تو نمي فهمي من چي مي گم. اگه فرنوش بر نگرده. همه چيزم رو باختم. فرنوش دنياي منه!
فرنوش تمام خلاء زندگي من رو پر كرد.
كاوه من بهت تگفته بودم. از روز اولي كه ديده بودمش، دلم رو بهش دادم.
حالا ديگه جونم به جونش بسته اس. چه جوري بهت بگم؟ اگه تمام چيزهاي دنيا يه طرف باشه و فرنوش يه طرف، من فرنوش رو انتخاب مي كنم!
حالا ديگه پاشو برو اجازه مرخصي م رو از دكتر بگير. لباسهام رو هم بيار. پاشو ديگه دير مي شه.
كاوه – نمي دونم چي بگم. ولي از ديروز تا حالا مرديم و زنده شديم تا تو چشم باز كردي.
حالا دوباره مي خواي برگردي تو اون اتاق، روز از نو روزي از نو!
ديروز كليد ساز آوردم در رو وار كرده! هر چي در مي زديم كه وا نمي كردي!
-داري چي مي گي كاوه؟! من دارم همه چيزم رو از دست مي دم. آدمي كه هميشه تو دهني به تموم خواسته هاش زده، آدمي كه تا حالا دستش از همه جا و همه چيز كوتاه بوده، آدمي كه كم كم باور كرده بود كه توي اين دنيا هيچ حقي از هيچ چيز نداره، يه دفعه مي بينه كه يه دختر،خانم،مهربون، قشنگ، دختري كه گنده گنده هاش آرزشو دارن و گيرشون نمي آد، يه دفعه ه طرفش مي آد و بين اين همه جوون پولدار اون رو انتخاب مي كنه و دستش رو مي گيره و از اين همه بدبختي و تنهايي نجات مي ده، بعد بخاطر هوس يه مادر، چي بگم؟! هوس باز همه اميد و زندگي و هستي ش رو كه به اين دختر بسته بوده، يه دفعه از دست مي ده، ديگه زنده بودن يا نبودن براش فرقي نداره.
واسه فرنوش هيچ چيز مهم نبود. نه نداري من، نه بي كسي من، نه تنهايي من! هيچ كدوم براش اهميت نداشت.
دلم از اين مي سوزه كه نتونستم باهاش حرف بزنم. يه تيكه كاغذ، همه چيز رو تموم كرد. من بعد از فرنوش هيچي نمي خوام.
حالا بلند شو برو تا اون روي سگم بالا نيومده، لباس هام رو بيار.
اينو گفتم و با آن يكي دستم، دو تا سرم رو محكم از دست ديگه م كشيدم بيرون كه خون از دستهام وا شد و ريخت روي تخت.

كاوه – چيكار مي كني ديوونه؟! ! رگ دستت پاره مي شه! تو ديگه چه كله خري هستي؟
پريد بيرون و يه دقيقه بعد با يه پرستار برگشت تو اتاق.
***
يه ساعت بعد خونه بوديم با دست پانسمان شده و يه مشت قرص ويتامين و از اين جور چيزها. طفلك فريبا، اتاقم رو تميز و مرتب كرده بود.
جاي منو گوشه اتاق انداخته بود كه بخوابم.
تو تمام تنم احساس ضعف مي كردم و تو قلبم احساس پوچي و بيهودگي.
فريبا كه انتظار اومدن ما رو نداشت، وقتي جريان رو از كاوه شنيد خيلي ناراحت شد اما به من حق داد. وقتي لباسهام رو عوض كردم، اومد تو اتاق و گفت:
-بهزاد خان تشريف مي آوردين بالا. شما فعلاً احتياج دارين كه يه نفر پيش تون باشه. منم مثل خواهرتون، چه فرقي مي كنه؟!
-خيلي ممنون فريبا خانم. خدا از خواهري كم تون نكنه اما دلم اينجاست. تو اين اتاق! نمي دونم متوجه مي شين، يا نه؟ اما بايد اينجا باشم.
