قصه شب: ياسمين 91

13 اردیبهشت 1393   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   439 بازدید   |




دوباره سرم رو گذاشتم رو زانوهام. بلند شد اومد پيشم و بغلم كرد.
كاوه – عزيزم، جونم. بخدا من زجر مي كشم وقتي تو رو اينطوري مي بينم. كاري هم كه از دستم برات ساخته نيست. چي كار كنم؟
-كاوه، من خيلي تنها شدم! سردم، خالي م، هيچي خوشحالم نمي كنه!
نه دل خوشي دارم نه چيزي!
اون وقت ها به عشق اينكه فرنوش ممكن بود بياد اينجا، اتاق رو مثل گل نگه مي داشتم! حالا دست و دلم به كار نمي ره! حوصله يه حموم رفتن رو هم ندارم.
كاوه – قبل از فرنوش چي؟ اون موقع ها اتاق ت رو واسه كي تميز مي كردي؟
-چه مي دونم!
هر شب خوب فرنوش رو مي بينم. خواب مي بينم لباس عروسي پوشيده و داره مي ره. همه ش فكر مي كنم كه مجبورش كردن زن بهرام بشه.
كاوه- آخرش كه چي؟ گيرم بشه. خودش مي دونه. بچه كه نيست.
مگه تو خودت به بهرام نگفتي كه فرنوش بايد خودش انتخابش رو بكنه؟
آخه قربونت برم تو ناسلامتي واسه ما الگو بودي! من و تمام بچه هاي كلاس از رفتار تو تقليد مي كرديم!
همه دخترهاي كلاس از سنگيني و متانت تو صحبت مي كردن!
اين چيزها رو كه ديگه نبايد من ياد تو بدم، خودت معلم، ما بودي!
بلند شو. بلند شو برو يه حموم بكن و سر و صورتت رو اصلاح كن و همه چيز رو به خدا واگذار كن. خيلي مشكلات رو فقط زمان مي تونه حل كنه. بخدا قسم بهت قول مي دم كه الان فرنوش از همه ما راحت تره و جاش امن تره. مطمئن باش.
دوباره صورتم رو ماچ كرد و دستم رو گرفت و بلند كرد و گفت:
-دلم مي خواد مرد و مردونه، از حموم كه در اومدي، بازم بشي همون بهزاد قبلي. باشه؟
بهش خنديدم و گفتم:
-با تمام غم و غصه اي كه تو دلمه، باشه.
كاوه – آفرين به تو. فرنوش هم تو رو اينطوري دوست داشت.

