چه بارون تندی خدا کنه ارشیا سالم برسه چقدر جنگل وحشتناک شده بود معلوم هم نبود این محسن جغد کجا رفته بهتر خوب شد که نیست چشام داشت سنگین می شد خمیازه ای کشیدم و پریدم روی تخت بخوابم بهتره تا فکر کردن سرمو گذاشتم چشام مست خواب شده بود که نفس های گرم کسی رو روی صورتم احساس می کردم دوست نداشتم چشامو باز کنم ولی بوی الکل نفسم رو بند اورده بود چشامو به آرومی باز کردم محسن با اون لبخندش جلوم بود
محسن:بیدار شدی زیبای خفته
معلوم بود توی حالت عادی نبود خیلی ترسیده بود خواستم چیزی بگم که جلوی دهنمو گرفت اشک توی چشام جمع شده بود صدای محسن رو نزدیک گوشم شنیدم
محسن:گفتم تلافی می کنم
خدایا اشتباه کردم غلت کردم ایندفعه رو کمکم کن محسن وحشی شده بود من هم هق هق گریه ام بالا رفته بود باید کاری می کردم دستش به یک لحظه از روی دهنم دور شد از فرصت استفاده کردم دستشو گاز کرفتم و با پام اونو از روی خودم دورش کردم
شیرین:آشغال عوضی
به طرف در رفتم هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که مچه پامو گرفت و با سر خوردم زمین
شیرین:کمک یکی کمکم کنه

داد می زد جیغ می کشیدم ولی داشتم کی رو گول می زدم صدای منو کسی نمی تونست بشنوه دستش رفت طرف دکمه ی شلوارم کم آورده بودم صدام از جیغایی که می کشیدم گرفته بود

صداشو می شنیدم:تو هرچی داد بزنی من تحریکتر می شم پس خفه شو بذار حالمونو بکنیم قول می دم تو هم حال کنی
مچ دستم وسرم خیلی درد می کرد گریه می کردم چشمامو بستم چهره ی ارشیا با اون لبخندش جلو چشام اومد بابا با اون غرورش بی اراده جیغی کشیدم ارشیا رو با تمام وجودم صدا کردم دوست داشتم باشه
شیرین:ارشیااااااااااا
در کلبه با صدای محکمی باز شد چشمامو باز کردم خودش بود همونی بود که می خواستم محسن از روم بلند شد با سرعت بلند شدم خودمو انداختم توی آغوشش با عصبانیت نفس نفس می زد خودمو بیشتر بهش فشردم من جای امنی بودم کنار ارشیا بودم بسه شیرین اشکاتو پاک کن ببین اینجاست ارشیا اینجاست اون نمی زاره بلایی سرت بیاد اون حامیته دیگه اتفاقی برات نمی افته ارشیا با نگرانی منو کنار زد نگاهی به سر تا پام کرد انگار با هق هق گریه ی من فکر دیگه ای کرده بود کت خیسشو در اورد روی شونه ام انداخت با قدم های بلند به طرف محسن رفت محسن هم عقب عقب می رفت
محسن:ارشیا فکر بد نکن اون خودش منو صدا زد خودش خواست بیام پیشش
مشتی به صورتش خورد محسن پرت شد بر روی زمین

محسن:ارشیا چیکار می کنی بابا با این می تونی انتقامتو بگیری من کارتو داشتم آسون می کردم

