قصه شب: ياسمين 90

10 اردیبهشت 1393   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   379 بازدید   |




سرم رو انداختم پايين. دختره طفلك مستأصل شده بود كه كاوه گفت:
-
قربونت برم. اخم هاتو وا كن. خجالت نكش! بزور كه نمي خواهيم شوهرت بديم. شرم و حيات رو بزار كنار واسه بعد كه ميري خونه بخت! حالا فكرهات رو بكن و يه جواب بده!
بيتا سرش رو انداخت پايين و يواشكي خنديد.
كاوه – اين بهزاد ما خيلي خجالتي يه، تو رو خدا ببخشيد! تقصير خودمونه! از بس كه مواظبش بوديم و نذاشتيم رنگش رو آفتاب و مهتاب ببينه، اينه كه براش سخته با غريبه ها حرف بزنه!
بعد رو به من كرد و گفت:
-
آ قربون حجب و حيات برم، چادرت رو بكش رو صورتت دخترم نامحرم اينجا نشسته!

فريبا خنده ش گرفت و رفت تو آشپزخونه. بيتا هم ايندفعه بلند خنديد.
نگاهي به كاوه كردم و گفتم:
-
من نمي دونم. هر چي كاوه تصميم بگيره تأئيد منم هست.
اينو گفتم و بلند شدم و رفتم جلوي پنجره و بيرون رو نگاه كردم. چشمم به خيابون، جلوي در اتاقم بود.
همه ساكت شدن. كاوه اومد پيشم و دستش رو گذاشت رو شونه م و ازم پرسيد:
-
كجا رو نگاه مي كني؟
-
دم در اتاق رو! چشم انتظاري دارم، مي دوني كه!
دستي به موهام كشيد و برگشت پيش بقيه چند دقيقه بعد منم رفتم پيش شون و نشستم.
كاوه-بهزادجون به نظر من پيشنهاد خوبيه. البته من تو محاسبه و ارزيابي نظارت مي كنم. حالا خودت مي دوني.
-
باشه موافقم.
بيتا –بفرماييد آقا بهزاد. اينا فتوكپي يه تمام اموال آقاي. . . رلاستي حتماً مي دونستيد كه ايشون كي بودند.
-
بله مي دونستم.
بيتا – مي دونستم.
بيتا – گويا زندگي عجيبي داشتن! تو اون باغ به اون بزرگي، تك و تنها! گويا خيلي هم بخودشون سخت مي گرفتن زندگي رو.
-
درست نيست كه در مورد آدم ها بدون شناخت قضاوت كرد! حتماً خبر دارين كه در زمان حيات شون چه كمك هايي به چه جاهايي كردن!
بيتا – معذرت مي خوام. حق با شماست. اما منظورم اين بود كه. . .
-
ايشون يه هنرمند، يه انسان وارسته و درد كشيده بودن. روحشون شاد.
ببخشيد خانم پناهي. چه مدت اين برنامه ها طول مي كشه؟
بيتا – دقيقاً نمي دونم. شايد حدود يك هفته ده روز.
-
خوبه با من ديگه امري نداريد؟
بيتا- عرضي نيست. احتمالاً چند جلسه بايد با هم داشته باشيم. البته سعي مي كنم عصرها بيام خدمتتون كه روحيه شما مناسب باشه!
نگاهش كردم و گفتم:
-
بايد منو ببخشيد. مي دونم برخوردم خيلي بد بوده. عذر مي خوام ازتون.
خنديد و گفت:
-
پولدارها زياد نبايد از كسي عذر خواهي كنن!
بهش نگاه كردم و گفتم:
-
پولدارها؟

