قصه شب: ياسمين 94

30 اردیبهشت 1393   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   410 بازدید   |






ادامه دارد....







آفرين! چه شاعرانه! 
تو همين موقع، بيتا با يه دختر خانم سبزه رو و بانمك برگشت پيش ما. 
با هم آشنا شديم. اسمش گلناز بود. خوش آمد گفت و تشكر كرد كه به ديدن تابلوهاش اومديم. 
كاوه – جداً بهتون تبريك مي گم گلناز خانم. نقاشي هاتون بسيار زيباست. 
گلناز – شما لطف دارين. خيلي ممنون. 
كاوه – الان داشتيم با هم در مورد اين تابلو صحبت مي كرديم. خيلي قشنگه. خيلي هم راحت با مخاطب ارتباط برقرار مي كنه! با آدم حرف مي زنه اين تابلو! 
گلناز – خيلي ممنون! 
كاوه – ببخشيد، اين تابلوها اسم دارن؟ يعني وقتي شما يه نقاشي رو شروع مي كنيد، موقع كشيدنش به موضع خاصي فكر مي كنيد؟
گلناز – البته. تمام اينا اسم دارن و هر كدوم بيانگر يك حس خاص هستن! مثلاً همين تابلو كه شما فرمودين. 
اسمش رو گذاشتم اسارت! 
مي دونيد؟ اين نقاشي پايان رو نشون مي ده! يه اسارت رو! 
تمام درخت ها و سبزه ها تو يه چهار ديواري محصورند و اسير! حتي آب رودخونه مي ره و ميخوره به يه ديوار! 
اين نقاشي مي خواد پوچي رو نشون بده! 
كاوه كه همونطور زل زده بود به گلناز يه دفعه گفت:
-مي ده! نشون مي ده! از اون ته كه من نگاه كردم، پوچي رو توش ديدم! 
من و فريبا خندمون گرفته بود. 
كاوه – اصلاً آدم نگاهش كه به اين تابلو مي افته از زندگي سير مي شه! يعني اينكه با خودش مي گه، اين زندگي يه كه ما مي كنيم؟ همه ش پوچه! اسارته! 
گلناز – مثلاً اين يكي رو نگاه كنيد. 
رفتيم جلوي تابلوي بعدي. تصوير كوير بود تو شب. همه جاش تقريباً سياه بود. 
گلناز – ببينيد! اين نقاشي اميد رو نشون مي ده. 
كاوه چشماش گرد شده بود. رفته بود جلو و هي تابلو رو نگاه مي كرد و سرش رو تكون مي داد. 
گلناز – شما خودتون بگيد! آدم وقتي شب رو مي بينه بلافاصله ياد چي مي افته؟
كاوه – رختخواب! 
-كاوه! ! ! 
كاوه – بجان تو دروغ نمي گم! من تا شب مي شه ياد رختخوابم مي افتم. 
گلناز – اتفاقاً درست مي گن! رختخواب وسيله خوابه، خواب شب هم بعدش صبحه! شب هميشه نويد صبح بوده! 
كاوه كه از قيافش معلوم بود از اين يكي هم چيزي نفهميده گفت:
واقعاً دستتون درد نكنه! عاليه! من كه وقتي بهش نگاه مي كنم دلم مي خواد دوباره متولد بشم! به به به اين شب! اين يكي در عين زيبايي حرفش رو هم رك زده! 
بعدش برگشت يه نگاهي به ما كرد. من و فريبا داشتيم از خنده مي تركيديم. كور شده خودش اصلاً خنده ش نمي گرفت. رفته بود جلو تابلو و دولا شده بود و نگاه مي كرد. 
كاوه – خدا حفظتون كنه! به به! يه شب كشيدن، سه تا كتاب معني توشه! ما اگه خواستيم اين چيزها كه تو اين تابلو ئه بگيم، بايد پنج هزار تا جزوه مي نوشتيم تا حرف مون رو بزنيم! مرحبا به اون قلم مو! 
بعد برگشت به من گفت:
-بهزاد! شب و ببين! مثل زغال مي مونه! از بس واقعي كشيدن، آدم جلو پاش رو نمي بينه! به به! تو خيابون كه ديگه نمي شه شب رو ديد، همه جا چراغه و روشن! 
شب رو مي خواي ببيني، اين تابلو رو نگاه كن! تاريك تاريك، مثل دل سياه شيطون! فقط ببخشيد، اين كلاغه چيه اينجا؟ اون گوشه تابلو تو تاريكي؟ 

