اون وقت هي مي خورن به همديگه!
كاوه – چه عيبي داره؟ مي شه عين بازي بيليارد! سر سال مغازه توپ فروشي واز مي كنم!
بعد شروع كرد به شعر خوندن.
-
زن بايد تپل باشه
سفيد و خوش اخلاق
سفيد و خوش اخلاق
مرد بايد بي ريخت باشه
زشت و سگ اخلاق
زشت و سگ اخلاق
بيتا- كاوه خان، فريبا كه چاق و تپل نيست.
كاوه – تلنبه مي خرم، بادش مي كنم چاق شه!
همه خنديديم. فريبا كه تا كاوه دهن باز مي كرد، غش و ضعف مي رفت!
خلاصه قرار بر اين شد كه از فرداش بريم دنبال خريد آپارتمان. همون شب هم چهارتايي شام رفتيم بيرون.
بيتا خيلي با من مهربون بود. دختر فهميده اي بود و خيلي مصمم! چهره اش هم شيرين و با نمك بود. كاوه همون شب سنگ تموم گذاشت و اونقدر ماها رو خندوند كه دل مون درد گرفت.

اون آخرين شبي بود كه با بهزاد رفيقم، خنديديم! و شايد تا آخر عمرم، اون آخرين باري باشه كه واقعاً بخندم!
من كاوه برومند هستم.
امروز بعد از گذشت چهار سال دلم رو راضي كردم كه به اين اتاق بيام و اين خاطرات رو تموم كنم.
داستان نبايد ناتمام بمونه!
چهار سال گذشت. چه چهارسالي! پوچ و خالي. الان ساعت 2 بعدازظهره. تو اتاق بهزاد هستم. همون اتاقي كه برام هزار تا خاطره داره!
اتاقي كه هميشه مثل گل تميز و مرتب بود و حالا همه چاش رو خاك غم گرفته! اتاق كوچيكي كه با محبت اين پسر، مثل يه كاخ به نظر مي اومد!
هنوز استكانهاش تو قفسه س و كتري ش روي بخاري خاموش.
كتاب هاش توي كتابخونه ست و لباسهاش به جا رختي آويزون. لباسهايي كه بوي رفيق رو مي ده! رفيق من، كسي كه سالها پيش با مردونگي جونم رو نجات داد!
هنوز ماهي تابه ش به گوشه ديوارش آويزونه. ماهي تابه اي كه فقط تو خودش تخم مرغ رو ديد! آخ چي بگم! دلم از غم مي خواد بتركه!
اگه در تمام اين مدت و در تمام اين سرگذشت خودم شركت نداشتم، هيچكدوم رو باور نمي كردم. چه سرنوشتي!
تو يه مدت كم چقدر سريع همه چيز اتفاق افتاد.
سالها بود كه حتي از اين كوچه رد نشده بودم. دلش رو نداشتم كه اينجاها رو ببينم.
اجاره اينجا رو مي ريختم به حساب صاحب خونه ش تا مجبور نباشم بيام اينجا.
تا امروز اين اتاق رو دست نخورده نگه داشتم. بياد بهزاد! بهزادي كه ناخودآگاه من احمق يه همچين سرنوشتي براش بوجود آوردم.
وقتي بر مي گردم و به دور و برم نگاه مي كنم انگار ديوارها جلو مي آن و منو ميون خودشون مي گيرن و فشار مي دن!
وقتي اين دفتر خاطرات رو مي خونم به نظرم يه قصه مي آد!
دفتر خاطراتي كه بهزاد از زماني كه فرنوش با ماشين جلوي ما پيچيد شروع به نوشتن ش كرد و هيچوقت هم به من نشون نداد.
نمي دونم از كجا بايد شروع كنم ولي هرچي هست، بايد اين دفتر تموم بشه

