن بهزاد. جواب آخر رو ازش بگير. من سن م قانونيه و پدرم هم راضي يه كه با تو ازدواج كنم. بقيه ش ديگه برام اهميت نداره.
-تو امشب كمي عصبي شدي. خوب كه بخوابي حالت بهتر مي شه. فردا صبح به اين حرفات مي خندي. برو استراحت كن. خودت رو ناراحت نكن. به اميد خدا همه چيز درست مي شه. نگران نباش.
يه پوزخندي زد و از هم خداحافظي كرديم. تو راه با خودم فكر مي كردم. مادر فرنوش ظاهراً زن بدي نبود. حالا كه حسابش رو مي كنم مي بينم كه انگار از منم بدش نيومده بود.
شايد به اميد خدا فردا همه چيز درست بشه و با ازدواج ما موافقت كنه.
با همين افكار رسيدم خونه و لباسهام رو عوض كردم و نوار فرنوش رو گذاشتم و رفتم تو رختخواب. هنوز آخرين قسمت آهنگ تموم نشده بود كه خوابم برد. تمام شب، خواب فرنوش رو مي ديم كه لباس عروسي تن ش كرده داريم با هم تو يه جاده بي انتها قدم مي زنيم.
ساعت هشت صبح بود كه يكي در زد. از خواب پريدم. كاوه بود. در رو وا كردم و دوباره رفتم تو رختخواب و پتو رو كشيدم رو سرم.
كاوه – هنوز خوابي؟ بلند شو بيچاره! باباي من كه پولش از پارو بالا مي ره ساعت شش از خونه زده بيرون دنبال يه لنگ بوقلمون! اونوقت تو هنوز خوابي؟ آهان! نكنه امروز تجارت خونه حضرت والاتعطيله؟ به كارمندها استراحت دادين؟
-كتري رو آبكن بذار روي بخاري. من يه چرت ديگه بزنم و بلند مي شم.




ادامه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.