قصه شب: ياسمين 93

29 اردیبهشت 1393   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   436 بازدید   |




كجا؟ حالش چطور بود؟
فريبا – خوب بود، خيالتون راحت باشه.
گريه م گرفته بود.
-ديگه چي گفت فريبا خانم؟ از كجا زنگ مي زد؟
فريبا – امريكا!
-فرنوش رفته آمريكا؟
سرش رو تكون داد.
كاوه – بقيه ش رو بگو فريبا. بهتره اين رفيق هالو و ساده من يه خرده حواسش رو جمع كنه.
كاوه رو نگاه كردم و بعد برگشتم و به فريبا نگاه كردم و پرسيدم:
-در مورد من چيزي نگفت؟
فريبا سرش رو انداخت پايين و چيزي نگفت.
-حال منو ازتون پرسيد؟
بازم چيزي نگفت.
-تو رو خدا خودش خوب بود؟
كاوه عصباني شده بود، يه دفعه داد زد:
-آره بابا، حالش خوبه خوب بوده! هره و كره ش هوا بود! يه لب داشته و هزار تا خنده! بگو بهش فريبا ديگه! بزار خيالش راحت بشه!
بعد دوباره به من گفت:
-گوشت رو وا كن بهزاد ببين چي مي گم! فرنوش، همون فرنوشي كه بخاطرش كارت به بيمارستان كشيد، حتي حال تو رو نپرسيده! زنده اي؟ مرده اي؟ هيچ! هيچ! يه كلمه هم از تو نگفته! فريبا يه اشاره در مورد تو بهش مي كنه ميدوني چي مي گه آدم هالو؟ مي گه اون جريان يه اشتباه بوده! همين!

اينا رو گفت و اشك تو چشماش جمع شد. از چشم فريبا هم چند قطره اشك پايين اومد! به فريبا نگاه كردم و گفتم:
-ببخشيد فريبا خانم، چيز بدي كه بهش نگفتين؟!
فريبا بلند شد و رفت تو آشپزخونه! كاوه يه نگاه به من كرد و گفت:
-پسر معلوم هست چي مي گي؟ تو هنوز انگار دوزاريت نيفتاده؟
نگاهش كردم. يه قطرع اشك از چشماش اومده بود پايين و رو گونه اش نشسته بود!
-تو چرا گريه مي كني كاوه جون؟
كاوه – گريه مي كنم چون دلم براي رفيقم مي سوزه! گريه مي كنم چون مي بينم، تو اينقدر تو عشق صادقي! طرف رفته دنبال زندگيش! بفهم ديگه!
بعدش اشكش رو پاك كرد.
چرا داد مي زني كاوه جون؟ آروم باش. منكه از اول مي خواستم از سر راهش برم كنار. من كه از اول خوشبختي اون رو مي خواستم.
حالا كه مي فهمم خوشبخته، منم خوشحالم.
يادمه يه نفر ديگه، در يه زمان گذشته، بخاطر خوشحالي و شادي كسي كه دوستش داشته، حاضر شده بود كه خيلي كارها بكنه و كرد. اگه چه اون عشق مال خودش نبود! يادمه مي گفت عشق مقدسه!
چند دقيقه بعد فريبا برامون چايي آورد. چشمهاش سرخ شده بود. معلوم بود تو آشپزخونه گريه كرده! بهش خنديدم.
چايي مون رو تو سكوت خورديم. بعد از چند دقيقه كاوه گفت:
-حالا اينا رو فهميدي آروم شدي؟
-آره كاوه جون، آروم شدم. همون كه مي دونم فرنوش خوشحاله و ناراحت نيست برام كافيه!
كاوه – خب، الحمدلله. حالا ديگه فكر زندگي خودت باش.
-ولي چرا زودتر بهم اين جريان رو نگفتين؟
كاوه – چه مي دونستم كه باهاش اينطوري برخورد مي كني؟ فكر مي كرديم تا بهت بگيم، غش و ضعف مي كني و بايد دو باره برسونيمت بيمارستان.
-فكر كردي كه اينقدر ضعيفم؟!
كاوه – نه بابا، مي دونستم رستم دستاني! اما فشار خون به اين چيزها نيست!
يه دفعه مي افته پايين! فشار رستم هم چند بار افتاده بود پائين. تهمينه رسوندش بيمارستان!
-خب ديگه در موردش صحبت نكنيم. انگار قرار نبود شام بريم بيرون؟!

