نگاهش كردم.
كاوه – نامه رو خوندم. نمي خواد از من پنهون كاري كني!
-تو حق نداشتي اون نامه رو بخوني.
كاوه – حداقل زودتر مي گفتي يه خاكي تو سرمون مي كرديم!
-چي رو بگم؟ بگم مادر كسي كه دوستش دارم بهم نظر داره؟
كاوه – پشت سر الهه عصمت و طهارت كه نمي خواستي حرف بزني! مي خواستي جريان يه زن دگوري رو تعريف كني. حالا خوبه كه نگفتي؟
-بخاطر فرنوش بود. نمي خواستم اسرارش رو كسي بفهمه.
كاوه – به فرنوش چه ربطي داشت؟ يكي ديگه خرابه. به اون چه؟ تازه! كوي رسوايي يه اين زنيكه رو تو پاچنار و پامنار هم زدن! كجاي كاري؟
اين عفريته خانم تا مي تونه تو ايران جوونا رو قر مي زنه! كم كه مي آره، مي ره سراغ جوجه خروس ماشيني! يعني مي ره بقيه كثافتكاري هاشو تو خارج مي كنه!
ولي انگار اين دفعه چشمش به تو جوجه خروس رسمي افتاده!
اي دل غافل! فكر همه چيزش رو مي كردم، الا اين يكي!
-از اين جريان نبايد كسي با خبر بشه، فهميدي كاوه!
كاوه – آره بابا، خيالت راحت. ساندويچت رو هم كه نخوردي. پاشو يه چيزي بذار دهن ت ضعف مي گيردت ها!
اين وامونده هم كه جوش نمي آد يه چايي دم كنم با نون پنيري، چيزي بدم بخوري.
-اشتها ندارم ولش كن!
كاوه – حالا مي خواي چيكار كني؟ نمي خواي بري دنبالش؟
-مگه نامه رو نخوندي؟ فرنوش نمي خواد منو ببينه. حداقل فعلاً.
كاوه- راست مي گي، درست هم نيست كه فعلاً بري سراغش. تف به گور پدر هر چي مادر. . . . لگوري يه!
-كاوه! ! چته؟!
كاوه – چيه؟ بازم ازش طرفداري مي كني؟ صابونش هم كه به تنت خورد اين زن!
-من احترام فرنوش رو نگه مي دارم.
كاوه – فرنوش خودش هم به ننه ش فحش داده!
جوابش رو ندادم. بلند شد و چايي دم كرد و از تو سطل نون، كمي نون در آورد و گذاشت تو سيني و گفت:
-حالا خودت رو زياد ناراحت نكن. به اميد خدا چند روزي كه بگذره، فرنوش آروم مي شه و بر مي گرده پيشت. خودش هم تو نامه نوشته. همه چيز درست مي شه.
-اگه فريبا سراغ فرنوش رو گرفت. بهش بگو مادر و پدرش جلوش رو گرفتن نمي ذارن بياد پيش بهزاد. فهميدي كاوه. چيز ديگه اي نگو.
اون روز ديگه با كاوه حرف نزدم. طفلك يه يه ساعتي نشست، وقتي ديد كه ديگه جوابش رو نمي دم بلند شد و با ناراحتي رفت

نوار فرنوش رو گذاشتم و نشستم به گوش دادن.
قرار بود چقدر انتظار رو تحمل كنم؟ يه روز، دو روز، يه هفته، يه ماه، دو ماه، يه سال، دو سال؟!
راستي هر روز چند دقيقه است؟ اين همه ساعت توي دنيا، به چه دردي مي خورن؟كه فقط به ما بگن چطوري داره عمرمون مي گذره و تلف مي شه؟! اگه ندونيم بهتر نيست؟
كاش بجاي كليه م، قلبم رو به كاوه مي دادم. حداقل اينكه ديگه نمي تونستم به كسي بدمش!
امروز هم يه روز ديگه س مثل ديروز.
خورشيد همونطور طلوع كرد كه ديروز كرد! همونطور هم غروب كرد كه ديروز كرد! تا ببينيم فردا چي مي شه. شايد اصلاً طلوع نكرد.
تو اتاقم يه مگس همراه من زنداني شده بود. انگار وقتي در وار بوده اومده تو و اينجا اسير شده، مثل خود من. شيريني اي، چيزي هم نيست كه بشينه روش!
نمي دونم مگس هام عاشق مي شن؟! جفت اون هام ولشون مي كنه و بره؟
كاوه سه بار اومد سراغم. در رو واز نكردم. دلم مي خواست تنها باشم.
يه تيكه نون، ته سطل نون مونده بود. خوردمش.
راستي وقتي شيرين نبود، فرهاد چيكار مي كرد؟ يه ضرب تيشه به كوه مي زده؟!
مجنون چي؟ اونم وقتي ليلي نبوده، همين جور تو بيابون ها ول مي گشته يا به كارهاي ديگه ش هم مي رسيده؟
امروز چه روزي يه؟ چند شنبه س؟
يه بند انگشت خاك تو اتاق نشسته! اين عقربه ساعت هم كه انگار خسته نمي شه! همين جور دور خودش مي چرخه!
مگسه ديگه خسته شده. پرواز نمي كنه. يه جا نشسته! مثل خود من!
براش ته نون خرده ها رو ريختم. دلش خواست، بخوره نميره!
راستي چه چيزي ما آدم ها رو به فردا اميدوار مي كنه؟ مگه همه روزها مثل هم نيست؟
پس چي باعث مي شه كه منتظر فردا بشينيم؟
آدم با آب خالي هم مي تونه زندگي كنه! مثل خود من

