اما بهزاد حتي يه قطره اشك هم نريخت.
يه كم بعد، سرش رو بلند كرد و گفت:
-
بريم كاوه. مي خوام برم سر خاكش.
بلند شديم و اومديم بيرون. فريبا پشت در منتظر بود. سه تايي سوار شديم بطرف مزار فرنوش راه افتاديم.
در تمام طول راه چشم هاش بسته بود و هيچي نمي گفت.
يه ساعت بعد رسيديم و جلوي قطعه اي كه قبر فرنوش اونجا بود نگه داشتم.
پياده شد و راه افتاد. خودم رو رسوندم بهش و قبر رو نشونش دادم.
نمي دونستم اونجا كه برسه، چه عكس العملي داره.
طفل معصوم چه حالي داشته!
وقتي بالا سر قبر رسيديم، واستاد و نوشته هاي رو قبر رو خوند.
خودم با چشمهام ديدم كه كمرش خم شد! مثل كمون تا شد!
دلم مي خواست سرم رو بزنم به ديوار! طاقت ديدن اين صحنه رو نداشتم.
كنار قبر نشست و صورتش رو گذاشت رو سنگ قبر.
شايد بيشتر از يه ساعت همون جوري موند.
من و فريبا گريه مي كرديم.
به اشاره فريبا، بزور و اجبار رفتم كه بلندش كنم. دلم نمي اومد حالا كه دوتايي بعد از اين همه بدبختي بهم رسيدن، از همديگه جداشون كنم!
بلند شد و من و فريبا نشستيم و يه فاتحه خونديم.
وقتي ماهام بلند شديم ديدم فريبا با وحشت به من اشاره مي كنه و بهزاد رو نشونم مي ده. برگشتم و بهزاد رو نگاه كردم باورم نمي شد!
شنيده بودم كه كسي يه شبه موهاش سفيد بشه اما باور نمي كردم! يعني تا به چشم خودم نمي ديدم باورم نمي شد!
موهاي سرش از دو طرف گيجگاه سفيد شده بود! غيرت داشت مي كشدش اما آروم بود. ديگه وادادم! كاش گريه مي كرد! يه قطره اشك هم از چشمهاش نيومده بود.
يه ده دقيقه هم واستاد و به قبر نگاه كرد و بعد دولا شد و دستش رو گذاشت رو سنگ قبر و گفت:
-
تو هم روسفيد شدي.
بعد كاپشن ش رو از تن ش در آورد و انداخت رو قبر و گفت:
-
سردت مي شه!
بعد بلند شد و به طرف ماشين رفت. من و فريبا هم دنبالش رفتيم.
وقتي به ماشين رسيديم، يه نگاهي به من كرد و پرسيد:
-
خونه خاله فرنوش كجاست؟ تو بلدي. ؟
با سر بهش اشاره كردم سوار شديم و راه افتاديم.

ديگه از اون موقع تا زماني كه پيش هم بوديم شايد ده تا جمله با من حرف نزد.
رسيديم خونه و رفت سر جاي هميشگي ش نشست و ضبط رو روشن كرد و نوار فرنوش رو گذاشت. تنها كاري كه مي كرد اين بود كه هر وقت نوار تموم ميشد، دوباره مي ذاشتش!
نشسته بودم و ساكت نگاهش مي كردم.
باورم نمي شد. تو چند ساعت اينقدر يه نفر داغون بشه!
يه چند ساعتي گذشت.
حدود ده و نيم شب بود كه بلند شد. داشتم نگاهش مي كردم. بهم گفت:
-
پاشو خونه رو بهم نشون بده.
فهميدم چي مي گه!
اي بخت بد نفرين به تو!
با اينكه چند سال از اين جريان مي گذره، اما انگار همين يه ساعت پيش بودكه دوتايي از در اين اتاق با هم بيرون رفتيم!
ساعت حدود دوازده شب بود. دوتايي داشتيم تو خيابون ها قدم مي زديم.
ديگه انگار تمام كارهاش رو كرده بود و منتظر يه چيزي بود! مثل يه مسافر كه چمدونش رو بسته و فقط منتظره كه ساعت حركت برسه!
تا ساعت 6 صبح تو خيابونها راه مي رفتيم.
ساعت 6 رسيديم خونه. فريبا پشت پنجره طبقه بالا منتظرمون بود.
رفتيم تو اتاق بهزاد. بهم گفت تو بگير بخواب خسته اي!
خودش هم يه گوشه دراز كشيد و خوابيد. يا حداقل من اينطور فكر كردم.
خاك بر سرم كنن كه نتونستم رفيق داري كنم!

