قصه شب: ياسمين 92

28 اردیبهشت 1393   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   367 بازدید   |




اصلاً سر در نمي آرم! شما هر كاري كه دلتون بخواد مي كنيد؟
بيتا- بله!
خندم گرفته بود.
بيتا- من مي خوام كمك تون كنم بهزاد خان!
-مگه من از كسي كمك خواستم؟
بيتا- نمي شه من و شما با هم دوست باشيم؟
-چرا، مي شه. بشرطي كه ازم زياد سوال نكنيد!
بيتا- پس دوستيم با هم؟
-دوستيم!
بيتا- بهزاد مي دوني كه اگر بخواي مي توني از طريق قانوني اقدام كني و با فرنوش ازدواج كني؟
"اين ديگه چه جور آدمي بود؟! چقدر راحت با دور و برش ارتباط برقرار مي كرد"
-بله، اينو مي دونم خانم پناهي!
بيتا- بهم بگو بيتا!
دوباره نگاهش كردم.
بيتا- خب بگو بيتا ديگه!
-اگه اجازه بديد مي گم بيتا خانم. اينطور ي راحت ترم.
بيتا- خب اگه راحتي بگو بيتا خانم.
-چشم مي گم بيتا خانم.
بيتا- خب حالا گوش كن ببين چي مي گم. اين كسي كه قراره اموال تو رو پيش خريد كنه، موقع قرارداد مي خواد ازت ده درصدش رو كم كنه اما تو نبايد قبول كني!
-قرارمون پنج درصد بود.
بيتا – اينا اينطورين! اول اونطوري حرف ميزنن، وقتي ديدن طرف مشتاقه، درصدشون رو مي برن بالا. حالا يا مي شه يا نمي شه! معمولاً هم طرف قبول مي كنه! اما وقتي داشتين قرارداد رو مي نوشتين و طرف بهت گفت ده درصد از پول رو كم مي كنم، قبول نكن. بگو من عجله اي ندارم. متوجه شدي بهزاد؟
كمي ديگه نگاهش كردم و گفتم:
-هنوز نتونستم بفهمم شما چه جور شخصيتي داريد بيتا خانم! اين چيزي كه به من گفتيد به ضرر پدرتونه. نمي فهمم چرا اين موضوع رو به من گفتيد؟ مي دونيد اگه موقع تنظيم قرارداد اين آقا كه گفتيد اين حرف رو مي زد، من قبول مي كردم!
بيتا- ببين بهزاد، من وقتي قبول كردم كه تو اين كار وارد بشم، معني اش اين بود كه شدم وكيل تو. خب وجدان حرفه اي من، منو ملزم مي كنه كه منافع تو رو در نظر بگيرم.
-پس پدرتون چي؟ اون چرا منافع منو در نظر نمي گيره؟
بيتا- پدرم وكيل دوسته شه! اشتباه نكن. داره كارش رو مي كنه. يعني منافع دوستش رو در نظر مي گيره. پدرم، هم وكيل مرحوم. . . . بوده، هم وكيل دوستش. وكيل تو نيست!