اين يكي دو روزه يكي مي آد هي در مي زنه و اسم منو صدا مي كنه. صداش كه آشناس! هوا تاريكه. خورشيد داره كلك مي زنه! مي خواد بگه كه يعني من در نيومدم!
ولي دروغ مي گه! در اومده، اما رفته پشت ابرها قايم شده.
خاك و كثافت همه جا رو گرفته!
اون قديم ها، وقتي هنوز فرنوش نيومده بود، موقع تنهايي چيكار مي كردم؟
****
امروز مگسه مرد. طاقتش همين قدر بود.
بازم در مي زنن.
نوار فرنوش خراب شد.
مي گن كه خورشيد بره، ديگه بر نمي گرده! همه دارن حسابي نگاهش مي كنن.
خورشيد مرده يا ماه؟ مي گن خورشيد زنه، ماه مرده. از كجا فهميدن؟
مي گن يه روز با هم دعواشون شده. خورشيد با نورش زده يه چشم ماه رو كور كرده! واسه همين ماه يه چشم بيشتر نداره.
چشمهام رو باز كردم. اتاق غريبه بود. رو تخت خوابيده بودم و يه مشت لوله بهم وصل بود. سرم رو كه چرخوندم، كاوه رو ديدم كه كنار تختم رو صندلي نشسته و داره به من نگاه مي كنه. چشمهاش سرخ شده بود.
-اينجا كجاست؟
كاوه – اون دنيا! اينجا يه بيمارستان اول دروازه جهنم!
-خب؟
كاوه – هيچي ديگه. كسايي رو كه مي ميرن اول مي آرن اينجا، درمونشون مي كنن، وقتي خوب خوب شدن، مي فرستن شون تو جهنم!
-چرا اومديم اينجا؟ چي شده؟
كاوه - البته شما رو كه نياورديم،نعش تون رو با تخت روان آورديم!
بعد جدي شد و گفت:
-بيچاره ضعف گرفته بودت! دير رسيده بودم الان زير دست مرده شور بودي!
-حالا كه حالم بهتره. پاشو برگردم خونه، لباس هام كجاست؟
كاوه – بگير بخواب! اين يه خرده جون رو با ضرب سرم كردن تو تن ت!
بدبخت داشتي مي مردي! از وسط راه اون دنيا برت گردوندم!
-من بايد برم خونه. ممكنه فرنوش بياد. اگه من نباشم خيلي بد مي شه!
كاوه – اولاً كه فريبا خونه س، دوماً فرنوش هم جسد تو رو كه نمي خواد!
-پاشو كاوه. اگه منو دوست داري، پرستار رو صدا كن اين چيزها رواز تو دستم در بياره وگرنه همه رو خودم مي كشم بيرون ها!
كاوه قربونت برم، اينطوري كه نمي شه. بايد دكتر اجازه بده. حالت هنوز درست سر جاش نيومده. آخه يه خرده فكر خودت باش. اين چه برنامه اي كه واسه خودت درست كردي؟ سه چهار روزه كه تپيدي تو اون اتاق گشنه و تشنه! آخرش هم اينجوري بايد برسونمت بيمارستان.
دنيا كه به آخر نرسيده. فرنوش يه چند وقت رفته كه فكر كنه. به اميد خدا بر مي گرده و همه چيز درست مي شه. آخه تو نبايد بخاطر يه همچين موضوعي خودت رو از بين ببري!
-برو پرستار رو صدا كن كاوه. دلم داره مثل سير و سركه مي جوشه.
كاوه – بازم كه داري حرف خودت رو مي زني!



ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.