قصه شب: ياسمين 88

8 اردیبهشت 1393   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   370 بازدید   |





كاوه –خيلي غير قابل تحملم؟از نظر پزشكي...
-مرده شور تو و نظريات پزشكي تو رو ببره! پاشو بريم يه سر به آقاي هدايت بزنيم. چند روزه ازش بي خبرم. دفعه آخر كه ديدمش حال و روز خوبي نداشت.
بلند شديم و با ماشين كاوه به خونه آقاي هدايت رفتيم. اما هر چي در زديم كسي جواب نداد.
-ديدي كاوه بي خودي دلم شور نمي زد! حتماً يه اتفاقي براي بدبخت افتاده!
كاوه – بابا تو چرا اينقدر فكرت به راه هاي بد مي ره؟ شايد رفته نون بخره. ده دقيقه يه ربع ديگه بر مي گرده.
-گوش كن كاوه! طلا پشت در اومده. ببين داره صدا مي كنه!
كاوه – خب گوش كن ببين چي مي گه! بپرس آقاي هدايت حالش چطوره؟ازش سوال كن كجا رفته؟
-حقا كه آقا گاوه اي! اين حيوون وقتي ناله مي كنه، حتما اتفاقي واسه آقاي هدايت افتاده!
كاوه – برو كنار تا من بهت بگم.
منو كنار زد و خودش اومد جلو در، جاي من و گفت:
-خانم طلا! سلام، روز بخير! من دكتر واتسون معاون كارآگاه شرلوك هلمز هستم. آقاي هلمز ميل دارن بدونن كه آقاي هدايت اين وقت روز كجا هستن؟
خواهش مي كنم به اين سوال پاسخ روشني بدين!
هولش دادم كنار و گفتم:
-خيلي لوسي كاوه! حالا وقت شوخي يه!
كاوه – تو چرا اينقدر بد بيني؟ بيا بريم يه چيزي بخوريم. نيم ساعت ديگه برگرديم، آقاي هدايت هم اومده.
-يعني مي گي طوري نشده؟
كاوه – حالا چون شوهر خاله من سكته كرده، تمام پيرمردهاي دنيا هم سكته كردن؟ بيا بريم يه شيرموزبهت بدم شايد افاقه كنه و دلشورت از بين بره!
سواره ماشين شديم و دو تا خيابون اون طرف تر، جلوي يه آبميوه فروشي واستاديم و رفتيم تو نشستيم و كاوه سفارش آبميوه داد و بعد گفت: -مي دوني چي مي خواستم بهت بگم؟
نگاهش كردم.
كاوه – دختره بود همسايه ما اسمش سيما بود؟ همون كه روبروي خونه ما خونه شون بود؟
-نمي شناسم.
كاوه –چطور نمي شناسي؟چشم و ابروي روشني داشت؟ تو ازش خوشت اومده بودها؟!
چپ چپ نگاهش كردم.
كاوه – تو رو خدا اينجوري نگام نكن. اختيارم رو از دست مي دم! دلم ضعف مي ره!
-گم شو!
كاوه – چطور يادت نمي آد؟يه سال پيش كه ديده بوديش، آب از لب و لوچه ات راه افتاده بود!
-اولاً كه يادم نمي آد. ثانياً من اين دختر رو كه مي گي نديدم و ازش هم خوشم نيومده.
حالا منظورت چيه؟
كاوه – هيچي. مي خواستم بگم كه اونم از تو خوشش نيومده! يعني به ژاله ما گفته كه من از اين پسره بهزاد خوشم نمي آد!
-آبميوه ت رو بخور بريم كه حوصله اين چرت و پرت ها رو ندارم.
كاوه – بشين بابا! بذار يه ساعت بگذره بعد بريم.
-پس دري وري نگو!
كاوه – جدي مي گم بهزاد! اين سيما رو تو ديدي. دختر قشنگيه. چند وقت پيش يه جوري به ژاله حالي كرده بود كه از تو خوشش مي آد. گفته اگه يه جووني با مشخصات تو بياد خواستگاريش، بهش نه نمي گن.
جوابش رو ندادم.
كاوه – تازه! مهسا فرهت بود تو دانشگاه؟ چند روز پيش كه رفته بودم سري به بچه ها بزنم، سراغت رو مي گرفت. از من مي پرسيد كه بهزاد ازدواج كرده يا نه؟
-پسر راه افتادي دوره واسه من جفت پيدا كني؟
كاوه – چيكار كنم؟آدم ترشيده رو بايد يه جوري به ناف يكي ببنديم بره ديگه! حالا سيما نشد، مهسا! مهسا نشد زهره! زهره نشد مهستي! مهستي نشد عزرائيل!
ساعتم رو نگاه كردم.
كاوه – بهزاد، نظرت چيه؟ يعني مهسا رو كه ديگه ديدي؟
-كاوه خري يا خودت رو به خريت مي زني؟
كاوه – خر نيستم، خودم رو به خريت مي زنم.
-پاشو بريم ديگه.
كاوه – زوده بابا يه خرده دندون رو جيگر بذار.
-آخه دلم خيلي شور مي زنه!
كاوه – ببين بهزاد، مي خوام باهات حرف بزنم.
-من حوصله ندارم كاوه.
كاوه – يعني چي؟ مگه مي خواي كوه بكني؟ تو فقط گوش كن ببين چي مي گم. از دستت ناراحت مي شم ها!
-به درك!
كاوه – حالا گوش مي دي ببيني چي مي گم؟

