محسن:این دختر چقدر بچه است
ارشیا چیزی نگفت فقط محو تماشای او بود کاش منم مثل تو بی غم بودم می خندیدم شاد بودم
محسن:ارشیا چی شد کاری کردن
ارشیا دستانش را مشت کرد و دست از نگاه کردن به او برداشت
ارشیا:آره دست از خونه برداشتن فعلا اولاشه باید انتقاممو بگیرم
شیرین به داخل آمد و آن دو دست از حرف زدن برداشتن ارشیا نگاهی به او کرد نمی توانست بگوید او زیبا نیست چشم از او برداشت شیرین لبخندی به او زد که ارشیا اخمی کرد
ارشیا:حوصله مریضی تورو دیگه ندارم زود برو لباستو عوض کن
به طرف شومینه رفت شکلکی براش در اوردم که یهو برگشت منم سریع به طرف حموم رفتم لباسمو عوض کنم این نکبتم می خندید ای حناق رو آب بخندی مردیکه ی چندش نه خیلی ازش خوشم می اد وقتی لباسمو عوض کردم خدایا شکر این ارشیا به فکر لباس برای من بود خنده ام گرفته بود یعنی واقعا منو دزدیدن بیرون امدم کنارش کنار شومینه نشستم نگاهی به من کرد و بعد نگاهشو بر گردوند
ارشیا:همیشه اینطوری مگه اون دفعه بهت نگفتم خوشم نمی یاد کنارم بشینی
شیرین:یادته منم گفتم دلتم بخواد به من ربطی نداره
بازومو محکم گرفت و فشار داد محسن حواسش به ما نبود از درد لبمو گاز گرفتم
ارشیا:من محسن نیستم که ساده بگذرم از دخترای زبون نفهم هم هیچ خوشم نمی یاد
بازمو ولش کرد کوفتت شه ارشیا چقدر محکم گرفت هیچ وقت اعصاب نداره هردو از یکدیگر فاصله گرفتیم پروو خوشم نمی یاد نیاد به درک

ای خدا من کی از شر اینجا راحت می شم چقدر هم جنگل زیاده اینجا همینطور که ارشیا گفته تا هفتاد کیلومتری اینجا جاده نیست چقدر من بد بختم هرچی هست زیر سر این اقاجونه خدا می دونه با زندگی این پسره چکار کرده خوب چیکار به مردم داری زندگیتو بکن دیگه تا ما بدبخت نشیم اه اینقدر بدم می یاد همیشه از این کاراش نفرت داشتم دستی رو بر روی شونه ام احساس کرد به طرفش برگشتم اه همینو کم داشتم جغد بدریخت