امروز تقريباً چهار سال از شبي كه با بهزاد و فريبا و بيتا، تو خونه فريبا دور هم جمع شده بوديم تا براي بهزاد و آينده اش تصميم بگيريم مي گذره.
همون شبي كه چهارتايي با هم شام رفتيم بيرون و تا آخر شب خنديديم.
آخرين خنده هايي كه از ته دلم بود.
فرداي اون شب، من و بهزاد براي خريدن يه آپارتمان با هم از خونه ش اومديم بيرون و به طرف يه آژانس كه من مي شناختم رفتيم.
متأسفانه تا پامون رو تو آژانس گذاشتيم، سينه به سينه به شوهرخاله من برخورديم. شوهر خاله اي كه قرار بود مرده باشه يعني من به بهزاد اينطوري گفته بودم.
وقتي به هم رسيديم بهزاد هاج و واج به من و شوهر خاله ام نگاه كرد.
وقتي اون رفت، بهزاد دست منو گرفت و بطرف ماشين برد و گفت سوار شو.
سوار شديم و به اتاق بهزاد برگشتيم. تا وارد اتاق شديم، رفت و جاي هميشگي نشست و رو به من كرد و گفت:
-
كاوه، تو رفيق مني، نمي گذرم اگه چيزي رو از من پنهون كني. حلالت نمي كنم!
تا حالا بين من و تو هيچ دروغي نبوده.
چرا دروغكي به من گفتي كه شوهر خاله ت مرده؟
سرم رو انداختم پايين و هيچي نگفتم. يه دقيقه بعد بلند شد و اومد سرم رو ناز كرد و گرفت تو بغلش و صورتم رو بوسيد و گفت:
-
مي دونم كه هم پنهون كردن ش برات سخت بود و هم گفتن ش. اما حالا ديگه بگو. هر چي هست بگو.
-
آروم و زير لب بهشش گفتم كه فرنوش مرده! رفته بود ويلاي نوشهر شون و يه شب مي ره دريا و ديگه بر نمي گرده!
طفل معصوم همون طور خشكش زد و به من نگاه كرد.
هيچ كاري نكرد. فقط اونقدر لب ش رو گاز گرفت كه آروم يه قطره خون از گوشه لبش چكيد پايين.
بلند شدم و خون رو پاك كردم. رفت گوشه اتاق نشست و نگاهم كرد و با صدايي كه انگار از ته چاه مي اومد گفت:
-
پس همه اون چيزهايي كه در مورد فرنوش، تو و فريبا به من گفتين دروغ بود؟
جواب ندادم و سرم رو انداختم پايين. پرسيد چرا؟
بهش گفتم مي خواستم تو ناراحت نشي. فكر مي كرديم اينطوري بهتره.
گفت:
-
همون موقع كه تو اتاق تلفن ت زنگ زد و رفتي بيرون و بعد بهم گفتي شوهرخاله ت مرده؟
بهش گفتم اون موقع ما خبردار شديم. جريان مال دو شب قبلش بوده.

سرش رو گذاشت رو زانوش و يه چند دقيقه اي هيچي نگفت.
نه گريه مي كرد و نه چيزي. فقط تو خودش فرو رفته بود. فرو رفتني كه بيرون اومدني تو كارش نبود!
چند دقيقه بعد پرسيد:
-چرا؟
گفتم: هيچكس نفهميد. فقط جنازه اش رو آوردن اينجا. من و فريبا رفتيم. به همه مي گفتن شب رفته دريا شنا كنه و غرق شده. همين!
فقط نگاهم كرد. از نگاهش ترسيدم! نگاهي كه توش زندگي نبود!
پرسيد:
-هيچ پيغامي براي من نفرستاد؟
يه خورده من. . من كردم و بهش گفتم چرا بهزاد جون. دو روز بعدش يه نامه اومده بوده به آدرس تو. اون روز خونه نبودي و فريبا نامه رو گرفته.
ما بازش نكرديم. از تو هم خواهش مي كنم بازش نكن. حالا كه همه چيز گذشته و تموم شده، تو هم ول كن.
با يه صداي خشك و سرد كه صداي مرگ مي داد فقط بهم گفت:
-برو بيارش!
رفتم بالا و نامه رو از فريبا گرفتم و آوردم پايين. جريان رو به فريبا هم گفتم كه اون هم باهام اومد پايين.
نامه رو با اكراه دادم بهش. دستش رو كه دراز كرد نامه رو ازم بگيره ترسيدم! نه تو صورتش خون بود نه تو دستهاش!
نامه رو گرفت و بازش كرد و خوند.
وقتي تموم شد، سرش رو گذاشت روي زانوش و نامه از دستش افتاد.

رفتم جلو نامه رو برداشتم و خوندم.

