خيلي ممنون جناب برومند. اين رو هم بگم. بنظر من فريبا مي تونه كاوه رو خوشبخت كنه. اگه من يه پسر داشتم، حتماً فريبا رو براش مي گرفتم.
نيم ساعت بعد با وجود اصرار زياد براي ناهار، خداحافظي كرديم و از خونه اومديم بيرون.
كاوه – دستت درد نكنه بهزاد. انگار داره جور ميشه. ولي حالا يه مشكل ديگه دارم.
-ديگه چته؟
كاوه – حالا كه درست فكر مي كنم مي بينم انگار فريبا رو هم زياد نمي خوام.
-ا! پسر ما رو مسخره كردي؟ پس تو كي رو مي خواي؟ اصلاً معلوم هست؟
كاوه – آره من تو رو مي خوام. سالهاست كه عاشق تو ام. سالهاست كه اين عشق رو تو دلم پنهون كردم. بهزاد عشق من! بيا پيش بابام خواستگاري. تو ديده شناخته اي. بابام بهت نه نمي گه. بخدا بران زن خوبي مي شم.
-مرده شورت رو ببرن!
چند دقيقه بعد رسيديم خونه.

كاوه – بريم يه سر به فريبا بزنيم،ببينيم چه خبره.
در زديم و رفتيم بالا.
فريبا – سلام بهزاد خان. سلام كاوه خان.
-سلام از بنده س حالتون چطوره؟
كاوه – سلام عرض كردم فريبا خانم. چطورين؟
فريبا – خيلي ممنون خوبم. بفرمايين تو. الان چايي مي آرم. حاضره.
نشستيم و فريبا رفت تو آشپزخونه و يه دقيقه بعد با يه سيني چايي اومد بيرون.
-دستتون درد نكنه. ببخشيد فريبا خانم. فرنوش اينجا زنگ نزده؟
فريبا- نخير زنگ نزده.
كاوه – ناهار كه نخوردين؟
فريبا- نخير. ولي يه چيزي واسه خودم درست كردم. اگه شمام ناهار نخوردين، نيم ساعته براتون يه چيزي درست مي كنم.
كاوه – نه خيلي ممنون. ميرم از بيرون كباب مي گيرم. خيلي مي چسبه. فقط لطفاً يه سيني اي چيزي بيارين كه كباب ها رو بذارم توش.
تا فريبا رفت تو آشپزخونه، كاوه به من گفت:
-بهزاد جون تا من ميرم غذا بگيرم، از طرف من ازش خواستگاري كن.
-ا! به من چه! خودت مگه لالي؟
تا اومدم بهش بگم كه من نمي تونم، فريبا با يه سيني اومد بيرون و كاوه زودي رفت.
فريا اومد روي يه مبل اون طرف نشست. يه كم دست دست كردم بعدش گفتم:
-فريبا خانم، يه سوالي ازتون دارم.
فريبا – بفرمايين.
-اگه يه نفر مثلاً كاوه بياد خواستگاري تون، نظرتون چيه؟
سرخ شد و سرش رو انداخت پايين.
-ببخشيد يه دفعه رفتم سر اصل مطلب. ناراحت شدين؟
فريبا – نه خواهش مي كنم. ولي برام خيلي غير منتظره بود.
-حالا نظرتون چيه؟
يه دفعه زد زير گريه و گفت:
-آخه مي دونين؟ اين چيزها رو پدر و مادر يه دختر ازش مي پرسن.
-خدا رحمت كنه پدر و مادرتون رو ولي خب اين چيزهارو برادر هم مي تونه بپرسه. منم مثل برادر شما هستم ديگه. حالا خوب فكرهاتون رو بكنين بعد جواب بدين.
سرش رو دوباره انداخت پايين و ساكت شد. بعد كه ديد من منتظرم گفت:
-چي بهتون بگم بهزاد خان؟ من عزادارم!