ارشیا با عصبانیت:من ازت خواستم کثافت همچین کاری کنی هااان
ارشیا مشتی دیگر به محسن زدمحسن هرچی می گفت مشتی به دهانش می خورد هردو دست به یقه شده بودن ارشیا اونو از کلبه پرت کرد بیرون هیکل ارشیا از او بزرگتر بود ترسیده بودم اگه ارشیا اونو بکشه چی مجبور بودم برم جلو همنطور که گریه می کردم رفتم جلو
شیرین:ارشیا ..ارشیا ولش کن
انگار ارشیا صدای منو نمی شنید رفتم جلوتر صورت محسنو دیدم دلم به حالش سوخت بازوی ارشیا رو گرفتم که ارشیا با عصبانیت محسنو به زمین انداخت به طرف من برگشت
شیرین:تموم شد ولش کن
خودمو انداختم توی بغلش آره آغوش ارشیا برای من امن بود حلقه ی دستاش دور شونه هام محکمتر شد صدای ضربان قلبشو می شنیدم باید اعتراف کنم زیر همین بارون زیر اسمون خدا توی اغوش عشق من عاشق شده بودم عاشق مردی که از من از خانواده ی من متنفر بود ولی من عاشق شده بود عاشق همین مرد اخمو عاشق این مردی که منو دزدیده بود ارشیا اورا بین دستانش بلند کرد و او را به داخل برد اورا بر روی تخت نهاد و نگاهش را به نگاه ابی او دوخت شیرین نگاهی به او کرد از گوشه ی لبش خون می آمد ارشیا چونه ی اورا بالا گرفت ونگاهش را به او دوخت
ارشیا:کاری کرد
شیرین سرش را پایین انداخت ارشیا عصبی دستی در موهایش کشید
ارشیا:شیرین
آره درسته رفته رفته عشق ارشیا در قلبش لونه زده بود و ساکن آنجا شده بود شیرین سرش را بالا گرفت و به چشمان شب او نگاه کرد دیگر از آن نفرت خبری نبود با صدای لرزانی
شیرین:به موقع اومدی
اه این اشکا چی بود که از چشم ما همیشه می ریخت دوباره منو توی آغوشش گرفت بلند شد و به بیرون رفت صداشو می شنیدم که به محسن می گفت
ارشیا:همین فردا از همینجا می ری تو خودت می دونی اگه کسی بدونه این دختره اینجاست یا خبری چیزی به کسی داده باشی هرجا باشی پیدات می کنم نابودت می کنم تو خودت بهتر منو می شناسی
نمی دونم چرا سرم سنگین شد دیگه همه جارو تار می دیدم دیگه صدای ارشیارو نمی شنیدم دوست داشتم بخوابم باید می خوابیدم از سرما می لرزیدم دست گرمی رو روی خودم احساس کردم
ارشیا:نخواب نخواب دختر خوب تو باید حموم آب گرم کنی
لبخندی زدم عاشق صداش بودم خودش منو بلند کرد به طرف حموم برد
ارشیا:به چی می خندی دختره ی دیونه گفتم نخواب...من نمی تونم از اینجا بیام داخل دیگه خودت باید کاراتو انجام بدی