-بفرمائيد!
كاوه – مي گم بهزاد، با اين برنامه كه تو و مادر فرنوش پيش اومده، به نظر تو بازم صلاح هست كه با فرنوش ازدواج كني؟يعني فكر نمي كني كه فرنوش كار درستي كرده كه ول كرده و رفته؟ فكر نمي كني كه پس فردا كه با هم ازدواج كردين، ديگه تو نمي توني تو روي مادرش نگاه كني؟
-مگه من چيكار كردم كه نتونم تو روي مادرش نگاه كنم؟
كاوه – منظورم رو بدگفتم. يعني اون نمي تونه تو چشمهاي تو نگاه كنه. تازه فرنوش هم هيچوقت اين موضوع يادش نمي ره. حالا كه جريان علني شده، فرنوش بيچاره با چه رويي بياد و زن تو بشه؟اصلاً ديگه رغبت مي كنه بگه يه همچين زني مادرشه؟ اگه اين برنامه به گوش پدرش برسه چي؟ مي دوني چه خر تو خري مي شه؟
-اينا رو براي چي مي گي كاوه؟ فعلاً كه فرنوش گذاشته و رفته و خبري ازش نيست. منم كه كاري از دستم بر نمي آد. سرم به زندگي خودم گرمه. تموم شد رفت پي كارش.
كاوه – آهان! منم همين رو مي گم! مي گم اگه فكر فرنوش رو از سرت بيرون كني، بهتره. با اين جريان كه پيش اومده، اين ازدواج صورت نگيره به صلاحه هر دوتونه.
-كاوه كلافه م كردي! پاشو يه ساعت شد. بريم سراغ هدايت. پاشو. يادت رفته تا چند روز پيش چي مي گفتي؟ حالا داري چي مي گي؟ اين نون رو تو توي دامن من گذاشتي! من داشتم مثل آدم زندگي مو مي كردم. اومدي و منو ورداشتي بردي در خونه فرنوش كه اون جريان تصادف پيش اومد! يادت رفته؟
حالا نشستي برام داستان تعريف مي كني!
كاوه – من چه مي دونستم كه ننه ش مي شنگه!
-حواست به حرف زدنت باشه كاوه.
كاوه – ببخشيد! من چه مي دونستم كه خانم ستايش دلي داره به زيبا به طراوت شكوفه هاي بهاري و گرمي يه استكان آبجوش!
چه مي دونستم سر و گوشش مثل موج دريا، تا تو رو مي بينه به تلاطم در مي آد، يعني مي جنبه!
-مي شه كاوه جون لال بشي و بلند شي بريم؟
پول آبميوه رو دادم و راه افتاديم. چند دقيقه بعد رسيديم به خونه آقاي هدايت. پياده شديم و در زديم. بازم خبري نشد. چند بار محكم در زديم.
-ديدي حالا كاوه خان؟ پس كجاست آقاي هدايت؟
كاوه – چه ميدونم بابا؟ مگه دست من سپرده بوديش؟
دوبار صداي ناله طلا اومد. اين دفعه علاوه بر ناله، خودش رو هم مي زد به در خونه!
-ببين اين حيوون چيكار داره مي كنه؟
كاوه – انگار راست مي گي! حالا چيكار كنيم؟
-برو كنار ببينم.
كاوه – مي خواي از در خونه مردم بري بالا؟ يه نفر برسه اينجا نمي گه اينا اومدن دزدي؟! ا! حداقل بذار من برم بالا! چه جوني داري تو! پناه بر خدا، دو ساعت نيسا از بيمارستان مرخص شدي!
اومدم كنار. كاوه از در رفت بالا و پريد تو باغ و در رو واز كرد. تا من رفتم تو، طلا زبون بسته اومد تو بغل من و بعد تد به طرف ساختمون حركت كرد.
ديگه دلم گواهي داد كه يه اتفاق بدي افتاده.
تا وارد ساختمون شديم. بوي بدي به شاممون خورد. به طرف اتاق هدايت رفتيم. بو شديدتر شد حيف! كار از كار گذشته بود.

