اينطوري تو راضي هستي؟ بدون جشن و عروسي و اين حرف ها؟ فرنوش – اون قدر تو خونه مون جشن و مهموني و پارتي و مزخرف و لجن ديدم كه ديگه حالم از همه شون بهم مي خوره. -از حرفات مطمئن هستي؟ نكنه يه مدت كه گذشت جشن عروسي برات حسرت بشه. فرنوش – من يه زندگي پاك توي يه خونواده پاك برام حسرته! بهزاد خواهش مي كنم زودتر منو از اين محيط گند ببر بيرون. بخدا من حاضرم تو همون اتاق كوچيك باهات زندگي كنم. نگاهش كردم اشك تو چشماش جمع شده بود. فرنوش جان، اگه ناراحتي، مي خواي ببرمت پيش فريبا. تا برنامه هامون جور بشه با فريبا زندگي كني؟ كار عقد و ازدواج چند وقت طول مي كشه. فرنوش – تا چند وقت ديگه طاقت دارم. همين كه اميد داشته باشم تا يه مدت ديگه از اين خونه مي رم تحمل هر چيزي رو دارم. -تو كه اين قدر اونجا ناراحت بودي چرا قبل از اينكه مامانت برگرده ايران نخواستي با هم ازدواج كنيم؟ چرا اصلاً تا حالا زن يه نفر نشدي كه از اون خونه بري؟ خواستگار كه زياد داشتي؟ فرنوش- خواستگار زياد داشتم اما همه سر و ته يه كرباس! همه شون مثل بهرام بودن! -يعني پولدار بودن؟ يعني تو دنبال آدم بي پول مثل من مي گشتي؟ فرنوش – دنبال يه مرد پاك و نجيب كه آلوده نباشه مي گشتم! دنبال يه نفر كه مردونه از من حماتيت كنه. نه بخاطر پول واين حرف ها. تو اين كار رو كردي. -از كجا معلوم؟ شايد منم بخاطر پول اينكاررو كرده باشن! نگاهي بهم كرد و خنديد و گفت: -وقتي كليه تو به كاوه مي دادي دنبال پول بودي؟ من تو زندگيم اون قدر آدم هاي پول پرست و زالو صفت ديدم كه از صد متري مي شناسمشون! رسيده بوديم داخل شهر، كمي كه رانندگي كرد گفت: -اصلاً حوصله ندارم برم خونه مون. - خب بريم خونه من. ميوه و شيريني هم دارم. شام هم يه چيزي با هم مي خوريم. خنديد و گفت: -عاليه. بريم شام مهمون من. -قرار نشد كه از حالا خرجي يه خونه رو تو بدي ها! فرنوش – تازه خبر نداري! مي خوام تمام طلا و جواهراتم رو بيارم بذارم پيش تو! جاش امن تره! ممكنه مامانم وقتي فهميد مي خوام يواشكي زن تو بشم همه رو ورداره. -گيرم كه برداشت. از چي مي ترسي؟ اميدت به خدا باشه. حالا از اين حرفها بگذريم، مهريه چي مي خواي؟ چقدر بايد مهرت كنم؟ فرنوش – چي مهرم كني؟ يه چيزي كه تا من زنده م نتوني بهم بدي. -مثلاً صدميليون تومن پول! فرنوش – اون رو ممكنه وقتي پولدار شدي بدي تازه من از اسم پول نفرت دارم. -ده هزار تا سكه طلا! فرنوش – نه، اين چيزها رو نمي خوام. پول و طلا هر چقدر كه بخوام دارم. -راستي مگه تو چقدر النگو و گوشواره و چيزهاي طلا داري؟ فرنوش – اگه بگم ممكنه لجبازيت گل كنه و نذاري با خودم بيارم. -نه ديگه. اين قدرهام لجباز نيستم. طلاهاي دختر مال خودشه. وقتي بعد از عروسي با خودت بياري، بازم مال خودته. حالا ششصد هفتصد گرم ميشه؟ خنديد و گفت: -من حدود 4كيلو طلا دارم. البته جواهر هم دارم. -چهار كيلو طلا؟ چه خبره؟ آخه اين همه طلا جواهر رو مي خواي چيكار؟ فرنوش – چه ميدونم يه موقع خوشحالم مي كرد. -پس اگه من يه روزي خواستم يه چيزي برات بخرم كه خوشحال بشي، تكليفم چيه؟ فرنوش- ميري برام يه قواره پارچه مي خري از فروشگاه حقيقت. مي دي بدوزنش، البته به خياطي صداقت. بعد مي آي و مي ديش به من البته با رفاقت. -بسيار خب. هم اين پارچه فروشي رو مي شناسم و هم اين خياطي باهام آشناست. حالا نگفتي مهريه چي مي خواي؟ فرنوش- خاك! يه مشت خاك! خاك گورم. بعد از اينكه مردم! -قرار نشد حالا كه هنوز زندگي مون شروع نشده از اين حرف ها بزني ها. فرنوش – آخه تا وقتي زنده م نمي توني اين مهريه رو بهم بدي! يه ربع بعد رسيديم ماشين رو پارك كرد و رفتيم تو اتاقم. تا رسيديم، هنوز فرنوش پالتوش رو درنياورده بود كه در زدند. كاوه و فريبا بودند. كاوه – سلام! سلام! مبارك باشه! اي تو چه زرگي پسر! ! تو رفتي دو كلمه صحبت كني، صحبت كه كردي هيچي، خواستگاري هم كه كردي هيچي، عروس رو هم ورداشتي آوردي؟ فرنوش – سلام كاوه خان. عروس خودش اومده. كاوه – بابا ايولله. چه مهره ماري داره اين بهزاد! بينم بهزاد، تو رفتي با خانم ستايش صحبت كني، خرفت تموم نشده عروس رو فرستادن؟ همه خنديديم فريبا و فرنوش هم سلام و احوالپرسي و روبوسي كردن. كاوه آروم در گوش من گفت: -چي كار كردي؟ مادر زنت رو كشتي؟ يه شيشه عمر داشتها! بايد اونو مي زدي زمين مي شكوندي و مي گفتي، كشتم با جفتش! تا كاملاً بميره! -سر به سرم نذار كاوه، حوصله ندارم، خسته م. كاوه – حق داري، دامادي كه مادر زنش رو بكشه بايد م خسته باشه! خسته نباشي، خداقوت! مي خواستي يه خرده از گوشت تنش بكني بياري! مي گن داروي باطل السحره! رو دل هم خوبه! فريبا – بهزاد خان، من و فرنوش مي ريم بالا. شما و كاوه خان هم تشريف بيارين. يه لقمه نون و پنير هست،دور هم مي خوريم. فرنوش و فريبا رفتن بالا و وقتي تنها شديم كاوه پرسيد: -چي شده؟ مادرش چي گفت؟ قيافه ت كه خيلي ناجوره! -گفت نه، همين! كاوه _ يعني چي؟ يه نه خالي گذاشت جلوت؟ بدون مخالفت؟ يه سبزي اي ماستي، سالادي، نوشابه اي! دو تا فحشي چيزي! فقط همين؟ كجا رفتين با هم؟ -نه بابا، دو ساعت برام حرف زد. رفتيم ويلاشون. كاوه – ويلاشون؟ اونجا واسه چي؟ اونكه مي خواست بهت جواب منفي بده چرا همين جا نداد؟ خيلي عجيبه! چي ها مي گفت؟ -مي گفت تو بي پولي و خونه نداري و ماشين نداري و دكتر هم كه بشي حقوق و درآمد خوبي نداري و از اين حرف ها ديگه! كاوه – ا! خب بهش مي گفتي من دكتر كه شدم ميرم دنبال كار قاچاق مواد مخدر! يه ساله وضعم روبراه مي شه. -حوصله ندارم كاوه، ولم كن. كاوه – به حرف من رسيدي حالا؟ ديدي بهت چي گفتم؟ بيا و اين دفعه حرفم رو گوش كن. برو بهش بگو يه عمويي داشتي كه مرده و كلي برات ارث و ميراث گذاشته! بقيه اش با من. تو كاري ت نباشه. همه رو من جور مي كنم. -نه كاوه جون ممنون. من و فرنوش تصميم خودمون رو گرفتيم. اين برنامه رو تموم ش مي كنيم. كاوه – مي خواهين خودكشي كنين؟ دوتايي با هم؟عاليه! راحت مي شين والله اون دنيا ديگه سر خر ندارين! خونه م بهت مي دن! تازه چون تو بچه پاك و خوبي بودي. ممكنه بهت يه قصر بدن. لوازم منزل م هر چي كم و كسر داشتي، من از اينجا برات پست مي كنم. چطور تا حالا به اين فكر نيفتاده بودي؟ فقط چيزي كه هست، قبل از رفتن، آزمايش خون بدين! اونجا آزمايشگاه پاتوبيولوژي ندارن! واستاده بودم و نگاهش مي كردم. نمي خواستم اصل جريان رو براي كسي تعريف كنم. كاوه هم بي خبر از همه جا هي شوخي مي كرد. -چرت و پرت هات تموم شد؟ كاوه – آره تموم شده. ممنون كه به چرت و پرت هام گوش دادي! -قراره برم پيش آقاي ستايش. باهاش صحبت كنم. اون راضيه. اگه خدا بخواد بريم محضر عقد كنيم. كاوه – آفرين! بارك الله! اين كار رو بايد خيلي وقت پيش مي كردين. الان هم بچه تون كلاس دوم راهنمايي بود. ولي عيب نداره. حالام دير نشده. فقط بجنبين. مادر فرنوش اگه بو ببره جلوتون رو مي گيره. مي گن يه زني يه كه هر كي ببيندش و از پوست صورتش تعريف نكنه. . . -ا گم شو كاوه! پاشو بريم بالا. اونام تنهان. در اتاق رو قفل كرديم و داشتيم مي رفتيم بالا كه كاوه گفت: -بالاخره من نفهميدم. اين همه راه، تو رو برد كه بهت بگه دختر به تو نمي دم؟! بهزاد نكنه چيز ديگه اي هم بوده؟ به من كه دروغ نمي گي؟ اگه چيز ديگه اي هم هست به من بگو. -نه بابا چيز ديگه اي نبود. حتما مي خواسته ويلاشون رو به رخم بكشه. كاوه – غصه نخور. به اميد خدا وقتي با فرنوش ازدواج كردي، يه روز خودت دست مي ذاري رو تمام اين مال و اموال. مي گن اگه كسي اين زن رو ببينه و از پوست صورتش تعريف نكنه، دق مي كنه و مي ميره. اون وقت همه ثروتش مي رسه به تو! -خفه شي كاوه! كاوه – حالا از شوخي گذشته، تو رو خدا بهزاد، اين لجبازي و تعارفت رو بذار كنار. هر چي پول مي خواي. بگو. بابا بعداً ازت پس مي گيرم. آفرين پسرخوب، ايشالله مادر زن ت قربونت بره! درد و بلات بخوره به جون بانو ستايش! خنديدم و گفتم: -چشم، اگه پول لازم داشتم بهت مي گم. دوتايي رفتيم خونه فريبا تا وارد شديم كاوه گفت: -خب الحمدلله همه چيز درست شد. فرنوش- چطور مگه؟ طوري شده؟ كاوه – بعله! يه نقشه كشيديم كه همه چيز رو جور كنيم. فرنوش – مي خواين چيكار كنين؟ زود بگين دلم آب شد. كاوه – هيچي ديگه! قرار شده شما برگردين خونه تون، منم برم براي بهزاد يه دختر ديگه رو بگيرم. اين طوري همه چيز درست مي شه! فرنوش مات به كاوه نگاه مي كرد كه خيلي جدي داشت حرف مي زد. -كاوه اذيتش نكن، ناراحت مي شه. فرنوش – داشتم باور مي كردم كاوه خان! كاوه – نه بابا، شوخي كردم. قرار شده كه بهزاد بره سر خونه و زندگيش، اون وقت براي شما يه شوهر خوب پيدا كنيم. كاوه – آهان ببخشيد اشتباه كردم. قرار شد فرنوش خانم و بهزاد برن سر خونه و زندگيشون، اون وقت فريبا خانم بره شوهر كنه! اما نمي فهمم! فريبا خانم شوهر كنه، چطوري مشكل شما حل مي شه؟ چه ربطي به هم داره؟ آهان! تازه فهميدم! قرار شده. . . . -كاوه خفه! سرمون رفت. فريبا – اول به من بگين شام چي مي خورين؟ همبرگر درست كنم مي خورين؟ -نه فريبا خانم. شام مهمون من. يه چيزي از بيرون مي گيريم. كاوهمهمون تو و من نداره كه. خودم مي رم يه چيزي مي گيرم. ساندويچ كه مي خورين. بلند شدم و بهش پول دادم و گفتم: -امشب مهمون من. دفعه ديگه نوبت تو. فقط با ماشين برو كه زودتر برگردي. فريبا – كاوه خان سالاد و نوشابه نگيرين. تو خونه هست. فقط ساندويچ بگيرين. كاوه – چشم فريبا خانم. هر چي شما دستور بفرمائين. شما چي ميل دارين براتون بگيرم؟ -كباب تركي بد نيست، خوشمزه است. كاوه – ببخشيد از شما نپرسيدم! از فريبا خانم سوال كردم. بعد رو كرد به فريبا و گفت: -فريبا خانم ميل دارين برم از خود تركيه براتون كباب تركي بگيرم؟ اجازه مي فرمائين برم از ايتاليا براتون پيتزا بگيرم و داغ داغ برسونم اينجا؟ فريبا با خنده گفت: -پيتزا نه كش لقمه! كاوه – وابمونه اين كلمات بيگانه كه خودشون رو مثل نخود چي كه قاطي يه آجيل مي شه، ول دادن وسط واژه هاي شيرين فارسي. همه خنديديم. فريبا كه وقتي كاوه حر ف مي زد ضعف مي كرد. كاوه – اصلاً ميل دارين يه تك پا برم اصفهان و براتون بريوني بگيرم و زود برسونم اينجا كه به دهنتون مزه كنه؟ اصلاً ميل دارين من يه دقيقه بپرم وسط خيابون و برم زير تريلي هيجده چرخ و تيكه تيكه از زيرش بيارنم بيرون و هيچ بيمارستاني هم قبولم نكنه تا شما ديگه اينطوري با اون چشماتون منو نگاه نكنين؟! فريبا – خدا اون روز رو نياره! -ما بيشتر ميل داريم كه شما لال موني بگيرين و بپرين سر همين چهارراه و چهار تا دونه ساندويچ معمولي بگيرين و بيارين بدين به ما. بعدش اگه خواستين برين زير تريلي. كاوه – بهزاد خان، شما هنوز ياد نگرفتين كه وقتي دو تا مهندس دارن صحبت مي كنن يه عمله نمي پره تو حرفشون و بگه بيل م شكسته. -بي تربيت. كاوه – داشتم عرض مي كردم خدمت تون فريبا خانم. مي گم اگه هوس كردين دست كنم جيگرم رو در بيارم و بكشم به سيخ دو تا گل جيگر بذارين دهن تون قوت بگيرين. -الهي چونت بخشكه پسر! لازم نكرده تو بري شام بخري. خودم مي رم. از گرسنگي ضعف كرديم. كاوه – رفتم كه رفتم. راستي فريبا خانم چي ميل دارين. . . ؟ -د برو ديگه! اين همه حرف زدي، بلاخره فهميدي شام چي بگيري؟ كاوه – با اين پولي كه تو گدا به من دادي، كارد سه سر! اون شب شام رو دور هم خورديم. خيلي بهمون خوش گذشت. كاوه مرتب شوخي مي كرد و ما مي خنديديم. بعد از شام فرنوش خداحافظي كرد و رفت. وقتي سوار ماشين شديم فرنوش گفت: -بهزاد من فردا عصري با پدرم صحبت مي كنم. 
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.