درست مي گيد. اصلا ًمتوجه اين موضوع نبودم.
بيتا- در ضمن،هيچ قراردادي رو تا من بهت اشاره نكردم امضا نكن باشه؟
خنديدم و گفتم:
باشه و ممنون.
بيتا- مي دوني بهزاد؟ تو خيلي ساده اي! خيلي راحت مي شه سرت رو كلاه گذاشت! اين جور آدمها كه از اين معامله ها مي كنن، خيلي زرنگن. مثل گرگ مي مونن.
-اگه براش سود نداره، پس چرا مي خواد اين كار رو بكنه؟
بيتا- براش سود داره! مي دوني پنج درصد از پولي كه به تو مي رسه چقدر مي شه؟ اونم تو يه مدت كم و جايي مطمئن!
فقط عادتشون اينه كه هميشه مي خوان بيشتر از حقوقشون ببرن!
غذامون رو آوردن. ديگه چيزي نگفت و در سكوت مشغول خوردن شديم. بعدش به دفتر پدرش رفتيم كه بازم نيومده بود.
چند دقيقه صبر كرديم و بعد بيتا منو رسوند خونه و خودش رفت. عصري بود كه كاوه پيداش شد. نرسيده شروع كرد.
-به به، به به! حظ كردم! چه اتاقي؟ دوباره شد همون دسته گل!
خودت هم كمي لاغر، اما عيبي نداره. چند روز ديگه كه يه آب زير پوستت بره، مي شي همون بهزاد گل خودم! يه پسر قند عسل خوش قيافه و خوش تيپ با چهارصد پونصد ميليون پول نقد! از فرداش خواستگارها اينجا صف مي كشن! خودم وامي ايستم اينجا و مواظب شونم! يه نگاه طولاني سه هزار تومن! يه نظر دو هزار و پونصد تومن! قيمت مقطوع! لطفاً چونه نزيد!
-سلام چطوري؟
كاوه – عالي! تو رو كه اينطوري مي بينم، شاد مي شم بخدا!
-چه خبرها؟
كاوه – از كجا برات بگم؟ صفحه اول خبرها رو بگم؟ صفحه دوم خبرها رو بگم؟ اهم اخبار رو بگم؟ مشروح اخبار رو بگم؟ چه خبري رو مي خواي بدوني؟ بگو بگم!
يه چايي براش ريختم و گذاشتم جلوش.
كاوه – آفرين وظيفه ت رو هيچوقت فراموش نكن! اين چند روز گذشته يه كمي خودت رو گم كرده بودي! چايي ريختن يادت رفته بود! سعي كن تكرار نشه!
خنديدم و گفتم:
-يكي دو روزه مي خوام يه چيزي ازت بپرسم.
كاوه – اگه مي خواي بپرسي كه ژاله از فرنوش خبري داره يا نه، بايد خدمتت عرض كنم كه نه. اولاً ژاله باباش مرده و سرش شلوغه. دوم اينكه تو مراسم ختم هم شركت نكرده. سوم گويا ژاله شنيده كه رفته سفر! احتمالاً هم يه سفر طولاني! همين مي خواستي بپرسي؟
-آره همين رو مي خواستم بپرسم.
كاوه – آي ي ي! ! قرار شد كه ديگه چي؟
-سوال كردن كه ديگه اشكالي نداره.
كاوه – آره اما غصه خوردن چرا اشكال داره. تو قرارمون هم نبود.
خب حالا بگو ببينم صبح با بيتا رفتي واسه كار؟
جريان صبح رو براش تعريف كردم.