يه خنده پاك رو لب هاي كاوه نشست! شروع كرد به شوخي كردن و خندوندن ما و نيم ساعتي با همديگه حرف زديم كه زنگ در رو زدن.
كاوه – يعني كي مي تونه باشه؟
خودش آيفون رو جواب دا و بعد در رو واكرد و به من گفت:
-ديدي عيدي با هم رفتيم سبزه گره زديم؟ سيزده بدر رو مي گم؟ حالا بختت وا شده! خواستگار پاشنه در خونه رو از جا كنده! بيتا خانم اومدن!
-راست مي گي؟
كاوه- دروغم چيه؟ تازه ژاله مام انگار سر افتاده! احوال تو رو از من مي پرسيد!
-راستي چطوره حالشون؟ خدا رحمت كنه پدرش رو. من كه نرسيدم ختم ش هم برم! حتماً اون سيامك طفل معصوم خيلي بي تابي مي كنه!
كاوه – نه بابا! يه دوچرخه براش خريدن باباش كه يادش رفته هيچي، ننه ش هم يادش رفته!
بيتا رسيده بود پشت در و چند تا ضربه به در زد و فريبا در رو روش وا كرد بعد از سلام و احوالپرسي با فريبا، از تو راهرو پرسيد:
-بهزاد خان اينجا تشريف دارن؟
كاوه –سلام بيتا خانم. بعله، اينجا تشريف دارن، اتفاقاً اخلاقشون هم چيز مرغي نيست!
بفرمايين تو، غريبي نكنين.
بيتا-مزاحم نمي شم، يه كاري با بهزاد خان داشتم.
كاوه بلند شد و رفت جلو و گفت:
-بفرمايين تو. از الان بهتون بگم من سر جهازي يه اين بهزادم! آش با جاش! هر كي بهزاد رو بخواد، منم پشت قباله شم.
بلند شدم و رفتم جلو و سلام كردم و تعارفش كردم تو. اومد و نشست. فريبا براش چايي آورد. يه كم كه گذشت پرسيدم:
-طوري شده بيتا خانم؟
بيتا – نه، طوري نشده. اومدم بگم كه با پدرم صحبت كردم. ديگه اون ها منتظرن كه مبلغ پيشنهادي ما رو بدونن.
كاوه – من پس فردا قيمت آخر رو به شما مي گم. خوبه؟
بيتا – عاليه.
كاوه – خب، بسلامتي. اينم از اين!
بيتا – راستش فقط به خاطر اين مسئله نيومده بودم اينجا! يكي از دوستهام نقاشه. كارش هم خيلي خوبه. اومده بودم با بهزاد بريم كارهاش رو ببينيم.
كاوه – يعني ما نبايد بياييم؟
بيتا – اختيار دارين چه بهتر! همه با هم مي ريم.
كاوه – اتفاقاً بابام يه ساختمون ده طبقه داره كه تازه از زير دست بنا در اومده. اگه اين دوستتون كارش خوب باشه و قيمتش هم مناسب، براش اون ساختمون رو كنترات مي كنم.
بيتا خنديد و گفت:
-اين دوست من يه دختر خانمه! تابلو مي كشه! الان نمايشگاه گذاشته!
كاوه – ببخشيد تو رو خدا! شما همچين گفتين نقاشه. فكر كردم نقاش ساختمونن!
-اگه اجازه بدين باشه براي يه وقت ديگه.

