قصه شب: ياسمين 89

9 اردیبهشت 1393   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   403 بازدید   |




اگه اومدي و ديدي كه من مردم، برام خوشحال باش نه ناراحت.
در اين مدت كوتاه كه با تو آشنا شدم، عجيب بهت دل بستم. خودت ميدوني چرا.
امشب خودم رو براي مردن آماده كردم. آخرين بار آهنگي رو كه ياسمين و علي دوست داشتن، با ساز زدم و ساز و نقاشي ياسمين و تمام عكس هام رو سوزوندم.
حال عجيبي دارم امشب، هر جا چشم مي اندازم، يه لحظه صورت علي و ياسمين رو مي بينم. خدا كنه كه وقت ديدار رسيده باشه.
من تو اين دنيا هيچ فاميل و قوم و خويشي ندارم، فقط دلم براي اين طلا زبون بسته نگرانه. اگه من طوريم شد اين حيوون رو ببر و تو جنگلي جايي ولش كن. مي مونه فقط تو.
تو همين پاكت يه وصيت نامه هست. نسخه ديگرش پيش يه وكيله كه اسم و آدرسش رو برات نوشتم. ثلث هر چي دارم رو واسه تو گذاشتم.
پسرم اين دنيا و پول هاش و هر چي كه توش بود. به من كه وفا نكرده، اميدوارم براي تو اومد داشته باشه.
تكليف بقيه اموالم رو هم معلوم كردم. بقيه ش رو بخشيدم كه باهاش يه پرورشگاه حسابي بسازن.
امشب برگشتم و به زندگيم نگاه كردم. حالا، در لحظه مرگ مي فهمم كه زندگي ارزش هيچي رو نداره. بخدا قسم!
خواهش كه ازت دارم اينه كه برام هيچ مراسمي نگيري.
دلم مي خواد منم مثل بچه م علي به خاك سپرده بشم. يعني كسي رو هم ندارم.
بهزاد، من از بچگي آرزو داشتم كه يه روزي پولدار بشم كه شب ها سرگرسنه زمين نذارم. پولدار هم شدم اما، هميشه
مثل ندارها زندگي كردم. نداري اون چيزهايي رو كه آرزوش رو داشتم! نداري عشق!
اميدوارم تو خوب زندگي كني. يه جايي واسه طلا پيدا كن و اونجا ولش كن كه هزار كيلو طلاي اين دنيا به پاي محبت اين حيوون زبون بسته نمي رسه.
ديگه حرفي واسه گفتن ندارم. ازت خداحافظي مي كنم و تو رو به خدا مي سپرم.
تا حالا مثل مرده بودم، مثل يه زنده به گور! ولي احساس مي كنم كه اگه خدا بخواد. از امشب به بعد زنده مي شم و آزاد.
خدا كنه بتونم اون دنيا زن و بچه م رو ببينم.
خدانگهدار پسرم.

