ارشیا نگاهش کرد که شیرین در مشتش آب باران را جمع کرد و به صورت او پاشید خنده ی مستانه ی او لبخندی به لب ارشیا آورد این دختر غمی نداشت دلش پاک بود محو زیبایی او شده بود بر زیر باران او این زیبایی را از کجا اورده بود با خنده ی بلند شیرین ارشیا به خود آمد

یک حس عجیب ، یک غزل ، بـ ـارانیـــ
غمهای بزرگ یک بغل ، بـ ـارانیـــ
هر روز به روی ریل بی تابی ها
درگیر هزار و یک شتل ، بـ ـارانیـــ
از کودکیش چقدر دور است اما
عاشق شدنش چه بی محل ، بـ ـارانیـــ
ای کوچه ی خاطرات ، من هم بازی
گرگم به هوا ، اتل متل ، بـ ـارانیـــ
یک ظهر صدای شیشه ی همسایه
با شیطنت حسن کچل ، بـ ـارانیــ
بعد از گذر تمام آنها امروز
آلوده به ذهن مبتذل ، بـ ـارانیــ

با خندهی او ارشیا نیز به خنده افتاد هردو خیس از آب باران داخل کلبه شدن و خودشان را به شومینه نزدیک کردن هردو به سرتا پای یکدیگر نگاه کردن و با صدای بلند شروع به خندیدن کردن شیرین هوله ای اورد یکی برای خودش و دیگری را به طرف ارشیا دراز کرد ارشیا با لبخندی حوله را از او گرفت
شیرین:می دونی وقتی می خندی چه بامزه می شی
ارشیا اخمی کرد و صورتش را برگرداند
شیرین:اه اه نمیشه ازش تعریف کرد پسره ی لوس
ارشیا خنده ای کرد که شیرین جلوی دهنش را گرفت
شیرین:تورو خدا نگو با صدای بلند داشتم می گفتم
ارشیا ایندفعه با صدای بلندی خندید که شیرین دست به سینه نشست و با اخمی صورتش رااز او برگرداند
ارشیا:ولی برعکس من تو وقتی اخم می کنی خوشگلتر با نازتر می شی ولی همیشه بخند
با تعجب به ارشیا نگاه کردم این ارشیا بود که همچین حرفی زد با شب بخیر ارشیا به خودم اومدم هنوز باور نمی کرد که ارشیا از این حرفا زده باشد هنوز توی شوک بودم یعنی واقعا ارشیا بود به جای خالیش نگاه کردم گرمی نگاهشو هنوز احساس می کردم لبخندی به روی لبم اومد با احساس خوبی به رخت خواب رفتم با یاد ارشیا چشمامو بستم دوستت دارم ارشیا
بابابهروز کنار پنجره ایستاده بود نگاهی به تاپ خالی در باغ کرد یاد دخترش دیوانه اش می کرد نمی دانست او چه کسی بود ولی هرکس که بود داشت انتقامش را از آقاجون می گرفت دستی را بر روی شانه اش احساس کرد به عقب برگشت خواهرش را کنار خود یافت
عمه بهار:بازم رفتی توی فکر داداش
بهروز غمگین نگاهش را به همسرش دوخت که ضعیف تر از همیشه شده بود
بابا بهروز:می خوای توی فکر نباشم آبجی یک نگاهی به سایه انداختی یک نگاهی به این خونه ی ساکت انداختی نمی دونم چیکار کنم دیگه نمی دونم
با صدای مامان سایه هردو به عقب برگشتن اشک مامان سایه بر روی گونه اش سرازیر شد
مامان سایه:حالا حالا بهروز اون وقت که داشتین زندگی مردمو خراب می کردین نفهمیدن اون وقت که اونا بهتون التماس می کردن نفهمیدی هرچی کردین تو و آقاجون کردین زندگیمو به اتیش کشیدین بچه هامو پاره ی تنمو شما از من دور کردین هیچ وقت هیچ وقت
با جیغ عمه بهار همه به طرف مامان سایه رفتن بهروز با دستانی لرزان همسرش را در اغوش گرفت نمی دانست چطور به بیمارستان رسانده بود
شیرین:ارشیااااا نکن گفتم

