نشست و يه نگاهي به من كرد و گفت:
كاوه – اولاً كه رفيقتم و از غصه خوردنت، غصه مي خورم. بعدش هم تو اين جريان خودم رو مسئول مي دونم.
-تقصير تو نبوده كه. اين چيزها بايد اتفاق مي افتاد. ناراضي نيستم. شايد اينطوري بهتر باشه. حداقل مي دونم كسي رو كه دوستش دارم راحته و اين جوري دلش مي خواد.
كاوه – بهزاد بخدا من نيتم خير بود. دلم مي خواست تو سر و سامون بگيري. ولي چه مي دونستم اينطوري مي شه! خدا منو مرگ بده كه باعث همه اينا من بودم.
-خودت رو ناراحت نكن كاوه جون. از اولش هم من و فرنوش با هم جور نبوديم. من نمي تونستم اونو خوشبخت كنم. براي همين هم خودم رو كنار مي كشيدم.
حالام طوري نشد. خيال مي كنم همون روزهاي اوله و از سر راهش رفتم كنار! در واقع اگه همون دفعه كه تو خيابون تنهاش گذاشتم و رفتم، دنبالم نمي اومد، همه چيز تموم شده بود. تو هم خودت رو ناراحت نكن.
كاوه – هنوز دوستش داري؟ با اينكه ميدوني كه ولت كرده و رفته؟
-خيلي شديد! باور كن يكي از چيزهايي كه الان آرومم مي كنه اينه كه مي بينم راحت تونسته منو فراموش كنه! من براي دل خودم دوستش دارم.
نمي دونم مي فهمي يا نه؟ عشق كه زياد بود ديگه اين حرف ها معني نداره!
كاوه – مي فهمم! تو رو من مي شناسم! از اون دل خبر دارم كه چقدر پاك و بزرگه! اگه جاي تو بودم، طرف از چشمم مي افتاد و ديگه ازش بدم مي اومد! خيلي عصباني مي شدم كه اينطور گذاشته و رفته!
-فرنوش چيزي به من بدهكار نبود. تصميم درستي گرفت. اما مي دوني؟ هنوز نمي تونم باور كنم. برام خيلي عجيبه. يه دفعه! بي مقدمه بذاره و بره خارج.
دلم گواهي درست نمي ده! رفتنش رو باور نمي كنم. وجودش رو خيلي نزديك حس مي كنم!
كاوه – خب دنيا زياد بزرگ نيست. هر لحظه دلت بخواد، چند ساعت بعد اينجاس.
-نه نه! متوجه نيستي. فرنوش به من خيلي نزديكتر از اين حرفهاس! حتي مي خوام بهت بگم كه تو همين اتاقه!
كاوه – بخاطر اينه كه خيلي دوستش داري ولي بهتره كه فراموشش كني. بايد تو هم مثل اون راه خودت رو بري.

كاوه به نظر تو فريبا همه چيز رو به من گفته؟
كاوه – در چه مورد؟
-تلفن. تلفني كه فرنوش بهش زده.
كاوه – آره. لزومي نداره چيزي رو ازت پنهون كنه. نهايت كار همين بود كه بهت گفت يعني اينكه طرف نمي خواد چيزي در مورد تو بشنوه يا بدونه!
-نمي دونم والله چي بگم! فعلاً كه من موندم و هزار تا خاطره!
كاوه – تو موندي و كلي پول نقد و يه خاطره! اونم خاطره كسي كه بيادت بود و برات اين پول رو به ارث گذاشت! استاد. . . رو مي گم. بقيه ديگه زياد اهميت نداره. تو هم قضيه رو بزرگش نكن. يه دختري بوده و چند وقتي اومده تو زندگي ت و رفته. مگه كل قضايا چند روز بود؟ فراموش كن ديگه!
-صحبت روز و ماه و سال نيست. مگه من چه مدت بود كه استاد رو مي شناختم كه يه دفعه همچين كاري برام كرد؟ گاهي پيش مي آد كه دو نفر براي اولين بار همديگرو مي بينن اما انگار كه يه عمر دنبال همديگر مي گشتن و تازه به هم رسيدن. ديگه اين آشنايي صحبت روز و ماه و اين حرفها توش نيست. حرف حرف يكي شدن و يكي بودنه! بگذريم. تو پاشو برو ديگه خسته اي.
كاوه – مي خواي امشب پيش ت بمونم؟
-نه، براي چي؟ خوبم جان تو. برو!
بلند شد و صورتم رو ماچ كرد و رفت. وقتي در رو پشتش بستم، تمام اتاقم بوي فرنوش رو گرفت! گردنبندي رو كه يادگاري بهم داده بود، لمس كردم. عشق فرنوش به من كم نشده بود! اين حس خيلي قوي درونم رو پر مي كرد!
رفتم سراغ نوارش. پاره شده بود. دستم كه بهش خورد تمام قلبم رو عشقش گرفت. زود بازش كردم و اون قسمت نوار رو درست كردم. روش نوشته بود " براي تو بهزاد " گذاشتمش تو ضبط صوتي كه برام خريده بود. چراغ رو خاموش كردم و ضبط رو روشن.
بهزاد، اگر چه اين آهنگ در مقابل عشقم به تو خيلي كمه، اما با عشق براي تو ساختم دوستت دارم، براي هميشه.

