چون اصلاً توي فرهنگ شون نيست. اگه يكي از اونا به يكي ديگه شون اين حرف رو بزنه، طرف فكر مي كنه يا يارو ديوونه س، يا ورش مي داره و مي بره خونه شون كه نوكريش رو بكنه! يعني وقتي يارو با زبون خودش مي گه من نوكرتم و چاكرتم، بايد سر حرفش هم بمونه، يعني هر چه تو دل شونه مي گن و سرحرفشون هم هستن. اصلاً تعارف و از اين جور حرف ها ندارن. براي همين روي حرف هاشون مي شه حساب كرد. حالا ما ها! صدبار به رفيقمون مي گيم فدات شم، تو رو خدا كاري داري فقط به من بگو! مخلصتم! امري داري در خدمتم! اما تا يه كار ازش مي خواي هزار جور بهانه برات مي آره! تازه حواست جمع نباشه، سرت رو كلاه مي زاره. حالا بگو ببينم كجا ما خوب خوبشيم؟ بيا بريم تو يه چايي بخور حالت جا بياد. رفتيم تو ساختمون. هدايت برام چايي ريخت و دوتايي يه گوشه نشستيم. هدايت – يادته برات از اون مرد همسايه مون گفتم؟ همون كه زير پاي زنم نشست. چقدر بهش محبت كردم! نصف اجاره رو ازش نمي گرفتم. صد بار پول دستي خواست بهش دادم. اجاره سه ماه ش عقب مي افتاد به روش نمي آوردم. وقتي اومد اونجا رو اجاره كنه اصلا فرش نداشت. از خونه خودم چند تا تيكه فرش بردم انداختم زير پاش كه زن و بچه ش راحت باشن. آخرش چيكار كرد؟ آشيونمو بهم زد واسه صنار سه شاهي حق دلالي يه زندگي رو پاشوند! -راستي چرا اينكار و كرد؟ هدايت – چون ما عادت كرديم كه دروغگو و دورو باشيم. صد تا قسم مي خوريم يكي ش راست نيست! حرف حقيقت كه احتياج به قسم خوردن نداره. چون مي خواهيم دروغ بگيم قسم مي خوريم كه شايد به ضرب قسم، حرفمون رو باور كنن. چايي ت رو بخور سرد نشه. خمون طور كه چايي رو مي خوردم گفتم: -البته همه اينطور نيستن. هدايت- معلومه. يكي ش خود تو. مي دونم دست تنگه اما حاضر نشدي از من كمكي قبول كني! تا حالا چند بار بهت گفتم كه يكي از اين كتاب ها رو وردار ببر بفروش و بزن تنگ زندگي ت اما قبلو نكردي. چاخان هم نكردي كه مثلاً وضعم خوبه و بابام پولداره و ملك داريم و فلان و فلان. يعني دورغ نگفتي. درسته همه اينطوري نيستن اما يه بز گر، گر كند يك گله را! بدبختي اينه كه تا دلت بخواد بز گر داريم. يه كمي كه گذشت پرسيدم: -جناب هدايت نمي خواهين بقيه سرگذشت رو تعريف كنين؟ هدايت – بقيه سرگذشت؟ ديگه چيزي ش نمونده! مي بيني كه، يه آدم بدبخت وامونده! ولي خب بايد برات تمومش كنم! تا اونجا برات گفتم كه رفتم و ياسمين رو ديدم و برگشتم خونه. اون شب گذشت فردا صبحش كه علي رفت مدرسه و طرفاي ساعت نه بود كه در زدن. رفتم در رو واكردم. چيزي نمونده بود كه سكته كنم. ياسمين پشت در بود. يه عينك زده بود كه كسي نشناسدش. يه پالتوي قشنگ تنش بود و ماشين شيكي هم دم در پارك بود. زبونم بند اومده بود. نمي دونستم چي بگم. تا قبل از اون، تمام عكس ها و صفحه آهنگ ها شو جمع مي كردم. البته يواشكي كه علي نفهمه. شبها كه علي مي خوابيد، صفحه شو ميذاشتم و به صداش گوش مي كردم. عكس هاشو دور و برم مي چيدم و بهشون خيره مي شدم و ياد روزگار خوش قديم مي افتادم. سيگاري روشن كرد و سرش رو انداخت پايين كه چيكه اشكي رو كه گوشه چشمش پيدا بود نبينم. يه كمي صبر كردم بعد گفتم:-چطوري ميشه؟ زني كه به شما و زندگي و بچه ش پشت پا زده و دنبال دلش رفته. چرا فكرو خاطره ش رو از ذهن تون بيرون نكردين؟ چرا تو خودتون نكشتين ش؟ هدايت – بكشمش؟ عشق واقعي رو كه نميشه كشت! -عشقي كه مال شما نباشه عشق نيست كه! عشقي كه پيش شما نباشه، عشق نيست كه! هدايت – عشق مال هر كي و هر كجا باشه، احترام داره! به عشق بايد احترام گذاشت! عشق مقدسه. عشق اگه حقيقي باشه هيچوقت نمي ميره. -وقتي بعد از اين همه سال ديدينش، چه احساسي داشتين؟ دل تون نيم خواست بزنيدش، فحشش بدين و بيرونش كنين؟ آه سردي كشيد و گفت: -نه راستش ديگه نفرتي ازش نداشتم. ديگه جسمش رو نمي خواستم اما نفرتي هم ازش نداشتم. يعني اون ديگه ياسمين پاك من نبود! يه زن خواننده بود با يه اسم ديگه. من اون عشق پاك تو دلم جاوداني شده بود. عشقي كه به زنم داشتم. به ياسمين. ولي اين زن فقط شكل ياسمين بود. درد سرت ندم. از جلوي در رفتم كنار. اومد تو. در رو پشتش بستم. خودش راه افتاد طرف ساختمون. تا رسيد تو خونه گفت: هنوز بوي نجابت از در و ديوار جايي كه تو هستي مي باره! رفت و يه گوشه نشست. براش چايي بردم و خودم رفتم يه گوشه ديگه نشستم. اصلاً هيچي به ذهنم نمي رسيد كه بهش بگم. اين بود كه سكوت كردم. يه خرده كه گذشت تو چشمام نگاه كرد و گفت: تو راستي مي گفتي. پشيمونم. اومدم كه بهت بگم پشيمون شدم. اومدم بهت بگم كه دلت خنك بشه. زندگيم رو مفت باختم. سرم رو انداختم پايين و هيچي نگفتم. يه كم بعد گفت: ميشه عكس پسرم رو بهم نشون بدي؟ اين رو كه شنيدم طرفش براق شدم و نمي دونم تو چشمام چي ديد كه گفت: ببخش! ميشه عكس علي رو نشونم بدي؟ آروم شدم. بلند شدم و دو تا قاب عكس رو طاقچه رو آوردم و دادم بهش و عينكش رو برداشت. اشك هاشو پاك كرد و زل زد به عكس علي. گريه امونش نمي داد. گفت: كاش نرفته بودم. اي كاش گول اون بي همه چيز رو نمي خوردم و مي نشستم سر خونه و زندگيم. اي كاش قلم هاي پام رو مي شكستن و نمي ذاشتن برم! گفتم يادمه كه مي گفتي آدم از استعدادي كه خدا بهش داده استفاده نكنه كفران نعمته. حالا ازش استفاده كردي؟ معروف شدي؟ گفت آره يادمه اما اين چيزي نبودكه من مي خواستم. من دلم مي خواست تو يه محيط پاك، هنرم رو به مردم نشون بدم. مي خواستم استعدادم رو به رخ شون بكشم تا ببينن چقدر ازشون بالاترم! مي خواستم اين آدمها كه تو بچگي اونقدر بهم ظلم كردن، به پاهام بيفتن. مي خواستم از زمين و زمان انتقام بگيرم! مي خواستم تلافي اون همه بدبختي رو براشون در بيارم. يادته يه روز ازم پرسيدي كه چطوري گذرم به اون كاروانسرا افتاد؟ بهت گفتم يه روزي برات تعريف مي كنم. حالا گوش كن و من دختر فلان السلطنه م! مادرم خونه شون كلفتي مي كرد و مادر بدبختم رو عوض دو تا كيسه برنج از پدرش خريده بود. اين ها رو مادرم برام تعريف كرده. زن بيچاره سني هم نداشته. شايد پونزده شونزده سالش بوده كه مي ره كلفتي. مادرم اهل يكي از ده هاي طرف كنگاور بوده كه ملك همين شازده بي همه چيز بوده. حساب كن، يه آدم رو با دو تا كيسه برنج عوض كنن! يه سالي خونه اين شازده فلان السلطنه كار مي كنه. يه شب كه پسرش مست از بيرون مي آد خونه نمي دونم چطوري چشمش مي افته به مادرم. گويا تو حوضخونه يقه شو مي گيره! خلاصه اون كاري كه نبايد بشه، مي شه. چند وقت بعد هم كه شيكم مادر بيچاره م مي آد بالا، يه وصله بهش مي چسبونن و از اونجا بيرونش مي كنن. مادرم تنها و بي كس تو اين شهر خراب شده، سرگردون مي شه كه مي خوره به پست اون جواد باج خور بي غيرت. اونم مي بردش به همون كاروانسرا. بعد از اينكه من به دنيا مي آم، مادرم مي شه زر خريد جواد آقا. روزها براش گدايي مي كرده و شب ها مترس ش بوده! تا اينكه اونم مريض مي شه و مي ميره. اون موقع من هشت سالم بود. تمام اين چيزها رو از خود مادرم شنيدم و تو خاطرم نقش بست. چند سال هم من واسه جواد گدايي كردم. ديگه بقيه ش رو خودت ميدوني. دوازده سيزده سالم بود كه تو اومدي تو كاروانسرا و بعدش هم من مريض شدم. حالا فهميدي چرا مي خواستم از آدمها انتقام بگيرم؟ بلند شدم و براش يه ليوان آب آوردم. از زور گريه به هق هق افتاده بود. آب رو كه خورد يه سيگار از تو كيفش در آورد و خواست روشن كنه كه يه دفعه متوجه من شد. خواست سيگار رو دوباره بذاره تو كيفش. پرسيدم چرا روشن نكردي؟ از من شرم مي كني و مثلاً بهم احترام ميذاري؟ گفت: بخدا آره. من هميشه به تو احترام گذاشتم. تو هميشه پيش من احترام داشتي. خطا كردم! نعمت تو بودي كه كفران كردم! حالا مي فهمم كه تو اين دنيا هيچ چيز ارزش يه دست نوازش شوهري مثل تو رو نداره و هيچ شاديي هم به پاي خنده بچه آدم نمي رسه. روزي كه داشتم مي رفتم فكر مي كردم كه همه فقط هنرم رو مي خوان! اما يادم رفت كه يه زن هستم و نمي تونم مال كسي نباشم. تو راست مي گفتي. اگه مرد بودم اينطوري نمي شد. نفهميدم كه اينجا اگه يه زن پهلوون هم باشه بازم زنه. گولم زدن. هنري رو كه مي شد همه ازش لذت ببرن به كثافت كشيدن. روزي كه همه كارها تموم شده بود و اولين صفحه م مي خواست بياد بيرون، جلوش رو گرفتن. بهم گفتن يا بايد دم فلاني و فلاني رو ببيني يا خواننده شدن رو فراموش كني. بهشون گفتم اولش كه اين حرفا نبود! گفتن اون اولش بود كه پات وابشه اينجاها! حالا ديگه فرق مي كنه! همون وقت مي خواست برگردم اما روي برگشتن رو نداشتم. اگه مي دونستم كه بازم برات همون ياسمينم بر مي گشتم. به لجن كشيدنم! كسايي كه خودشون هيچ هنري نداشتن. مي دونم كه تو قبلش بهم گفته بودي. اما خبر نداشتم كه زن چقدر بد بخت و ذليله! به هيچكس هم نمي تونستم پناه ببرم. طرف هر كي مي رفتم برام دندون تيز مي كرد. هيچكس هم نبود كه ازم حمايت كنه. مردم هنرم رو مي خواستن اما اون بي شرف ها جسمم رو! همون وقت بود كه فهميدم چه اشتباهي كردم. هر چي بيشتر جلو مي رفتم بيشتر غرق مي شدم و بيشتر مي فهميدم كه تو چه جواهري بودي. هر دقيقه ش كه مي گذشت، احترامت پيشم بيشتر مي شد. همونطور كه اشك بي پهناي صورتش مي اومد پايين گفت: از روزي كه از تو جدا شدم، دوستت داشتم و برات احترام قائل بودم. هنوز دوستت دارم. تو تنها كسي بودي كه منو واسه خودم خواستي و بي ريا بهم مهربوني كردي. عشقت واقعي بود. تو خيلي زحمت منو كشيدي. من بهت بد كردم. پاش رو هم خوردم. خيلي چيزها ازم گرفتن جاش بهم پول دادن. ازم استفاده كردن جاش بهم پول دادن. هر كاري كه دلشون خواست باهام كردن جاش بهم پول دادن. روحم رو عشقم رو، زندگيم رو ازم گرفتن، جاش بهم پول دادن. حالا تا دلت بخواد پول دارم. اما غير از پول هيچي برام نمونده. هيچكس ياسمين رو نمي خواد همه خانم فلان رو مي خوان. همه خواننده هه رو مي خوان! اما دلم مي خواد باور كني، هميشه براي تو خوندم. هر جا كه خوندم فقط براي تو خوندم. تو عشق من بودي. هر جا مي رفتم و برنامه داشتم، بين جمعيت نگاه مي كردم تا شايد تو رو ببينم. ديروز كه ديدمت، فهميدم اجازه دادي حداقل به ديدنت بيام. تا حالا چندين بار اومدم اينجا و يه گوشه پايم شدم تا شايد علي يا تو رو ببينم. آدرس ت رو با بدبختي از فلاني گرفتم. بهش سپرده بودي نشوني ت رو به كسي نده. اونم نمي داد. اما وقتي پيشش گريه كردم راضي شد. يكي دو دقيقه اي سكوت كرد، بعدش گفت: تو وضع زندگي ت خوبه؟ به چيزي احتياج نداري؟ 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.