فرداي اون روز ساعت تقريباً 9 بود كه در زدن. بيتا پناهي بود. اومده بود كه با هم بريم تا ترتيب كارهاي انحصار وراثت رو بديم.
تعارفش كردم بياد تو كه قبول نكرد.
خودم آماده بودم. حموم و اصلاح كرده! اتاقم هم دوباره تميز شده بود. مثل گل! با يه رنو اومده بود. سوار شديم و حركت كرديم.
بيتا- حالتون خوبه امروز؟
-خيلي ممنون. خوبم.
پدرم گفت شما رو ببرم كه چند تا مغازه س ببينين. جزء دارايي مرحوم. . . . بوده. يه قيمت گذاري شده. كاوه خان قراره در موردش تحقيق كنن و بعد به شما بگن. اگه موافقت كرديد، با كسي كه حاضر شده اين معامله رو بكنه، قرارداد بنويسيد. با قيمتي كه روي باغ و خونه گذاشتن موافقيد؟
-بايد با كاوه صحبت كنم بعد خدمتتون عرض مي كنم.
يه مقدار كه حركت كرديم گفت:
مي تونم يه سوالي ازتون بكنم؟
-از همون سوال ديروزي؟
بيتا – نه نه. بايد منو ببخشيد. آخه برام خيلي عجيب بود كه يه نفر ناگهاني ميليونر بشه اما اونقدر غمگين باشه.
-پول هميشه شادي نمي آره! حالا سوالتون رو بفرماييد.
بيتا- مي خواستم بدونم چه احساسي داريد؟ مي دونيد، اين خيلي پوله!
-اگه با اين پول بتونم به هدفم برسم خيلي خوشحال مي شم اينه احساسم.
بيتا – خيلي دوستش داشتيد؟
-چي رو؟
نگاهش كردم.
بيتا – كاوه خان ديروز به من گفتن!
-كاوه خان انگار نمي تونن جلوي زبون شون رو بگيرن!
بيتا- ناراحت شديد از اينكه من در مورد فرنوش خانم صحبت كردم؟
-ببينيد خانم پناهي. البته ببخشيد كه من رك صحبت مي كنم، چون شما هم همينطور صحبت مي كنيد.
يه آن متوجه شدم كه خيلي عصبي هستم و ممكنه حرف بدي از دهنم در بياد. اين بود كه ادامه ندادم و گفتم:
-خيلي مونده تا برسيم؟
بيتا – نه زياد نمونده. داشتيد مي فرموديد!
دوباره نگاهش كردم.
-شما خيلي كنجكاو هستيد.
بيتا-معذرت مي خوام. ولي برام خيلي جالبه.
-چي براتون جالبه؟ ناراحتي يه انسان؟
بيتا- هيچوقت ناراحتي يه انسان برام جالب نبوده. داستان زندگي شما برام جالبه! دلم مي خواد همه ش رو بدونم

-عذر مي خوام خانم پناهي، ولي از نظر من شما يه غريبه هستيد. حالا درسته كه من بيام و زندگيم رو براي يه غريبه تعريف كنم؟!
اينارو كه گفتم ديگه تا رسيدن به مغازه ها باهام حرف نزد.
وقتي رسيديم پياده شديم و گفت:
-تو اين پاساژ، هفت تا مغازه س كه جزء اموالي يه كه به شما تعلق مي گيره. البته ثلث از اون ها. اينجا معاملات املاك هست. مي تونين تشريف ببرين و باهاشون مشورت كنيد. در مورد قيمت ها و اين چيزها.
-نه احتياج به اين چيزها نيست. احتمالاً كاوه و پدرش در مورد اين مغازه ها تحقيق مي كنن.
بيتا – آخه اين اموال شماست! ممكنه ضرر كنيد.
-منظورتون اينه كه ممكنه كاوه سرم كلاه بذاره؟
بيتا- بطور مشخص نه. ولي بهتره خودتون هم تحقيق كنيد.
-من به كاوه اعتماد دارم.
بيتا- ميل خودتونه. پس برگرديم؟
-خيلي ممنون.
سوار شديم و حركت كرديم.
-تا حالا نشنيده بودم كه كسي يه همچين معاملاتي بكنه.
بيتا-چه جور معاملاتي؟
-اين كه سهم الارث كسي رو پيش خريد كنه! اصلاً از كجا اين آقا از اين جريان خبردار شده؟
كمي مكث كرد و بعد گفت:
-ايشون يكي از دوستان پدرم هستن.
-حتماً پدرتون هم در اين معامله يه سهم كوچيكي دارن!
بيتا- خب بلاخره اينم يه راه پول در آوردن ديگه.
-بله اينم يه راهشه!
"خواست تلافي كنه. "
يه راه پولدار شدن هم اينه كه يه دفعه يه ارث به آدم برسه!
-اگه منظورتون به منه كه بايد خدمتتون عرض كنم تا لحظه آخر از اين موضوع خبر نداشتم.
بيتا- عذر مي خوام اما برام باور كردنش سخته!
-خب باور نكنيد!
بيتا- در هر صورت اين خيلي عاليه كه يه نفر در اين سن و سال يه مرتبه صاحب اين همه پول بشه. لذتبخشه! پدر من سالها كار كرده و الان حدود شصت سالشه. با اين حال يك پنجم اين مبلغ رو هم نداره.
نگاهش كردم. تو حرف زدن خيلي راحت بود.
-نكنه شما حسوديتون ميشه؟
بيتا – نه، اصلاً فقط خيلي دلم مي خواد بدونم كه چطوري مي شه كه يه آدم پولدار، توي وصيتنامه ش، يك سوم دارايي هاش رو بده به يه نفر كه هيچ نسبتي باهاش نداره.
-مواظب باشيد. خيلي تند رانندگي مي كنيد.
بيتا – حتماً اين يكي رو هم نمي تونم بدونم چون غريبه م!
جوابش رو ندادم. چند دقيقه بعد دوباره گفت:
-ببخشيد چطوري مي شه با شما خودي شد؟
برگشتم و نگاهش كردم. برام خيلي عجيب بود كه كسي اينقدر راحت بتونه حرف دلش رو بزنه! تو چشمهاش كه كوچكترين اثري از موذي گري و بد ذاتي نبود. برعكس خيلي هم با صداقت به آدم نگاه مي كرد.
-ديگه كسي نمي تونه با من خودي بشه.
بيتا- حتماً فكر مي كنيد كه از اين به بعد هر كسي بياد طرف تون، بخاطر ثروت تونه؟ شايد اين اولين نشونه تخريبي پوله!
-شايد شما درست بگيد. ببخشيد، داريم كجا مي ريم؟
بيتا – دفتر پدرم. رسيديم ديگه.