بيتا- خب بله. شما چند وقت ديگه صاحب حدود چهارصد ميليون تومن پول مي شيد.
-شما در مورد من چي مي دونيد؟
يه لحظه سكوت كرد و گفت:
-البته در مورد شما چيزي نمي دونم اما چون پدرم وكيل هستن، زياد با آدم هاي پولدار سرو كار داشتم.
-بازم بدون شناخت قضاوت كرديد! من اگه اين پول رو مي خوام فقط به خاطر هدف مه. اگه اون هدف نباشه، اين پول برام بي ارزشه!
بيتا- بي ارزش؟
بعد در حاليكه از جاش بلند مي شد كه بره گفت:
-يعني اگه به اين هدف نرسيد، از اين پول هم مي گذريد؟
-شايد.
يه لبخند تمسخر آميز زد و گفت:
-اين مسئله رو كمي مشكل مي بينم. طبع والايي مي خواد اين گذشت!
كاوه –حالا تشريف مي بريد. بفرماييد در خدمت باشيم. راستي چطوره احوال پدرتون؟ مرد بسيار با شخصيتي هستن ايشون. بفرماييد خواهش مي كنم.
بيتا به اصرار كاوه نشست. من دوباره رفتم پشت پنجره.
كاوه- بهزاد جون بيا بشين. خيالت راحت باشه. اگه كسي بياد دنبالت، حتماً زنگ اينجا رو مي زنه!
اومدم و نشستم.
بيتا – دانشجو هستيد بهزاد خان؟
-بله دانشجو هستم خانم پناهي.
كاوه – يعني فعلاً تو تعطيلاتيم. شما چي؟ چقدر مونده تا درس تون تموم بشه؟
بيتا- يه سال ديگه مدركم رو مي گيرم.
كاوه – عاليه! ماشالله دختر به اين قشنگي، خانواده دار، وكيل زبردست! ديگه همه چيز شما كامله. ايشالله بعدش خيلي زود بخت در خونه تون رو مي زنه!
راستي شما نسبتي با اون دختره تو سريال تلويزيوني وكلاي جوان ندارين؟اون دختره كه خيلي خوشگل بودها؟
چپ چپ به كاوه نگاه كردم كه بيتا گفت:
-ببخشيد مي تونم يه سوال ازتون بكنم؟
-خواهش مي كنم. شما تقريباً وكيل من هستيد.
بيتا- چرا اينقدر غمگين هستيد؟
همه تقريباً ساكت شدن و فقط صداي تيك تاك ساعت ديواري شنيده مي شد.
بيتا- انگار سوال خوبي نكردم.
كاوه –نه نه، اصلاً حقيقت ش اينه كه بهزاد ما امروز كمي كسالت داره.
چي مي تونستم به اين دختر بگم؟ سرم رو انداختم پايين و با يه خداحافظي به اتاق خودم برگشتم. نيم ساعت بعد كاوه اومد پايين.
-خب شكر خدا اين برنامه م درست شد. چه دختر قشنگ و خانمي يه اين بيتا خانم.
-رفت؟

كاوه – آره اما فردا ساعت 9 مي آد نبالت كه برين ترتيب كارها رو بدين. راستي بهزاد مي خواستم باهات كمي صحبت كنم.