بيچاره پيرمرد، وسط اتاق رو به قبله دراز كشيده بود و يه ملافه انداخته بود روي خودش و تا سينه اش كشيده بود بالا. بالش رو هم از زير سرش برداشته بود.
چشمهاش بسته بود و چهره ش مي خنديد! مثل اين بود كه داره يه خواب خوب مي بينه! طلا اومد پائين پاي آقاي هدايت نشست و پوزه اش رو گذاشت روي پاي هدايت. كاوه اومد جلو و دست هدايت رو گرفت و برگشت به من نگاه كرد و يه سري تكون داد. بعد بلند شد و پنجره هارو واز كرد.
هواي اتاق عوض شد.
برگشتم به ديوار كه نقاشي صورت ياسمين بهش بود نگاه كردم.
جاي تابلو خالي بود اما رو طاقچه يه پاكت بود روش نوشته بود خدمت پسرم بهزاد. اومدم نشستم بالاي سر آقاي هدايت تو صورتش نگاه كردم. انگار به آرزوش رسيده بود.
خودش رو براي مردن آماده كرده بود. دستي به موهاي سفيدش كشيدم كه مثل برف بود. ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم.
-رفتي؟ استاد؟راحت شدي؟ رفتي ديدن ياسمين و علي؟
زدم زير گريه:
-بلاخره بدبختي ها و سختي هات تموم شد!
بخواب پدر. ببخش كه بلد نيستم ساز بزنم وگرنه آخرين قصه رو برات مي گفتم! پدر تازه مي خواستم من برات قصه بگم. تازه مي خواستم من برات درد و دل كنم. قصه زندگيم رو برات بگم.
اومده بودم بگم چطور فرنوشم منو گذاشته و رفته. اومده بودم بگم كه چقدر غصه تو دلم تلنبار شده.
قصه زندگي تو گفتي و رفتي؟ طاقت غم هاي منو نداشتي؟ باشه عيبي نداره من يه عمره كه لال بودم، بازم لال مي شم. ولي اين رسمش نبود استاد! اين رسمش نبود كه منو يه دفعه تنها بذاري و بري.
اومده بودم پيشت كه از دست اين روزگار شكوه كنم. قرار نبود كه من گريه كنم اما اين اشك ها رو براي شما مي ريزم استاد. براي زندگي يه از دست رفته ات. براي تنهايي ت. ببخش كه نتونستم بهت سر بزنم. بخدا گرفتار بودم استاد. بخدا استاد هر بار كه مي اومدم پيشت، دلم مي خواست كه بغلت كنم و زار زار گريه كنم. اما چه كنم كه شرم، مانعم مي شد. خداحافظ پدر، راحت بخواب.
سرم رو گذاشتم رو سينه ش و تلخ گريه كردم.
كاوه بلند شو بهزاد. خوب نيست بالا سر مرده گريه كني. بلند شو كار داريم. بايد برنامه هاش رو جور كنيم. بلند شو ديگه! حالا حال خودت هم دوباره بد ميشه!
بزور بلندم كرد. دولا شدم و صورت هدايت رو ماچ كردم.
كاوه – برو يه آبي به سر و صورتت بزن و بيا تا من يه زنگ به اورژانس تهران بزنم.
كاوه موبايلش رو در آورد و منم رفتم بيرون و صورتم رو شستم. وقتي برگشتم تازه ياد پاكت كنار آقاي هدايت افتادم.
ملافه رو كشيدم رو صورت آقاي هدايت و پاكت رو ورداشتم و وازش كردم.

بهزاد بابا جون سلام!
"دوباره بغض گلوم رو گرفت. "
الان كه اين نامه رو برات مي نويسم حال جسميم خوب نيست اما روحم خوشحاله. احساس مردن مي كنم. واسه همين هم خوشحالم.
فكر نكنم كه آفتاب فردا رو ببينم به اميد خدا البته. شايد خدا بخواد و به ديدن عزيزهام برم.




ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.