-تو معلومه كه پسر خوبي هستي. سختي كشيده اي و نبايد از اين حرفها ناراحت بشي.
حقيقت تلخه!
-حق با شماست.
-خب حالا اومديم سر زندگي. انشالله مدركتو كه از دانشگاه گرفتي فكر مي كين چقدر درآمد داشته باشي؟ صد هزارتومن؟ دويست هزار تومن؟ سيصد هزار تومن؟ چقدر؟
شنيدم به اين دكترهاي جوون خيلي بدن، شصت هفتاد تومنه! حالا گيرم بدن سيصد هزار تومن. تو كه تحصيل كرده و با كمالاتي، بگو ببينم اگه ماهي صد تومن رو بخورين و بدين اجاره خونه و هر ماه دويست هزار تومنش رو قلنبه بذارين كنار، چند سال بعد مي تونين صاحب يه آپارتمان كوچولو بشين؟
بازم راست مي گفت. تازه چند سال بعد كه مدركم رو مي گرفتم اگه درآمدم همين قدر كه مي گفت بود، هفت هشت سال طول مي كشيد تا يه آپارتمان نقلي بخريم.
-جوابم رو ندادي آقا بهزاد؟
بازم آروم گفتم:
-شما درست مي فرمايين.
-مهموني يه ديشب رو ديدي؟ هر كدوم از اونا كه ديب اونجا بودن، اگه خودشون رو بتكونن، سيصد چهارصد ميليون تومن ازشون مي ريزه زمين. خودت بگو، فرنوش مي تونه تو رو جلوي اينا در بياره؟ تو خجالت نمي كشي مثلاً تو همچين آدمهايي بچرخي؟
-ببخشيد، ولي بايد ديد كه پول رو از چه طريق مي شه بدست آورد.
-تو رو خدا از اين فلسفه بافي ها نكن! اينا حرفهاي آدم هاي بي پوله. گربه كه دستش به گوشت نمي رسه مي گه پيف پيف. البته به تو نيستم ها! بهت برنخوره. داريم با هم صحبت مي كنيم.
-نه اختيار دارين. خواهش مي كنم.
-انگار ناراحت شدي؟ بيا يه خرده نوار گوش كن حالت جا بياد.
بهترين چيزي بود كه اون وقت به دادم مي رسيد تا كمي از فشار واقعيت ها خستگي در كنم.
رسيديم به اتوبان بيرون از شهر. همونطور كه نوار رو تو ضبط مي ذاشت گفت:
-دارم ميرم يه سر به ويلامون بزنم. يه ويلاي قشنگي يه. حدود سه هزار متره.
البته زمينش. خود ويلا دوبلكسه حدود چهارصد متري ميشه.
يه نگاهي بهش كردم و گفتم:
-بله!
اونم يه نگاهي به من كرد و خنديد. ده دقيقه اي نوار گوش كرديم كه گفت:
-ازدواج خوبه، اما به موقع ش. پسر نبايد كمتر از سي سال زن بگيره. تازه اگه تونست همه چيز زندگي ش رو فراهم كنه.
-ببخشيد اگه جسارت نباشه ازتون سوال كنم كه خود شما وقتي ازدواج كرديد پولدار بودين؟ يا اينكه بعداً جناب ستايش با كار و كوشش وضعشون خوب شد؟

تا اينو گفتم قاه قاه خنديد و گفت:
-كي رو مي گي؟ ستايش؟ اون رو كه اگه دماغش رو بگيري جونش در مي آد. من اگه به هواي ستايش بودم كه اين فرنوش رو هم نداشتم! !
بعد دوباره خنديد. از شوخي چندش آورش خيلي بدم اومد. وقتي خنده هاش تموم شد گفت:
-تمام اين ثروتي كه مي بيني خودم بدست آوردم. يعني من باعث ش بودم. براي همين هم هست كه اكثر چيزها به نام خودمه.