چند روز بعد كار معامله تموم شد. كاوه و پدرش يه قيمت عادلانه براي اموال گذاشتن و بيتا هم يه قرارداد خوب برام نوشت و همه چيز تموم شد. حدود چهارصد و هفتاد ميليون تومن سهم من شد كه گرفتم و گذاشتم بانك.
كاوه پيله كرده بود كه يه آپارتمان براي خودم بخرم.
عصر همون روزي كه پول رو گرفتم كاوه اومد دنبالم و با هم رفتيم خونه فريبا. بيتا هم اونجا بود. رفتيم تو خونه و بعد از سلام و خوش و بش نشستيم و فريبا برامون چايي آورد.
كمي كه گذشت كاوه شروع كرد.
-خب بسلامتي اين قضيه هم تموم درست شد و پول رو گرفتي. خدا رحمت كنه استاد رو. روحش شاد. حالا اومديم سر اصل مطلب!
مي خواي چيكار كني بهزاد؟
-نمي دونم والله!
كاوه – به نظر من اول از همه بايد يه آپارتمان بخري. بزرگ و خوب. يه ماشين شيك هم بايد بخري. چطوره؟
-خوبه، اما آپارتمان بزرگ لازم نيست. يه كوچولو هم كه باشه، خوبه.
كاوه – آپارتمان كوچيك چيه دل آدم توش مي گيره!
-آخه كاوه جون بايد فكر نظافت و تميزي ش رو هم كرد! من يه آدم تنهام! نمي رسم كه يه خونه بزرگ رو ضبط و ربط كنم!
كاوه – قربون اون خط مشي ت برم! از اول زندگي مثل يه زن جا افتاده فكر مي كني!
همه خنديديم.
كاوه –براي همين مي خوام برات يه آپارتمان بزرگ بخرم ديگه! وقتي چند وقت گذشت نتونستي تميزش كني، به فكر زن گرفتن مي افتي!
بيتا – ببخشيد كاوه خان! با استخدام يه خدمتكار هم مي شه ترتيب نظافت يه آپارتمان رو داد! احتياجي به ازدواج نيست!
كاوه – يعني شما مي فرمايين اين بهزاد رو زن نديم؟ ولش كنيم همين طوري يالقوز بگرده؟!
بيتا- من با ازدواج كردن بهزاد مخالف نيستم، اما براي ازدواج، نظافت يه خونه نمي تونه دليل خوبي باشه!
كاوه – كاملا درسته، پخت و پزم روش! اين طفلك به قد قد افتاد از بس تخم مرغ خورد!
من و فريبا خنديديم. بيتا كمي عصبي شد و گفت:
-عاليه! نظافت و پخت و پز! مفهوم زن براي شما همين هاست؟ يعني شما وقتي خونه تون كثيف مي شه و غذا ندارين بخورين ياد ازدواج مي افتين؟ يعني يه زن غير از اين كارها كار ديگه اي ازش ساخته نيست؟
كاوه – اين حرف ها چيه بيتا خانم؟ اين ها رو من باب مثال و شوخي گفتم وگر نه كي مي تونه نقش يه زن رو در زندگي نديده بگيره؟ من خودم طرفدار حقوق خانم هام. براي شما سوء تفاهم شده!
بيتا- خوشحالم از اينكه شما توانايي هاي خانم ها رو فقط در نظافت و پخت و پز نمي بينيد.
كاوه – اختيار دارين! اين دوتا كه گفتم فقط يه چيزهاي كوچكي از كارهاي يه خانم خانه داره!
جونم براتون بگه، ظرفشويي هست! رخت چرك ها هست كه بايد شسته بشه! پرده هست، شيشه هست، جاروي خونه هست! خونه تكوني شب عيد هست! بچه داري هست! اينا مي دونين هر كدوم چقدر كار داره؟ به زبون راحت مي آد؟