بهزاد من سلام.
مي دونم خنده داره. عشق ما همه ش به نامه نگاري گذشت. اگه ما آدم ها اونقدر جرأت داشتيم كه مي تونستيم ضعف هامون رو بپذيريم و رو در رو حرف هامون رو بزنيم، شايد خيلي از مشكلات حل مي شد.
خنده دار تر اينكه من براي چند روز سفر رفتم، اما حالا ديگه سفرم مي خواد ابدي بشه.
نمي دونم چي بهت بگم. نمي دونم اين جور مواقع چه چيزي بايد گفت.
فقط اين رو بهت بگم كه دو روز بعد از اينكه از تو جدا شدم، تصميم خودم رو گرفتم. مي خواستم برگردم پيش ت. فهميده بودم كه غرورم در مقابل عشق تو خيلي ناچيزه.
مي دونستم كه اگه برگردم تو منو مي بخشي و چيزي به روم نمي آري. حالا هم مي دونم كه اگه برگردم تو بازم منو مي بخشي. اما حالا ديگه خودم نمي تونم خودم رو ببخشم.
بهزاد من هميشه فكر مي كردم كه ممكنه تو اسير افسون جادوگر بشي.
هميشه فكر مي كردم كه ممكنه اون زن پليد، با وعده و وعيد و پول بتونه تو رو بخره. مادرم رو مي گم.
هميشه فكر مي كردم كه تو نتوني با من تا آخر راه بياي. اما حالا مي بينم كه تو رو سفيد شدي و من رو سياه.
ببخش منو. براي همه چيز.
اين نامه زماني به دست تو مي رسه كه ديگه من زنده نيستم. با مردن من مي توني مهرم رو ادا كني. يادت هست كه مهرم چي بود؟
بهزاد، دوستت دارم براي هميشه. تو تنها عشق من بودي و هستي.
من هميشه در روياي خودم، از اولين بار كه ديدمت، تو رو مرد خودم مي دونستم.
افسوس كه فقط رويا بود.
نذاشتن عشق من و تو به ثمر برسه.
الان كه اين نامه رو مي نويسم، تازه مي فهمم كه چقدر حرف تو دل مه و مي خوام به تو بگم.
كاش اينجا بودي و ازم حمايت مي كردي.
حالا ديگه هيچكدوم از اينها فايده اي نداره.
اين نامه رو همين امشب برات پست مي كنم.
عزيزم، بعد از من تو آزادي و هيچ عهدي بين ما نيست.
اين چند خط ديگه رو هم مي نويسم تا تو بدوني چه بلايي سرم آوردن. ازت خجالت مي كشم بهزاد. گستاخي رو ببخش.
درست همون شب كه تصميم گرفتم فرداش برگردم، بهرام و بهناز و خاله م اومدن ويلاشون كه كنار ويلاي ماست.
بهرام و بهناز اومدن ويلاي ما. اخلاق بهرام خيلي عوض شده بود. مي گفت بخاطر رفتار بدش متأسفه. مي گفت خيال داره با يه دختر ديگه ازدواج كنه. به من هم اصرار مي كرد كه حتماً با تو ازدواج كنم. مي گفت ك تو به نظرش پسر خوبي اومدي.
يه ساعت بيشتر اونجا نموندن. وقتي اونا رفتن احساس عجيبي داشتم. خوابم مي اومد، خيلي شديد.
ديگه تا صبح نفهميدم. فرداش كه بيدار شدم متوجه شدم كه اون پست فطرت روحم رو آلوده كرده! !
نمي دونم چي تو فنجون چايي م ريخته بود كه بيهوش شده بودم و هيچي رو نفهميدم. فرداش اومد سراغم. تو ويلا راهش ندادم. دلم مي خواست زورم مي رسيد و مي كشتمش. اومده بود كه بگه ديگه بايد باهاش ازدواج كنم.
حرفهام تموم شد بهزاد. من نتونستم كه پاك بمونم. مي رم كه جسم و روحم رو تو دريا بشورم. دلم نمي خواست كه اين چيزها رو بنويسم اما تو بايد مي دونستي.
دوستت دارم براي هميشه. منو ببخش عزيزم!
فرنوش

به فريبا اشاره كردم كه بره بالا.
داشتم خفه مي شدم! جلوي خودم رو گرفتم تا فريبا رفت. بعد نشستم رو زمين و زار زار گريه كردم. از بدي آدم ها دلم گرفت.




ادامه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.