كاوه – اونا گفتن حالا تو كي رو دوست داري؟ منم گفتم فريبا رو. اونا گفتن فريبا كيه؟ منم گفتم همون دختره كه مادرش مرده.
-خب خب! اونا چي گفتن؟
كاوه – صحبت شون همين جا تموم شد.
-يعني چي صحبت شون همين جا تموم شد؟
كاوه – يعني تئوري تموم شد بحث تبديل شد به كار عملي!
-يعني چه؟

كاوه – يعني اينكه يه لگد زدن در اونجام و از خونه بيرونم كردن! روم نميشه بگم كجا!

-خب!
كاوه – منم اومدم پيش تو كه بگيري منو زير بال و پر خودت و ازم حمايت كني!
-تو اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي
بلند شو گم شو برو بيرون با اين تعريف كردنت!
كاوه – من يه بچه بي پناهم كه به تو پناه آوردم. اگه پناهم ندي و بيرونم كني فاسد مي شم گناهش مي افته گردن تو! از اينجا برم گول مي خورم. جوون ها فريبم مي دن مي شم فريب خورده!
-تو دنيايي رو فاسد مي كني! بيچاره جوونا! حالا بگو ببينم جون من راست مي گي؟
كاوه –آره بابا! دروغم چيه؟
-حالا مي خواي چيكار كني؟
كاوه – زكي! اگه مي دونستم كه نمي اومدم پيش تو!
-تو مطمئني كه فريبا رو دوست داري و مي خواي باهاش ازدواج كني؟
كاوه – نه
-باز لوس شدي؟
كاوه – آره بابا مطمئنم.
-يعني با دختر ديگه اي غير از فريبا عروسي نمي كني؟
كاوه – خب چرا! اگه يه دختر خوشگل تر از فريبا گيرم بياد باهاش عروسي مي كنم!
-خاك بر سرت كنن با اين عشق ت!
كاوه – نه بابا، شوخي كردم. من فقط با فريبا عروسي مي كنم.
-كاملاً مطمئني؟
كاوه – نكنه تو يه دختر خوشگل تر از فريبا واسه م پيدا كردي؟ جون من اگه پيدا كردي بهم بگو.
-مرده شورت رو ببرن كاوه!
كاوه – اه! حرصم نده گوشت تنم آب مي شه! جون من اگه يه دختر خوشگل تر واسه من سراغ داري بگو. اگه نه برم همين فريبا رو بگيرم.
-پاشو برو گم شو كه با تو نمي شه حرف حساب زد.
كاوه با حالت گريه گفت:
-آخه چيكار كنم كه تو حرف منو باور كني؟
-براي اينكه همه ش شوخي مي كني. آدم نمي فهمه داري حرف راست مي گي يا دروغ؟
كاوه – بايد فكرهامو بكنم.
-مگه تا حالا فكرها تو نكردي؟
كاوه – چرا، اما نمي دونم چرا يكي ته دل بهم ميگه تو برام يكي ديگه رو زير سر گذاشتي كه از فريبا خوشگل تره! مي ترسم سرم كلاه بره! ميشه عكس ش رو يه دفعه بهم نشون بدي؟
-عكس كي رو؟ بلند شو گم شو! تو آدم نمي شي!
كاوه – باشه باشه! راست مي گم. آره بخدا، مي خوام با فريبا عروسي كنم. راه ش رو هم خودم بلدم. تو بايد بياي و با مامان و بابام صحبت كني.
-من حرفي ندارم. هر وقت ميخواي بگو. اصلا بلند شو همين الان بريم.
دوتايي سوار ماشين شديم و حركت كرديم. وسط راه كنار خيابون، كاوه يه زن گدا رو ديد و نگه داشت و پياده شد و رفت جلوش و تمام اون پولهايي رو كه گدايي كرده بود داد بهش. زنه گفت: جوون خدا محتاجت نكنه كه كاوه گفت:
-نترس مادر! ديگه خودم راهش رو ياد گرفتم! محتاج شدم در جا مي آم و مي شم همكار شما! فوت و فن اين حرفه رو هم ياد گرفتم!