سرمو با خواب آلودگی تکون دادم
ارشیا:شیرین نخوابی هااا یعنی مجبورم بیام تو
من که از خدامه تو بیای تو خاک برسرت شیرین حالا داشتن بهت تجاوز می کردن این حرفا چیه یکی به سر خودم زدم داخل حموم شدم وان پر بود از اب گرم لباسای خیسمو در اوردم رفتم توی وان جون تازه ای گرفتم بعد از این که کلی جون گرفتم اومدم بیرون ارشیا روی صندلی نشسته بود و سرش رو توی دستاش نگه داشته بود الهی بچه ام خسته است داره غصه ی منو می خوره کنارش نشستم که به خودش اومد نگاهشو بهم دوخت ولی خیلی سریع برگردوند
ارشیا:شیر کاکاو برات درست کردم بخور من دیگه میرم بخوابم
بدون حرف دیگری بلند شد و به طرف در رفت
شیرین:ارشیا
ارشیا نفسی کشید و چشمانش را بست حالا از کاری که می کرد پشیمون بود اگه بلایی سر او می امد هیچوقت خودش را نمی بخشید صدای لطیف او در گوشش پیچید
شیرین:ازت ممنونم
بدون حرف دیگری از کلبه خارج شد ارشیا به زیر بارون رفت نه ارشیا نزار اون اتفاق بیوفته تو همون ارشیایی همون ارشیای مغرور همون ارشیایی که همه ازش حساب می برن همون ارشیایی که قراره بهادوری هارو به زانو در بیاره نگاهی به آسمون کرد خدایا کمکم کن شیرین از خواب پرید این شب صدمه ی بزرگی به او رسانده بود گریه اش شبیه به هق هق شد ارشیا با عجله به داخل آمد کنارش نشست شیرین خودش را در آغوش او انداخت
ارشیا:هیسسس چیزی نیست نمی زارم کسی بهت صدمه برسونه نمی زارم
آروم شده بودم دیگه مطمئا بودم با بودن ارشیا صدمه ای به من نمی رسه آروم آروم توی بغلش بخواب رفتم دیگه محسنی نبود فقط آغوش گرم ارشیا بود
به فردای اون روز محسن با نگاهی پر ازنفرت و کینه به من که پشت ارشیا بودم اونجارو ترک کرد دوروزی از اون روز می گذشت ارشیا هم حرف نمی زد دور آتیش نشسته بودیم ارشیا هم نگاهش به آتیش بود مثل همیشه این آتیش چی بود که اینقدر به اون نگاه می کرد دختر به این خوشگلی اینجا نشسته
شیرین:تو چرا اینقدر نگاهتو به آتیش می دوزی
ارشیا بدون آنکه نگاهش را از آتش بگیرد:چون یکی مثل خودمو دارم می بینم
شیرین:یعنی تو هم مثل آتیشی
ارشیا:آره این چوبارو می بینی دارن می سوزن منم آدمای دور خودمو اینطور می کنم
شیرین خنده ای کرد که ارشیا نگاهش را به او دوخت این دختره دیونه است
شیرین:نه اشتباه گفتی باشه اینکه خیلی اخمویی ولی خیلی مهربونی درد کسیو نمی تونی ببینی می دونی از کجا فهمیدم از همون روز اولی که من داشتم با مادرم صحبت می کردم اون روزی که دست روی من بلند کردی عذاب و وجدان داشتی تو اون خوبیتو پشت غرورت پنهون کردی یک دردی داری یک نفرت عمیقی توی چشاته ارشیایی که من شناختم هیچیش به اتیش نمی خوره مثل شب وحشتناکه ولی خاموشی زیبایشم مثل اونه
ارشیا نگاهش را به چشمان ابی او دوخت چطور اورا شناخته بود یعنی او همان بود که شیرین می گفت با اومدن بارون هردو با عجله به طرف کلبه رفتن شیرین کنار پله ها ایستاد و به ستون آن تکیه داد ارشیا نیز به روی پله ها نشست
شیرین:می دونی ارشیا من عاشق بارونم

ارشیا نگاه او را دنبال کرد که به قطره های باران دوخته شده بود


شیرین:مامان سایه ام می گه بارون پر از احساسه به حالت گریه می کنه شادی می یاره غمهارو می شوره تورو به یک علم دیگه ای می بره به قول بعضیا

زیر بــ ــارانـــ بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز بــ ــارانـــ، کمی بیاموزیم که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا عالمی را به چهره نم بزنیم
سخن از عشق، خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دل است زندگی را بیا رقم بزنیم
سالکم قطره ها در انتظار تواند زیر بــ ــارانـــ بیا قدم بزنیم

خنده ای کردم به طرف ارشیا برگشتم دیدم اون نیست سرمو برگردوندم ارشیا رو زیر بارون دیدم دستاشو باز کرده بود وسرش به طرف آسمون بود حالت قشنگی گرفته بود انگار از خدا آرامش می خواست ارشیا چشمانش را باز کرد مامان سایه ی تو راست گفته بود صدای او نوایی دل نشین براش برای این دل پر از غصه اش شیرین با لبخندی کنارش قرار گرفت و زمزمه کرد

بــ ــارانـــ که بزند تازه آسمان می شود
عین این دل من
بی ستاره و مه آلود
آنوقت این دل بی همراه
می خواهد که بخواند
نمناک٬ چون نوای بــ ــارانـــ
می خواهد آواز در آواز بــ ــارانـــ بیفکند
چندان که آسمان هم نداند
این نوا از کدامین دل برآمده؟
به گاه رعد اما٬
این دل من سکوت می کند
که شهر آشوب نمی داند....





ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.