شیرین:هاان چیه چی می خوای
محسن خنده ای کرد:هاان چیه بی ادب
خواست از کنارش رد شود که دستش را گرفت و او را به خودش نزدیک کرد
شیری:چیکار می کنی دیونه ولم کن
محسن:شیرین واقعا خیلی دختر با حالی هستی
اونو به طرفی هل داد:اه اه نه خیلی ازت خوشم می یاد در ضمن من از اولش باحال بودم چشم نداشتی ببینی
محسن خنده ای کرد و او را به درخت چسپاند سرش را نزدیک صورت او آورد و نگاهش را به لبان او دوخت شیرین به خود لرزید این پسره چه مرگشه
محسن:می دونی لبات چقدر حوس انگیزه
خواست لباشو روی لبام بذاره که دستمو بالا بردم و خوابوندم توی گوشش هلش دادم عقب به خودم می لرزیدم پسره ی ابله اشکم سرازیر شد
شیرین:بیشعور
محسن با تعجب نگاهم کرد خواست نزدیک بیاد که پا به فرار گذاشتم صداشو از پشت سرم می شنیدم
محسن:یادت باشه تلافیشو سرت در می یارم
اشکم روی گونه ام سرازیر شد احمق عوضی می خواست چیکار کنه بدم می یاد از هرچی جنس مخالفه اینم یکی بود لنگه ی اون وحید همینطور گریه می کردم اشک می ریختم که به ستونی خوردم آخم به هوا رفت نگاهش کردم ارشیا بود خودش بود نمی دونم چرا با دیدنش قلبم می تپه وقتی نیست دلتنگش می شم ارشیا نگاهی به چشمان پر از اشک او کرد
ارشیا:چی شده چرا گریه می کنی
سرشو به طرفی که شیرین آمده بود برگرداند محسن را دید محسن با دیدن ارشیا رنگش پرید
محسن:هیچی هیچی حتما حیونی چیزی دیده بود
ارشیا با نگاه مشکوکی به محسن نگاه کرد ونگاهش را به چشمان اشکی او دوخت دست او را گرفت و به طرف کلبه به راه افتاد
ارشیا:از اینجا دور نشو یعنی صداتو نمی تونم بشنوم بلایی سرت بیاد دیگه نمی تونم کاری کنم
شیرین نگاه پر از تعجبش را به دست ارشیا دوخت منظورش از صداتو بشنوم چی بود
آخ دلم لک زده برای یک پیتزا اینا کی می خوان بزارن من برم حالا داره دو هفته می شه نکنه تا آخر عمر باید اینجا باشم وای من هنوز ازدواج نکردم با اسم ازدواج اخمی کرد همون بهتر که نکنم برم با وحید ازدواج کنم مگه از زندگیم سیر شدم هیچ وقت توی زندگیم از وحید خوشم نیومده بود می دونستم با دخترای دیگه هست ولی حرف حرف آقا جون بود نگاه شبنم رو هنوز یادمه اونم دلش به حال من سوخته بود با صدای ارشیا به عقب برگشتم
ارشیا:بیا می خوام زنگ بزنم خانواده ات
شیرین به خود لرزید دستی برروی گونه ی خود کشید یعنی بازم می خواست منو بزنه ارشیا که متوجه شده بود سرش را به زیر انداخت
ارشیا:کاریت ندارم فقط می خوام داد و فریاد کنی واسم
لبخندی بر روی لب شیرین ظاهر شد ای ول منم پایتم توی این کار بر خلاف اخماش خیلی مهربون بود هر سه کنار تلفن نشستن بعد از خوردن بوق بابا بهروز گوشی را برداشت
ارشیا:آقای بهادوری مگه نگفته بودم پلیس نباید بدونه
بابا بهروز صداشو بالا برد:پسر من آبرو دارم دخترمو بردی برای چی
ارشیا: پس برای همون آبروتون باید کاری کنین
ارشیا به من اشاره ای کرد منم جیغی کشیدم صدای عصبی بابارو شنیدم
بابا بهروز:کاری باهاش نداشته باشین من که تا حالا هرچی گفتی انجام دادم
ارشیا با عصبانیت دستی در موهایش کشید:نه هنوز چیزی نکردی هنوز اون چیزی نکرده باید زجر بکشی باید زجر بکشی همنطور که اون کشید می فهمی باید بدونین دوری یعنی چی منتظر تماس بعدیم باش
ارشیا نفس نفس می زد نگاهش که به نگاه نگران من افتاد چشماشو بست لیوان آبی براش ریختم

شیرین:بیا یک لیوان آب بخور آروم می شی

لیوان آب رو سر کشید و بدون حرفی از کلبه بیرون رفت اه این جغد رو نبرد که با لبخندی نگاهم می کرد
شیرین:چیه خوشگل ندیدی
خنده ی بلندی کرد و یک قدم به من نزدیک شد
محسن:به خوشگلی تو نه
اخمی کرد:حالا دیدی گم شو بیرون
محسن اخمی کرد و سرش را به زیر انداخت:تو هنوز بابت اون روز با من قهری
شیرین:خیلی رو داری من دیگه کاری به کار آدمایی مثل تو ندارم همینطور که قبلا نداشتم
محسن:قبلا مهربون بودی
شیرین:خریت بود که به آدم کثیفی مثل تو رو دادم
محسن:تو با من راه بیا من تورو از دست ارشیا نجات می دم
اخمی کردم بهش و داد زدم:برو بیرون همین حالا
محسن نزدیک شد بازوی اورا فشرد از درد لبش را گاز گرفت
محسن:تلافیشو در می یارم یادت باشه عزیزم

هلش داد به عقب اینم که همه اش می خواد تلافی کنه :تو هیچ خری نیستی حالا هم گمشو بیرون تا به ارشیا نگفتم