يه جا ماشين رو پارك كرد و پياده شديم. دفتر پدرش تو يه ساختمون چند طبقه بود. وقتي وارد شديم، منشي ش گفت كه براي انجام يه كاري بيرون رفته و بعد از ظهر بر مي گرده.
بيتا – خوب چيكار كنيم؟
-من بر مي گردم خونه. فردا خودم مي آم خدمت شون.
دوتايي اومديم پايين و خواستم ازش خداحافظي كنم كه گفت:
-آخه تا اينجا اومديم. يه ساعت ديگه پدرم بر مي گرده. مي گم اگه موافق هستيد با هم ناهار بخوريم. بعدش حتماً پدرم مي آد. ظهره منم كمي گرسنه مه. چطوره؟
-باشه. مسأله اي نيست بريم.
بيتا- اما مهمون من.
-نه. مي آم اما مهمون من.
بيتا- اگه بخواهيد از اين ولخرجي ها بكنيد، پولهاتون زود تموم مي شه ها!
خنديدم و دوتايي به طرف يه رستوران رفتيم. جاي قشنگي بود. نشستيم و سفارش غذا داديم.
بيتا – مي دونيد بهزاد خان، شما بايد اين پول رو بكار بندازيد. يعني در جايي سرمايه گذاري كنيد. پول اگر همينطوري راكد بمونه، از ارزش مي افته.
-حتماً براي اين موضوع هم كسي رو سراغ داريد كه برام سرمايه گذاري كنه؟!
كمي عصباني شد. يه نگاهي به من كرد و گفت:
-نمي شه من و شما با هم دعوا نكنيم؟!
-من كي با شما دعوا كردم؟
بيتا- من هر چي به شما مي گم با يه حالت دعوا جوابم رو مي ديد! اصلاً به من اعتماد نداريد.
-خانم پناهي، من بار دومي كه شما رو مي بينم. براي چي بايد به شما اعتماد كنم؟
بيتا- خيلي خب! از فردا هر روز مي آم خونه تون تا تعداد دفعاتي كه منو ديديد زياد بشه و بتونين بهم اعتماد كنيد!
فكر كردم شوخي مي كنه! اما تو چشمهاش كه اثري از شوخي نبود!
-اينو جدي كه نگفتيد؟
بيتا- چرا جدي گفتم!
مات مونده بودم!

ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.