ارشیا با عصبانیت نگاهش کرد:من می گم با ماست خوشمزه تر می شه کباب

شیرین کبابها را از او گرفت واخمی کرد:پرو چه عصبی هم می شه ولی من می گم با گورجه خوشمزه تر می شه
ارشیا دستانش را به سمت آسمان گرفت و با حرصی که در صدایش بود گفت
ارشیا:ای خدا توی پست ما به جز این نبود که به ما خورد (نگاهش را به شیرین برگرداند که می خندید)آره دیگه بایدم بخندی
شیرین که نمی توانست خنده اش را کنترول کند نگاهی به ارشیا کرد
شیرین:اصلا بیا یک کاری می کنیم نصف کبابا با ماست نصفش با گورجه قبوله
ارشیا فکری کرد و سرش را تکان داد که قبوله ارشیا نگاهی به او کرد که نوک بینی اش کثیف شده بود خنده ای کرد که شیرین با اخمی نگاهش کرد
شیرین:رو آب به چی می خندی تو
ارشیا اخمی کرد که شیرین خودش را جمع کرد و لبخندی زد
شیرین:ارشی جون به چی می خندیدی
ارشیا خنده اش را خورد و با همان اخم:بچه وقتی می ترسی حرف نزن ده بارم بهت گفتم ارشی نه و ارشیا
شیرین با مظلومیت سرش را تکان داد شیرین دستش را نزدیک تیکه گوشتی برد خواست ان را بردارد که ارشیا به دستش زد
ارشیا:ناخنک نزن
شیرین:میزنم
شیرین دستش را دراز کرد که ارشیا بار دیگر به دستش زد
ارشیا:می گم نزنـ
شیرین:تورو خدا نگاه داره نگام می کنه
ارشیا:نه نمی شه من که نمی بینم این نگاهت کنه دست نمی زنی
شیرین:ولی من دست می زنم
دستش را دراز کرد که ارشیا دستش را گرفت
شیرین:ول کن دستمو
ارشیا ابرویی بالا انداخت:نوچ ولش نمی کنم
شیرین اخمی کرد:می گم ولش کن
ارشیا با بی خیالی شونه اش را بالا انداخت:نه ولش نمی کنم
شیرین:خوب باشه نا خنک نمی زنم حالا ولش کن
ارشیا نگاهی به چشمان ابی او کرد:نه من به توی شکمو اعتماد ندارم ولش نمی کنم
شیرین:ول کن
ارشیا:نه

شیرین:می گم ول کن

بوی سوختنی هر دو را به خود آورد داده هردو به بالا رفت هردو باهم گفتن:تقصیر تو بود
اخمی کردن و نگاهشان را به نصف کبابا که سوخته بود دوختن
شیرین:نگاه تقصیر تو بود
ارشیا اخمهایش در هم رفت:تقصیر من یا تو این قدر گفتم ناخنک نزن
شیرن:تقصیر تو بود منم بهت گفتم دستمو ول کن
ارشیا دادی زد:با من بحث نکن شیرین
ای قربون اون شیرین گفتنت شیرین خنده ای کرد و دیگر چیزی نگفت نگاهی به ارشیا کرد ککه با همان اخمش داشت کباب های سالم را درست می کرد آخیش این بود مرد زندگی قربونش برم که اینقدر مهربونه الهی دورت بگردم عزیزم ارشیا به طرف من برگشت با همون اخم
ارشیا:می خوای بکنم توی دهنت
ای جووون اگه این کارو بکنی خدا می گه بد
شیرین:تو چرا یهو هارر مشی مرد
ارشیا صورتش را برگرداند تا شیرین خنده هایش را نبیند ای خدا یک بچه رو انداختی به جون من شیرین کنارش نشست و لبخندی به اوزد
شیرین:بابا حالا حرص نخور ارشی جون پیش می آد بیا باهم بخوریم
ارشیا اخمی کرد و شروع به خوردن کرد شیرین دستش را در بشقاب ارشیا می کرد ارشیا نگاهی به او کرد
ارشیا:مگه نگفتی گورجه ای پس برو مال خودتو بخور دست تو بشقاب من نکن خوشم نمی یاد
صورت مظلومانه ای به خودم گرفتم انگار ارشیا دلش رحم اومد لقمه ای که می خواست توی دهنش بذاره متوقف شد جوووون این می گن مرد زندگی ارشیا نگاهی به چشمان او کرد چیکار می کنی ارشیا این دختر دشمنته چرا باهاش اینطور رفتار می کنی ولی ارشیا خودش نیز می دانست رفتارش دست خودش نبود جلوی این دختر کم می آورد صدای گوشی موبایلش اورا به خود اورد و چشم از او برداشت بلند شد و از شیرین فاصله گرفت و گوشی اش جواب داد شیرین نگاهی به ارشیا کرد که عصبانیتش بیشتر و بیشتر می شد صدای داد و فریادش منو از جا پروند بلند شدم به نزدیک رفتم ولی ای کاش نمی رفتم دستم رو به روی شانه اش گذاشتم
ارشیا:دست کثیفتو به من نزن
یکی چی درونم شکست صدای خورد شدنشو می شنیدم
ارشیا: بدم می یاد از همتون از خاندانتون