محسن خنده ای کرد:ارشیا از کل شما متنفره اونم فکر کنم از خداش باشه
از کلبه بیرون رفت با زانو نشستم چرا بدم اومد وقتی گفت از دست ارشیا نجاتت می دم چرا دیگه دوست نداشتم از ارشیا دور بشم یعنی واقعا محسن راست می گفت ارشیا از ما متنفره ولی چرا چرا باید از بهادوری ها انتقام بگیره چرا می خواد همه رو به زانو در بیاره مگه با زندگی ارشیا چکار کردن
با صدای جیغ محسن خنده ی منم بلندتر شد ایول به خودم به من چه تقصیر خودش بود من گفتم بذار اول من برم حموم پس بذار یک زره آب سرد بریزه روش سر عقل بیاد حالا خوبه حموم می کنه من که ندیدم این بچه آبی به صورتش هم بزنه رفتم کنار ارشیا نشستم بچم خیلی مظلوم بود همه اش کنار آتیش می نشست دیدم ارشیا از جاش بلند شد لبخندی زدم از اون لبخندا با بارون دیشب خاکا هنوز خیس بود از روی زمین خاکای نمدار گلی رو برداشتم یکزره شو ریخیتم جایی که همیشه ارشیا می شینه دیدم ارشیا داره می یاد سریع کار خودمو کردم و خودمو زدم به اون راه نگاهم به ارشیا بود واا رفتم اون چرا اونجا نشست داشتم به ارشیا نگاه می کردم که محسن نشست جای ارشیا دوباره دادش به هوا رفت شلوار سفیدش از پشت کثیف شده بود خنده ای کردم نمردیمو این بشر حموم کرد نگاهی به ارشیا کردم نگاهش به من بودو نیشخندی می زد حتما می گفت خر خودتی من که مثل محسن خنگ نیستم محسن خواست بهم حمله کنه منم در رفتم رفتم توی کلبه
اولین بار بود صدای خنده های ارشیارو می شنیدم نه خدایش ارشیا بود یا یکی دیگه با تکونای شدیدی از خواب بیدار شدم نگاهم افتاد به محسن که نیشش باز بود ای کوفت بچه ام داشت می خندید
شیرین:مرض این چه طرز بیدار کردنه
محسن با همون لبخندش:چه با مزه می شی وقتی از خواب بیدار می شی
اخمی کرد:می خوام نشم حالا بیرون
محسن:خیلی بی ادبی بیا ارشیا کارت داره
با شنیدن اسم ارشیا مثل فنر از جام بیرون پریدم وااا وقتی بچه ام داره صدام می زنه باید بیرون باشم صدای خنده های محسن رو از پشت سرم می شنیدم به درک بخند تا روده هات درات مردیکه ی هیز ارشیا به درختی تکیه داده بود و توی فکر بود
شیرین:سلللللاااام
ارشیا از جا پرید با اخمی نگاهم کرد:نمی تونی اروم باشی دختر
خنده ای کردم مثل خودش کنارش به درخت تکیه دادم
شیرین:مامان سایه ی منم همینو می گه
ارشیا نگاهش رو به آسمون دوخت:خیلی دلت براشون تنگ شده
نمی دونم توی صداش چی بود ولی قلبمو لرزوندخدایش مهربونه من که می دونم
شیرین:ارشیا

ارشیا نفس حبس شده اش را بیرون داد ای خدا این دختره می خواد منو بکشه آخرش دیونه ام می کنه آخه این چه طرز ارشیا گفتنه

شیرین:نمی دونم باهات چکار کردن چرا کردن ولی می خوام تا اخرش کمکت کنم تا اونجایی که بتونم می دونم از من خوشت نمی یاد ولی به قول مامان سایه هرچیزی دلیلی داره
ارشیا آهی کشید:می خوام برم شهر چندتا وسایل بگیرم اگه چیزی لازم داری بگو برات بگیرم
شیرین روبه رویش قرار گرفت و سرش را مانند بچه ها کج کرد
شیرین:جون من یک پیتزا برای من بگیر یا مخلفاتشو بگیر خودم درست می کنم یک پیتزایی واست درست می کنم خفن
خودم خندیدم ارشیا همینطور نگاهم می کرد
ارشیا:تو واقعا می دونی من دزدیدمت تو حالا اینجا زندونی هستی
خنده ای دیگر کرد:آخ آخ یادم رفتا خوب مهم نیست فکر می کنم توی تعطیلاتم
ارشیا لبخندی زد با تعجب نگاهش کردم:تو هم می تونی لبخند بزنی پس
ارشیا خنده ای بلندی کرد الهی چال گونشو قربون خنده ات بشم عزیزم
ارشیا:پس تو چی فکر کردی من از سنگم نمی خندم
یهو جدی شد واا این چرا یهو برق می گیرتش نگاهشو به من دوخت واز کنارم رد شد
شیرین:ولی می دونی وقتی می خندی خیلی بامزه می شی با او چال روی گونه ات
ارشیا بدون انکه برگردد لبخندی زد و به راه خودش ادامه داد محسن را صدا زد و سفارشات کامل را به او کرد و سوار ماشینش شد شیرین به ستون کلبه کنار پله ها تکیه داده بود و به او نگاه می کرد ارشیا نگاهش را به او دوخت انگار با چشمانشان صحبت می کردن شیرین در دل به او گفت مواظب خودش باشد و ارشیا با لبخندی به او اطمینان داد که زود به کنارش برمی گردد ماشین به حرکت در آمد و شیرین با احساس دلتنگی به داخل کلبه رفت




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.