تا سرم رو گذاشتم، مثل نعش افتادم و خوابم برد.
نزديك ظهر كه از خواب پريدم و ديدم بهزاد نيست، پريدم بالا و از فريبا پرسيدم ازش خبري داره يا نه كه اونم خبري نداشت.
يه ساعتي صبر كردم شايد برگرده.
يه آن به فكرم يه چيز بد رسيد! پريدم تو اتاقش.
رو صندلي يه پاكت بود. بازش كردم. دو تا چك بانكي بود. يه پنجاه ميليون به نام فريبا و يه چهارصد و خرده اي به نام من.
يه كاغذ كوچيك هم كنارشون بود. روش نوشته بود:
خداحافظ رفيق.
همين! فقط همين دو تا كلمه!
زدم تو سرم! نمي دونستم چه گهي بخورم! نمي دونستم كجا برم و كجا دنبالش بگردم! فريبا هم اومد پايين. دوتايي مونده بوديم چيكار كنيم مستأصل شده بودم.
زدم زير گريه. دستم از همه جا كوتاه شده بود. يه دفعه به عقلم رسيد كه حتماً رفته شمال.
بلند شدم و به فريبا گفتم من مي رم شمال. اگه من رفتم و احياناً بهزاد اومد هر طوري شده نگه ش دار و به موبايلم زنگ بزن.
بهش گفتم حتي اگه نشد بزور پليس نگه ش دار!
پريدم تو ماشين و بطرف نوشهر حركت كردم.
تو راه خدا خدا مي كردم كه فكرم اشتباه باشه.
تو جاده مثل ديوونه ها رانندگي مي كردم. راه وامونده هم بد بود.
سه ساعت بعد رسيدم نوشهر. رفتم تو ساحل. حالا نمي دونستم كجا رو بگردم. از اين ور ساحل مي دويدم اون ور ساحل و بر مي گشتم و مي رفتم يه جاي ديگه. مونده بودم چيكار كنم. لب دريا نشستم و سرم رو گرفتم تو دستم.
يعني اومده اينجا؟
با خودم گفتم نكنه رفته جلوي ويلاي فرنوش اينا؟!
پرسون پرسون ويلاشون رو پيدا كردم. از مغازده دارها كه نزديك ويلاي فرنوش مغازشون بود، سراغ ويلاي ستايش رو گرفتم متأسفانه فهميدم كه يه پسر جووني هم نشوني اونجا رو مي پرسيده!
نفهميدم چطوري خودم رو رسوندم اونجا.
اما كسي تو ساحل نبود. پرنده پر نمي زد. چشمم افتاد به نرده ويلاي ستايش. يه چيزي توي نور برق مي زد! رفتم جلو گردنبند طلاي فرنوش بود كه به نرده آويزون شده بود و يه نامه هم لاي نرده ها بود.
وازش كردم. خط بهزاد بود. نوشته بود:
-
رفيق اگه اومدي دنبالم و اين رو پيدا كردي، برام بندازش تو قبرم. خودم نمي تونم اين كار رو بكنم.
خداحافظ
بهزاد
آخ كه دير رسيده بودم.
ولي شايد هنوز وقت داشتم.
با هر بدبختي بود از اون ور ساحل يه قايق اجاره كردم و زدم به آب.
تمام دريا رو گشتم اما رفيق من هيچ جا نبود!
برگشتم و همون جا تو ساحل نشستم.
دو سه ساعت بعد، حدود دويست سيصد متر پايين تر، ديدم شلوغ شده.
بلند شدم و دويدم اون طرف.
مردم و ماهيگيرها همه جمع شده بودن دور يه چيز. پاهام مي لرزيد. رفتم جلو.
چي ديدم! !
بهزاد، رفيق من! تو ساحل خوابيده بود!
تو تور ماهيگيرها گير كرده بود و اونهام كشيده بودنش بيرون.
اما چه فايده! ديگه دير شده بوده!
دريا يه عشق جاودانه رو تو خودش پنهون كرد.