كاوه آفرين به اين دختر. از قيافه اش معلوم بود كه دختر مديري يه! دختر قشنگي هم هست بهزاد! بد نيست كه يه خرده با چشم خريدار بهش نگاه كني! حالا بلند شو يه سر بريم بالا پيش فريبا. شبم شام سه تايي مي ريم بيرون.
-نه شماها برين.
كاوه – باز شروع كردي؟
-نه جان تو. منظورم اينه كه مزاحم نشم. شما دو تا بايد با هم تنها باشين و همديگر رو بهتر بشناسين. صحبت سر يه عمر زندگيه!
كاوه – بلند شو بيا بريم بابا! زن جماعت رو مگه مي شه شناخت؟ بيست و شش هفت ساله كه پسر مادرمم هنوز نفهميدم اين مادر من، موهاش چه رنگيه؟
خندم گرفت و گفتم:
-بابات چي؟ اون چطور؟
كاوه – بابام با همه زرنگي ش، چند شب پيش رفته بود آلبوم عكس ها رو آورده بود و چند تا عكس مادرم رو آورده بود و ازش مي پرسيد:
اشرف! من نفهميدم كدوم از اينا تويي؟ (بيچاره هنوز نمي دونه سر عقد، مادرم رو گرفته يا خاله م رو! )
-حالا موهاش چه رنگي يه؟
كاوه – والله رنگ كه توش زياده! يه خرده ش بنفشه! يه خرده اش كرم قهوه ايه! يه خرده اش چي بهش مي گن؟ لاتيه، ماتيه! !
-هاي لايت بي سواد!
كاوه – كور شده تو اينارو از كجا مي دوني؟
-ديگه الان اينا مد نيست. الان ديگه خانم ها موهاشون رو مثل زن هاي سي چهل سال پيش درست مي كنن!
كاوه – منو باش كه فكر مي كردم مامانم امروزيهو طبق مد پيش مي ره! پس ننه من از تكنولوژي عقبه!
-خب الان هر روز يه چيزي مد مي شه ديگه!
كاوه – پس تو اين چند روز كه تو اتاق نشسته بودي، داشتي مدهاي جديد رو بررسي مي كردي؟! من دلم برات مي سوخت. فكر مي كردم نشستي غصه مي خوري! پاشو بريم بالا، پاشو بريم كه تا حالا فكر مي كردم تو يكي تو ماها نجيب در اومدي!
نشيني اينا رو جلو فريبا بگي! يه دفعه اين يكي هم هوايي مي شه!
-فريبا تا شش ماه يه سال ديگه از اين كارها نمي كنه، عزاداره!
كاوه – حتماً عزاداريش كه تموم شد اين كارها رو مي كنه. بايد چيكار كنن كه اون طوري بشه؟
-حتماً مي رن آرايشگاه ديگه! خودشون كه نمي تونن بكنن، سخته!
كاوه – آره، آره! اين مادر ما يه پاش خونه س، يه پاش سلموني! آرايش گرش رو از من كه بچه شم بيشتر مي بينه!
پاشو بريم بالا بابا! اين چرت و پرت ها چيه نشستيم با هم مي گيم؟ اون وقت ها مي گن زن ها تا يه جا جمع مي شن از بند و زير ابرو حرف مي زنن! به مردهام سرايت كرده!
دوتايي رفتيم بالا. بعد از سلام و احوالپرسي با فريبا نشستيم. فريبا برامون چايي آورد.
-خب به سلامتي كي بايد بساط عقد و عروسي رو راه بندازيم؟
فريبا صورتش سرخ شد و خنديد.
كاوه – اگه خدا بخواد ديگه چيزي نمونده.

-انشالله خودم تو عروسي تون خدمت مي كنم.
كاوه – دستت درد نكنه بهزاد جون. ايشالله منم تو عروسي تو خدمت مي كنم.
-عروسي من؟ تكليف من كه هنوز معلوم نيست. فعلاً كه مي بيني هيچ خبري از فرنوش نيست.
كاوه – حالا يا با فرنوش يا با يه دختر ديگه. تا آخر عمرت كه نمي توني بشيني و منتظر باشي كه از فرنوش برات خبر برسه!
-منتظرش مي مونم. حالا هر چقدر كه باشه. مي دوني؟ اگه يه خبر ازش داشتم حداقل خيالم راحتي مي شد.
كاوه يه نگاهي به من كرد و بعد گفت:
-اگه ازش خبر داشتي خيالت راحت مي شد؟ ديگه نمي شيني تو خونه و غمبرك بسازي؟
سرم رو تكون دادم.
كاوه – مرد و مردونه؟
-چيزي شده كه به من نگفتي؟
كاوه به فريبا اشاره كرد. فريبا يه خرده دست دست كرد و بعد گفت:
-والله چي بگم بهزاد خان؟! يعني برام سخته كه اينو بهتون بگم.
كاوه – بگو فريبا خانم. به نفع شه.
-هر چي هست به من بگيد فريبا خانم. خواهش مي كنم. شايد بتونه كمكي به من بكنه! بلاتكليفي خيلي بده! بي خبري درد آوره! من تو وضع خيلي بدي هستم!
يه مدت سرش رو انداخت پايين و بعد گفت:
-ديروز فرنوش به من تلفن كرد. عصري بود.
دوباره ساكت شد.
-خواهش مي كنم فريبا خانم. هر چي هست بگيد. ! بخدا من حال خوبي ندارم!
فريبا – مي خواست ازم عذر خواهي كنه كه بي خبر رفته.

ادامه دارد....




0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.