گلناز – كلاغ نيست، يه پرستوئه! داره به طرف صبح پرواز مي كنه! 
كاوه – كور شم، حواسم نبود! به به، چه ايده اي! چقدر طبيعي! چه پروازي؟! چه بالي! وامونده عين فانتوم داره پرواز مي كنه! واقعاً دست مريزاد! 
گلناز – بيتا جون، حالا كه ايشون از اين دو تا تابلو خيلي خوششون اومده تو ترتيبش رو براشون بده كه اين دو تا مال ايشون باشه. 
كاوه كه هول شده بود گفت:
-اختيار دارين خانم! من جسارت نمي كنم. حيفه اين همه بازديد كننده از ديدن اين دو تا اثر زيبا محروم بشن! 
گلناز – نه، مسئله اي نيست. شما بعد از نمايشگاه اون ها رو تحويل مي گيريد. فقط ما زيرشون مي نويسيم كه اين دو تا فروش رفتن! 
خب با اجازتون من ديگه مي رم كه به بقيه برسم. 
كاوه – خواهش مي كنم. بفرماييد! 
گلناز رفت و كاوه هاج و واج مونده بود. بعد از بيتا پرسيد:
-ببخشيد بيتا خانم، حالا قيمت اينا چنده؟
بيتا- قيمت اونطوري كه نداره. شما هر مبلغ كه بدين در واقع به عالم هنز كمك كردين. 
من و فريبا كه ديگه نمي تونستيم جلوي خودمون رو از خنده بگيريم، رفتيم سر تابلوي بعدي. كاوه همونطور واستاده بود و اين دوتا تابلو رو نگاه مي كرد! 
يه خرده كه گذشت اومد پيش ما و آروم به من گفت:
-عجب غلطي كردم كه از تابلوهاش تعريف كردم ها! حالا چقدر بايد پول بدم؟
-بده ديگه! تابلوي اسارت و اميده! هر چي بدي جاي دوري نمي ره! در واقع به اسرا و نااميدها كمك كردي! اون دنيا پات نوشته مي شه! 
كاوه دوباره برگشت جلوي اون تابلو و مات بهشون نگاه مي كرد. 
بيتا – بهزاد، انگار كاوه خان خيلي از اين دو تا نقاشي خوششون اومده! 
من و فريبا زديم زير خنده. 
-آره آره! الان در گوش من مي گفت قيمتشون هر چقدر باشه مي ارزه! 
خلاصه شروع كرديم به تماشاي بقيه تابلوها اما كاوه ديگه يه كلمه هم حرف نزد. وقتي مي خواستيم بريم، كاوه رفت كه پول تابلو ها رو بده. تا برگشت گفت:
-نقره داغ شدم! صد تومن ازم گرفتن! خير نبيني دختر! آتيش به عمرت بگيره! 
-مفته بخدا! كلي اسير رو آزاد كردي و اين همه اميد رو خريدي چند؟ صد هزار تومن! مردم براي يه مثقال اميد، ميليون ميليون پول خرج مي كنن! 
حالا بگو ببينم، بازم نظرت اينه كه اون نقاشي يه سيزده بدره! 