كاوه – الهي درد و بلاي تو رفيق بخوره تو كاسه سر من! آخه بگو ببينم اينجا به طبقه بالا چه فرقي مي كنه؟ فرنوش اگه بياد و ببينه اينجا نيستي، خب زنگ بالا رو مي زنه!
-كاوه جون اصرار نكن. اگه مي خواي من راحت باشم، بذار همين جا بمونم.
طفلك كاوه هم از سر ناچاري ديگه چيزي نگفت.
فريبا من برم بالا يه سوپي، چيزي درست كنم.
كاوه – دستتون درد نكنه اين پسر بايد تقويت بشه. خودش كه انگار نه انگار تو اين دنياس.
نگاهش نكردم. وقتي فريبا خواست بره بيرون برگشت و گفت:
-راستي كاوه خان. شما كه نبودين يه دختر خانم اومده بودن اينجا. گفتن ژاله دختر خاله تون هستن.
كاوه – ژاله؟ اينجا اومده چيكار؟
فريبا- گويا با شما كار مهمي داشته. آدرس اينجا رو مادرتون بهشون دادن. گويا نتونستن با موبايل تون تماس بگيرن.
كاوه موبايلش رو در آورد و شماره گرفت.

الو، ژاله. سلام خوبي؟
-قربانت. خاله چطوره؟طوري شده ژاله؟
-نه بيرونم. چطور مگه؟
-خب بگو انگار خاموش بوده زنگ نزده.
-نه خبري ندارم. چند روزه كه بي خبرم.
-خوش خبر باشي، بگو ديگه.
-چي! ! !
-كي! ! ! كي به تو گفت؟! ! !
در اتاق رو واز كرد و رفت بيرون. فريبا هم دنبالش رفت. يه ربع، بيست دقيقه بعد كاوه تنهايي برگشت تو اتاق.
-چي شده كاوه؟ چرا چشمات سرخه؟ طوري شده؟
كاوه – چيزي نيست.
-يعني چي؟ پس چرا ناراحتي؟ ژاله چي مي گفت مگه؟
كاوه – تو حالت خوب نيست. بگم ناراحت مي شي.
-از اين حال كه هستم، بدتر نمي شم. نترس بگو. بگو دلم شور مي زنه.
كاوه – چيزي كه به تو مربوطه باشه،نيست.
-كاوه جون، من اعصاب ندارم. رعشه تو تمام جونم افتاده! بگو ديگه!
كاوه – پدر ژاله فوت كرده بابا! به تو چه ارتباطي داره؟
-ا؟ چطور؟كي؟
كاوه – سكته كرده. ديشب.
-خدا رحمتش كنه. مي خواي راه بيفتيم بريم خونه شون؟ شايد كاري چيزي داشته باشن.
كاوه – هيچكس هم نه، تو بري با اين حال و روزت، كارهاشون رو روبراه كني!
-چطور يه دفعه اينقدر دلم شور افتاده؟ انگار يكي داره تو دلم رخت مي شوره!
كاوه – چيزي نيست. مال ضعفي يه كه داري. يه چيزي مقوي بخوري، درست مي شه.
-تو چرا وسط تلفن از اتاق رفتي بيرون؟
كاوه-وامونده اين موبايل، بعضي جاها كار نمي كنه. نقطه كور داره.
-حالا چيكار مي خواي بكني؟
كاوه- تا فريبا ناهار رو درست كنه، من يه سر مي رم پيش ژاله. ببينم كاري ندارن.
-آره برو. از طرف منم تسليت بگو. اگه كاري بود كه از دست من بر مي اومد، خبرم كن.
كاوه- تو فعلاً استراحت كن. غذات رو هم خوب بخور تا من برگردم.

نزديك ظهر كاوه برگشت. نشسته بودم و به گردنبندي كه فرنوش بهم يادگاري داده بود نگاه مي كردم.