نامه كه تموم شد رفتم بالا سرش و دولا شدم و دوباره بوسيدمش و گفتم:
-خدارحمتت كنه استاد!
كاوه در حاليكه نامه رو از من مي گرفت پرسيد:
-چرا بهش مي گي استاد؟
-براي اينكه استاد بود. استاد وفاداري! از وفا و مهر و محبتي كه تو قلبش بود بگذريم، تا حالا اسم استاد. . . رو نشنيدي؟ همين آدم بود كه اينجا خوابيده.
كاوه – چي مي گي؟ اين استاد. . . . بود؟ پس چرا خودش رو هدايت معرفي مي كرد؟
-نمي خواست كسي بشناسدش. نمي خواست خاطراتش براش زنده بشن. تا قبل از روزي كه به من بربخوره، خودش رو تو خودش گم و گور كرده بود.
كاوه – اي دل غافل! كاش زودتر به من گفته بودي.
همونطور كه نگاهم به استاد بود پرسيدم:
-اگه مي گفتم چيكار مي كردي؟
كاوه – مي اومدم اون دستهاش رو ماچ مي كردم. عجب پنجه اي داشت و چه چيزهايي ساخته بود! يكي دو تا از آهنگ هاش رو تو يه صفحه قديمي شنيده بودم.
چه روزگاري يه! شنيده بودم يه خواننده زني. . .
نذاشتم حرفش رو تموم كنه و گفتم:
-كاوه به اورژانس زنگ زدي؟
كاوه – آره الان بايد برسن. بذار اين نامه رو بخونم ببينم چي نوشته؟
تا كاوه نامه رو مي خوند رفتم سراغ طلا. ناز و نوازشش كردم. زبون بسته از پايين پاي استاد تكون نمي خورد! عجب وفايي!
كاوه – ا ا ا. . . . ! بهزاد اين خيلي آدم بوده ها! خيلي مرد بوده!
مي دوني ثلث اين خونه و باغ چقدر مي شه؟ شايد حدود سيصد، چهارصد ميليون تومن مي شه! !
-آره اما بايد ديد كه به من وفا مي كنه؟ به صاحبش كه نكرد!
با موبايل كاوه يه زنگ به وكيل استاد زديم.
اورژانس هم رسيد و پس از معاينه، علت مرگ رو ايست قلبي نوشت.
نيم ساعت بعدش، وكيل استاد اومد و ترتيب كارها رو داد و همون روز جسد استاد رو به خاك سپرديم. بدون مراسم، همونطور كه خودش خواسته بود.
دفتر زندگي يه هنرمند بسته شد!
فرداش هم مأمورها با وكيل استاد اومدن و خونه رو مهر و موم كردن تا تكليفش معلوم بشه. من و كاوه هم طلا رو برداشتيم و با يه وانت برديمش و تو جنگل هاي شمال آزادش كرديم.
زبون بسته اولش از ما دل نمي كند و جدا نمي شد اما يه يه ساعتي كه اونجا واستاديم تازه مفهوم آزادي رو فهميد و يه نگاهي به من كرد و آروم آروم ازمون دور شد و زد به جنگل! !


سه روز ديگه هم گذشت. خالي و سرد بدون خبري و بدون شادي!
فقط به انتظار. . . . .
شش حرف و چهار نقطه! كلمه كوتاهي يه اما معني ش رو شايد سالها طول بكشه تا بفهمي! تو اين كلمه شش حرفي ده ها كلمه وجود داره كه تجربه كردن هر كدومشون دل شير مي خواد! تنهايي، چشم براه بودن، غم، غصه نااميدي، شكنجه روحي، افسردگي، سرخوردگي، پشيموني! بي خبري، دلواپسي!
براي هر كدوم از اين كلمات چند حرفي كه خيلي راحت به زبون مي آن و خيلي راحت روي كاغذ نوشته مي شن، بايد زجر و سختي كرد تا معاني شون رو فهميد و درست درك شون كرد!
تو خودم بودم و كلمه انتظار رو بخش مي كردم كه صداي در اومد.

