فرنوش: نامه رو يكبار بيشتر نخوندم. يعني احتياجي نبود.
همون كه دستم بهش خورد. تمام غمهاي فرنوش، همه زجري كه از فهميدن جريان كشيده بود و شوكي كه بهش وارد شده بود، از پوست انگشتهام گذشت و تا ته قلبم رو سوزوند. رفتم ته اتاقم نشستم و مثل هميشه كه بدبختي ها سرم هوار مي شد، زانوهام رو بغل كردم و رفتن فرنوشم رو نگاه كردم!
تا خوشبختي چقدر فاسله داشتم؟ دو تا خونه؟ سه تا خونه؟
الان چي؟ مثل بازي مارو پله!
تو يه زمان كم، تاس زندگي دو تا نردبون جلوم گذاشته بود و برده بودم بالا! اما وقتي كه داشتم بازي رو مي بردم، يه مار خوش خط و خال، آروم خزيده بود زير پام و نيشم زده بود!
حالا كجا بودم؟ اول بازي! اين وقت ها هميشه خوابم مي گرفت، حالا چرا نمي گيره! ديدم كه تو آسمون هام. خيلي بالا. سوار يه سرسره و دارم به طرف زمين سر مي خورم اما هر بار كه به زمين نزديك مي شم ابرهاي زير سرسره ميرن كنار و باز مي بينم بالاي سرسره سرجاي اولم هستم! حالم از هر چي سرسره و سرخوردن بود هم مي خورد.
آدم اگر قرار باشه يه چيزي رو دوباره تكرار كن، عزا مي گيره! مثل تجديدي تو يه درس! يه ديازپام 10 تو خونه داشتم. بعد از خوندن نامه، خورده بودمش اما خوابم نمي اومد. نشسته بودم. كارت هاي عروسي مون رو مي نوشتم! پنجاه تا كارت من، پنجاه تا كارت فرنوش! اما من كه كسي رو نداشتم دعوت كنم. نه فاميلي، نه كسي، غير از چند تا از بچه هاي دانشكده.
بيست تا كارت من، هشتاد تا فرنوش.
اونم كه كسي رو نداشت. يه مشت درب و داغون. خب دوستهاي دانشكده ش هستن.
بيست تا كارت من، پنجاه تا فرنوش.
بايد همون طوري كه سرم مي خورم، كارت ها رو بنويسم. دستم خط مي خوره.
آقاي هدايت حتماً بايد باشه. هم خودش، هم ياسمين و هم علي.
اما ياسمين و علي كه مردن، چه جوري مي خوان بيان عروسي؟
حتما يكي مي ره دنبالشون! ساز آقاي هدايت رو چيكار كنم؟ اگه بخواد تو عروسي من، برام ساز بزنه چي؟ سيم سازش پاره شد! سيم ساز چنده؟ اصلاً چند تا هست؟
پونزده تا كارت من، چهل تا فرنوش.
عروسي رو كجا بگيريم؟ صندلي ها رو چرا چيدن زير بارون و وسط خيابون! ماشين مي آد مي زنه به هدايت!
چرا كفش پاي خودم نيست؟! فرنوش هم داره روي پاكت يه كارت رو مي نويسه.
بعد به من نشونش مي ده و مي پرسه، چطوره؟ خوش خطه؟!
آقاي فولاد زره ديو و بانو! از پذيرفتن اطفال معذوريم!
نادر يه گوشه نشسته و گريه مي كنه و مي گه منم مي خوام بيام!
ده تا كارت من، بيست تا فرنوش.
كاوه مي گه غذا تموم شده. فقط ساندويچ دارن! عروسي تون ساندويچه! فريبا مي گه تموم ميوه ها گنديده! فقط گوجه فرنگي مونده! همه رو چيدم رو ميزها! دوباره دستم خط خورد. خدمت بهرام خان و خانواده.
پنج تا كارت من، ده تا فرنوش!
مادر فرنوش رو صندلي زير بارون، وسط خيابون نشسته. داره با ملي حرف مي زنه و گوجه فرنگي مي خوره! يه لباس خواب قرمز پوشيده، تو سرما!
تا منو مي بينه بهم مي خنده و مي گه پسر جون تو نه خونه داري و نه ماشين و نه زندگي! بيا پيش خودم همه اينا رو برات مي خرم! دوباره مي خنده!
فرنوش حرف هاش رو شنيده. ساندويچش رو برداشته داره مي ره!
بر مي گرده به من مي گه بازي نمي كنم. برات ساندويچ مرغ آوردم، دوست داري؟
يه كارت من، هيچي كارت فرنوش!
خدمت آقاي بهزاده تك و تنها!
كارت ها از اون بالا ريختن پايين. هنوز دارم سر مي خورم.
كاوه داره با دست دماغش رو اندازه مي گيره! ياسمين داره آواز مي خونه و علي داره خودش رو مي كشه!
فريبا لباس سياه پوشيده و بالاي سر قبر مادرش گريه مي كنه و خودم دارم دنبال كفش هام مي گردم كه برم دنبال فرنوش.
با صداي يه چيزي از خواب پريدم. نمي فهميدم چه وقتي يه و چي شده. بين خواب و بيداري بودم. همونطور كه زانوهام رو بغل كرده بودم، خوابم برده بود.