كاوه – سلام. چيزي خوردي؟
-چي شد؟چطور بودن ژاله اينا؟خيلي ناراحت بودن؟چيكار مي كردن؟
كاوه- نه من كه رسيدم ديدم همه شون نوار گذاشتن دارن مي رقصن! بعدش هم قرار شد شب همگي برن شهر بازي!
يه آن مات نگاهش كردم.
كاوه – خب ناراحت بودن ديگه! داشتن گريه مي كردن چه سوالي يه مي كني! ناهار خوردي؟
-نه اشتها ندارم.
كاوه – فريبا نيومده پائين؟
-نه مزاحمش نشو. اونم كار داره ديگه.
كاوه – اون چيه تو دستت؟
-يادگاري. يادگاري فرنوش.
كاوه – برم ببينم چرا برات ناهار نياورده.
اينو گفت و رفت. يه ربع با يه سيني غذا برگشت پائين و گفت:
-فريبا عذر خواهي كرد و گفت چون سرش درد مي كنه نمي آد پائين!
-چي شده؟ چرا سرش درد مي كنه؟
كاوه- والله هنوز به درستي علت سردرد رو نتونستن پيدا كنن. بعضي از محققين عقيده دارن كه يكي از علل سر درد، غلظت خون مي تونه باشه. بعضي از دانشمندان ريشه سر درد رو مسايل عصبي مي دونن. بعضي از پزشك ها معتقدند كه سردردهاي پي در پي وجود يه تومور در مغز رو نشون مي ده. در علم پزشكي ثابت شده كه. . .
-اين چرت و پرت ها چيه مي گي؟ فريبا چه شه؟؟!
كاوه – نظر شخصي من اينه كه يه آسپرين بخوره و بخوابه. بهتر از اينه كه دنبال ريشه هاي سردرد بگرده! حالا بيا اين سوپ رو بخور، ايشالله درس ت كه تموم شد خودت علل سر درد رو ياد مي گيري! مرغش رو هم بايد بخوري كه جون بگيري.
-خودم بلدم. يكي از علت هاش اينه كه آدم با تو حرف بزنه!
به اصرار كاوه يه خرده سوپ خوردم. چند تا لقمه كه كاوه گرفته بود. بزور از گلو دادم پائين.
كاوه – آفرين پسر خوب! اين مرغ و كه خوردي، مادر همون تخم مرغ هاست كه مي خوري! اگه يه خروس هم گير بياري و بخوري، يه خونواده كامل رو خوردي!
-حوصله خنديدن ندارم، اينقدر حرف نزن.
بگو ببينم چطور يه دفعه شوهر خاله ات مرد؟ اون كه مشكلي نداشت! چند سالش بود؟
كاوه – شصت و چهار پنج سالش بود بيچاره! گويا چند وقت پيش عاشق يه دختر 18 ساله مي شه. دختره يه روز مي ذاره و مي ره. اونم شبونه سكته مي كنه!

-خفه شي ايشالله كه هر چي مي كشم از دست تو مي كشم!
كاوه – خيلي ناراحت شدي كه شوهر خاله م مرده؟ كاشكي تو زنده بودنش اين محبت رو نشون مي دادي كه حداقل خودش بفهمه و يه خونه اي، ماشيني، چيزي به نامت كنه! شوهر خاله منه، تو ناراحت شدي كه مرده؟ خاله م عين خيالش نيست!
-من واسه اون ناراحت نيستم، يعني هستم. بلاخره يه انسان بوده كه مرده!
كاوه – بلاخره ناراحتي يا نه؟ تازه، زياد هم انسان نبود! جووني هاش دست بزن داشته! خاله م رو هر شب كتك مي زده! اصلاً خوب شد مرد! بچه كه بودم، يه بار منو دعوا كرد!
-دلم براي اين فريبا مي سوزه كه پس فردا كه زن تو شد بايد چه مجنوني رو تحمل بكنه! 
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.