كاوه بود.
-سلام پسر حاج كمپاني!
-بيا تو، سلام!
كاوه – منم بهزاد جون! دوست قديمي ات يادت نمي آد؟ اون وقت ها كه فقير بودي و مرتب تخم مرغ مي خوردي، خيلي تحويلم مي گرفتي!
-بيا تو خودت رو لوس نكن.
كاوه – يعني حق داري. اگه منم شب مي خوابيدم و صبح بلند مي شدم و دست مي ذاشتم رو پونصد ميليون تومن پول بي زبون. ديگه جواب سلام هيچكس رو نمي دادم.
نگاهش كردم و يه آه كشيدم.
كاوه – قربون اون آه ت برم كه هر كدم الان چهار پنج هزار تومن قيمت شه! آه نكش! روزي كلي ضرر مي كني ها!
خندم گرفت.
-بيا تو پسر اينقدر دري وري نگو. بيا تو هواي اتاق رفت بيرون.
كاوه – فداي سرت! پولداري ديگه، پول بده، هوا بخر! ديگه دوره جيره بندي نفت و صرفه جويي و گدابازي هات گذشت عزيزم!
حالا يه دقيقه بيا بالا كارت دارم. اون ريش هات رو هم بزن. شدي عين افلاطون. البته موقعي كه هشتاد و پنج سالش بود!
-بالا بيام چيكار؟
كاوه – از طرف وكيل ت اومدن و مي خوان باهات صحبت كنن.
-خب بهشون بگو بيان پايين.
كاوه – نمي شه بهزاد جون. اين اتاق ماشالله اونقدر بزرگه كه اولاً صدا به صدا نمي رسه، ثانياً ممكنه توش همديگرو گم كنيم! اتاق كه نيست! سالن كاخ مرمره!
مجبوري با كاوه رفتم بالا.
با فريبا احوالپرسي كردم كه چشم افتاد به يه دختر قشنگ كه روي مبل نشسته بود و تا ماها رو ديد بلند شد و سلام كرد.
-سلام بفرماييد خواهش مي كنم.
-خيلي ممنون. شما آقا بهزاد هستيد؟
-بله خودم هستم.
بعد برگشتم و به كاوه نگاه كردم كه گفت:
-ايشون خانم بيتا پناهي هستند. دختر وكيل شما. يعني وكيل شما پدر ايشون مي شن.
-خب؟
كاوه – قربون اون هوش و ذكاوتت برم كه مثلاً شاگرد اول كلاسمون هستي، ايشون تشريف آوردن كارهاي شما رو درست كنن.
-كار منو درست كنن؟ چرا پدرشون تشريف نياوردن؟
بيتا و فريبا يواش خنديدن.

كاوه – شما بهزاد جان يه چند دقيقه بشينيد بعد خدمتتون عرض مي كنم. الان صبحه و شما تازه سر از بالين برداشتين و كمي خلقتون تنگه!
بعد رو به بيتا كرد و گفت:
-ببخشيد بيتا خانم. امروز تو خونه عسل نداشتيم اينه كه ايشون رو هم نميشه غير از عسل با چيز ديگه اي خورد! فريبا خانم لطفاً يه چايي شيرين بده به بهزاد جون تا من بپرم سر كوچه يه كوزه عسل بخرم و بيام!
فريبا رفتكه چايي بياره. بيتا هم در حاليكه خنده ش رو قايم مي كرد نشست رو مبل. منم يه چپ چپ به كاوه نگاه كردم و رو به مبل ديگه نشستم.
بيتا – آقا بهزاد تبريك مي گم خدمتتون.
-ببخشيد براي چي؟
كمي هول شد و گفت:
-ببخشيد! خب قراره شما. يعني. . .
كاوه به دادش رسيد و گفت:
-يعني منظور بيتا خانم اينه كه با داشتن يه همچين دوستي مثل من به تو تبريك بايد گفت!
فريبا با يه سيني چايي اومد تو.
كاوه – وردار! وردار بهزاد جون يه چايي شيرين كن بخور!
فريبا اول به بيتا تعارف كرد و بعد به من و كاوه. يه كمي كه گذشت بيتا گفت:
-من دانشجوي رشته حقوق هستم. در ضمن به پدرم هم در انجام كارها كمك مي كنم.
-صحيح.
بيتا – من يه پيشنهاد براتون دارم.
نگاهش كردم.
بيتا – كسي پيدا شده كه تمام اموالي كه به شما مي رسه رو مي خواد. يعني قيمت مي ذارن و ارزيابي مي كنن. بعد با پنج درصد كمتر از بهاي اصلي، مبلغ رو به شما پرداخت مي كنن.
بازم نگاهش كردم.
بيتا – حالا من اومدم كه نظر شما رو بدونم. 



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.