كاوه آره جان تو! مثل اينه كه مردم اومدن تو يه باغ و سيزده شون رو بدر كردن و رفتن و يه عالمه آت و آشغال و پوست هندوونه ريختن زمين! 
-تعريف كردن اين چيزها رو هم داره ديگه! 
كاوه – لال شه اين زبونم! لا مسب امون نداد حداقل بگم كه از يكي ش خوشم اومده كه كمتر پول بدم! چه بلا گرفته اي بود اين گلناز خانم! 
-آتيش ها تو سوزوندي كاوه؟ حالا بيا بريم ديگه! 
كاوه- آره سوزوندم،اما خودم هم سوختم! 
وقتي داشتيم از نمايشگاه بيرون اومديم، دو تا تابلوي بسته بندي شده دادن دست كاوه. از گلناز خانم خداحافظي كرديم و اومديم بيرون. تو خيابون كه رسيديم كاوه گفت:
-اسم اين دو تا چي بود؟ 
-اميد و اسارت. 
كاوه يكي از تابلوها رو داد دست من و گفت:
-بيا بهزاد. اميد رو تو ببر. اسارت رو خودم مي آرم! دستش رو بگير نيفته تو جوب آب! 
اصلاً نمي خواد! اميد شيطونه يه دفعه مي پره وسط خيابون مي ره زير ماشين! اميد رو خودم مي آرم، تو بيا اسارت رو ببر! سر براه تره! 
فريبا مرده بود از خنده. 
-زشته كاوه! بيتا مي شنوه! 
كاوه – اون فعلاً داره خداحافظي مي كنه. 
فريبا- مگه قرار نبود اين تابلو رو بعد از نمايشگاه بدن؟
كاوه- گلناز خانم ترسيدن پشيمون بشم و بيام پولم رو پس بگيرم! 
بعد يه نگاهي به تابلو كرد و با يه حالت غمگين گفت:
-حالا من اين دو تا بچه رو بي مادر چطوري بزرگ كنم؟! 
بيتا هم اومد و چهار تايي رفتيم طرف ماشين كاوه سوار شديم و حركت كرديم. 
بيتا- اصلاً فكر نمي كردم كه كاوه خان اهل هنر باشن. 
كاوه – هستم بيتا خانم! اصلاً ما خانوادگي اهل ذوق و هنريم! پارسال بود كه بابام يه لنگه جوراب ميكل آنژ رو تو يه حراجي خريد سه ميليون تومن! تازه كش ش هم در رفته بود! 
همه خنديدم و كاوه آروم به من گفت:
-اين بيتا خانم، حالا هي هندونه زير بغل من مي ذاره! 
بيتا- اتفاقاً تا چند روز ديگه، يكي از دوستهاي ديگه م نمايشگاه ظورف سفالي داره. كاوه خان حتماً خيلي خوششون مي آد. 
كاوه – من به گور پدرم مي خندم! ظروف سفالي مي خوام چيكار؟ مگه سمساري واكردم؟! همون ظروف ملامين جاهاز مامانم از سرم زياده! من اميد و اسارت رو كه زائيدم بزرگ كنم شاهكار كردم! 
بيتا- نكنه پشيمون شدين كه اين تابلوهار و خريدين؟
كاوه – پشيمون شدم؟ تازه مي خواستم فردا صبح تنهايي بيام و يه دل سير بقيه تابلوها رو نگاه كنم! شايد اصلاً تمام نقاشي ها رو خودم خريدم! 
بيتا- پس چرا زود از نمايشگاه اومدين بيرون؟ اونجا تا يه ساعت ديگه م باز بود! مي خواهين برگرديم؟
كاوه – غلط كردم! خيلي ممنون! خودم بعداً تنهايي مي رم. حالا گرسنه مه. با شيكم خالي كه نمي شه مفهوم هنر رو فهميد! 
مي خوام ببرمتون يه جايي كه هنر هشتم رو بهتون نشون بدم! 
بيتا – هنر هشتم چيه؟ 
كاوه – يه مغازه جيگركي اينجاست كه يارو صاحبشع جيگر مي بره با چاقو اندازه يه تار مو آدميزاد! بعد همچين به سيخ مي كشه كه انگار اين جيگر رو با ليزر سوراخ كردن! باور كنين ژاپني ها با تمام تكنولوژي شون نمي تونن اين طوري اين جيگر نازك رو به سيخ بكشن! 
بيتا- اتفاقاً همين گلناز يه روز خونه شون گوسفند كشته بودن. جگر درست كرده بود چقدر عالي! اونم خوب جيگر به سيخ مي كشه! 
كاوه – بله بله! امشب متوجه شدم. جيگر من يكي رو كه خوب به سيخ كشيد! دو تا سيخ كرد تو جيگر من! سيخي پنجاه هزار تومن! 
اين دفعه خودش هم خنده ش گرفت. خلاصه چهارتايي شام رو يه جا خورديم و برگشتيم خونه. بيتا خداحافظي كرد و با ماشين رفت و فريبا هم خداحافظي كرد و رفت بالا. مونديم من و كاوه. 

-مي آي پيش من؟
كاوه – آره يه ساعتي هستم بعد مي رم. 
دوتايي رفتيم تو. بخاري رو روشن كردم و كتري رو گذاشتم روش. 
كاوه – تو حالت خوبه؟
-اي بد نيستم. 
كاوه – واسه سرگرمي شما، امشب صد هزار تومن پياده شدم! 
-كاوه، تو چرا اينقدر خودت رو معذب مي كني؟






0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.