كاوه بعله! لطفاً به اين دوستتون بفرماييد كه اين نمايشگاه رو فعلاً جمع كنن و بذارنش واسه يه ماه ديگه! بهزاد جون امشب حوصله ندارن! امشب ايشون تو گام بيات اصفهان و بيات ترك كوك ن! خلاصه امشب بيات تشريف دارن! تا حالشون مساعد بشه و بتونيم تو دستگاه دشتي و ماهور كوك شون كنيم، يه خرده اي طول مي كشه!
بعد رو به من كرد و گفت:
-پاشو. پاشو برو كارهات رو بكن بريم كه حداقل تو عمرت يه نمايشگاه ديده باشي تا مثل من تا مي گن نقاش ياد نقاش ساختمون نيفتي!
-به جان تو كاوه، حوصله ندارم.
كاوه – چيه؟! باز مي خواي بري و بتپي تو اون باجه بليت فروشي كه اسمش رو گذاشتي اتاق و بشيني فكر كني؟ پاشو برو لباست رو عوض كن بيا. بدو!
به زور بلند شدم و رفتم پايين و لباسم رو عوض كردم و برگشتم بالا. كاوه راست مي گفت خودم هم دلش رو نداشتم كه با خودم خلوت كنم! تنهايي زجرم مي داد!
چند دقيقه بعد چهار تايي با ماشين كاوه راه افتاديم و نيم ساعت بعد به نمايشگاه رسيديم. وقتي وارد شديم چشم كاوه كه به تابلوها افتاد، گفت:
اين ور خونه، عكس بابامونه! اون ور خونه، عكس ننه مون! عكس ننه بابام از در و ديوار خونه داره مي ره بالا!
به به! جان من بهزاد نگاه كن! اين يكي تابلو رو ببين! اونقدر اين خانم اين چراغ رو طبيعي كشيده كه بجون تو حس مي كنم نورش داره مي افته تو چشم من! آفرين به اين نقاشي! مرحبا!
آروم در گوشش گفتم:
-كاوه چرا دهاتي بازي در مي آري؟ اون تابلو نيست كه! آينه س! چراغ رو برو عكسش افتاده توش!
فريبا و بيتا خنديدن.
كاوه – پس چرا اينو اينجا كوبيدن به ديوار؟
-اينجا راهروئه! نمايشگاه از اونجا شروع مي شه. رفتيم جلوتر و به تابلو ها رسيديم.
كاوه – اين يكي كه ديگه آينه نيست؟
بيتا با خنده گفت:
-نخير. اين يكي نقاشي يه. من برم دوستم رو پيدا كنم و بيارمش اينجا. دلم مي خواد با همه تون آشنا بشه.
اينو گفت و رفت. مونديم ما سه نفر جلوي يه تابلو.
كاوه – اما بد نقاشي نمي كنه ها! اين تابلوش خيلي قشنگه!
-مثل اون تابلو قبلي؟
كاوه – نه جان تو. رنگ ها رو نگاه كن. ببين چقدر شاد و زنده س!
-تو اصلاً از نقاشي چي مي دوني؟
كاوه – منو اينطوري نگاه نكن بهزاد خان! بچه كه بودم تو اين دفتر شطرنجي ها نقاشي مي كشيدم مثل ماه! گربه مي كشيدم، گل مي كشيدم. تازه من تو بچه گيم كسوف رو پيش بيني كرده بودم!
يه بار تو نقاشي م خورشيد رو با ماژيك سياه كشيدم!
-بسه كاوه. يكي مي شنوه آبرومون مي ره.
كاوه – نه تو نيگاه كن! همين تابلو رو ببين! اين سبزه ها و درخت ها و روخونه نشون دهنده چيه؟ اين ديوار پشت درخت ها مي خواد چي رو بگه؟
-خب برداشتها فرق مي كنه. اما بايد ديد كه ايده خود نقاش چي بوده؟
كاوه – اين كه ديگه معلومه! درخت و سبزه و رود و گل نشونه زندگي يه! اون ديوار پشت هم مي خواد بگه كه اينجا يه باغ بزرگه!
كل تابلو منظره بهار رو نشون مي ده. بهاز هم نشونه شروع يه زندگي يه! آزادي و شادي و خوشي. اين نقاشي آدم رو ياد سيزده بدر مي اندازه كه از شهر مي رن بيرون و تو اين باغ ها سبزه گره مي زنن و لب رودخونه مي شينن و با خانواده چايي مي خورن و ناهاري خلاصه زندگي مي كنن! رود خونه ش هم يه نماد از جاري بودنه! مثل خون تو رگ! زنده و سرحال!





ادامه دارد....




0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.