خلاصه دوباره سوار شد كمي بعد رسيديم خونه شون. پدر و مادرش نگران شده بودن تا رسيديم باباش با عصبانيت ازش پرسيد كجا بودي؟
كاوه- رفته بودم باباجون سركار!
نتونستم خودم رو نگه دارم و زدم زير خنده. بعد از سلام و احوالپرسي پدرش گفت:
-خوب شد اومدي جوون. ما كه زبون اين پسره رو نمي فهميم.
تو جريان اين دختره رو برامون تعريف كن.
تموم جريان رو غير از اون كه فريبا سوار ماشين ما در اون شب شده بود تعريف كردم.
خانم برومند-من مي خوام بدونم تو چرا ژاله رو نمي گيري؟
كاوه – چون از بچگي باهاش بزرگ شدم. مثل خواهرم مي مونه.
خانم برومند- خب دختر دايي ت، ناهيد رو ميگم با اون عروسي كن.
كاوه – اونم نمي خوام. قدش خيلي بلنده. مي خوام در گوشش يه چيزي بگم بايد صندلي زير پام بذارم تا دهن م به گوشش برسه!
خانم برومند –خب چه عيبي داره؟ عوضش بچه تون بلند قد ميشه.
كاوه – راست مي گين بچه مون ميشه تير چراغ برق. تازه از كجا معلوم من بچه دار بشم. من مادر زاد وضعم خرابه!
آقاي برومند – لا اله الا الله! خيلي خب برو دختر عمه ت رو بگير.
كاوه – اون دماغش كوفته ايه. دماغ كوفته اي دوست ندارم. تازه مگه من گوسفندم كه شما برام جفت پيدا مي كنين؟ فكركردين من مرغم واسه م دنبال خروس مي گردين؟
بعد رو به من كرد و گفت:
-اسم منو گذاشتن كاوه. كم كم تو ذهنشون تبديل شده به گاوه. حالا مي خوان يه ماده خوي پيدا كنن با من جفت بندازن و اصلاح نژاد كنن.
پدرش زد زير خنده.
خانم برومند – پس تو كي رو مي خواي؟
كاوه – همون دختره كه مادرش مرده.
آقاي برومند – تو اصلاً حرف نزن. يه كلمه حرف حسابي از دهن ت در نمي آد.
كاوه – چرا بابا. سلام و خداحافظ كه ميگم حرف حسابي يه ديگه.
دوباره پدرش خنديد.
آقاي برومند – آخه پسرم تو از اين دختر چي مي دوني؟
كاوه – مي دونم كه مادرش مرده.
اين دفعه همه خنديديم. فضا از حالت عصبي در اومده بود كه كاوه گفت:
-يه پيشنهاد دارم. حالا كه موافق نيستين، اجازه بدين من شش ماه فريبا رو بگيرم بعد طلاقش مي دم كه اصلاح نژاد كنيم. بعدش براتون گوساله بدنيا مي آرم اندازه فيل هاي هندوستان! چطوره؟
خانم برومند – پسر جون اينقدر شوخي نكن. اين زندگي ته. آيندته!
كاوه – اگه نذارين با فريبا عروسي كنم مي رم از اين پنجره مي پرم پايين ها!
آقاي برومند – خودكشي هم غير آدميزاده! اين پنجره كه تا كف حياط يه متر بيشتر فاصله نداره!
كاوه – خب چهار دفعه از اينجا مي پرم پايين اونوقت همه ميگن از چهار متري پريد پايين.
آقاي برومند – پسر تو كي آدم مي شي؟
كاوه – زنم بدين آدم مي شم.
همه خنديدن.

كاوه اصلاً مي دونين چيه؟ من هم ژاله و هم ناهيد دختر دائي و هم دختر عمه و هم فريبا رو مي گيرم. چطوره؟ زن گرفتن واسه من مثل قرص آنتي بيوتيكه! هر شش ساعت يكي. اينطوري خيلي زودتر بهبود پيدا مي كنم. موافقين؟
بعد رو كرد به من و گفت:
-ا! پس تو رو آوردم اينجا چيكار؟ همه ش كه دارم خودم حرف مي زنم. تو هم يه چيزي بگو ديگه.
-حقيقت ش من صلاح نمي دونم تو با فريبا ازدواج كني.
كاوه – قربون قدمت. خيلي ممنون. همون ساكت باشي بهتره. خودم از خودم دفاع مي كنم. مي ترسم اگه تو ازم دفاع كني تا عصري شوهرم بدن و تا پس فردا دو تا شيكم هم زائيده باشم.
خانم برومند – چطور مگه بهزاد جون؟
-كاوه بايد ببينه كه لياقت فريبا رو داره يا نه؟اين دختر با اين سن كم دست به فداكاري بزرگي زده! لايق ستايشه!
كاوه – يعني بايد زن آقاي ستايش بشه؟
چپ چپ نگاهش كردم و گفتم:
-هر كي با اين همه بدبختي بسازه و از مادر مريضش نگهداري كنه، آدم بزرگي يه!
چند سال با بدبختي هم درس خونده هم كار كرده و از مادرش نگهداري كرده. شما چه معياري براي شناختن يه دختر خوب سراغ دارين؟ اين كافي نيست كه يه دختر اونقدر اصالت داره كه درسش رو ول كنه و يه كار نيمه وقت مي گيره و از مادرش مواظبت مي كنه؟ اين دختر امتحان خودش رو تو زندگي پس داده.
كاوه مثل برادر منه. اگه فريبا دختر خوبي نبود ازش دفاع نمي كردم. من كه دلم نمي خواد كاوه بدبخت بشه.
در هر صورت از نظر من فريبا دختر صالحي يه.
خانم برومند –آخه بهزاد جون اين دختر هيچ كسي رو نداره.
-منم كسي رو ندارم! دليل بدي آدمها نمي شه كه!
مدتي به سكوت گذشت. بعدش پدر كاوه گفت:
-بهزاد جون، ما رو حرف تو حساب مي كنيم. بسيار خب. فقط اجازه بده كه در اين مورد يه مدت فكر كنيم و صلاح و مشورت كنيم. بعد نظر خودمون رو مي گيم.




ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.