كاوه – پس يه دفعه بگو به ننه م بگم يه بار ديگه منو بزاد! اين دفعه قيافه م رو از رو كاتالوگ مارلون براندو سفارش بده! قيافه س ديگه! خدا داده.
-قربون خدا برم اما قيافه خوبي بهت نداده كاوه!
كاوه – اگه بفهمم سر بسرم گذاشتي بلايي به سرت بيارم كه دستهات رو هوا راست بمونه بهزاد!
-فكر كردي باهات شوخي مي كنم؟ اگه من دروغ مي گم، چرا فريبا از تو آشپزخونه بيرون نمي آد؟ اصلاً دلش نمي خواد اون قيافه بي ريختت رو ببينه! باور كن كاوه! خيلي ناراحته! يعني مي دوني؟ اين دماغ تو نصف اتاق رو گرفته اصلاً جا نيست ما بياييم تو اتاق.
كاوه – نخير! حالا من شدم فرانكشتن! كجاست اين آيينه؟ نكنه صورتم امروز طوري شده باشه؟ معقول قبلاً خوش قيافه بودم. ! راست مي گي ها! چرا از آشپزخونه بيرون نمي آد؟كباب رو كه حاضري گرفتم!
-كاوه جون، فكر دماغ باش. دماغ كه نيست شصت ماغه. مثل خرطوم فيل مي مونه.
كاوه – حالا تو هم وسط دعوا نرخ تعيين كن. خيلي خب مي رم عملش مي كنم وامونده رو.
بازم دست كشيد به دماغش. باور نكرده بود.
كاوه – بخدا بهزاد اگه دروغ گفته باشي بيچاره ت مي كنم! گريه تو در مي آرم!
-گم شو بابا. اصلاً به من چه مربوطه! اين تو، اين فريبا!
يه نگاهي تو چشمام كرد و گفت:
-آ. . . ! مچت رو گرفتم! ته چشمات خوشحاله. معلومه جواب مثبت داده!
برو پسرجون، من قورباغه رو رنگ مي كنم جاي فولكس واگن مي فروشم! تو مي خواي منو رنگ كني؟
-غلط كردي! باورت شده بود.
كاوه – بجان تو از همون اول فهميدم. نخواستم تو كنف بشي! گفتم بذار يه بار هم اين سر به سر ما بذاره.
-برو خودتي! من بودم مي خواستم دماغم رو عمل كنم؟
كاوه- حرف زيادي نباشه! بذار جلوي فرنوش خدمتت مي رسم. حالا بگو ببينم چي شد؟ چي گفت؟
-خيالت راحت. مباركه ايشالله.
كاوه – خيال من از اولش راحت بود. خواستگاري دختر ملكه انگليس برم، بهم نه نمي گه! ! ملكه فرانسه بچگي هام رو ديده، نشونم كرده واسه دختر كوچيكش!
-فرانسه ملكه نداره!
كاوه – چه مي دونم، از بس زيادن، يادم نمي مونه ملكه كجا بوده! حالا چرا فريبا بيرون نمي آد؟
در همين وقت فريبا صدامون كرد. ميز ناهار رو تو آشپزخونه چيده بود.
فريبا – ببخشيد طول كشيد. داشتم سالاد درست مي كردم. بفرمايين تو آشپزخونه.
كاوه آروم به من گفت:
-من روم نمي شه باهاش رو برو بشم بهزاد. خجالت مي كشم.
-خجالت نداره. فريبام مثل دختر ملكه انگليس! تو كه خاطرخواه زياد داري!
كاوه – حرف نزن! پاشو تو جلو برو من پشتت مي آم.
من جلو رفتم. تا خواستم بگم مبارك باشه ديدم كاوه پشتم نيست. خندم گرفت به فريبا كه سرش رو پايين انداخته بود گفتم:
-خجالت مي كشه بياد تو آشپزخونه!
فريبا آروم گفت:
-راستش بهزاد خان، منم خجالت مي كشم.
-لحظه شيريني يه!
بعد كاوه رو صدا كردم.
-كاوه كاوه! بيا ديگه. كباب يخ كرد!

فريبا – ببخشيد بهزاد خان، كباب نيست! ساندويچ كالباس گرفتن كاوه خان.
-ساندويچ! ! كاوه بيا ببينم!
كاوه از تو سالن گفت:
-شما بخورين، سرد مي شه. من اشتها ندارم. ببخشيد يادم رفت گوجه بگيرم!
-چي سرد مي شه؟! كالباس سرد خدايي هست! در ضمن گوجه تو ساندويچ ها هست!
كاوه – ساندويچ چيه؟
-مرد حسابي تو رفتي كباب بگيري، ساندويچ كالباس گرفتي؟ تازه دنبال سيخ گوجه ش مي گردي؟ عيبي نداره، خواستگاري كرده، هول شده! بيا تو خجالت نكش. دفعه اولش اينطوريه!
كاوه اومد تو آشپزخونه و در حاليكه سرش پايين بود گفت:
-من چطور ساندويچ گرفتم؟
-تو ساندويچ نگرفتي، بهت ساندويچ دادن!
فريبا – ساندويچ هم خوبه. بفرمايين.
هر سه سر ميز نشستيم. كاوه ساكت بود.
-كاشكي زودتر برات خواستگاري كرده بوديم كه تو يه خرده ساكت بشي!
فريبا و كاوه با خجالت خنديدن.