بيتا كه خيلي عصباني شده بود گفت:
-كاوه خان دارين شوخي مي كنين يا جداً نظرتون در مورد ازدواج و حقوق خانم ها اينه؟!
كاوه – بابا شوخي كردم! اصلاً من نمي فهمم ما اومديم اين بهزاد بدبخت رو راهنمايي كنيم يا اينجا ميزگرد تشكيل داديم در مورد تساوي حقوق زن و مرد؟
-بيتا خانم، شما هنوز اين كاوه رو نمي شناسين اين حرف هاش شوخي يه.
كاوه – آره بابا شوخي مي كنم وگرنه من خودم چند شب پيش، عيناً توانايي خانم ها رو به چشم ديدم! همين گلناز خانم دوستتون رو مي گم. ديدين چه توانايي داشت؟! باباي من كه چهل ساله كاسبه، بخدا اگه مي تونست اين دو تا تابلو رو بيست هزار تومن بفروشه!
ايشون با توانايي خاص و مهارت بي نظير، صد هزار تومن تو پاچه ي من كرد!
بيتا- كاوه خان از شما توقع نداشتم!
-كاوه مي توني يه دقيقه آروم بشيني؟
فريبا- بيتا جان، كاوه اخلاقش اينطوريه. بخدا منظوري نداره. فقط شوخي مي كنه.
كاوه – بيتا خانم جداً باور كردين؟!
بيتا- خب آدم بهش بر مي خوره ديگه!
كاوه – داشتم شوخي مي كردم. باور كنين تابلو ها رو كه خريدم، همون شبونه! ميخ و چكش ورداشتم و رفتم تو اتاقم. اسارت رو زدم بالا سر تختم و اميد رو زدم روبروش.
حالا صبح كه بلند مي شم از خواب، اميد رو مي بينم و از خونه مي زنم بيرون! شب كه بر مي گردم چشمم به اسارت مي افته و صاف مي رم تو رختخواب! باور كنين بيتا خانم بدون اميد و اسارت زندگي براي من ارزش نداره! اصلاً پوچه!
تو چشماش خنده رو ميديدم اما بقدري جدي با بيتا صحبت مي كرد كه بيتا ازش تشكر كرد.
بيتا- خيلي ممنون كاوه خان. احساس مي كردم كه شوخي مي كنين.
كاوه – بعله كه شوخي كردم! اصلاً مي دونين چيه؟ يه آپارتمان واسه بهزاد مي خريم اندازه يه غربيل! يه ماشين لباسشويي مي اندازيم يه گوشش و يه جاروبرقي هم واسه ش مي خريم ولش مي كنيم به امان خدا! زنش هم نمي ديم! ولش كن بذار همين جور يالقوز بمونه!
اين قدر زن رو چه مي فهمه؟!
زن رو با ماشين لباسشويي و جاروبرقي و اجاق گاز اشتباه گرفته!
بعد رو من كرد و گفت:
-تو فكر كردي زن كلفته كه استخدامش كني واسه نظافت خونه و پخت و پز؟ همين امثال شما ها هستن كه نمي زارن اين مملكت ترقي كنه ديگه! مرتيكه بي فرهنگ!
بعد رو به بيتا كرد و گفت:
-باور بفرماييد، اگه من زن گرفتم، اين همسرم رو مي برم مي شونم رو يه مبل بالاي اتاق. يه متكا مي ذارم زير پاش كه راحت پاش رو دراز كنه. يه بادبزن مي گيرم دستم و مي شينم بالا سرش و بادش مي زنم! تا كي؟! تا ظهر.
ظهر مي پرم يه تك پا به دفترم و زود بر مي گردم خونه. دوباره مي شينم بالا سرش و متصل بادش مي زنم! گور پدر كار. بابام هم كه وضعش خوبه، چشمش كور، دنده ش نرم، خرجم رو بده!

بيتا و فريبا خنديدن.
بيتا- اون طوري هم خوب نيست ديگه كاوه خان! همسرتون لوس مي شه!
كاوه – فداي سرش كه لوس شد! مگه من مثل اين بهزادم؟ با اين افكارش هنوز تو دوران جاهليت سير مي كنه! مي گن، كوكو از روغن گل مي كنه، زن از شوهر!
باور كنين نمي ذارم زنم دست به سياه و سفيد بزنه! نه شستشو نه رفت و روب نه پخت و پز!
هيچي! سر يه سال اگه بيايين و زنم رو ببينين شده مثل يه كوفته قلقلي! تپل و گرد و قلنبه!
همه خنديديم و من گفتم:
-اون وقت كارهاي خونه تون رو كي مي كنه؟ كي براتون غذا مي پزه؟
كاوه – تو حرف نزن مرد بي رحم و سنگدل! واسه سير كردن شيكمت مي خواي اين خانم ها رو استثمار كني؟ كارد به شيردونت بخوره! مرتيكه جبار زورگو!
فريبا- راست مي گن بهزاد خان. پس كارهاتون رو كي مي كنه؟
كاوه – يه زن ديگه مي گيرم كه كارهاي اون يكي رو بكنه! همين طوري مي ره تا آخر!
-خب اين همه به زن هات مي رسي، به چه دردت مي خوره؟
كاوه – زن هام همه چاق و چله مي شن. هر كدوم شون مي شن مثل توپ بسكت! قل قل مي خورن از اين اتاق مي رن اون سر اتاق!

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.