مدتي به سكوت گذشت. به آخر اتوبان رسيده بوديم كه گفت:
-خب شادوماد! حرفي داري بزني؟
فكرهامو كرده بودم. يه كمي مكث كردم و بعد گفتم:
-اگه ممكنه همين جاها نگه داريد من پياده شم.
مادر فرنوش – وا چرا؟
-راستش از روز اول هم من نبايد به دلم اجازه اين بلند پروازي ها رو مي دادم. متأسفم، اشتباه كردم. حرفهاي شما كاملاً منطقي يه. اميدوارم منو ببخشيد.
ديگه بغض تو گلوم اجازه نداد كه بقيه حرفهامو بزنم. خانم ستايش برگشت و نگاهي به من كرد و گفت:
-وقتي اشك تو چشمات جمع ميشه، صورتت خيلي قشنگ تر و معصوم تر به نظر مي آد!
-ببخشيد، متوجه نبودم سوز خورده تو صورتم تو چشمام اشك اومده.
-اگه فرنوشاين حال تو رو ببينه، پدر من رو در مي آره كه تو رو ناراحت كردم.
-نه، شما تقصير ندارين. خب زندگي اينه ديگه.
-چيه؟ جا زدي؟ به اين زودي؟
-ديگه بهتره مزاحمتون نشم. از همين جا بر مي گردم خونه.
-مي گه: خدا گر زحكمت ببندد دري ز رحمت گشايد در ديگري.
چه كنم كه محبتت بدجوري تو دلم افتاده. اگه تو كمي عاقل باشي و به حرفهاي من گوش كني بهت قول ميدم كه همه چيز درست بشه.
نور اميدي تو دلم درخشيد. حدس زده بودم كه بايد زن مهربوني باشه. هر كسي رو نمي شه از ظاهرش قضاوت كرد.
از اتوبان خارج شديم و وارد يه جاده فرعي شديم كه به يه شهرك منتهي مي شد. داخل شهرك جلوي يه ويلاي خيلي بزرگ و شيك واستاد و چند تا بوق زد.
يه مرد پير در رو واكرد و ما وارد ويلا شديم.
يه سالن بزرگ داشت كه گوشه ش، آتيش تو شومينه، با شعله هاي قشنگ، زبونه مي كشيد. در و ديوار پر از تابلوهاي نقاشي مدرن بود و كف سالن قاليچه هاي ابريشمي.
يكي دو دست مبل خيلي قشنگ تو سالن بود. يه آشپزخونه اوپن هم يه گوشه سالن بود يه طرف چند تا پله مارپيچ مي خورد مي رفت طبقه بالا. احتمالاً اتاق خوابها بالا بود، خلاصه خيلي شيك بود.
مادر فرنوش – تو برو جلو آتيش بشين تا من اين مش صفر رو ببينم و بيام.
يه چند دقيقه اي جلوي شومينه نشستم و به شعله هاي آتيش خيره شدم. بالا و پايين! پر و خالي! قرمز و آبي! گرماش خيلي مي چسبيد.

رفته بودم تو فكر صداي در اومد. بلند شدم كه مادر فرنوش گفت:
-بشين راحت باش. برم اين لباس رو عوض كنم كه داره خفه م مي كنه الان بر مي گردم.
دوباره سر جام نشستم. دور و برم رو نگاه كردم. همه چيز بوي پول زياد رو مي داد. خيلي دلم مي خواست كه تمام اين چيزها مال خودم بود.
چند دقيقه بعد با يه لباس خيلي قشنگ برگشت و به طرف آشپزخونه رفت.
-قهوه برات بيارم يا چيز ديگه اي مي خوري؟
-نه نه خيلي ممنون، خواهش مي كنم زحمت نكشيد.
-زحمت چيه، حاضره. مش صفر وقتي مي فهمه من دارم مي آم، همه چيز رو آماده مي كنه.