كاوه – بخشيد فريبا خانم بي موقع خواستگاري كردم ها! تو تموم زندگيم اومدم يه كار خوب بكنم، اونم چي از آب در اومد! از بس هول شده بودم، موقعيت شما يادم رفت. راستش هنوز من نفهميدم چطوري جاي كباب، ساندويچ گرفتم؟!
-از بس سر به هوايي! عاشقي پسر مگه؟
كاوه در حاليكه مي خنديد گفت:
-اگه عاشق نبودم كه خواستگاري نمي كردم! حرف ها مي زني ها!
فريبا با خنده سرش رو پايين انداخت.
كاوه – حالا مي خواهين فريبا خانم، اين جريان امروز رو فراموش كنين، من يه ماه ديگه مي آم خواستگاري كه شمام ناراحت نشين.
اين حرف رو بقدري معصومانه گفت كه فريبا سرش رو بلند كرد و تو چشمهاي كاوه نگاه كرد و خنديد. كاوه م خنديد. منم خنديدم.
-نخير لازم نكرده. همين خواستگاري رو فريبا خانم قبول كرد. مي ترسم دفعه ديگه ساعت 3 بعدازنصف شب بياي خواستگاري.
كاوه – مگه من خرم؟
-البته كه نه! دور از جون خره! يعني دور از جون تو!
بلند شدم و ساندويچم رو برداشتم و گفتم:
-من ساندويچم رو مي رم تو اتاق خودم مي خورم. شما دو تا فعلاً خيلي حرفها دارين كه به همديگه بزنين.
هر دو شروع به تعارف كردن اما ته دلشون مي خواست كه تنها باشن.
خداحافظي كردم و رفتم پايين. تو دلم آرزو مي كردم هميشه همديگر رو دوست داشته باشن. شكر خدا كه برنامه اين دو نفر هم جور شد. خدا خدا مي كردم كه فرنوش منم امشب برام خبرهاي خوبي بياره.
در اتاقم رو كه واز كردم ديدم يه نامه تو اتاق افتاده. تا برش داشتم، بند دلم پاره شد. با دلشوره وازش كردم. نامه فرنوش بود

بهزاد، عشق من سلام!
وقتي جادوگر پير، طلسمي درست مي كنه، رهايي ازش سخته.
ولي خوشحالم از اينكه اين جادو در تو اثر نكرد و از اين آزمايش سربلند بيرون اومدي. من امشب حرفهايي رو كه مادر فاسدم پاي تلفن به تو گفت شنيدم.
از تلفن ديگه گوش كردم.
فرار تو رو هم از ويلا ديدم. ممنون كه چيزي رو به روم نياوردي. از تو همين انتظار مي رفت.
مي دونم كه تو پاكي بهزاد من. من از تو شرم دارم. ديگه خجالت مي كشم كه تو چشمات نگاه كنم.
اي كاش كنجكاو نشده بودم و دنبالتون نمي اومدم. اي كاش به اون تلفن لعنتي گوش نمي كردم. اگه چيزي نمي دونستم، مهم نبود ولي حالا چرا.
وقتي مادر هرزه اي بخواد كه عشق دخترش رو، داماد آينده اش رو، معشوق خودش بكنه، ديگه براي آدم ها چي مي مونه؟ يه دختر چه جوري سرش رو جلوي مردش بلند كنه؟ من شكستم بهزاد. در درونم چيزي شكست كه سالها پيش ترك خورده بود.
بهزاد، فرخ لقاي تو، توي قلعه سنگ بارون، اسير طلسم ديو موند!
اين نامه رو نزديك صبح برات نوشتم. تا صبح نخوابيدم و گريه كردم. بعدش اومدم دم خونت تا ببينمت. وقتي از خونه بيرون رفتي، تصوير قشنگ و مردونه ت رو براي هميشه تو ذهنم جا دادم.
دوستت دارم بهزاد. خوشبختي من در اين چند روز، عشق تو بود.
من ميرم بهزاد. مي رم تا از خودم، از سرنوشتم، از خانواده گندم و از مادر پليدم فرار كنم. مي دونم كه با شخصيت تر از اوني هستي كه دنبالم بياي.
من احتياج دارم كه يه مدت تنها باشم و با خودم فكر كنم. اين ضربه بزرگي براي روح يه دختره!
من نتونستم تحملش كنم بهزاد. اگه تونستم با خودم كنار بيام، بر مي گردم پيشت. بهزاد من غمگين تر از اوني هستم كه بتونم بگم.
حالا مي فهمم كه اگه آدم يه پدر و مادر فقير اما با آبرو داشته باشه، چقدر با ارزشه.
دنبالم نگرد عزيزم. تو هميشه مرد مني. براي هميشه دوستت دارم بهزاد و منو ببخش.
مي دونم در حق تو ظلم شده اما دل تو مثل درياست. زلال و پاك و بزرگ.
اگه جسمم پيش تو نيست، روحم ماله توئه.
مي دونم غرور و منش ت والاتر از اين حرفهاست. اما ازت مي خوام كه براي رفتنم نه گريه كني و نه ناراحت بشي. شايد برگردم. نمي دونم. فعلاً هيچي نمي دونم.
بهزاد، وقتي به قطرات بارون نگاه مي كنم كه از آسمون پايين مي آن و روي زمين رو مي پوشونن به ياد تو مي افتم كه برام تكيه گاه بودي.
اون وقت دلم مي خواد تو كوچه ها راه بيفتم و دنبالت بگردم تا مثل اون شب، تو بارون و سرما ازم حمايت كني. 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.