-مي دونم ولي به قول معروف مي خواستم مزه دهن شما رو بدونم.
يه مدت ديگه فكر كرد و بعد گفت:
-بهزاد خان اين حرف خودتونه يا كاوه خان؟
-حرف كاوه س. از من خواسته كه نظر شما رو بپرسم.
فريبا – من فعلاً عزادارم بهزاد خان!
-البته من كاملاً درك مي كنم. فقط كاوه مي خواست بدونه كه مي تونه به ازدواج با شما اميدوار باشه يا نه. اگه جواب مثبت بهش بدين بقيه چيزها موكول مي شه به بعد.
دوباره رفت تو فكر و بعد گفت:
-نمي دونم چي بايد بگم. اصلاً موندم كه چيكار بايد بكنم. مي دونيد اگه بگم نه كه ناسپاسي كردم. اگه بگم آره كه ممكنه كاوه خان فكر كنن كه بخاطر ثروت شونه. هر چند كه الان هم خرج من گردن شونه!
-بخاطر همين هم از من خواسته ازتون سوال كنم.
فريبا- من بايد چيكار كنم بهزاد خان؟
-به قلب تون رجوع كنيد. ببينين واقعاً كاوه رو دوست دارين؟ بعد خيلي راحت فقط به من بگين آره يا نه. بقيه ش با من. حتي اگه جوابتون منفي هم باشه، كاوه شما رو ول نمي كنه.
دوباره سرخ شد و سرش رو انداخت پايين. يه خرده بعد صبر كردم و گفتم:
-سكوت علامت رضاست. اگه جواب ندين و سكوت كنين معنيش اينه كه كاوه رو دوست دارين. متوجه هستين فريبا خانم؟
بازم سرش رو انداخت پايين و چيزي نگفت:
-پس با اجازتون وقتي كاوه اومد من بهش مي گم كه شما دوستش دارين و به ازدواج با اون راضي هستين. باشه؟
بازم سكوت كرد.
-پس سكوت شما علامت رضايت تونه. خب بسلامتي مباركه. اميدوارم به پاي هم پير بشين و خوشبخت.
اين بار وقتي سرش رو بلند كرد. يه لبخند گوشه لبش بود.
يه ربع بعد كاوه برگشت. سيني كباب رو داد به فريبا و فريبا هم بدون اينكه سرش رو بلند كنه و تو چشماي كاوه نگاه كنه سيني رو گرفت و رفت تو آشپزخونه. كاوه اومد بغل من نشست و پرسيد چي شد؟ آروم گفتم:
-جواب نه داد. خيلي هم ناراحت شد. گفت كاوه خان خجالت نمي كشن به يه دختر عزادار اين حرف ها رو مي زنن!
كاوه – آخ! آخ! جان تو اصلاً يادم نبود. حالا بخاطر اينكه بي موقع ازش خواستگاري كردم گفت نه؟ يعني اگه بعداً خواستگاري كنم مي گه آره؟
-نه بابا. من خيلي باهاش صحبت كردم. اصلاً موافق نيست. انگار از تو خوشش نمي آد. تقصير خودته از بس دلقك بازي در مي آري اينطوري مي شه ديگه!
كاوه – داري دروغ مي گي مثل سگ! من خودم همه رو دست ميندازم حالا تو مي خواي به من كلك بزني؟
-اومدي تو رفتارش باهات خوب بود؟
كاوه –آخ آخ! راست مي گي. اصلاً نگاهم نكرد.
-حق داره طفلك. اينم قيافه س تو داري؟
كاوه – داري سر به سرم مي ذاري؟ برو بچه جون! حالا زوده تو بتوني منو فيلم كني!
-نه به جان خودم. مي گي نه برو از خودش بپرس. اما اگه كنف شدي ناراحت نشي ها!
كاوه – آخه قيافه من چه عيبي داره؟همه مي گن قد بلندم و خوش تيپ و خوش قيافه! نه، تو بگو كجاي صورتم ايراد داره؟
-دماغ ت! دماغ ت خيلي گنده س. تو ذوق مي خوره! مثل خرطوم فيل مي مونه!
كاوه –ا ا ا. . . ! چه خبره؟ چرا داد مي زني؟ الان صدات مي ره تو آشپزخونه!
آروم بهش گفتم:
-دماغت ناجوره كاوه جون. چند ساله مي خوام بهت بگم اما روم نشده.
دستي به دماغش كشيد و گفت:
-والله تا حالا همه بهم مي گفتن دماغ خوش فرمي دارم! حالا چطور فريبا ازش ايراد گرفته نمي دونم. اين دماغ يه بند انگشت بيشتر نيست كه! تازه دماغ م نيست فوقش باشه شيش ماغه!

فريبا ايراد نگرفته. اون اصلاً از تو خوشش نمي آد. من خودم دارم بهت مي گم.
كاوه – جون من شوخي مي كني؟ برو گم شو، من خودم همه رو دست ميندازم!
-صحبت ها مي كني ها؟ دزد حاضر، بز حاضر! برو از خودش بپرس.
يه فكري كرد و گفت:
-چه عيبي داره اين همه جراح پلاستيك تو اين مملكت هست. مي رم دماغم رو عمل مي كنم. مي گم بكنن ش اندازه يه فندق! واسه بعدها هم بدرد مي خوره.
-بعد ها؟ مگه مي خواي چند تا زن بگير؟ تازه اينطوري كه فايده نداره! دماغت رو كه عمل كني يه مشكل ديگه پيدا مي شه!
كاوه – چه مشكلي؟ تو هم وقت گير آوردي واسه شوخي؟!
-دهنت! دهنت خيلي گشاده! بايد يه فكري هم به حال اون بكني.







ادامه دارد....



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.