-پس لطفاً همون قهوه رو لطف كنين ممنون مي شم.
-بذار اول اين چراغ ها رو خاموش كنم. نور چشمهامو اذيت مي كنه.
چراغ ها رو خاموش كرد. فقط نور آتيش شومينه سالن رو روشن كرده بود. يه حال عجيبي شده بودم. يعني اين زندگي هام هست و ما خبر نداشتيم!
اگه اينا زندگي مي كنن، پس مال ما چيه؟ اگه اسم مال ما زندگي يه، اينا چيكار مي كنن؟
-معذرت مي خوام. متوجه تون نشدم.
-مي دونم تو چه فكري بودي! بشين. چقدر غريبي مي كني! مگه اومدي سر جلسه امتحان؟
نشستم. خودش هم با يه ليوان كه توش نمي دونم چي بود، اومد و نشست رو يه مبل، جلوي شومينه. يه خرده از ليوانش رو خورد و به من گفت:
-تو نمي خواي؟ خيلي مي چسبه ها!
-ممنون، همين قهوه خوبه.
پاش رو انداخت رو پاش و به پشت مبل تكيه داد و گفت:
-من هر وقت دلم مي گيره و يا مي خوام در مورد مسئله مهمي فكر كنم مي آم اينجا.
-خيلي جاي قشنگي يه. مباركتون باشه.
-تو چيكار مي كني؟
-قبلاً خدمت تون عرض كردم. فعلاً درس مي خونم.
-ا ا ا ا اه، نه بابا. منظورم اينه كه وقتي از دنيا دلت پره كجا ميري چيكار مي كني؟
-ببخشيد متوجه نشدم. والله چي بگم. هر وقت يه مسئله پيش مي آد و دلم مي گيره مي رم گوشه اتاقم مي شينم و زانوهام رو بغل مي كنم و مي رم تو فكر.
مي دونيد، مثل من، نه زر دارن نه زور! ما آدمها فقط تحمل خوبي داريم!
با كنترل از راه دور، ضبط رو روشن كرد. نواي موسيقي همه جا رو پر كرد آهنگي كه من خيلي ازش خوشم مي اومد. اله ناز استاد بنان. بعد گفت:
-يه چيزي ازت مي پرسم. دلم مي خواد حقيقت رو بشنوم. تا حالا دلت نخواسته كه تو هم وضع ت خوب بود و پولدار بودي؟ تا حالا دلت نخواسته كه يه خونه شيك و يه ماشين مدل بالا و پول نقد تو بانك و از اين جور چيزها داشته باشي؟ راستش رو بگو ها! صغري، كبري هم واسه من نچين و از نمي دونم قناعت و تربيت اخلاقي و نفس اماره و اين چرت و پرت هام حرفي نزن! اينا رو پولدارها گفتن كه فقرا حسوديشون نشه و نريزن تو خونه هاشون و همه چيز رو غارت كنن!
كمي فكر كردم و بعد گفتم:
-والله چي بگم خانم ستايش؟
مادر فرنوش – اين قدر هم نگو خانم ستايش! فكر ميكنم پير شدم، اونوقت ناراحت مي شم! همه منو فرشته صدا مي كنن. تو هم بگو فرشته.
-چشم، ولي آخه زبونم نمي چرخه فرشته خانم.
مادر فرنوش – فرشته خانم نه، فقط فرشته بايد عادت كني ديگه.
مونده بودم چي بگم. از يه طرف روم نمي شد با اسم فرشته صداش كنم. از يه طرف هم نمي خواستم حالا كه كمي با من مهربون شده، همه چيز رو خراب كنم اين بود كه مجبوري گفتم:
-بله فرشته، منم آدمم و با خواسته هاي يه آدم. منم دلم خواسته كه يه زندگي خوب داشته باشم حالا نه به اين صورت كه ويلا و خونه هزار متري و ماشين آخرين مدل و اين حرفها. 

ادامه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.