-در مورد چي؟
كاوه – همه چي؟ اوليش اينكه رفتارت امروز خيلي بد بود.
-من كه عذر خواهي كردم.
كاوه – آره. اما بهزاد جون تو كه پسر چهارده ساله نيستي! تو بايد خيلي خوددارتر از اين حرفها باشي. يعني چي كه چسبيدي به اين اتاق و يه دقيقه هم كه مي آي بالا، هي از پنجره اينجا رو نگاه مي كني؟
يعني اگه فرنوش برگرده، يه سر مي آد و يه زنگ مي زنه و اگه نباشي ديگه مي ذاره مي ره؟
-درست مي گي اما چيكار كنم؟ دلم همش شور مي زنه.
كاوه – خودت رو نگه دار، زشته جلو فريبا. مرد بايد خوددار باشه. مي خوام ببينم تا روزي كه فرنوش برنگشته تو مي خواي تو اين اتاق بموني؟ اومديم و فرنوش چند وقت ديگه پيداش شد اما با اين برنامه ها كه پيش اومده، نخواست زن تو بشه! بازم مي خواي تو اين اتاق بموني؟
حرفهاش درست بود. چيزي نداشتم بگم.
كاوه – در هر صورت بهزاد جون، زندگي با فرنوش يا بدون فرنوش ادامه داره! حواست رو هم جمع كن. اين زندگي نيست كه براي خودت درست كردي! اون قصه هايي رو هم كه در مورد عشق و دلدادگي و وفا و اين چيزها شنيدي، داستان بوده! از پدر و مادر كه ديگه عزيزتر وجود نداره؟ همين خود تو! وقتي خدا رحمتشون كنه، پدر و مادرت فوت كردن، تو رفتي خودكشي كردي؟
نه والله! زندگي تو كردي. خودت رو جمع و جور كن پسر!
بلاخره فرنوش هم خدايي داره. اون عادت كرده كه با يه همچين پدر و مادري زندگي كنه. آخرش هم يه شوهري مثل بهرام پيدا مي شه و باهاش عروسي مي كنه! تو برو فكر خودت باش.
الان چند وقته كه ازش هيچ خبري نيست؟
فكركردن يه روز دو روز سه روز! آدم كه بخواد تصميمي بگيره تو يه ساعت فكرهاش رو مي كنه!
الان دو هفته است كه رفته و ازش خبري نيست! حداقل اينكه مي تونست يه زنگ بزنه به فريبا و يه خبري از خودش بهمون بده! درست مي گم يا نه؟
اگه اين عشق، عشق بود، طرف نمي تونست بخاطرش يه روز صبر كنه چه برسه به دو هفته! بشين خودت فكر كن ببين اين حرفها كه زدم درسته يا نه.
تو مثلاً تحصيلكرده اين مملكتي! اگه اين افكار و رفتار تو باشه واي بحال بي سواد هاي اين مملكت.
اينا رو گفت و سرش رو انداخت پايين و در رو واكرد و رفت. تا حالا اينطوري جدي نديده بودمش.
منطقي حرف زده بود! بدون احساس! قسمتي از حرفهاش درست بود اما كي، درد دل منو درمون مي كرد؟
نشستم يه گوشه به فكر كردن، مثل هميشه.

يه ساعت نگذشته بود كه دوباره در زد و اومد تو و گفت:
-چايي ت تياره؟
-مگه بالا چايي نبود كه بخوري؟
كاوه – چرا بود، اما چايي هاي اينجا به من بهتر مي سازه. حالا چته! اخم ها تو كردي تو هم؟ همون ديگه! از بس نازت رو كشيدم لوس شدي! ناز كش داري، ناز كن وگرنه پاهات رو رو به قبله دراز كن!
-اون چايي، برو خودت بريز بخور!
كاوه – راست هم مي گي بهزاد خان! حقم داري! اون وقتي كه براي ما چايي مي ريختي، يه آدم آس و پاس بودي! حالا ميليونري! منم بودم ديگه كسي رو تحويل نمي گرفتم.
-گم شو كاوه! خجالت نمي كشي مي ري و بر مي گردي زخم زبون بهم مي زني؟! تو رفيقي؟ اينطوري هواي دوست رو دارن؟
كاوه – چه جوري هواي دوست رو بايد داشت؟ بشينم بغلت و پر به پرت بدم كه چي؟ شدي عين اين جوكي هاي هندي! زندگي ت شده مثل مرتاض ها! برو خودت رو تو آينه نگاه كن!
اين قيافه س كه واسه خودت درست كردي؟ چند روزه حموم نرفتي؟ يه من خاك تو اين اتاق نشسته! اتاقي كه هميشه مثل گل بود.
كتاب هاش رو ببين! لباس هاش رو ببين! اينجا شده مثل بازار شام! شتر با بارش اينجا گم مي شه!
پاش به زندگيت برس مرد گنده!
دور و برم رو نگاه كردم. راست مي گفت.
-تو خيلي بي رحمانه به آدم حمله مي كني! مثل آدم هم مي توني حرف بزني!
كاوه – تو زبون آدم حاليت مي شه كه باهات حرف بزنم؟
بغضم گرفت. سرم رو گذاشتم رو زانوهام و ساكت شدم. اونم ديگه حرف نزد. دلم خيلي پر بود. ديگه نمي تونستم خودم رو نگه دارم. اشك تو چشمام جمع شده بود. اما نمي خواستم گريه كنم. جلوي خودم رو بزور گرفتم. سرم رو بلند كردم كه باهاش حرف بزنم اما صدا از گلوم در نيومد! همين جور نگاهش كردم.
كاوه – چرا اينجوري نگام مي كني؟ د حرف بزن ديگه! زبونت رو وا كن و همه رو بريز بيرون.


ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.