شب بهت خبر مي دم كه چي شده و پدرم چي گفته. -چرا فردا صبح باهاش حرف نمي زني؟ فرنوش – پدرم صبح مي ره شركت، تازه صبح مامانم خونه س. جلوي اون نمي شه حرف بزنم. عصر مامانم مي ره بيرون. دوره داره. اون موقع بهتره. -باشه. پس شايد منم فردا يه سري برم پيش آقاي هدايت. بيچاره تنهاس. فرنوش – اي واي! من چه آدم بدي هستم! بايد مي رفتم ديدنشون. خيلي بد شد. دفعه ديگه كه رفتي، منم مي آم. از طرف من خيلي بهشون سلام برسون. عذرخواهي هم بكن. -چشم. اون هميشه بهت سلام مي رسونه و حالت رو مي پرسه. يه چيزي مي خوام ازت بپرسم فرنوش. تو از خودت مطمئن هستي؟ مي دوني كه داري چيكار مي كني؟ بهم خنديد و گفت: -بهزاد من با تو تا هر جايي كه بخواي مي آم. تو فقط محكم باش، مثل هميشه. من بهت احتياج دارم بهزاد. من اگه تو اين خونه بمونم، از بين مي رم. نابود ميشم. تو وضع خونه ما رو نمي دوني چيه؟ مثل يه هتل! هر دقيقه كه از اتاق مي آم پايين تو سالن يه عده يه گوشه نشستن. معلوم نيست دوستهاي بابام ن يا دوست هاي مامانم! ديگه خسته شدم. بعضي از مردهاشون كه اين قدر چشم چرونن كه مي خوان با چشم آدم رو بخورن! يه موقع ها كه اصلاً جرات نمي كنم از اتاق بيرون بيام! -همه ش درست مي شه. خودت رو ناراحت نكن. به اميد خدا فردا شب برام خبرهاي خوب بياري. با هم عروسي مي كنيم و تمام اينها مي شه خاطره! ديگه رسيده بوديم. جلوي خونه شون نگه داشت. فرنوش – حالا سختت نيست پياده برگردي خونه؟ -نه تمام راه به تو فكر مي كنم. خيلي هم شيرينه. بهم خنديد و گفت: -مي خوام بهت يه يادگاري بدم. ولي نبايد هيچوقت از خودت جداش كني، باشه؟ - باشه، اما نري يه ماشين شيك از تو پاركينگ تون در بياري بدي به من! يه زنجير ظريف از گردنش درآورد انداخت گردن من. بهش يه حرف f از طلا بود ظريف و قشنگ. فرنوش – ده سال ديگه كه بچه ها مون بزرگ شدن هم بايد اين گردنت باشه وگرنه باهات قهر مي كنم! -اگه جونم بره، اين زنجير رو از خودم دور نمي كنم. مطمئن باش. فرنوش – بهزاد، خيلي دوستت دارم. -منم خيلي دوستت دارم فرنوش. ا! چرا گريه مي كني؟ا ا ا ا ا! شدي مثل بچه ها! فرنوش- دست خودم نيست. نمي دونم چرا يه دفعه دلم گرفت. -بخاطر اينه كه مي خواي بري خونه تون. چون از اين خونه بدت مي اد، اينطوري مي شي. الان كه رفتي خونه يه دوش بگير حالت خوب مي شه. امروز خسته شدي. من ميرم كه تو زودتر بري استراحت كني. فرنوش – نه! نرو! حالا نرو! يه كم ديگه پيشم باش. -چرا اينقدر ناراحتي؟ آخه طوري نشده كه! فرنوش – مي دونم اما دلم شور مي زنه. اصلاً دلم نمي خواد تنهام بذاري. -الان يا بعدها؟ فرنوش- هيچوقت نه الان نه بعدها. -مي مونم بشرطي كه گريه نكني. من طاقت ديدن اشك هاتو ندارم. حيف نيست كه از اين چشمهاي قشنگ اشك بيرون بياد؟ ببين دنيا داره بهمون لبخند مي زنه! چرا بيخودي غصه مي خوري؟ فرنوش – ديشب خواب ديدم كه لباس عروسي تنم كردم و دارم از خونه مي آم بيرون كه با تو بريم عقد كنيم اما مامانم جلوم رو گرفته نمي ذاره از خونه بيرون بيام. -ببين چه خواب خوبي هم ديدي! خيالت راحت! مامانت هم كم كم راضي مي شه. فرنوش – مي گن لباس عروسي تو خواب خوب نيست. -كي اين حرف رو زده؟ لباس عروسي هميشه خوبه! فرنوش – ولي مامانم چي؟ اون نمي ذاره ما با هم ازدواج كنيم. توي خواب كه زنداني م كرده بود. -اگه زندانيت هم بكنن، خودم مي ام نجاتت مي دم. مثل امير ارسلان! مي ام به قلعه سنگ بارون! نه از سنگ هاش مي ترسم و نه از ديوارهاش! فرنوش- طلسمت مي كنن! -من يه بار طلسم اون چشمات اسير شدم. ديگه هيچ طلسمي به من كارگر نيست. رنوش – از فولاد زره ديو نمي ترسي؟ -ديگه از هيچكس نمي ترسم. جز تو چيزي ندارم كه از دست بدم. تويي فرخ لقاي من! بازم امير ارسلان، پول و مال و پادشاهي داشت كه براي از دست دادنشون بترسه، اما من جز اين جووني كه توي تن مه چيزي ندارم. اونم مال تو. امير ارسلان كفش و لباس و عصاي آهني برداشت و براي نجات فرخ لقا رفت. من با همين لباس و كفش معمولي خودم مي آم و دستت رو مي گيرم و از اين خونه مي آرم بيرون! درسته كه پول ندارم، اما يه دل دار مثل دل شير! فرنوش- از مامانم هم نميترسي؟ اون با پول همه رو سحر و افسون مي كنه! مي ترسم اسيراين طلسم بشي! خيلي ها به اين جادو گرفتار شدن. -عشق تو باطل السحر منه. تا با منه هيچي بهم اثر نداره. بهم لبخند زد و گفت: -نكنه وقتي مي آي براي نجات من، به اين ور و اون ورت نگاه كني! دور تا دورت پره از چيزهاي قشنگ! چشمت كه به اونها بيفته، من از يادت مي رم. -ياد من تويي! فكر من تويي! جز تو چيزي تو سرم نيست كه متوجه چيز ديگه اي بشم. فرنوش – نكنه وقتي اومدي به پشت سرت نگاه كني! اگه بترسي و بخواي برگردي، سنگ مي شي! -از وقتي كه حركت كردم، چشمم به توئه تا بهت برسم و نجات بدم! نه بر مي گردم، نه چپ و راستم رو نگاه مي كنم! تو رو ديدم و فقط تو رو مي بينم. نه از كسي مي ترسم و نه از چيزي! فرنوش- فولاد زره ديو، يه اژدها رو مي فرسته به جنگ ت كه از دهنش آتيش بيرون مي آد! وقتي اومد چيكار مي كني؟ -وا مي ايستم تا هر چقدر دلش خواست آتيش طرفم ول بده! دل من خيلي وقته كه سوخته! مگه يه دل چند بار مي سوزه؟ خود اژدها همه دلش مي سوزه و مي ره! فرنوش- از قلعه سنگ بارون، سنگ ها مي آد طرفت، هر كدوم اندازه يه كوه. چيكار مي كني؟ -اون قدر روزگار جلوي پام سنگ انداخته كه ديگه به تموم سنگ ها عادت كردم! خود سنگ هام به من عادت كردن. ديگه اونام براي من مثل سنگ سخت نيستن! من و سنگ با هم غريبه نيستيم. نگاهي بهم كرد كه درد و زخم تام اين سال ها تو دلم درمون شد! صد سال نگاهش طول كشيد! فرنوش – پس مي آي دنبالم؟ -مي آم دنبالت. فرنوش – حالا ديگه برو. دلم گرم شد. ديگه نمي ترسم. -منم ديگه نمي ترسم. يادمه اولين بار كه تو چشمهام نگاه كردي، دلم هري ريخت پايين! همون وقت فهميدم اسير شدم! ترسم از اين بود كه ديگه اين چشمها رو ازم پنهون كني. اما تو اومدي. بهم جرات دادي، دل دادي! يادم دادي كه از زشتي هاي اين دنيا نترسم. دفعه اول تو بودي كه نترسيدي! من ياد گرفتم حالا دنبالت مي آم تا هر جا كه تو بخواي. يه سكوت اومد تو ماشين. بين مون نشست و برامون هزار تا حرف زد. فرنوش – خداحافظ بهزاد من! تا توي خونه، همه ش به فرنوش فكركردم. راه برام يه قدم شد. تا رسيدم خونه، فريبا صدام كرد. تلفن باهام كار داشت. فريبا نشناخته بودش كه كيه. تا رسيدم بالا دلم هزار راه رفت. تلفن رو كه برداشتم مثل برق گرفته ها در جا خشكم زد! -الو بفرماييد! -بهزاد سلام -سلام از بنده س. بفرماييد، خودم هستم. شما؟ -منم فرشته. نشناختي؟ لعنت به من كه چه خامي كردم و شماره تلفن فريبا رو به اين زن خبيث دادم. -شمائيد خانم ستايش؟ -آره اما براي تو فقط فرشته هستم. دير وقته ميدونم اما نتونستم بهت زنگ نزنم. مي توني حرف بزني؟ -بله امرتون رو بفرماييد؟ -خب اول بگو عصر چرا يه دفعه فرار كردي؟ ترسيدي بخورمت؟ -خير. از خودم فرار كردم. -اي شيطون! ترسيدي نتوني جلوي خودت رو بگيري؟ ولي خيلي حيف شد! از كف ت رفت! خيلي چيزهاي خوب رو از دست دادي! اين رو گفت و بلند خنديد! -خانم ستايش من بهتون التماس مي كنم. ازتون تمنا مي كنم. همه چيز رو فراموش كنيد. منم فراموش كردم. اصلاً انگار امروزي وجود نداشته. شما رو قسم مي دم به اون كسي كه مي پرستيد با سرنوشت دو نفر بازي نكنيد. -اگه گفتي من الان كي رو مي پرستم؟ -خانم ستايش اگه فرنوش از اين جريان بويي ببره، كارش به جنون مي كشه! حداقل به دخترتون رحم كنيد. -همه اين حرفها مال اينه كه هنوز عقل رس نشدي. ساده اي خامي! شما درست مي فرمايين. ولي شما كه با تجربه ايد چرا داريد خطا مي كنيد؟ -خطا؟ دوباره زد زير خنده! -خواهش مي كنم آروم باشيد و به حرفهام گوش كنيد. -من الان كاملاً آرومم. لباس خوابم رو پوشيدم و رو تختخوابم دراز كشيدم و. . . نذاشتم ادامه بده. -خانم ستايش من به پاهاتون مي افتم. فكر كنيد يه بنده رو خريديد و در راه خدا آزاد كرديد! ازتون خواهش مي كنم. راضي نشيد كه زندگي من آتيش بگيره. همه چيز رو فراموش كنيد. -چه خوب! كاشكي الان اينجا به پام. . . -خانم ستايش! ! ! -جانم! همين شرم و حيات ديوونه م كرده! -بخدا قسم شيطون گول تون زده. -بهزاد! ويلاي ما زياد دور نيست ها! اشاره كني نيم ساعت ديگه اونجائيم. -بخداوندي خدا قسم كه الان دارم گريه مي كنم. به حال شما گريه مي كنم كه چه جوري مي خواهين روز قيامت جواب پروردگارم رو بدين! بحال اون دختر معصوم گريه مي كنم كه چه جوري تو اين آتيش كه شما به پا كردين مي سوزه. بترسيد از قهر خدا! -قربون اون اشك هات برم. تمام اين حرف هات به خاطر اينه كه تو هنوز نفهميدي زندگي فقط همين دنياست. از خر شيطون بيا پايين. لگد به بخت خودت نزن. فعلا كه خدا برات خواسته و مهرت به دلم افتاده. لب تر كني كاري مي كنم كه تو پول غلت بزني. مزه عشق رو بيا من بهت بچشونم. -شرم كنيد! من جاي بچه شمام! -پس اگه بچه مني بيا يه خرده! . . . تلفن رو قطع كردم. اشك از چشمام مي اومد و پاهام مي لرزيد. صورتم رو از فريبا برگردوندم تا چيزي نفهمه. فقط ازش خواهش كردم كه اگه اين بار تلفن با من كار داشت و اين خانم بود دست به سرش كنه. چيز ديگه اي بهش نگفتم، هر چند كه حتماً همه چيز رو خودش فهميده بود. رفتم تو اتاقم و چراغ رو خاموش كردم و يه گوشه نشستم و زانوهام رو بغل كردم. دنياي عجيبي شده بود. ديگه مي شد به كي اعتماد كرد؟ با خودم گفتم كه اگه با فرنوش ازدواج كنم و حتي بيارمش تو همين اتاق با هم زندگي كنيم، صد مرتبه براش بهتر از جايي يه كه الان داره زندگي مي كنه. خيلي اعصابم بهم ريخته بود. كلافه بودم. جملات زشت اين زن از ذهنم بيرون نمي رفت. خدايا من چه جوري مي تونستم ديگه به چشمهاي فرنوش نگاه كنم؟ اما من كه گناهي نداشتم. با خودم فكر كردم كه برم به آقاي ستايش جريان رو بگم! اما نفعي كه برام نداشت هيچ، كار رو هم خراب تر مي كرد. بايد هر طوري بود نمي ذاشتم فرنوش چيزي بفهمه. اگه خدا بخواد و با هم ازدواج كنيم ديگه مسئله تموم مي شه. اين زن هم خودش رو جمع و جور مي كنه. واي خدا جون! اگه بعد از ازدواج من و فرنوش هم از كارش دست بر نداره چي؟ ديگه عقلم كار نمي كرد. بلند شدم و نوار فرنوش رو گذاشتم. تا صداي قشنگش رو شنيدم طلسم شيطون باطل شد! هواي اتاق كه تا يه دقيقه پيش، از وسوسه اين زن بد پر شده بود، يه دفعه پاك و طاهر شد! هر چي به صداي فرنوش كه مثل نسيمي بود و آهنگي كه برام ساخته بود گوش مي كردم، از پليدي و زشتي بيشتر دور مي شدم. عشقش مثل هاله اي وجودم رو مي گرفت تا هيچ افسوني نتونه بهم اثر كنه! صورتش رو مي ديدم كه با چشمهاي قشنگش منو نگاه مي كنه و بهم نيرو مي ده. پيچ و تاب موهاي بلند و كمندش مثل موج دريا همه چيز رو در درونم مي شوره و پاك مي كنه! تاريكي ها رفتن و همه جا روشن شد. اولين شعاع خورشيد رو ديدم كه رو قلب من افتاد! صبح شد بدون اينكه حتي يه جادو بتونه به من اثر كنه! عشق پاك فرنوش طلسم جادوگر رو شكوند. بلند شدم و يه دوش گرفتم و صبحونه خوردم و بعد به طرف خونه آقاي هدايت حركت كردم. خدا خدا مي كردم كه زودتر شب برسه و فرنوش برام خبرهاي خوب بياره. اصلاً ديگه چيزي برامون اهميت نداشت. مهم ما بوديم كه تصميم خودمون رو گرفته بوديم. تازه پدرش هم كه راضي بود و منو دوست داشت. بقيه چيزها فرع قضيه بود. يعني همه چيز جور مي شد؟يا اينكه دوباره اين زن يه آتيش ديگه به پا مي كرد؟ سرم رو بلند كردم و ديدم جلوي در خونه آقاي هدايت واستادم. در زدم. صداي پاي هدايت رو شنيبدم كه بطرف در مي اومد. -سلام قربان. حالتون چطوره؟
هدايت – سلام خوش آمدي عزيزم. صفا آوردي. دلم گواهي داد كه امروز مي آي. خوبي؟ خوشي؟ -نه جناب هدايت، دلم خيلي گرفته.

هدايت
دل دشمنت بگيره! چرا؟ كي اذيتت كرده؟ بيا تو بگو ببينم چه چيزي گل پسرم رو ناراحت كرده؟ رفتم تو باغ. در رو بست. طلا، زبون بسته پشت در واستاده بود. دستي به سر و گوشش كشيدم و گفتم: -روزگار! روزگار جناب هدايت! هدايت – باهاش همبازي شدي؟ از اين بازي ها زياد داشته روزگار! -اين زبون بسته خيلي تنهاس. چرا نمي برينش توي جنگلي، پاركي، جايي كه تنها نباشه ولش كنين؟

هدايت – اين از بچگي اينجا بوده. بيرون از اينجا رو نديده و تجربه نكرده. ببرمش بيرون، مرگش حتمي يه. اين الان از آدم ها نمي ترسه. چون نديدتشون. تا حالا فقط من رو ديده و تو و رفيقت رو. پاش رو از اينجا بذاره بيرون، اولين نفر كه چشمش به اون بيفته، اول مي بردش خونه. چند روز كه گذشت يه كباب بره ازش درست مي كنه. هميشه اينطوري بوده. اولش به اسم علاقه و دوستي مي آن طرف آدم، چند وقتي كه گذشت يادشون مي افته كه مي شه ازت استفاده هاي ديگه اي هم كرد. اون وقت بايد خدا بداد آدم برسه!
-راست مي گين. بعضي از آدم ها خيلي پليد و زشت هستن.

هدايت – باور كن پسرم، اگه نمي گفتن گوشت آدميزاد تلخه، اين آدم ها همديگرو هم مي خوردن.
-تازه ما خوب خوبشيم! مثلاً با محبت و صفائيم. هدايت – نه! كي گفته ما خوب خوبشيم؟ چون محبت زياد داريم خوبيم؟ محبت بي منطق خيلي زود هم تبديل به نفرت بي منطق مي شه! تعارف هاي بي خودي و كشكي! نوكرم چاكرم ظاهري! جونم قربونت برم الكي! تو تا حالا شنيدي يا ديدي كه مثلاً يه آدم اروپايي به يه نفر بگه من نوكرتم؟ نه! غير ممكنه شنيده باشي. 


ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.