دو روز طول كشيد تا جنازه اش رو تحويل دادن.
بچه هاي دانشگاه كه خبرشون كرده بودم، همه اومده بودن شمال.
دو روز بعد با يه آمبولانس برش گردونديم و مستقيم رفتيم براي خاك سپاري. وقتي داشتن مي شستنش صداي گريه بچه ها شيشه ها رو مي لرزوند!
طفل معصوم هيچ فرقي نكرده بود. همون صورت قشنگ و مردونه. همون چشمهاي نجيب. همون ابروهاي كمون و مردونه.
فقط انگار خوابيده بود.
وقتي گذاشتنش تو قبر و مي خواستن خاك روش بريزن، يواشكي بدون اينكه كسي بفهمه، زنجير فرنوش رو انداختم تو قبرش.
تو مردن هم يادگاري فرنوش رو از خودش دور نكرد.
تمام بچه ها، دختر و پسر و تمام كسايي كه از قصه اين دو نفر با خبر شده بودن، زار زار گريه مي كردن!

بهزاد افسانه شد!

بعد از اون، چه روزها و شبهايي كه رفتم سر قبر رفيقم و باهاش حرف زدم! اما دريغ از يه كلمه جواب.
رفت و منو با يه دنيا خاطره خودش تنها گذاشت.
چه گلي بود اين پسر!
كاش لال شده بودم و اون روز جاي شوهر خاله م، يكي ديگه رو مي گفتم مرده!
طفلك از يه قرون پولي كه بهش رسيده بود، استفاده نكرد.
همونطور كه خودش يه روز به من گفت، اين پول بهش وفا نكرد.
دلم از اين مي سوزه كه با تمام ثروتم، نتونستم كوچكترين كمكي بهش بكنم.
اونقدر بلند نظر بود كه هيچ كمكي رو ازم قبول نمي كرد هيچ، چه از نظر معنوي و چه از نظر مادي به من و فريبا هم كمك كرد!
بعد از بهزاد مرد تو زندگيم نديدم.
بهرام كثافت هم بي تقاص نموند.
گويا يه شب، حدود ساعت يازده، يه جووني مي ره در خونه شون و وقتي اون كثافت مي ره دم در، مادرش مي بينه نيم ساعت شده و برنگشته.
بعد معلوم مي شه كه اون جوون بهرام رو خفه كرده و كشته و انتقام خودش رو گرفته! يعني انتقام بهزاد و فرنوش رو گرفته!
مي گفتن احتمالاً دزدي چيزي بوده! اما عجيب اينكه هيچي ندزديده! شايد هول شده! اينا رو ژاله برام تعريف كرد.
حالا كه ديگه هيچكدوم از اينها فرقي نمي كنه. اصل كار، خودش بود كه مفت رفت.
تو زنده بودنش كه نتونستم براش كاري بكنم. بعد از بهزاد تمام پولي رو كه براي من گذاشته بود، به كسايي دادم كه اگه خود بهزاد هم زنده بود همين كار رو مي كرد.
به جوون هايي دادم كه عاشق ن و مثل بهزاد فقير!
نمي دونم بقيه در مورد بهزاد چي فكر مي كنن. شايد بگن ديوانه بود. اما اگه بهزاد رو مي شناختن، اين فكر رو نمي كردن. اون اگه سرش مي رفت، عهدش پابرجا بود.
امروز ساعت 2 بعدازظهر اومدم اينجا و الان نزديك 12 نصفه شبه.
بعد از چهار سال، هنوز برام سخته كه بدون بهزاد تو اين اتاق باشم.
به هيچ چيزش دست نزدم. درست موقعي يه كه بهزاد تركش كرد.
هنوز نوار فرنوش تو ضبط صوت مونده.
همه چيز سر جاشه غير از خودش!
ياد روزي افتادم كه تازه رفته بوديم دانشگاه و منو بهزاد با هم حرفمون شد و چند روز بعد من مريض شدم و اومد بيمارستان ديدنم و وقتي فهميد كه كليه هاي من از كار افتاده و گروه خوني مون با هم يكي يه، كليه ش رو بدون هيچ چشم داشتي به من داد.
ياد روزهايي مي افتم كه دوتايي با هم سر كلاس بوديم.
ياد روزگاري كه دو تايي تو اين اتاق مي نشستيم و با هم حرف مي زديم و درد دل مي كرديم.
اي كاش حالا اينجا بود. دلم نيم تونه اين غم رو تحمل كنه. كاش اينجا بود و براش از غم خودش حرف مي زدم و سبك مي شدم.
زندگي سختي رو گذروند طفل معصوم.
بلند شدم و نوار فرنوش رو گذاشتم. صداي فرنوش كه تو اتاق پيچيد. احساس كردم كه بهزاد اومد تو اتاق!
مثل هميشه آروم و ساكت.
يه گوشه نشست و سرش رو گذاشت رو زانوهاش.


پايان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.