دوباره صدا اومد. يكي داشت محكم در مي زد و منو صدا مي كرد.
تمام تنم خشك شده بود. ياد خوابي كه ديدم افتادم. دور و برم كارتي نبود! بازم در زدن. صداي كاوه مي اومد كه اسم منو صدا مي كرد. هر جوري بود بلند شدم و در رو باز كردم.
كاوه – كجايي پسر؟ شاقالوس گرفتم! چرا در رو وا نمي كني؟! چته!
نگاهش كردم. برگشتم ته اتاق و نامه فرنوش رو ورداشتم و تاكردم و گذاشتم لاي يه كتاب.
كاوه – بيا بشين ببينم. چرا در رو وا نمي كني؟! از ديشب تا حالا سه بار اومدم در خونه ت.
دوباره سر جام نشستم.
كاوه – بهزاد! ! با توأم. چي شده؟چرا قيافه ت اينجوريه؟!
اصلاً دلم نمي خواست حرف بزنم. كاوه همونطور واستاده بود و منو نگاه مي كرد.
-ساعت چنده؟
كاوه- چهار بعداز ظهر. چي شده بهزاد؟!
سرم رو گذاشتم رو زانوهام. كاوه كه خيلي نگران شده بود، اومد پيشم نشست.
كاوه- نمي خواي با رفيقت حرف بزني؟!
سرم رو بلند كردم و نگاهش كردم. چنگ زد تو موهام و بغلم كرد و گفت:
-لامسب اينطوري نيگام نكن. جيگرم آتيش گرفت! چي شده؟ دلم تركيد! بگو ديگه!
-يعني بازم خورشيد در اومده؟
كاوه –هذيون مي گي؟ ببينم تب داري كه!
دست گذاشت رو پيشونيم.
كاوه – پاشو بريم دكتر. ديشب اين وامونده بخاري رو روشن نكردي، چائيدي! آخه من نمي فهمم صرفه جويي چقدر؟ آدم عاقل زمستون، تو نفت هم صرفه جويي مي كنه؟ بلند شو بريم. چرك مي زنه اون يه كليه تم مي گنده! پاشو ديگه.
نگاهش كردم و آروم گفتم:
-هميشه فكر مي كردم اگه يه روز فرنوش من نباشه، ديگه برام صبح نمي شه!
كاوه – فرنوش نباشه؟! مگه قرار بوده فرنوش بياد اينجا؟ نكنه دعواتون شده؟
بلند شو خجالت بكش، پسر خرس گنده! حالا تازه اول شه! ترسيدم ها! فكر كردم چي شده!
حالا حالا ها با هم دعوا دارين، كتك كاري دارين! قهر دارين،آشتي دارين، همديگرو مي زنين، زندان مي رين، دادگاه مي رين، همديگرو مي كشين! طلاق مي گيرين، طلاق مي دين! چشم ندارين همديگرو ببينين! سايه همديگرو با تير مي زنين، از هم جدا مي شين! اينا همه شيريني زندگي يه! حالا ببين تلخي زندگي چيه! !
اينا رو گفت، بخاري رو هم روشن كرد. وقتي برگشت و منو نگاه كرد با تعجب گفت:
-درست حرف بزن بگو ببينم چي شده؟ انگار موضوع جدي يه!
چشم هام رو بستم و گفتم:
-فرنوش من رفت.
كاوه – رفت؟ يعني چي؟كجا رفت؟
-كاوه، ازم هيچي نپرس. نه چيزيه كه بتونم برات بگم و نه حوصله حرف زدن دارم.
كاوه – خيلي خب. تو الان كلافه اي. يه خورده آروم باش. بعد بذار آبجوش بياد يه چايي دم كنم بعد برام تعريف كن.
نگاهش كردم و دوباره چشمهام رو بستم. اونم ساكت شد.
يه ده دقيقه، يه ربعي كه گذشت گفت:
-پاشو بهزاد جون. پاشو برو يه دوش بگير حالت سر جاش مي آد. پاشو اعصابت خرابه!
بزور بلندم كرد. با اكراه بلند شدم. وقتي داشتم بطرف حموم مي رفتم، برگشتم و بهش گفتم:
-كاش از اول به حرف تو گوش نكرده بودم! همه چيز خراب شد كاوه.

كاوه من نوكرتم. همه چيز درست مي شه. چيزي نشده كه! تو برو يه دوش بگير، بعد بيا با هم حرف مي زنيم. برو فدات شم. برو زود برگرد.
راست مي گفت كاوه. دوش آب سرد، تو زمستون عاليه! پدر اعصاب رو در آره! وقتي از حموم اومدم بيرون، كمي حالم بهتر بود. حداقل افكارم قاطي پاتي نبود.
وقتي برگشتم تو اتاق، ديگه كاوه همه چيز رو فهميده بود.
كاوه – لامسب! چرا زودتر به من نگفتي؟


ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.