شیرین:ارشیا چی شده

ارشیا موهای زیر روسریمو چنگ انداخت اخی گفتم نفساشو کنار گوشم احساس می کردم
ارشیا:من خیلی به تو رو دادم من خر بودم باید از همون اول مثل زندونی ها باهات رفتار می کردم
شیرین:آخ آخ ارشیا دردم گرفت
اشکا هم به فرمان من روی گونه ام سرازیر شد ارشیا خنده ای کرد شده بود همون ارشیای نفرت انگیز فشار دستاشو زیاد کرد
ارشیا:اسم منو روی اون زبونت نیار فهمیدی
هیچی نگفتم فقط اجازه دادم اشکام بریزه دیگه دوست نداشتم به چشاش نگاه کنم سرم داشت می ترکید از درد فشارشو بیشتر کرد و سرمو به عقب برگردوند
ارشیا:فهمیدی
گریه ام به هق هق تبدیل شد:آره آره فهمیدم
پرتم کرد روی زمین و صورتشو ازم گرفت
ارشیا:دیگه جلو چشام نیا هروقت گفتم می یای فهمیدی
از روی زمین بلند شدم بدون حرفی به طرف کلبه به راه افتادم نگاهم به کباب ها افتاد دلم به حال خودم سوخت چطور عاشق شدم چطور خودمو روی تخت انداختم از کجا شروع شد من که قرار بود ازدواج کنم چطور مرد دیگه ای رو توی زندگیم راه دادم چشمامو بستم چشمان شب سیاه او در نگاهم جان گرفت کاش بودی مامان کاش بودی ببینی دختر در چه حاله
ارشیا تکیه اش را به درخت داد و نگاهی به کلبه کرد که در تاریکی مطلق بود و سکوتی آنجا را در بر گرفته بود سایه ی شیرین را کنار پنجره دید ارشیا نگاهش را از پنجره گرفت و به اسمان دوخت شیرین از پنچره نگاهی به او کرد چرا نمی توانست ازش متنفر باشد چرا عاشق کسی شده بود که از او و خانواده اش متنفر بود تکیه اش را به دیوار داد و خود را بر روی زمین سر داد چرا عاشق وحید نشدم اون که تمام عمرم شوهرم محسوب می شد چرا عاشق اون نشدم
ارشیابدون انکه نگاهی به او بندازد:می خوام زنگ بزنم به خانواده ات خبر دادن مادرت توی بیمارستانه
شیرین از روی صندلی بلند شد چی مامان سایه ی من نگاه نگرانش را به ارشیا دوخت ارشیا اخمی کرد و صورتش را برگرداند
ارشیا:این تازه اولشه شما همتون باید زجر بکشین
اشک این چند روز دیگه باهام دوست شده بود مثل همیشه بی صدا اشک ریختم این اون ارشیا نبود که من دوست داشتم
شیرین:تو چطور می تونی اینقدر بی رحم باشی
ارشیا بلند شد و روبه روی من ایستاد از نگاهش خشم نفرت می بارید



ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.